بر کودک و پدر چو جواب نداد کس یک تیر هر دو را به سه پهلو جواب داد

قاتل غرق خنده شد

بابامون از غم آکنده شد

ای وای از رباب شرمنده شد

زیر عباش شیرخواره رفته به خواب

دور از چشمای رباب

تو رفتی و خیمه برات عزاداره

لالایی اصغر

شب هفتم محرم

آنقدر توان در بدن مختصرت نیست

آنقدر که حال زدن بال و پرت نیست

بر شانه بینداز خودت را که نیفتی

حالا که توانایی از این بیشترت نیست

فرمود: حسینم، به خدا مسخره کردند

گفتند:مگر صاحب کوثر پدرت نیست

گفتی که مکِش منت این حرمله ها را

حیف از تو و دریای غرور پسرت نیست

حالا که مرا می بری از شیر بگیری

یک لحظه ببین مادر من پشت سرت نیست؟

تو مثل علی اکبری و جذب خدایی

آنقدر که از دور و برت هم خبری نیست

آنقدر در آن لحظه سرت گرم خدا بود

که هیج خبر دار نگشتی که سرت نیست

این بار نگه دار سرت را که نیفتد

حالا که توانایی از این بیشترت نیست

«علی اکبر لطیفیان»

مادر

ساعت 3 شب بود كه صدای تلفن , پسری را از خواب بیدار كرد .
 پشت خط مادرش بود . پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار كردی؟
مادر گفت:25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار كردی؟ فقط خواستم بگویم تولدت مبارك .
 پسر از اینكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد ,

صبح سراغ مادرش رفت . وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت . . . ولی مادر دیگر در این دنیا نبود.

دختر: ﺑﺎ ﺷﮑﻢ ﺧﺎﻟﯽ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺳﯿﺐ ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺑﺨﻮﺭﯼ؟
.
.
پسر : ﺷﺶ ﺗﺎ !
دختر : فقط یکی ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ
ﭼﻮﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺳﯿﺐ ﺩﻭﻡ ﺷﮑﻤﺖ ﺩﯾﮕﻪ ﺧﺎﻟﯽ ﻧﯿﺴﺖ!
پسر: ﭼﻪ ﺟﺎﻟﺐ ﺣﺘﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯿﮑﻨﻢ
پسر : ﺑﺎ ﺷﮑﻢ ﺧﺎﻟﯽ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺳﯿﺐ ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺑﺨﻮﺭﯼ؟
پسر دوﻡ : ﺩﻩ تا
پسر : ﺍﻩ، ﺍﮔﻪ میگفتی شش تا ﯾﻪ ﻣﻌﻤﺎﯼ ﺟﺎﻟﺐ ﻣﯿﺸﺪ ... ! 

