به هرزبانی می توان گفت خدایا دوستت دارم حتی ....

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه با هر username که باشم، من را  connect می کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه تا خودم نخواهم مرا D.C نمی کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه با یک delete هر چی را بخواهم پاک می کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه اینهمه friend برای من add می کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه اینهمه wallpaper که update می کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه با اینکه خیلی بدم من را log off نمی کند
 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همه چیز من را می داند ولی SEND TO ALL نمی کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه می گذارد هر جایی که می خواهم Invisibel بروم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همیشه جزء friend هام می ماند و من را delete و ignore نمی کند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همیشه اجازه، undo کردن را به من می دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه آن من را install کرده است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه هیچ وقت به من پیغام the line busy نمی دهد
 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه اراده کنم، ON می شود و من می توانم باهاش حرف بزنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه دلش را می شکنم، اما او باز من را می بخشد و shout down ام نمی کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه password اش را هیچ وقت یادم نمی رود، کافیه فقط به دلم سر بزنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه تلفنش همیشه آنتن می دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه شماره اش همیشه در شبکه موجود است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه هیچ وقت پیغام no response to نمی دهد
 

 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه هرگز گوشی اش را خاموش نمی کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه هیچ وقت ویروسی نمی شود و همیشه سالم است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه هیچوقت نیازی نیست براش BUZZ بدهم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه آهنگ حرف هاش همیشه من را آرام می کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه نامه هاش چند کلمه ای بیشتر نیست، تازه spam هم تو کارش نیست

خدا را دوست دارم ، بخاطر اینکه وسط حرف زدن نمی گوید، وقت ندارم، باید بروم یا دارم با کس دیگری حرف می زنم 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه من را برای خودم می خواهد، نه خودش

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همیشه وقت دارد حرف هایم را بشنود

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه فقط وقت بی کاریش یاد من نمی افتد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه می توانم از یکی دیگر پیشش گله کنم، بگویم که ....

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همیشه پیشم می ماند و من را تنها نمی گذارد، دوست داشتنش ابدی است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه می توانم احساسم را راحت به آن بگویم، نه اصلا نیازی نیست بگویم، خودش میتواند نگفته، حرف ام را بخواند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه به من می گوید دوستم دارد و دوست داشتنش اش را مخفی نمی کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه تنها کسی است که می توانی جلوش بدون اینکه خجل بشوی گریه کنی، و بگویی دلت براش تنگ شده

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه ، می گذارد دوستش داشته باشم ، وقتی می دانم لیاقت آنرا ندارم
 

خدا را  دوست دارم  به خاطر اینکه  از من می پذیرد که  بگویم: 
 

خدا دوستت دارم ....

همین ها هستند

مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی،
آن لحظه‌ی قبل از رها کردن دست،
با نوک انگشت‌هاش به دست‌هایت یک فشار کوچک می دهد… چیزی شبیه یک بوسه!
 
مثل آن راننده تاکسی‌ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی،
بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی.
 
آدم‌هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی،
دستپاچه رو بر نمی‌گردانند،
لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند.
 
آدم‌هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست،
بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند.
 
دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند،
مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود.
یا گاهی دفتریادداشتی، نشان کتابی،...
 
آدم‌هایی که از سر چهار راه نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه.
 
آدم‌های پيامك‌های آخر شب،
که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب،
به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند،
 
آدم‌های پيامك‌های پُر مهر بی بهانه،
حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.
 
آدم‌هایی که هر چند وقت یک بار ایمیل پرمحبتی می زنند که مثلا تو را می خوانم
و بعد از هر یادداشت غمگین خط‌هایی می نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آوردند.
 
آدم‌هایی که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست.
 
آدم‌هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را با لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.
 
آدم‌هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند.
 
همین‌ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن...

گذر سالی دیگر

 

پارسال تولدم رو در کنار تو فرشته مهربانم

و با حضور پرمهرت جشن گرفتم

ولی امسال بی تو و بی حضور مهربانت

تنها همسفر خاطراتمان شدم!

