سرآغاز    هر   نامه     نام   خداست

که پروردگار است و حاکم به ماست

هر   آن    چیز   بینی    فنا    میشود

خداوند   رحمان   فقط   در   بقاست

خوش  آن بنده ای شکر  نعمت  کند

به شادی،به غم،شکر نعمت رواست

خدایا    شفاعت  ،  سلامت   ،  بده

مرا روز و شبها همین یک  دعاست

به پایان  برم  نامه  با   یاد   دوست

که  پایان  به  نامش نکو  و بجاست

امشب 

     هوای

             گریه

                     رهایم

                              نمی کند

کاش بمیرم

سیرم از زندگیم ، کاش بمیرم امشب

جای یارم اجل آغوش بگیرم امشب

بهترین روز من امروز به عمرم باشد

ولی افسوس به هجر تو اسیرم امشب

بهترین یار من امشب ز برم رفت خدا

بهر رفتن ز جهانت شده دیرم امشب

چو نباشی چه تفاوت کند ای دوست به من

زندگی کردن در عالم پیرم امشب

آرزوی دگری نیست به جز دیدارت

تو که رفتی ز برم، کاش بمیرم امشب

 

 

یارب مگر شود که فراموش کرد یار

گذشته دروغی بیش نیست و خاطره بازگشتی ندارد و هر بهاری که می گذرد...دیگر برنمی گردد و حتی شدیدترین و دیوانه کننده ترین عشق ها نیز حقیقتی ناپایدارند...
" صد سال تنهایی "
" گابریل گارسیا مارکز "

گفتگو

باز شد نیمه شب و دل هوس یار کند

دیده گریان و نگه تار کند

همه شب تا به سحر بیدارم

در غم دوست که من دوست ندارد دیگر

چه کنم؟؟؟؟

عاشق و دیوانه و مجنون باشم

باز دلتنگی ِ دیرینه سراغ دلِ من آمده است

دل من باز تحمل کند این درد غریب

همه ی خواسته ام

از همه عالم این است:

 

دلبری گلرخ و شیدا و عزیز

 

دل نگران

ای خوش آنکس که کسی هست برایش نگران

نه   چو  من   در به در   و   دل نگران  از  دگران

دل    هوا     و      هوس    دیدن    دلدار    کند

یارب    این   آتش   سوزان   دلم    را   بنشان

پرورش    در     هنرستان   وفا   کار  تو نیست

که   کند   آتش    شهوت   ز     نهانت   فوران

گفته بودم که دهم جان به ره عشق تو ،دوست

جان فدایت ، ز  فراقت  رمقی  نیست  به  جان

تابلو   بر  درِ   دل  بود  که  کــس     ره    ندهم

آمدی   دل   به    نهان   گفت:  بیا   و   تو بمان

خسته از  زندگیم  چون  که  نباشد  دل  خوش

بی بهانه     نتوان    زیست ، به   قرآن    نتوان

همه وقت    و  همه حال  و  همه جا   یاد توام

به نهان  و  به  عیان  و  به دل  و  جان  و   زبان

دلگیرم

دلم از آدم و عالم سیر است

ز همه خلق خدا دلگیر است

 

هرکس آمد به دلم زخم زد و رفت که رفت

 

من ندانم چه گناهی کردم

که چنین سخت دهم تاوانش

بخدا ظلم نکردم با کس

به خدا عهد شکستن ز دلم بیرون است

من نه آنم که کسی گول زنم

من فقط در طلب عشق جوانی دادم

من فقط عاشق دلسوخته ای تنهایم

 

 

هرکه آید دل من می شکند

بیصدا در شب تاریک همه شب می گریم

که ندارم به جهان همنفسی

به خدا دلگیرم

به خدا می میرم

که ندارم به دلم طاقت تنهایی را

خسته ام،بس سخن عشق سرودم تنها

 

کاشکی بود کسی درد مرا می فهمید

کاشکی بود

            کاشکی

                     کاشکی

                                کاشکی.................

