" خدایا تنها تو را دارم "
گاهی نه گریه آرامت میکند نه خنده؛
نه فریاد آرامت میکند نه سکوت
آنجاست که با چشمانی خیس
رو به آسمان میکنی و میگویی:
" خدایا تنها تو را دارم "

گاهی نه گریه آرامت میکند نه خنده؛
نه فریاد آرامت میکند نه سکوت
آنجاست که با چشمانی خیس
رو به آسمان میکنی و میگویی:
" خدایا تنها تو را دارم "

روي آن شيشه تبدار تو را "ها" کردم
اسم زيباي تو را با نفسم جا کردم
حرف با برف زدم سوز زمستاني را
با بخار نفسم وصل به گرما کردم
شيشه بد جور دلش ابري و باراني شد
شيشه را يک شبه تبديل به دريا کردم
عرقي سرد به پيشاني آن شيشه نشست
تا به اميد ورود تو دهان وا کردم
در هواي نفسم گم شده بودي اي عشق
با سرانگشت ، تو را گشتم و پيدا کردم
با سرانگشت کشيدم به دلش عکس تو را
عکس زيباي تو را سير تماشا کردم
و به عشق تو فرآيند تنفس را هم
جذب اکسيژن چشمان تو معنا کردم
باز با بازدمي اسم تو بر شيشه نشست
من دمم را به اميد تو مسيحا کردم
پنجره دفترم امروز شد و شيشه غزل
و من امروز بر اين شيشه تو را "ها" کردم
آن قدر آه کشيدم که تو اين شعر شدي
جاي هر واژه، نفس پشت نفس جا کردم
اینک ای شعر مه آلوده خداحافظ تو
ختم این شعر نفسگیر در اینجا کردم
لحظه تحویل سال ۱۳۹۳ هجری خورشیدی در ساعت ۲۰ و ۲۰ دقیقه و ۲۰ ثانیه یعنی ۲۰/۲۰/۲۰ به
وقت ایران می باشد.
خداییش من اولین نفر هستم بهتون خبر دادم!!!(اميدوارم سال بيستي باشه براي همه) ;))
![[تصویر: 58f855fdcc76.jpg]](http://nine.vv.si/up/58f855fdcc76.jpg)
می گن عناصر اصلی چهارتا هستند
آب آتش خاک هوا
خوب که فکر میکنم می بینم درسته
آبـ✘ـی که از تو دریغ کردند
آتشـ✘ـی که به خیمگاهت انداختند
خاکـ✘ـی که شد محل سجده ی ما
و
هوایــ✘ـی که عمریست در دلها انداخته ای!!
ترکیب این چهارتا شد
کربـــــلا
همه روز روزه بودن,همه شب نماز کردن
همه ساله حج نمودن,سفر حجازکردن
زمدینه تا به کعبه سروپابرهنه رفتن
دولب ازبرای لبیک به وظیفه باز کردن
به مساجدو معابد همه اعتکاف جستن
زملاهی ومناهی همه احتراز کردن
شب جمعه ها نخفتن,بخدای راز گفتن
زوجود بی نیازش طلب نیاز کردن
بخداکه هیچ کس راثمر انقدر نباشد
که به روی نیازمندی در بسته باز کردن
خواب دیدم کنارت جان داده ام
تعبیرش کردند تا ابد پیشم می مانی
نمی دانم خیالت را میگویند یا خودت را !!!!

شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد
چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است.
مرگ کهنهها را از میان بر میدارد
و راه را برای تازهها باز میکند.
یادتان باشد که زمان شما محدود است،
پس زمانتان را با زندگی کردن در زندگی بقیه هدر ندهید.
هیچ وقت در دام غم و غصه نیافتید
و هیچ وقت نگذارید که هیاهوی اطرافیان
صدای درونی شما را خاموش کند.
استیو جابز / موسس فقید شرکت اپل
یکسان بود به وقت عطای تو خاص و عام
فرقی نمی کند به درت شاه یا غلام
سلطان ندیده ام ز گدا گیرد احترام
پیش از سلام زائر خود را کند سلام
می خوام یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه
من باشم و تو باشی یک شب مهتابی باشه
می خوام یه کاری بکنم شاید بگی دوسم داری
می خوام یه حرفی بزنم که دیگه تنهام نذاری
می خوام برات از آسمون یاسای خوشبو بچینم
می خوام شبا عکس تو رو تو خواب گل ها ببینم
می خوام که جادوت بکنم همیشه پیشم بمونی
از تو کتاب زندگیم یه حرف رنگی بخونی
اگر که خوب در نیومد به احترامت بمیرم
امشب می خوام تا خود صبح فقط برات دعا کنم
برای خوشبخت شدنت خدا خدا خدا کنم
اگه نگاهم بکنی ناز نگاتو بکشم
می خوام تو رو قسم بدم به جون هر چی عاشقه
یه وقتی که من نبودم بی خبر از اینجا نری
بدون یه خداحافظی پر نزنی تنها نری
فکر نکنی اگه بری زندگی کمرنگ نمیشه
اگه بری شبا چشام یه لحظه هم خواب ندارن
آسمونای آرزو یه قطره مهتاب ندارن
راستی دلت میآد بری بدون من بری سفر
بعدش فراموشم کنی برات بشم یه رهگذر
اصلا بگو که دوست داری اینجور دوست داشته باشم
حتی اگه دلت نخواد اسم تو تو قلب منه
ای کاش منم تو آسمون یه مرغ دریایی بودم
شاید دوسم داشتی اگه آهوی صحرایی بودم
یه موج گیسوی تو رو به صد تا دریا نمی دم
اونوقت خوشبخت میشم مثل فرشته ها تو نقاشی
هوای رفتن که کنی مرگ گلهای مریمه
نگام کن و برام بگو بگو می ری یا می مونی
بگو دوسم داری یا نه مرگ گلهای شمعدونی
اما تو مثل آسمون عاشقی و بی انتها...
من عاشق این شعرم...

گلدان
تابوت کوچکی است
که رویای خدا شدن را از درخت می گیرد
نه چون درخت اسیر در خاک
اندیشه ام را خواهم کاشت
در ذهن کوچه ای
که کودکانش
پاک در خاک بزرگ خواهند شد
شاید
آغاز یک درخت باشد
روزی که گلدانها به مرگ محکوم میشوند!
توی زندگی وقتی به بن بست میرسی
دنبال پس کوچه ی امیدی میگردی تا فرار کنی
اما پیدا نمیکنی
میفهمی اینجا دیگه آخر خط دنیاست.
و در این لحظه تو در آن جایی نداری.
هر چی دست و پاتُ بیشتر حرکت بدی
در و دیوار ته کوچه خون بارانت میکنن
می فهمی که خاموشی و سکوت
آخرین دروازه ی این بن بسته.
و همین سکوت باسنگینیش
روزگارُ از وجودت خالی میکنه
و دلت رو پر از نفرت و بغض
هرچی بلندتر فریاد بزنی
تا رهگذری صداتو بشنوه
میفهمی که افسوس مردم این کوی و دیار
همگی ناشنوا می باشن.
و در این دریای یاس هر چقدر دستاتُ بالاتر بگیری
تا غرق نشی
غواصی نیست که
از آغوش امواج خشن خلاصت بده
و میفهمی که بدون آنکه روزی قصه زندگیتُ بخونن
براحتی از صفحه و قلم روزگار می افتی.
این چه حکمت غم انگیزیست!
یکی زودتر،یکی دیرتر
بالاخره کلاغ این قصه به خونه اش نمیرسه
و می فهمی که در قانون طبیعت
این مائیم که نهایتأ باید محو خاطره ها بشیم.
انگار بودی نداشته ایم.
اینجا می فهمی که طول این پاره خط چقدر کوتاه بوده
در حالیکه گمان میکردیم
هیچ وقت به آخرش نمیرسیم،به انتهاش رسیدیم.
وقتی که خوب فکر میکنم همیشه با خودم میگم:
کاش این دنیا وجود نداشت
اونوقت در بسته نبود،
خاکی نبود که خلق بشیم،
درون سینه دلی نبود که اردوگاه غم بشه.
اونوقت تن و هستی ما
افسانه ای برای بچه هامون نمی شد.

یا عطوفت دیگران پس از نیستی ما گل نمیکرد.
ای کاش زندگیمون رو فقط یه روز
مطابق مرادمان تجربه اش می کردیم.
یا در بی کسیها کسی باشد که
اشک چشماتُ با دست
به آرامی روی سینه اش پاک بکنی
خدایا....
کسی را که قسمت کس دیگریست سر راهمان قرار مده
تا شبهای دلتنگیش برای ما باشد
و روزهای خوشش برای دیگری....!