جایت در تک تک لحظه هایم خالیست!پریسای عزیزم...

 

 

سال نو آمد ولی بی تو...

پریسای عزیزم:

بهار امسال بی تو برایم از پاییز غم انگیزتر است...

 

هنوز شبا بیدارم

          کردی شبامو یلدا

                    کاشکی بودی کنارم

                                  عزیز من پریسا

                                            روزام بی تو سیاهه

                                                         خاطرمون چه تاره

 

      چه کودکانه رفتی

                        چه بی بهانه رفتی

                                    واسم تو بهترینی

                                                    برای من نمردی

 

           گذاشتی ما رو تنها

                             عزیز من پریسا

                                           خاطره تو حک شده

                                                        توی تموم عکسا...

 

*(برگرفته از نظر پرهام عزیز:که اینقدر قشنگ بود خواستم اینجا هم بنویسم.)

پریسا یه رویای قشنگه توی خواب هرشب من
پریسا یه آه سینه سوزه توی گرمای تب من
پریسا یه فریاده بلنده تو سکوت بی کسی هام
پریسا یه عشقه که بریده منو از دلبستگی هام
پریسا یه فرشته ی زیبا توی آسمون قلبم
پریسا یه خواهر خوب میون روزهای تلخم
پریسا سنگ صبورم توی مشکلات سختم
پریسا یه بهانه برای نفس کشیدن
پریسا رازدار هر روز و هر شب من
پریسا یه حسه زنده میون تمومه دوستاش
پریسا که داره دوتا بال همیشه همراش
پریسا یه دختر خوب واسه مادر و برادر
پریسا که داره تمومه ویژگی های یه خواهر
پریسا که نرفته اون هنوز میون ماهاس
پریسا صدای نازش که برام خیلی خیلی آشناس
پریسا یه نعمت خوب از الطاف الهی
پریسا توی این دنیای واهی
پریسا کاش که میشد ببوسمت دوباره
پریسا برای دل خستم دیگه نمونده راه و چاره
پریسا هنوز همین جاس.کنارم .توی اتاقم
پریسا لالا گل نازم بخواب اینجا روی تختت تو اتاقم.

متنی زیبا و آرامش دهنده از سوی خداوند برای ما

 
می دانم هرازگاهی دلت تنگ می شود.
همان دلهای بزرگی که جای من در آن است
آنقدر تنگ میشود که حتی یادت می رود من آنجایم.
دلتنگی هایت را از خودت بپرس.
و نگران هیچ چیز نباش!
هنوز من هستم.هنوز خدایت همان خداست!هنوز روحت از جنس من است!
اما من نمی خواهم تو همان باشی!
تو باید در هر زمان بهترین باشی.
نگران شکستن دلت نباش!
میدانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند.
و جنسش عوض نمی شود...
و میدانی که من شکست ناپذیر هستم...
و تو مرا داری...
برای همیشه!
چون هر وقت گریه میکنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد...
چون هر گاه تنها شدی،تازه مرا یافته ای...
چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم،
صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام!
درست است مرا فراموش کردی،اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!
دلم نمی خواهد غمت را ببینم...
می خواهم شاد باشی...
این را من می خواهم...
تو هم می توانی این را بخواهی.خشنودی مرا.
من گفتم :وجعلنا نومکم سباتا (ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم)
و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود...
نگران نباش!دستان مهربانم قلبت را می فشارد.
شبها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی؟
اما،نه من هم دل به دلت بیدارم!
فقط کافیست خوب گوش بسپاری!
و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن!

پروردگارت ...

برای پریسای عزیزم که با رفتنش ما را غصه دار کرد.

 

می نویسم تا به یاد داشته باشم بدترین و سخت ترین روزهای عمرم را و غم و تلخی این روزها و شبها را ...

مشیت الهی بـر ایـن تعلق گرفـته کـه بهار فرحناک زندگی را خـزانـی ماتمزده بـه انتظار بنشیند و این،بارزترین تفسیر فلسفـه آفـرینش درفـراخـنای بـی کران هـستی و یـگانه راز جـاودانگی اوسـت.