بخند

ﺗـﻬـﺮﺍﻧـﯿـﻪ ﺑﺎ ﺁﺑـﺎﺩﺍﻧـﯿـﻪ ﻣﻴﺮﻥ ﺩﺍﺧﻞ ﯾﻪ شیرینی فروشی
ﺗـﻬـﺮﺍﻧـﯿـﻪ ﻣﻴﺒﻴﻨﻪ ﻫﻴﭽﻜﻲ ﺣﻮﺍﺳﺶ نیست ﺳﻪ ﺗﺎ ﺷﻴﺮﻳﻨﻲ ﻣﻴﺬﺍﺭﻩ ﺗﻮ ﺟﻴﺒﺶ ﻭ ﻣﻴﺎﻥ ﺑﻴﺮﻭﻥ
به ﺩﻭﺳﺖ ﺁﺑـﺎﺩﺍﻧـﯿـﺶ ﻣﻴﮕﻪ : ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ . ﺍﻳﻨﻪ ﺣﻴﻠﻪ ﺗﻬﺮﺍﻧﻲ !!!
ﺁﺑـﺎﺩﺍﻧـﯿـﻪ ﻣﻴﮕﻪ : ﭘﺲ ﺑﺮﻳﻢ ﻣﻨﻢ ﻳﻪ ﭼﺸﻤﻪ ﺍﺯ ﻫـﻨـﺮ ﺑـﭽـﻪ های
ﺁﺑـﺎﺩﺍﻧـﻭ ﻧﺸﻮﻧﺖ ﺑﺪﻡ ! ﻣﯿﮕﻪ ﺑﺎﺷﻪ . ﺑﺮﻣﻴﮕﺮﺩﻥ ﺷﻴﺮﻳﻨﻲ فروشی
آبادنیه ﻣﻴﮕﻪ ﺳﻪ ﺗﺎ ﺷﻴﺮﻳﻨﻲ ﺑﺪﻩ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﻭﺍﺳﺖ ﺟﺎﺩﻭ کنم!
ﺷﻴﺮﻳﻨﻲ ﻓﺮﻭﺷﻴﻪ ﻫﻢ ﺍﻭﻟﻴﺸﻮ ﻣﻴﺪﻩ ، ﺁﺑـﺎﺩﺍﻧـﯿـﻪ میخوره
ﺩﻭﻣﻴﺸﻮ ﻣﻴﺪﻩ ﻣﻴﺨﻮﺭﻩ ، ﺳﻮﻣﻴﺶ ﻫﻢ ﻣﻴﺨﻮﺭﻩ ...
ﺷﻴﺮﻳﻨﻲ ﻓﺮﻭﺷﻴﻪ ﻣﻴﮕﻪ : ﭘﺲ ﻛﻮ ﺟﺎﺩﻭﺵ ؟
میگه تو جیب ﺗـﻬﺮﺍﻧـﯿـﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﻛـُﻦ ، ﺻﺤﻴﺢ ﻭ ﺳﺎﻟﻢ ﭘﻴﺪﺍﺵ ﻣﻴﻜنی!!

بخند

یارو میره دبی تو رستوران میگه : الکباب !
کباب براش میارن !
میگه : الپیاز !
پیاز براش میارن !
میگه : البرنج !
برنج براش میارن !

با غرور میگه چقدر خوبه آدم عربی بلد باشه !
گارسونه بهش میگه : اگه من ایرانی نبودم الکوفت هم بهت نمیدادن :|

بچه .......از باباش میپرسه بابا واسه چرا واسه ما جک میسازن؟باباش میگه قابلمه رو بیار بهت بگم بعد

میزه ته قابلمه بچه داد میزنه کیه؟باباش میگه حالا فهمیدی چرا؟حالا قابلمه رو بگیر برم در رو باز کنم

.

داخل ازمایشگاه شدم…

علی که اومد خسته بود…

اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟

منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…

ادامه نوشته

داستان کوتاه پنج دقیقه

در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه میکردند.

زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا می رود پسر من است .

ادامه نوشته

 

؟؟؟؟

سه نفر مسجدی ساختند

سه نفر مسجدی ساختند. یکی محمد نام داشت و دیگری ابراهیم و سومی،موسی پس از آن، امام جماعتی را برای مسجدشان معین کردند. شبی امام جماعت در نماز مغرب سوره اعلی را خواند تا به این آیه رسید: صحف ابراهیم و موسی}؛ در کتب ابراهیم و موسی. آنکه محمد نام داشت، اسم خود را نشنید و با خود گفت:حتما رفقای من پولی به امام داده اند، که نامشان را در نماز می برد. به ناچار کیسه پولی را برای امام جماعت آورد و التماس دعا خواست، امام مقصودش را ندانست. آن مرد بار دیگر پولی به امام داد،باز تفاوتی حاصل نشد. دفعه آخر بر در مسجد ایستاد، وقتی محل خلوت شد،چماقی بر فرق امام جماعت زد،سر امام شکست؛ امام پرسید: چرا چنین می کنی؟ گفت: من مبلغی خرج کردم و مسجد ساختم و مبلغی هم به تو دادم؛ ولی تو تنها اسم رفقای مرا می بری و نامی از من به میان نمی آوری. امام گفت: ناراحت نباش، این دفعه اسم تو را هم می برم. امام چون بار دیگر به مسجد آمد و مشغول نماز شد،این آیه را چنین خواند: {صحف محمد و ابراهیم و موسی} مامومین گفتند: آیه چنین نیست گفت:راست می گویید؛لکن این آیه دیشب بر ضرب چماق نازل شده است،

ً!!!

