گاهی دلم از هرچه آدم است می گیرد

گاهی دلم دو کلمه حرف مهربانانه می خواهد

نه به شکل دوستت دارم

نه به شکل بی تو می میرم

ساده باشد، مثل: دلتنگ نباش، فردا روز دیگری است

در جواب روشنک جون

سکوت بلندترین گریه و فریاد یه دختره

وقتی که دختری با تمام شیطنت هایش

ناگهان سکوت میکند و غرق سکوت میشود

می فهمی که واقعا شکسته


یه روز، یه ترک، یه اصفهانی، یه قزوینی، یه لر

و چند تا از بچه های این آب و خاک

همشون ایستادن تا دشمن به دین و ناموس و خاکمون چپ نگاه نکنه

ترکه باکری بود

اصفهانیه همت بود

قزوینیه بابایی بود

لره بروجردی بود

شادی روح همه شهدا صلوات

من از هفت سنگ میترسم

میترسم آنقدر سنگ روی سنگ بچینم

که دیواری ما را از هم بگیرد

بیا لی لی بازی کنیم

که در هر رفتنی

دوباره برگردیم

این روزها دستم به نوشتن نمیرود

تقصیر من نیست

دلم شکسته است

این روزها زندگی را سرد سر میکشم

طعم بیهودگی میدهد و اجبار

این روزها

با تو

به وسعت تمام نداشته هایم

حرف دارم

اما مجالی نیست

تا بنشینی به پای این همه حرف

دلم تنگ است

فقط برای حرف زدن با تو

دیگر نمیدانم چه کنم

یا چه بگویم

آهسته بیا

چیزی هم ننویس

نظر هم نگذار

همان که بخوانی بس است

فقط از نوشته هایم سرسری نگذر

این دلنوشته ها را یک دل نوشته

مرخصی ندارد

حتی وقت استراحت ندارد

حقوق و مزایا ندارد

بیمه ندارد

ترفیع و پست و مقام ندارد

استعفا یا اخراج شدن ندارد

بازنشستگی و از کار افتادگی هم ندارد

با این حال دوست داشتنی ترین شغل دنیاست

عاشق تو بودن

برای تو

پاییز تمام شد وباخودم گفتم زردی رو به پایان است
سپیدی زمستان در راه است.دستهای دلم یخ زده اند
بارانی درراه نیست..پنجره ای به امتداد همه دلم بسته است
پاییز قشنگ بود و تو نبودی..

زمستان سپید هست و تو نیستی
ومیترسم بهار سبز باشد و باز هم تو نباشی
آسمان را دیده ام باز هم خسیس شده..به او گفتم
تو نباری من میبارم همین حالا که ابری نیست
دلم سرد نمیشود  بی تو
همیشه گرم است هوایش با تو..حتی همین روزها که نیستی
سالهاست که منتظر بهارم

سالهاست که پاییز را بهانه کرده ام
زمستان را نشانه
سالهاست که پشت همین پنجره بسته دلم به همه خوبیهای تو فکر کرده ام
به همه سختی های راهت
به همه بارانهای نیامده و چترهای همیشه بسته
(دوستت دارم تا ابد)

هواخیلی سرده

اینقدر که  گاهی آدم دلش میخواد ساعتهای مدام جلو بخاری بشینه

 و یه رمان بلند بگیره دستش و  بخونه..

یه فنجان قهوه هم بدجور میچسبه..

ولی زندگیمون خودش یه رمان بلنده..

ولی دلت که گرفته باشه

نه رمان بلند نه قهوه ونه هوای سرد هیچکدوم نمیتونه حواس دلت رو پرت کنه..

غصه خودش خورده میشه..یواش  یواش
مثل همون فنجان تلخ قهوه که شکر هم بریزی توش  بازم تلخه.

یعنی ذاتش تلخه.شکر طعمش رو عوض کنه ذاتش رو عوض نمیکنه..

گاهی زندگی طوری تلخه که هیچی شیرینش نمیکنه

حتی وجود یه دوست که مثل شکرمیمونه
به طور مقطعی  روی لبت یه خنده مینشونه.ولی دلت رو چیکار میکنی؟