این ماتم جانگداز چنان سنگین و جانسوز است که به دشواری به باور می‌نشیند،ولی در برابر تقدیر حضرت پروردگار چاره‌ای جز تسلیم و رضا نیست.

پریسای عزیزم میدانی که همه ما مدتها چشم انتظار شفای تو بودیم،شهریور ۸۸ همینجا شفایت را خواستم اما...خواست خدا جور دیگری بود و شفای تو در رفتنت بود.روز میلادت همزمان با رفتنت بود و دیگر شب یلدای هر سال برایمان شد نمادین سالروز رفتنت.چه حسرت غم انگیزی...

تو الآن بیشتر از همیشه به این آگاهی که چقدر دوستت داشته و داریم،اما بدان تو برای همیشه تا زمانیکه ما زنده باشیم تو هم در کنار تک تک ما زنده ای و یاد و خاطره هایت همیشه با ما میماند.تو با رفتنت خیلی چیزها به همه ما یاد دادی،خیلی درسهای بزرگی به ما دادی،منهم به لطف تو واقعا یه جورائی متحول شدم و این تحول رو مدیون توام.

عزیز همیشه و هنوزم:تو که آنقدر پاکی که نیازی به آمرزش نداری،پس ما را به یاد داشته باش و برای آمرزش ما دعا کن فرشته کوچولوی مهربان ما.

 

مرگ پایان کبوتر نیست.

مرگ پایان زندگی نیست.

زندگی دوباره آغاز میشود

پس از مرگ

به یک نام نو به یک شروع تازه.

 

چرا مادرمان را عاشقانه بايد دوست داشته باشيم؟!

چون ما را با درد بدنيا مي‌آورد و بلافاصله با لبخند مي‌پذيرند.

چون شير شيشه را قبل از اينكه توي حلق ما بريزند،پشت دستشان مي‌ريزند.

چون وقتي توي اتاق پي پي مي‌کنيم زياد با ما بداخلاقي نمي‌کنند.

و وقتي بعدها توي تشکمان جي جي مي‌کنيم آبروي ما را نمي‌برند.

و وقتي بعدها به زندگي‌شان‌ ترکمون مي‌زنيم،فقط مي‌گويند:خب جوونه ديگه،پیش مياد! 

چون وقتي تب مي‌کنيم،آن‌ها هم عرق مي‌ريزند.

چون وقتي توي ميهماني خجالت مي‌کشيم و توي گوششان مي‌گوييم سيب مي خوام،با صداي بلند مي‌گويند منير خانوم بي زحمت يه سيب به اين بچه بدهيد و ما را عصباني مي‌کند! 

و وقتي پدرمان ما را به خاطر لگد زدن به مادر کتک مي‌زند،با پدر دعوا مي‌کنند.

چون وقتي در قابلمه غذا را برمي دارند، يک بخاري بلند مي شود که آدم دلش مي خواهد غذا را با قابلمه اش بخورد .

چون وقتي تازه ساعت يازده شب يادمان مي افتد كه فلان كار را كه بايد فردا در مدرسه تحويل دهيم يادمان رفته،بعد از يك تشر خودش هم پابه پايمان زحمت ميكشد كه همان نصف شبي تمامش كنيم.

چون وسط سريال‌هاي ملودرام گريه مي‌کنند.

چون بعد از گرفتن هديه روز مادر، تمام فکرو ذکرش اين است که مبادا فروشندگان بي انصاف سر طفل معصومش را کلاه گذاشته باشند!

چون شبهاي امتحان و کنکور پابه ‌پاي ما کم مي‌خوابد اما کسي نيست که برايش قهوه بياورد و ميوه پوست بکند. 

به خاطر اينکه موقع سربازي رفتن ما،گريه مي‌کند و نذر مي کند و پوتين‌هايمان را در هر مرخصي واکس مي‌زند.

چون وقتي شب عروسي ما داماد ازش خداحافظي ميكند با چشماني پر از اشك سفارشمان را ميكند ما را به داماد مي سپارد.

چون وقتي که موقع مريضيش يک ليوان آب به دستش مي دهيم يک طوري تشکر مي کند که واقعا باور مي‌کنيم شاخ قول شکانده‌ايم.