 

عاشقم


وای  چرا   رفته   ز دستم   دلم؟

از   دل   دیوانه   چرا  غافلم؟

باز   دلم   دست   بتان   داده ام

از  تو  و عشقت  شده  غم  حاصلم

وعده ی  بستان  به دلم  داده ام

وای  چرا  تا  به  کمر   در   گلم

راه   نجاتم  ز  تو  دل  کندن  است

من  نتوانم  ز  تو  دل  بگسلم

آدم  عاقل  نکند  عاشقی

عاشق  و  دیوانه  و  ناعاقلم

جهنم


چه خوش باشد پریدن در جهنم

بسوزی تا بسوزد غصه و غم

شود جسمت هزاران تکه کم کم

دگر چشمت نبیند خاک عالم

عاشق

بر مزارم  بنویسید   که  عاشق   بوده ست

عاشقی کز غم  معشوق  دمی  نآسوده ست

آنکه یک عمر مشوش شده بود از هجران

اینک آرام  درین  خاک  سیه  آسوده ست



سیه چشمان شورانگیز

ز ترس آتش دوزخ نمی کنم پرهیز

ازین بتان سیه چشمِ مستِ شورانگیز

من آن نیَم که نبویم گل بهاری را

برای آنکه ندارد دوام در پاییز

ترا به وعده ی فردوس می دهند فریب

ز خواب غفلت و رسم و رسوم بد ، برخیز

گناه من به جهان غیر عاشقی نبُود

نمیبرند به دوزخ که عاشقان تمیز

اگر که نیمه شب آغوش و بوسه داشته ایم

گناه نیست، که بودیم عاشقی لبریز

بریز ساقی مجلس شراب گلگون را

که می کند غم هجران درون سینه ستیز

دو روز زندگیت را به عیش و نوش سپار

که نیست از اجل ای دوست هیچ گاه گریز

چو باد دربه درم بس که عاشقی کردم

همیشه مانده به دل چون که یاد یار عزیز

تمام  خــــاطراتم   زنده   گردید

چو چشمانم نخستین یار را دید

لبش با دیدنم یک  لحظه خندید

سراپـایم   همه   از  درد  لرزید

ما رهروان عشقیم، با دوست رهسپاریم

جز یار و عشق و مستی ، کاری به کس نداریم

عاشق به جز محبت کاری بلد نباشد

باران عشق باشیم ، جز بر وفا نباریم

عاشق نمی توان بود ، الا به جان سپردن

در زیر پای جانان ، کالای جان گذاریم

چون عشق در دل آید ، آرامشت گریزد

خرسند و شاد ازینیم ، عمریست بیقراریم

کس جز خدا نداند اسرار عشق و مستی

فرمانبر و مطیعیم ، چون بندگان یاریم

اوضاع و حال عاشق ، در دست یار باشد

با وصل دوست شادیم ، در هجر یار زاریم

ای آشنای دیرین ، از ما چرا گریزی؟

بازآ که با محبت ، غم را ز پا درآریم

 

