سکوت
................
اگر سکوتم را فهمیدی هنر کردی...!
................
اگر سکوتم را فهمیدی هنر کردی...!
این شهر
شهر قصه های مادربزرگ نیست
که زیبا و آرام باشد
آسمانش راهرگز آبی ندیده ام.
من از اینجا خواهم رفت
و فرقی هم نمیکند
که فانوسی داشته باشم یا نه
کسی که می گریزد
از گم شدن نمی ترسد !
رسول یونان
وحالاماه هرشب
تورا به یاد من می اورد... می خواهم فراموشت کنم
اما این ماه
با هیچ دستمالی از پنجره ها پاک نمیشود!!!

قول بده که خواهی امد
اما هرگز نیا!!
اگر بیایی...همه چیز خراب میشود!!
دیگر نمیتوانم
اینگونه با اشتیاق
به دریا و جاده خیره شوم
من خو کرده ام
به این انتظار...به این پرسه زدن ها...در اسکله و ایستگاه
اگر بیایی
من چشم به راه چه کسی بمانم؟؟؟؟؟؟
دراز میکشم و میمیرم
مرگ نه سفری بیبازگشت است
و نه ناگهان محو شدن
مرگ دوست نداشتن توست
درست آن موقع که باید دوست بداری
دیگر با صدای بلند نمی خندم
با صدای بلند حرف نمی زنم
دیگر گوش نمی دهم
به صدای باد
دریا
پرنده
پاواروتی
پاورچین پاورچین می آیم و
می روم
بی سر و صدا زندگی می کنم
تو در من به خواب رفته ای
رسول یونان

ایســــــتــــاده ام …
بگـــذار ســـرنوشـــت راهـــش را بـــرود … !
مـــن ،
همیــن جا ،
کنار قـــول هـایت ،
درســــت روبــروی دوســـت داشتـــنت و در عمــــق نبـــودنت ،
محـــــکم ایــستاده ام !!
چگونه تو را فراموش کنم؟؟
اگرتورا فراموش کنم
باید....
سال های را که باتو تو بوده ام را.....فراموش کنم
دریا را فراموش کنم!!
و کافه های غروب را
باران را.....
اسب ها و جاده هارا
باید....دنیارا....زندگی را
وخودم را نیز فراموش کنم
تو با همه چیز در امیخته ای!!!.

رقآصہ سآزهآیـش بآشـﮯ ...!
از وقتی تو رفتی،اینده هیچ وقت که نیامد هیچ
گذشته هم هیچ وقت نگذشت.....
یکی از بچه ها تو وبش زده بود که زنگ زدم به مدرسان شریف...
زنگ زدم مدرسان شریف!!
گفت : بله ، بفرمایید
گفتم : مدرسان شریف :|
گفت : بله ، درسته امرتونو بگید
گفتم : مدرسان شریف :|
گفت : مسخره کردین؟:/
گفتم : مدرسان شریف.
گفت دیگه مزاحم نشید :|
گفتم : مدرسان شریف
حقشونه کصااافطاااایکم بفهمن ما چی میکشیم :|
واقعا حقشونه کشتن مارو با این مدرسان شریفشون.
.
.
تا حالا دقت کردین!!
اونی که کنترل تلوزیون دستشه سلیقش باشما۱۸۰درجه فرق داره!!
کم سرمایه ای نیست ؛
داشتن آدمهایی که حالت رابپرسند !
ولی ....
از آن بهتر داشتن آدمهاییست ،
که وقتی حالت را میپرسند ؛
بتوانی بگویی خوب نیستم ... !!

دو راهی بین فراموش کردن و انتظار کشیدن است
گاهی کاملا فراموش میکنی،و بعد میبینی باید منتظر می ماندی
و گاهی انقدر منتظر می مانی،
تاوقتی که میفهمی زودتراز این ها باید فراموش میکردی...
.

راه که میروم
مدام بر میگردم
پشت سرم را نگاه میکنم
مدام...!
دیوانه نیستم
محبوبم را پشت سر گم کرده ام!
((رسول یونان))

این روزها انگار که انسان ها به دست هم پیرمیشوند
نه به پای هم.....

هرکاری را که خیلی انجام دهی "مضر"می شود
مثلا"خیلی" امیدوار باشی...یا خیلی"نا امید"
حتی اگر "خیلی"زندگی کنی میمیری.
حضور مبهم یک هیچ مرا فرا می گیرد
تپش های قلبم به شماره می افتد
دم می رود و بازدم به سختی باز می گردد
دلم سخت می گیرد.

انسان مدرنی باشم
و هر بار که دلتنگ میشوم
به جای بغض و اشک
تنها به این جمله اکتفا کنم که
هوای بد این روزها
ادم را افسرده میکند...
سر به بیابان نمیگذارد
ساده شده ای لیلی جان؟؟
مردان روزگار مابا یک کلیک روزی هزار باآآر عاشق می شوند
وچه رنجی است زیبایی ها را تنها دیدن ....
و چه بدبختی آزار دهنده ای است....
"تنها خوشبخت بودن"
در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است...
"شریعتی"

گاهی حــــرف ها وزن ندارد …
ریتم ندارد …
آهنگ ندارد …
اما خوب گوش کن …
درد دارند …
آتشی نمى سوزاند "ابراهیم" را
دریایى غرق نمی کند "موسى" را
کودکی، مادرش او را به دست موجهاى "نیل" می سپارد
تا برسد به خانه ی فرعونِ تشنه به خونَش
دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند
سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد
مکر زلیخا زندانیش می کند
اما عاقبت بر تخت ملک می نشیند
از این "قِصَص" قرآنى هنوز هم نیاموختی ؟!
که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند
و خدا نخواهد
نمی توانند
او که یگانه تکیه گاه من و توست !
پس
به "تدبیرش" اعتماد کن
به "حکمتش" دل بسپار
به او "توکل" کن
و به سمت او "قدمی بردار"
تا ده قدم آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشینی ...
آدم ها را بلد نیستم.!
که همچنان که تورا می بوسند
طناب دار تو را می بافند...
مردمی که صادقانه دروغ می گویند
خالصانه به تو خیانت میکنند....
در این شهر........
هرچه قدر تنهاتر باشی.....پیروزتری