چون موقع مطالعه عينک مي‌زند و پنج دقيقۀ بعد در حاليكه عينكش به چشمش است ميپرسد:اين عينك منو نديدين؟

چون هيچوقت يادشان نمي‌رود که از کدام غذا بدمان مي‌آيد و عاشق كدام غذاييم،
حتي وقتي که روي تخت بيمارستانند و قرار است ناهار را با هم بخوريم.

چون همانجا هم تمام فکر و ذکرشان اين است كه واي بچم خسته شد بسكه مريض داري كرد.

و چون هروقت باهاش بد حرف ميزنيم و دلش رو براي هزارمين بار ميشكنيم،
چند روز بعد همه رو از دلش ميريزه بيرون و خودش رو گول ميزنه كه ‌بخشش از بزرگانه!

چون مادرند!

دوستت دارم ها و عاشقتم ها ...

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…
این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…
شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟
بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!
سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند!

 

غریب است دوست داشتن.
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد و
نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر
. هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.
تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند
!

به مناسبت ماه مهر:شما یادتون نمیاد؟!

آن روزها چقدر پاک بودیم و بی گناه...!

با ایمیلی که از یکی از دوستانم بهم رسید یاد دورانهای شیرین بچگی افتادم، واقعا یادش بخیر!چون خیلی خاطره انگیزه چند تا از اونها رو براتون می نویسم.



شما یادتون نمیاد
؟اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم...مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده،ذوق مرگ می شدیم!

شما یادتون نمیاد؟وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم!

شما یادتون نمیاد؟تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ،وگ وگ وَََََگ،...

شما یادتون نمیاد؟دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم.....

شما یادتون نمیاد؟مقنعه چونه دار میکردن سر کوچولومون که هی کلمون مبِخارید، بعد پشتشم کش داشت که چونش نچرخه بیاد رو گوشمون!

شما یادتون نمیاد؟بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک،میرفتیم مثل مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب،همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه میکردیم،که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم،بعدش که نوبت خودمون میشد،دیگه عمرا پیاده می شدیم!

شما یادتون نمیاد؟پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی،بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم،همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد!

شما یادتون نمیاد؟ وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم،بعد عرق میکرد،بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند،دیگه هر کار میکردیم نمیرفت،آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد،میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده!

شما یادتون نمیاد؟از جلو نظااااااااااااااااام ...

شما یادتون نمیاد؟اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم مدرسه...احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم،دلتون بسوزه!

شما یادتون نمیاد؟سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم!

شما یادتون نمیاد؟گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشي مي كشيديم. بعد تند برگ ميزديم ميشد انيميشن!
 

ما یادتون نمیاد؟صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم،به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود،ولی سمت چپی ها نو بود!

شما یادتون نمیاد؟هر وقت سر کلاس دوستمون میگفت یه ورق به من بده،الکی میگفتیم که دفترم از وسط گذشته،نمیتونم!

شما یادتون نمیاد؟آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست،اونا یه درس از ما عقب تر باشن!

شما یادتون نمیاد؟برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم!

شما یادتون نمیاد؟با آب قند اشباع شده و یک نخ،نبات درست میکردیم میبردیم مدرسه!

شما یادتون نمیاد؟تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم! 

شما یادتون نمیاد؟دفتر پرورشی با اون نقاشی ها و تزئینات خز و خیل!
 

شما یادتون نمیاد؟یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم،بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده،بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم:یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟(قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش میکردیم!
  

شما یادتون نمیاد؟تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!
 

شما یادتون نمیاد؟برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن!

شما یادتون نمیاد؟با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه!

شما یادتون نمیاد؟هر روز صبح که پا میشدیم بریم مدرسه ساعت 6:40 تا 7 صبح، رادیو برنامه "بچه های انقلاب" رو پخش میکرد و ما همزمان باهاش صبحانه میخوردیم!