دلتنگی

دلم اندازه ی دریا تنگ است

دلم اندازه ی دنیا تنگ است

این جهان با همه وسعت بی تو

بر من عاشق شیدا تنگ است

دل گرفته است ز نادیدن یار

دل از امروز و ز فردا تنگ است

بی تو و با تو دلم میگیرد

که هم آنجا و هم اینجا تنگ است

گرچه دلتنگ شدن زیبا نیست

دلم از غصه چه زیبا تنگ است

من و دلتنگی و غم همزادیم

دلم از دوری سارا تنگ است


هرگز حسد نبردم،بر منصبی و مالی

الا بر  آنکه دارد  ،  با  دلبری  وصالی


عاشقانه.عشقولانه.عشق.رویایی

پریزاده


من ازین بیکسی و غربت خود دلشادم

که به عشق تو درین قصه ی تلخ افتادم

خانه بر دوش و رها از کم و بیش دنیا

می روم در همه جایی و چو باد آزادم

آنچنان عشق تو شوریده و مجنونم کرد

که به هر جا و مکان نغمه ی غم سر دادم

تو برای من دیوانه مقدس بودی

که پرستیدمت ای آنکه دهی بر بادم

من پریزاده ای از عالم بالا بودم

کس نداند که چه کس کرد مرا چون آدم

شدم آواره  درین شهر غریب از غم دوست

غم آوارگی و عشق کند بنیادم


تکیه گاه


تکیه بر باد مکن چونکه دهد بر بادت

تکیه بر آب مکن چونکه کند بنیادت

آخر عشق هوسبازی و بی دین شدن است

تکیه بر عشق مکن تا نکند ناشادت

تکیه کن بر علی و آل محمد، ای دوست

تکیه گاهیست که بسیار کند آبادت

در قیامت چو شفاعت طلبی، پیغمبر

تکیه گاهیست که هردم برسد فریادت

گر محب علی و آل محمد باشی

خالق اهل ولایت برسد بر دادت

یا علی ده مددم تا که غلامت باشم

نه غلام تو فقط ، بلکه همه اولادت

بنده ی مردترین مرد خدا مردانند

عشق مولا علی از بند کند آزادت

این نصیحت شنو از عاشق دلداده ی مست

نرود عشق علی،از دل و جان و یادت


مشهد دی ماه 92

ترا جایی نمی بینم

ترا جایی نمی بینم

در آغوشم به شبهای سیاه و تار و خاموشم

به فرداهای بی رویا و سرد و تار و غم پوشم


درین دنیا به مهمانی مرا چندی فرستادند

من آن بادم که آزادم،که در دام غم افتادم

پری زادم،به دنبال پریزادم که فهمد داد و بیدادم


ترا با من به زیر سقف عشق و دوستی جا نیست

ترا من ره نخواهم داد

به اعماق وجود ناوجود خویش


برو با دیگران دلبر

که من با کس نمیسازم

من آن مرغم که دیگر کس

نخواهد دید پروازم


سرود عشق میخوانم

ولی از عشق حیرانم

ولی از عشق ویران

نمی دانم، نمیدانم،من آن نادان نادانم


چرا دل بر من دیوانه بستی تو؟

چرا از عشق من مستی،چرا پایم نشستی تو؟


برو یارا مرا تنها میان دردها بگذار

دلم پوچ است و ذهنم خالی از احساس

برای من تفاوت نیست بین سنگ با الماس


من از عاشق شدن سیرم

ز دنیا ،آدمی ، پروردگارم،عشق ، دلگیرم

نمیدانم چرا دیگر نمی میرم


دلم جای یکی باشد

که کس هرگز نمیگیرد به دل جایش

چرا این را نمی فهمی؟

من آن شیدای مجنونم که جز لیلی نخواهم ره به دل دادن

برو شیرین که فرهادت

کناری خسته و تنها نشسته منتظر، دلتنگ

برو با او که مجنون دل نخواهد بست بر لیلی

برو با عاشق خود، دست بردار از سر مجنون

که مجنون غیر لیلی کس پسندش نیست



خیالت خوش،دلت خوشحال و بختت باز و نیکو باد

مرا از یاد خواهی برد

که باد از یاد خواهد رفت


بخوان با من نوای بینوایی را

بخوان یارا ، بخوان یارا

منم عاشق ترین عاشق،منم شیداترین عاشق


هوا صاف است و می بارد تگرگ مرگ

چرا خورشید خاموش است؟

چرا مهتاب نمی تابد؟

درختان را چرا برگ و شکوفه نیست؟

چرا رنگ فلک سرخ است؟

چرا عاشق شدن گم شد؟

مگر ختم محبت باشد ای یاران

که مه بی تاب و خورشید آب و دنیا خواب و شهوت باز شاداب است


نخستین یار خیالت خوش

که جایت خالی و خالی است





ندای دل

فلکم داده جدایی، گله از دوست چرا؟

شب هجران گله از دوست، نشد رسم وفا

بعد ازین ناله نخواهم کنم از درد فراق

که به غمخانه عشاق چه زیباست جفا

دلبرا دیده ی من سوی تو باشد شب و روز

گرچه گاهی نکنی نیم نگاهی بر ما

همه تقصیر فلک باشد و بخت سیهم

که چنین بی کس و تنها شدم از یار جدا

عاشقان خوب بدانند که جز یار نخست

کس ندارد به دل عاشق دلسوخته جا

به ندای دل خود گوش کنید ای عشاق

که ندای دل عاشق بود از باغ نوا

همه شب نغمه ای از باغ فلک می شنوم

که مرا سوی خودش میکشد و سوی خدا


ادامه نوشته