رباعیات

به نام خالق هستی بخش « رقص پیوست شده به نام تو هر آغاز همراه تو می رسم به آبی..پرواز.. دنیای همه به خیر می گردد اگر- در رقص تو در آوریش با آواز آشي كه نخوردم *هرچند دلم هميشه از او مي خواند آخر به دلم حسرت دستانش ماند دلداده ي يك نفر شدم دور از او آشي كه نخوردم دهنم را سوزاند تخفيف *سركار "ندا هدايتي " متهمه- به جرم و جنايت است،در يك كلمه! - تخفيف نمي دهي مجازاتم را؟ فرقي كه نمي كني! تو هم مثل همه! پازل *اي دوست بگو! چه كرده ام من آيا؟ - نوميد نشو! خدا نمي بخشد ها! يك تكه ي پازلش گمانم كم بود- انداخت جهنم مرا اين دنيا! عطر تو چشمان تو از خودم مرا دزديده مهتاب تو بركه ي مرا بوسيده چندي ست نمي شود بخوابم آرام عطرتو به پيراهن من چسبيده! خودكار ..عيد است!..-براي من؟! نه فالم خوش نيست هي فال زدم..دوباره فالم خوش نيست بي خوابي و تب..خيال..خودكارم كو؟! از شعر پُرم اگر چه حالم خوش نيست! دايره ها حتي ريه ام از اين نفس ها خسته ست يكّي نه! دو تا نه! همه درها بسته ست تا زندگي ام پر شده از دايره ها از هر طرفي كه ميروم "بن بست" است آشوب در اين دل لعنتي فقط "آشوب" است در خواب ببينمت ؟!! خب اين هم خوب است! نه! آمدن تو را همه مي فهمند، ازاينكه دوباره بالشم مرطوب است! نوسان يادم به دلت كه جريان دارد؟ _نه! عشق تو هميشه نوسان دارد؟ _نه! اعصاب مرا خُرد كن! ايرادي نيست، انگار برايت هيجان دارد، نه؟! دور از تو... از روحيه اي كه من ندارم پيداست دور ازتو، چقدر دست هايم تنهاست مي شد برسم به آخر خط با تو اما نه! خدا نخواست، او هم با ماست! ندا هدايتي فرد.مهندس خاك. شيراز

پروردگارا

درد *وقتي به تو ميرسم در اين ويراني انگار هنوز زنده ام،.. مي داني؟! پايان همين جاده كه نامش درد است- با ياد تو ميرسم به آباداني! "اشتياق شمع" كم است قافيه اينجا، ترانه كم دارم براي با تو نشستن، بهانه كم دارم براي اينكه خودم را تهي كنم از بغض – در اين اتاق غزل خيز شانه كم دارم نخواستم كه به دنيا تعلقي باشد پريدم از قفس و ..حيف دانه كم دارم! به شعر ريشه زدم، بعد ها كمي بَد شد... براي سبز شدن ها جوانه كم دارم نخواستم كه غم انگيزباشم اما...شد برای شعر شدن نیز، چانه كم دارم! □ هميشه اشك نبودم ، ولي دلم مي خواست... به اشتياق تو شمعم ، زبانه كم دارم! مهندس ندا هدايتي فرد

عاشورا

سقوط

به نام خداوند بخشنده مهربان با سلام و عذر خواهی به خاطر دیر به روز شدنم! اما مسئله ای جدی تر رخ داد که نه تنها شاعر بلکه تمام کشور را تحت تاثیر خود قرار داد: ...زلزله آذر بایجان... "سقوط" دو خط سکوت می کنم به یاد زلزله دقیق تر بگویم :از سقوط حوصله بگو خرابه را چگونه راست می کنند؟ چقدر وقت می برد؟!و چند مرحله؟ کجا تویی؟!کجا منم؟!!!کجاست سرنوشت؟ هزارر خط میان من و توست فاصله ----- نه زنده ام،نه مرده ام که گفته است هان؟ همیشه بودن و نبودن است مسئله! کسی به داد اشک های مان نمی رسد نمی شود...بگو که از چه کس کنم گله؟؟؟! ■ هزار دفتر سفید خط نخورده" آه " نشانه ایست از سکوت...درد...زلزله... مهندس ندا هدایتی فرد کارشناس مهندسی خاک دانشگاه شیراز

بابایی

اشک مرا از گونه ات بردار بابایی

من را پس از خود دست او بسپار بابایی

□                                         

با خنده گفتی دست پُر تر باز می گردم

گفتی می آیم... زود تر بشمار!بابایی

...

