بر کودک و پدر چو جواب نداد کس یک تیر هر دو را به سه پهلو جواب داد
بابامون از غم آکنده شد
ای وای از رباب شرمنده شد
زیر عباش شیرخواره رفته به خواب
دور از چشمای رباب
تو رفتی و خیمه برات عزاداره
لالایی اصغر
بابامون از غم آکنده شد
ای وای از رباب شرمنده شد
زیر عباش شیرخواره رفته به خواب
دور از چشمای رباب
تو رفتی و خیمه برات عزاداره
لالایی اصغر
آنقدر توان در بدن مختصرت نیست
آنقدر که حال زدن بال و پرت نیست
بر شانه بینداز خودت را که نیفتی
حالا که توانایی از این بیشترت نیست
فرمود: حسینم، به خدا مسخره کردند
گفتند:مگر صاحب کوثر پدرت نیست
گفتی که مکِش منت این حرمله ها را
حیف از تو و دریای غرور پسرت نیست
حالا که مرا می بری از شیر بگیری
یک لحظه ببین مادر من پشت سرت نیست؟
تو مثل علی اکبری و جذب خدایی
آنقدر که از دور و برت هم خبری نیست
آنقدر در آن لحظه سرت گرم خدا بود
که هیج خبر دار نگشتی که سرت نیست
این بار نگه دار سرت را که نیفتد
حالا که توانایی از این بیشترت نیست
«علی اکبر لطیفیان»
صبح سراغ مادرش رفت . وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت . . . ولی مادر دیگر در این دنیا نبود.
با غرور میگه چقدر خوبه آدم عربی بلد باشه !
گارسونه بهش میگه : اگه من ایرانی نبودم الکوفت هم بهت نمیدادن :|
بچه .......از باباش میپرسه بابا واسه چرا واسه ما جک میسازن؟باباش میگه قابلمه رو بیار بهت بگم بعد
میزه ته قابلمه بچه داد میزنه کیه؟باباش میگه حالا فهمیدی چرا؟حالا قابلمه رو بگیر برم در رو باز کنم
داستان کوتاه پنج دقیقه
در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه میکردند.
زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا می رود پسر من است .
در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه میکردند.
زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا می رود پسر من است .
خانه ای دارد کنار ابر ها
مثل قصر پادشاه قصه ها
از الماس خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان
رعد و برق شب طنین خنده اش
سیل و طوفان نعره ی توفنده اش
دکمه ی پیراهن او آفتاب
برق تیر و خنجر او ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از این ها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود
یه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه… جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم.… منشی می پره جلو و میگه: «اول من، اول من!…. من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»… پوووف! منشی ناپدید میشه… بعد مسئول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من، حالا من!… من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه… بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!
نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه!
فهمیدید چی نوشتم؟
من خودم هم نفهمیدم.
1-اصفهانیه موز میخوره پوستشو میزار لای دفترچه خاطراتش.
2-اصفهانیه ازدواج میکنه واسه این که خرجش کمتر شه تنها میره ماه عسل.
3-وزنه ازبال می افته رو پای اصفهانیه .داد میزنه آخ!کفشم.
4-اصفهانیه پوست موز میبینه میره کنارش میشینه میگن چرا اینجا نشستی میگه میخوام فکر کنند من این موز رو خوردم.
5-شب عید فطر همه اصفهانی ها بیرون خوابیدن میگن چرا بیرون خوابیذید میگن واسه اینکه پول فطرمون بیفته گردن شهرداری.
6-بچه به باباش میگه املا شدم بیست بابا میگه پدرسگ ده مگه چه عیبی داره که این همه جوهر مصرف کردی
7-اصفهانیه با برق خونه همسایه خودکشی میکنه.
8-اصفهانیه خونش آتیش میگیره یه تک زنگ به آتش نشانی میزنه.
9-اصفهانیه مسابقه رالی شرکت میکنه وسط راه مسافر سوار میکنه.