غم
.............................
............................
.................................خونه ی نویار جدید مبارکت باشه گلم
.............................
............................
.................................خونه ی نویار جدید مبارکت باشه گلم
دستشو آروم گرفتم.من فقط اینو میخوام.........
گفتی:این نه.بهتر از اینو برات میزارم.......!!!!
پامو کوبیدم زمین وگفتم من فقط همینو میخوام....؟
آروم تو گوشم گفتی:آخه اون قول یکی دیگرو از من گرفته........![]()
![]()
![]()
سال های بسیار دور پادشاهی زندگی می کرد که وزیری داشت .
وزیر همواره میگفت: هر اتفاقی که رخ می دهد به صلاح ماست .
روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن میوه انگشتش
را برید، وزیر که در آنجا بود گفت:
نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ می دهد در جهت خیر و صلاح شماست !
پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و
دستورزندانی کردن وزیر را داد…
چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شکار به نزدیکی جنگلی رفتند. پادشاه در حالی که
مشغول اسب سواری بود راه را گم کرد و وارد جنگل انبوهی شد و از ملازمان خود دور
افتاد،در حالی که پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سکونت قبیله هایی رسید که
مردم آن در حال تدارک مراسم قربانی برای خدایانشان بودند،
زمانی که مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور کردند وی بهترین
قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست !!!
آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بکشند،
اما ناگهان یکی از مردان قبیله فریاد کشید: چگونه می توانید این مرد را برای قربانی
کردن انتخاب کنید در حالی که وی بدنی ناقص دارد، به انگشت او نگاه کنید !!!
به همین دلیل وی را قربانی نکردند و آزاد شد.
پادشاه که به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت: اکنون فهمیدم منظور تو از اینکه
میگفتی هرچه رخ می دهد به صلاح شماست چه بوده زیرا بریده شدن انگشتم موجب شد
زندگیم نجات یابد اما در مورد تو چی؟ تو به زندان افتادی این امر چه خیر و صلاحی
برای تو داشت؟!!
وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمی بینید، اگر من به زندان نمی افتادم مانند همیشه در
جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانی که شما را قربانی نکردند مردم قبیله مرا برای
قربانی کردن انتخاب می کردند،بنابراین می بینید که حبس شدن نیز برای من مفید بود!!!
ایمان قوی داشته باشید و بدانید هر چه رخ می دهد خواست خداوند است.
تصمیمات خداوند از قدرت درک ما خارج است اما همیشه به سود ما می باشد.![]()
![]()
)) پائولوکوئیلو((
چه رنجی است
لذتهارا تنها بردن
وچه زشت است
زیبائیها راتنهادیدن
وچه بدبختی آزار دهنده ای است
تنها خوشبخت بودن
دربهشت تنهابودن سخت تر از کویر استای مسافر غریبه چرا قلبمو شکستی رفتی و تنهام گذاشتی دل به ناباوری بستی
ای که بی تو تک و تنها توی غربت سنگی میدونم بر نمیگردی شدی همرنگ دورنگی
همه ی زندگی من اون نگاه عاشقت بود چرا فکر کردی به جز من یکی دیگه لایقت بود
رفتی و ازم گرفتی اون نگاه آشناتو واسه من باقی گذاشتی التهاب لحظه هاتو
حالا من تنها نشستم با نوای بی نوائی چه غریبم بی تو اینجا ای غریبه بی وفائی ![]()
![]()
مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی
سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و
برای محاکمه و مجازات با پایتخت فرستاده شدند.
فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار، اگر من از گناهت
بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟
سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو
خواهم بود.
فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟
سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد!
فرمانروا از پاسخی شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان
استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی
صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟
همسر سردار گفت: راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم. سردار با تعجب پرسید: پس
حواست کجا بود؟
همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی
نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!![]()
![]()
![]()
Youwill see
We do what we can.
And we do it with what we have got inside of us.
Even if you may forget it some times,
I,m here to remind you
That you are a very special person.
I have so much faith in you.
And Iknow that you,ll be able to
Do the things you want and need to do.
And if you ever-ever-need me…
I,ll be here for you.
بنگر؛زمانی خوش از راه میرسد...
به آن میکوشیم که میتوانیم.
سرچشمه توان ما گنجینه درون ماست.
حتی اگرگاه فراموش کنی
به یادت می آورم که تو چقدر یگانه ای،
باورت دارم؛بسیار،
ومی دانم که توانایی آن گونه که میخواهی ونیازمندی عمل میکنی،واگر روزی روزگاری
نیازمندم بودی،درکنارت خواهم بود.![]()
![]()
![]()
![]()
روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت. .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می آید ، من
تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه
می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم، آرامگاه
خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع
چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم، كجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه بر
كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از
كمین مار پر گشودی.
گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام
بر خاستی.
اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه
هایش ملكوت خدا را پر كرد![]()
![]()
Now love starts to learn
Patience& for givenesstrust
&honesty
Unselfishness & con stancy
Courage & sharing.
The threads from wich
To weave a marriage.
اینک عشق می آموزد
صبوری وبخشایندگی را،
اعتماد وصداقت را،
ازخود گذشتگی وثبات قدم را،
شجاعت وشراکت را،
همان تاروپودهایی را که از آن ازدواجی بافته می شود....![]()
![]()