شما یادتون نمیاد؟توی خاله بازی یه نوع کیک درست میکردیم به اینصورت که بیسکوییت رو توی کاسه خورد میکردیم و روش آب میریختیم.اییییی الان فکرشو میکنم خیلی مزخرف بود چه جوری میخوردیم ما!

شما یادتون نمیاد؟بچه که بودیم به آهنگها و شعرها گوش میدادیم و بعضی ها رو اشتباهی میشنیدیم و نمی فهمیدیم منظورش چیه،بعد همونطوری غلط غولوط حفظ میکردیم و میخوندیم همه هم می خندیدند بهمون!

شما یادتون نمیاد؟دختره اینجا نشسته گریه می کنه زاری میکنه از برای من یکی رو بزن!یه نفر هم مینشست اون وسط توی دایره،الکی صدای گریه کردن درمیآورد!

شما یادتون نمیاد؟با مدادتراش و آب پوست پرتقال، تارعنکبوت درست می کردیم!

شما یادتون نمیاد؟تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم،تا زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون، بعد بچه های تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند،اونکه وارد میشد،هرچقدر که به اون چیز نزدیک تر میشد، محکمتر رو میز میکوبیدیم!

شما یادتون نمیاد؟دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش،میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم!

شما یادتون نمیاد؟سه بار پشت سر هم بگو:گاز دوغ دار، دوغ گازدار! یا چایی داغه، دایی چاقه!

شما یادتون نمیاد؟صفحه های خوشنویسی تو کتاب فارسی سال سوم رو!

شما یادتون نمیاد؟خانوم اجازه...خانوممون...صد بار میگفتیم خانوممون گفته!

شما یادتون نمیاد؟یه برنامه بود به اسم بچه هااااا مواظبببب باشیییددد(مثلا صداش قرار بود طنین وحشتناکی داشته باشه!بعد همیشه یه بلاهایی که سر بچه ها اومده بود رو نشون میداد،من هنوز وحشت چرخ گوشت تو دلمه.یه گوله ی آتیش کارتونی هم بود که هی این طرف اون طرف میپرید و میگفت:
آتیش آتیشم، آتیش آتیشم، اینجا رو آتیششش میزنم، اونجا رو آتیششش میزنم، همه جا رو آتیششش میزنم!


شما یادتون نمیاد؟قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی بود برای هر کلاس، بعد هر کس میومد سر صف مثلا میخواست با صوت بخونه میگفت:بییییسمیلّـــَهی یُررررحمـــَنی یُرررررحییییییم!

شما یادتون نمیاد؟باااا اجازه ی صابخونه (سر اکبر عبدی از دیوار میومد بالا)!

شما یادتون نمیاد؟تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد،خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم!همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست،بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه!

شما یادتون نمیاد؟خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم!

شما یادتون نمیاد؟من کارم، مــــــــــَن کارم. بازو و نیرو دارم، هر چیزی رو میسازم، از تنبلی بیزارم، از تنبلی بیزارم. بعد اون یکی میگفت: اسم من، اندیشه ه ه ه ه ه، به کار میگم همیشه، بی کار و بی اندیشه، چیزی درست نمیشه، چیزی درست نمیشه!

شما یادتون نمیاد؟ این بازیه "پی پی پینوکیو پدر ژپتو، گُ گُ گُربه نره روباه مکار!

شما یادتون نمیاد؟بازیهای آتاری رو!دسته آتاری رو از لجمون اونقدر فشار میدادیم تا برنده بشیم!

شما یادتون نمیاد؟زمستون اون وقتا تمام عشقمون این بود که رادیو بگه مدرسه ها به خاطر برف تعطیله!

 

شما یادتون نمیاد؟؟؟

واقعا چه دورانی بود یادش بخیر

و چه زود بزرگ شدیم...

کاش به زمانی برگردم که تنها غم زندگیم شکستن نوک مدادم بود.

برای خودم!

