ترا جایی نمی بینمدر آغوشم به شبهای سیاه و تار و خاموشم
به فرداهای بی رویا و سرد و تار و غم پوشم
درین دنیا به مهمانی مرا چندی فرستادند
من آن بادم که آزادم،که در دام غم افتادم
پری زادم،به دنبال پریزادم که فهمد داد و بیدادم
ترا با من به زیر سقف عشق و دوستی جا نیست
ترا من ره نخواهم داد
به اعماق وجود ناوجود خویش
برو با دیگران دلبر
که من با کس نمیسازم
من آن مرغم که دیگر کس
نخواهد دید پروازم
سرود عشق میخوانم
ولی از عشق حیرانم
ولی از عشق ویران
نمی دانم، نمیدانم،من آن نادان نادانم
چرا دل بر من دیوانه بستی تو؟
چرا از عشق من مستی،چرا پایم نشستی تو؟
برو یارا مرا تنها میان دردها بگذار
دلم پوچ است و ذهنم خالی از احساس
برای من تفاوت نیست بین سنگ با الماس
من از عاشق شدن سیرم
ز دنیا ،آدمی ، پروردگارم،عشق ، دلگیرم
نمیدانم چرا دیگر نمی میرم
دلم جای یکی باشد
که کس هرگز نمیگیرد به دل جایش
چرا این را نمی فهمی؟
من آن شیدای مجنونم که جز لیلی نخواهم ره به دل دادن
برو شیرین که فرهادت
کناری خسته و تنها نشسته منتظر، دلتنگ
برو با او که مجنون دل نخواهد بست بر لیلی
برو با عاشق خود، دست بردار از سر مجنون
که مجنون غیر لیلی کس پسندش نیست
خیالت خوش،دلت خوشحال و بختت باز و نیکو باد
مرا از یاد خواهی برد
که باد از یاد خواهد رفت
بخوان با من نوای بینوایی را
بخوان یارا ، بخوان یارا
منم عاشق ترین عاشق،منم شیداترین عاشق
هوا صاف است و می بارد تگرگ مرگ
چرا خورشید خاموش است؟
چرا مهتاب نمی تابد؟
درختان را چرا برگ و شکوفه نیست؟
چرا رنگ فلک سرخ است؟
چرا عاشق شدن گم شد؟
مگر ختم محبت باشد ای یاران
که مه بی تاب و خورشید آب و دنیا خواب و شهوت باز شاداب است
نخستین یار خیالت خوش
که جایت خالی و خالی است