اما قرار ما چرا از خاطرت رفته ست؟

بد قولی خود را به خاطر آر بابایی!

□                                                              

از توپ و موشک می هراسم،...شیمیایی ها..

یک چفیه ی نم دار را بردار!بابایی

 

چه انزوایی داشتم از کودکی هایم

یک لحظه خود را جای من بگذار بابایی

 

اصلا نمی دانم چه بنویسم برایت!؟ هان؟

من را فرا موشیده ای، سردار! بابایی

 

در خواب تصویر تو را...در سایه_روشن ها

بد ضربه فنّی کرده ای انگار بابایی!

 

دنیا دگرگون است،آن قدری که...می بینی؟

فهمیده ام بعد از تو گل را خار بابایی

 

طرح شهادت با خوت را داشتی شاید

نام خودت مانده ست بر تالار بابایی

حالا که هستم؟!هیچ کس الّا هراسی سرد

قرآن شفیعم می شود این بار بابایی؟

نام تو را آورده قرآن از خدا وندی-

که مژده داده سهمت از ایثار بابایی...

 

مهندس ندا هدایتی فرد

 

با تقدیم سلام 

به تمام دوستان خوب و شاعر

با قالبی جدید بروز میشوم.                                                             

 به نام خدا 

چه شب ها که سوی تو پر می زدم

به خواب غریب تو سر می زدم

رها کرده بودی مرا در قفس

در بسته را بیشتر می زدم!

دلی نازک از شیشه دارم..بیا!

اگر در دلت ریشه دارم..بیا!

اگر نه..بیا بشکن این خسته را

برای تو هم تیشه دارم ..بیا!

بیا بشکن این عهد نشکسته را

رها کن من بال و پر بسته را

در این قفس رابیا باز کن!

پریشان نکن مرغکی خسته را!

...

...

...

..که این لحظه ها بی نفس مانده ام

کویری پر از خار و خس مانده ام

کبوتر ..کبوتر..دلم پر زده ست

ولی باز هم در قفس مانده ام

...

...

...

..اگرچه خیالات ما درهم است

برای وجودت سند محکم است

بخواهی اگر..می رسی !نه !ببخش!

بزرگی تو و این برایت کم است!

 

 

با سلام به تمام دوستان شاعرم و تبریک ایام و اعیاد شعبانیه

 

و البته تسلیت وفات دوست خوب شاعرم ساناز بهشتی

 

زود است اگر چه دیر.. و پایان..آغاز

همراه عقابهات رفتی ساناز

راحت شده ای!...هنوز دنیا خاک است.

سهم همه کس نمی شود این پرواز!

 

 

 

و غزلی که...

دست از خیالت کاشکی من زود بردارم

گیرم که تنها میروی...باشد نمی بارم!

دیگر نمیخواهم اسیر باتو بودن یا...

با تو قدمها را نمی خواهم که بشمارم!

می خواستم در شعر من باشی..ولی با من..

اخر تورا وقتی که دوری دوست می دارم!

گیرم دل من هیچ..شعرم هیچ ..عشقم هیچ..

اما تورا بعد از غزل دست که بسپارم

من گرگ باران دیده ام..!ای مرد بارانی

پا بر غرورم ..نه !نخواه!از من که بگذارم

 

 

....

بعد از تمام روزهای با تو بودن "آه"

حتی نمیدانم که ایا دوستت دارم!؟

با سلام  و عذر خواهی ...

بگذارید پای مثل معروف "دیرو زود داشتن بی سوخت و سوز"

با بهترین آرزوها سال نو را به شما دوستان عزیزم تبریک می گویم.

 

یکی از وظایف کتمان ناپذیر هر شاعر ونویسنده ای همدردی و بیان مشکلات عصر خود است.

با دیدن پسرک گل فروشی سرچارراه..و..

این شعر نوشته شد:

 

بنویس: از این زندگی..خسته ست! راضی نیست!

سردرد های مادرش این بار بازی نیست

در یک اتاق سرد و نم دار و پر از اندوه..

که جز صدای هق هق شب ..هیچ سازی نیست

هر شب فقط با یک سبد امید می خواهد-

باور کند خط های این دنیا موازی نیست

 

 

هر روز باید زود تر از صبح بر خیزد

تابه خیابان های شهری که هوازی نیست..