 

***تاریخ تولد بهانه ایست تا فراموش نکنی آمدنت را***

زندگی را نخواهیم فهمید اگر

 

زندگی را نخواهیم فهمید اگر از همه گل‌های سرخ دنیا متنفر باشیم فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گل‌سرخی را بچینیم خاری در دستمان فرو رفته است؟

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه به فراموشی بسپاریم فقط به این خاطر که در گذشته یک یا چند تا از آرزوهایمان اجابت نشدند.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر عزیزی را برای همیشه ترک کنیم فقط به این خاطر که در یک لحظه خطایی از او سر زد و حرکت اشتباهی انجام داد.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر درس و مشق را رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم فقط چون در یک آزمون نمره خوبی به دست نیاوردیم و نتوانستیم یک سال قبول شویم.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دست از تلاش و کوشش برداریم فقط به این دلیل که یک بار در زندگی سماجت و پیگیری ما بی‌نتیجه ماند.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه دست‌هایی را که برای دوستی به سمت ما دراز می‌شوند، پس بزنیم فقط به این دلیل که یک روز، یک دوست غافل به ما خیانت کرد و از اعتماد ما سوءاستفاده کرد.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر فقط چون یکبار در عشق شکست خوردیم دیگر جرات عاشق شدن را از دست بدهیم و از دل‌بستن بهراسیم.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه شانس‌ها و فرصت‌های طلایی همین الآن را نادیده بگیریم فقط به این خاطر که در یک یا چند تا از فرصت‌ها موفق نبوده‌ایم.

فراموش نکنیم که بسیاری اوقات در زندگی وقتی به در بسته‌ای می‌رسیم و یک‌صد کلید در دستمان است، هرگز نباید انتظار داشته باشیم که کلید در بسته همان کلید اول باشد.شاید مجبور باشیم صبر کنیم و همه صد کلید را امتحان کنیم تا یکی از آنها در را باز کند. گاهی اوقات کلید صدم کلیدی است که در را باز می‌کند و شرط رسیدن به این کلید امتحان کردن نود‌ و نه کلید دیگر است. یادمان باشد که زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر کلید صدم را امتحان نکنیم فقط به این خاطر که نود و نه کلید قبلی جواب ندادند. از روی همین زمین خوردن‌ها و دوباره بلندشدن‌هاست که معنای زندگی فهمیده می‌شود و ما با توانایی‌ها و قدرت‌های درون خود بیشتر آشنا می‌شویم.

 

زندگی را نخواهیم فهمید اگر از ترس زمین خوردن هرگز قدم در جاده نگذاریم.

 

داستان زیبای آب و آتش

مردمي كه روي زمين زندگي مي‌كردند

مثل همه تاريخ در حال گذران زندگي روزمره شان بودند

كه روزي يكي از فرشتگان مقرب خداوند را ديدند

كه يك بسته كبريت در دست راست و يك سطل آب در دست چپ دارد

اما در گوشه‌اي از آسمان نشسته

و همانطور كه به انسانها نگاه مي‌كند اشك مي‌ريزد...


مردم جلو رفتند و از فرشته سوال كردند:

اي فرشته محبوب...

اتفاقي افتاده كه اين گونه اشك مي‌ريزي؟


فرشته گفت:به حال شما انسانها اشك مي‌ريزم
مردم توضيح بيشتري خواستند و فرشته اشاره به دستهايش كرد و گفت:

امروز از خداوند اجازه خواستم كه با اين كبريت، بهشت او را به آتش بكشم

و با اين سطل آب،آتش جهنم را خاموش كنم تا به اين وسيله خدا دوستان واقعي خود را بشناسد،

يعني ديگر بهشتي نباشد كه مردم به خاطرش كار نيك انجام بدهند

يا جهنمي نباشد كه از ترس آتشش از كار بد روي گردان شوند

اما خداوند اين اجازه را نداد و گفت:"من بنده‌هايم را دوست دارم پس مهم نيست كه آنها با بهانه من را دوست داشته باشند يا بي بهانه!!!"
فرشته از جا برخواست و ادامه داد:به حال انسانها اشك مي‌ريزم كه قدر چنين خداي مهرباني را نمي‌دانند!

 *خداوند می فرماید:«اگر بندگانم میدانستند که نسبت به آنها چقدر مهربانم و به یادشان هستم،از فرط خوشحالی می مردند!»

 

این داستان برای من که خیلی تاثیرگذار بود برای شما چطور؟!...