؟؟؟

در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه میکردند.

زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا می رود پسر من است .

ادامه نوشته

وقتی هر حرفی را که دلت می خواهد می گویی، آنوقت مجبور می شوی حرفایی را بشنوی که اصلا دوست نداری بشنوی

پیش از این ها فکر می کردم خدا

خانه ای دارد کنار ابر ها

مثل قصر پادشاه قصه ها

از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج او

هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان

نقش روی دامن او کهکشان

رعد و برق شب طنین خنده اش

سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او آفتاب

برق تیر و خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست

هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از این ها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویر بود

دانشجویی

یکی‌ از سرگرمیام اینه سر امتحان الکی‌ هی‌ کفه دستمو نگا کنم مراقب احساس زرنگی کنه بیاد خفتم کنه ببین هیچی‌ کفه دسم نیست ، بعد بش بگم ضایع شدی خخخخخ
اصن به عشق همین حرکت میرم دانشگاه!!
ادامه نوشته

به گزارش گروه ترجمه پایگاه اطلاع رسانی شبکه خبر، تروریست های تکفیری یک دختربچه 3ساله سوری را ابتدا ب

فصل دوستی رمضان×××× زاعات قبول میان نماز سحر ما را دعا کنید

وصیت

شیوه صحیح خواستگاری

 

 بهترين ومعمول ترين روش آن است كه ازطريق آشنايان ودوستان خبره وخيرخواه باشد وآنها ازجانب خواستگاربه تحقيق بپردازند.
* از امام صادق(ع) روايت است كه هرگاه كسي اراده خواستگاري نمايد، دوركعت نمازبگذارد وحمدالهي گويد واين دعا رابخواند:« أللهم إنّي اريد أن أتزوّجفقدّرلي من النّساء أعفّهنّ فرْجا وأحفظهنّ لي في نفسها ومالي وأوسعهنّرزقا وأعظمهنّ بركة وفقدّرْلي ولدا طيبّا تجعله خلفا صالحا في حيوتي وبعدموتي » 
(حلية المتقين/ صفحه 93)                                
* سنت است ازدواج درشب واقع شود.
* ركن اصلي ازدواج شناخت طرفين مي باشد واولين مسأله درمورد انتخاب همسرايمان زن مي باشد.

چه عبارت قشنگی

سرش سنگه ولی دلش تنگه

داستان غول چراغ جادو

 

یه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه… جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم.… منشی می پره جلو و میگه: «اول من، اول من!…. من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»… پوووف! منشی ناپدید میشه… بعد مسئول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من، حالا من!… من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه… بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!
نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه!

سلام

نماز واقعی- انسان واقعی

خخ۰نهههاغقباتماذبزبیتنمنبرر  طزژرذدههن

فهمیدید چی نوشتم؟

من خودم هم نفهمیدم.

یزدی علیه اصفهونی


1-اصفهانیه موز میخوره پوستشو میزار لای دفترچه خاطراتش.

2-اصفهانیه ازدواج میکنه واسه این که خرجش کمتر شه تنها میره ماه عسل.

3-وزنه ازبال می افته رو پای اصفهانیه .داد میزنه آخ!کفشم.

4-اصفهانیه پوست موز میبینه میره کنارش میشینه میگن چرا اینجا نشستی میگه میخوام فکر کنند من این موز رو خوردم.

5-شب عید فطر همه اصفهانی ها بیرون خوابیدن میگن چرا بیرون خوابیذید میگن واسه اینکه پول فطرمون بیفته گردن شهرداری.

6-بچه به باباش میگه املا شدم بیست بابا میگه پدرسگ ده مگه چه عیبی داره که این همه جوهر مصرف کردی

7-اصفهانیه با برق خونه همسایه خودکشی میکنه.

8-اصفهانیه خونش آتیش میگیره یه تک زنگ به آتش نشانی میزنه.

9-اصفهانیه مسابقه رالی شرکت میکنه وسط راه مسافر سوار میکنه.