 

چه آرزوی کوچکی دارد: چراغی..سرخ!

تا چارراه بعد هم راه درازی نیست

 

یک شاخه گل! می خواست بفروشد فقط..اما

نگذاشت.."از اینجا برو!کار مجازی نیست"

 

در کوچه و پس کوچه های ذهن در گیرش

حتی برای آرزوهایش جوازی نیست

 

باید خودش قد می کشید از بین آدم ها

تا لا اقل ثابت شود: او هم مجازی نیست

 

باید به راه دیگری می زد قدم هایش

یعنی به گل ها بعد از این دیگر نیازی نیست!

 

 

***                                            

می ترسم از دنیای دلگیرش ..خدایا نه!

اینجا کلاه هیچ کس غیر از تو قاضی نیست

با سلام دوباره

و این هم شعری درباره..

 خواستم در وب بگذارم چون امسال شیراز میزبان کنگره دفاع مقدس کشور است.

مهم نیست برگزیده باشم یا نه!

 شما مثل دوره های قبل حسابش کنید!

 

 

به عباس دوران

 

تصویر تمام ابر ها درهم بود

اما دل تو مثل خودت محکم بود

بالاتر از آنچه رفته بودی! رفتی

یک لایه از آسمان برایت کم بود!

 

 

 

                                                       اندوه  بی پایان                                                 

 ..من رابغل کرد و در آغوش خودش بوسید                                         

مادر به من می گفت تا کم کم مرا راضی..

 

 

تا در سر من تاب می خورد "آی! بابا" کو؟!

کاری نمی آمد بر از او جز مرا "نازی..."

آن روز ها را خوب یادم نیست..می گویند:

کاری نمی کردی به غیر از گریه..لجبازی..

ای کاش می گفتی به من هم زود تر از این

بر اشک هایی از یتیمی کاخ می سازی!

 

دیدی؟!نمی ارزد به این اندوه بی پایان

که در دلم مانده ست "پس کی با  پدر بازی؟"

 

 

نسلی که میشد تا ابد مدیون بماند به :

رستم و ارش ها شجاعت..تیر اندازی-

اصلا نمی دانند دینی بود! یا مردی

شادی فقط در عشوه ای مانده ست.."طنا زی!"

 

شاید اگر بودی..اگر بودی..به تنهایی        

هرگز نمی رفتم به سمت منزل قاضی        

 

نام بزرگی سر در شهر است تسکینی ست:     

بر درد..حسرت ..غربتم.."صیاد شیرازی"        

با سلام دوباره

و این هم شعری درباره..

 خواستم در وب بگذارم چون امسال شیراز میزبان کنگره دفاع مقدس کشور است.

مهم نیست برگزیده باشم یا نه!

 شما مثل دوره های قبل حسابش کنید!

 

 

به عباس دوران

 

تصویر تمام ابر ها درهم بود

اما دل تو مثل خودت محکم بود

بالاتر از آنچه رفته بودی! رفتی

یک لایه از آسمان برایت کم بود!

 

 

 

                                                       اندوه  بی پایان                                                 

 ..من رابغل کرد و در آغوش خودش بوسید                                         

مادر به من می گفت تا کم کم مرا راضی..

 

 

تا در سر من تاب می خورد "آی! بابا" کو؟!

کاری نمی آمد بر از او جز مرا "نازی..."

آن روز ها را خوب یادم نیست..می گویند:

کاری نمی کردی به غیر از گریه..لجبازی..

ای کاش می گفتی به من هم زود تر از این

بر اشک هایی از یتیمی کاخ می سازی!

 

دیدی؟!نمی ارزد به این اندوه بی پایان

که در دلم مانده ست "پس کی با  پدر بازی؟"

 

 

نسلی که میشد تا ابد مدیون بماند به :

رستم و ارش ها شجاعت..تیر اندازی-

اصلا نمی دانند دینی بود! یا مردی

شادی فقط در عشوه ای مانده ست.."طنا زی!"

 

شاید اگر بودی..اگر بودی..به تنهایی        

هرگز نمی رفتم به سمت منزل قاضی        

 

نام بزرگی سر در شهر است تسکینی ست:     

بر درد..حسرت ..غربتم.."صیاد شیرازی"