پروردگارا
سقوط
بابایی
من را پس از خود دست او بسپار بابایی
□
با خنده گفتی دست پُر تر باز می گردم
گفتی می آیم... زود تر بشمار!بابایی
...
اما قرار ما چرا از خاطرت رفته ست؟
بد قولی خود را به خاطر آر بابایی!
□
از توپ و موشک می هراسم،...شیمیایی ها..
یک چفیه ی نم دار را بردار!بابایی
چه انزوایی داشتم از کودکی هایم
یک لحظه خود را جای من بگذار بابایی
اصلا نمی دانم چه بنویسم برایت!؟ هان؟
من را فرا موشیده ای، سردار! بابایی
در خواب تصویر تو را...در سایه_روشن ها
بد ضربه فنّی کرده ای انگار بابایی!
دنیا دگرگون است،آن قدری که...می بینی؟
فهمیده ام بعد از تو گل را خار بابایی
طرح شهادت با خوت را داشتی شاید
نام خودت مانده ست بر تالار بابایی
□
حالا که هستم؟!هیچ کس الّا هراسی سرد
قرآن شفیعم می شود این بار بابایی؟
□
نام تو را آورده قرآن از خدا وندی-
که مژده داده سهمت از ایثار بابایی...
مهندس ندا هدایتی فرد
به تمام دوستان خوب و شاعر
با قالبی جدید بروز میشوم.
به نام خدا
چه شب ها که سوی تو پر می زدم
به خواب غریب تو سر می زدم
رها کرده بودی مرا در قفس
در بسته را بیشتر می زدم
!دلی نازک از شیشه دارم
..بیا!اگر در دلت ریشه دارم
..بیا!اگر نه
..بیا بشکن این خسته رابرای تو هم تیشه دارم
..بیا!بیا بشکن این عهد نشکسته را
رها کن من بال و پر بسته را
در این قفس رابیا باز کن
!پریشان نکن مرغکی خسته را
!...
...
...
..
که این لحظه ها بی نفس مانده امکویری پر از خار و خس مانده ام
کبوتر
..کبوتر..دلم پر زده ستولی باز هم در قفس مانده ام
...
...
...
..
اگرچه خیالات ما درهم استبرای وجودت سند محکم است
بخواهی اگر
..می رسی !نه !ببخش!بزرگی تو و این برایت کم است
!
و البته تسلیت وفات دوست خوب شاعرم ساناز بهشتی
زود است اگر چه دیر.. و پایان..آغاز
همراه عقابهات رفتی ساناز
راحت شده ای!...هنوز دنیا خاک است.
سهم همه کس نمی شود این پرواز!
و غزلی که...
دست از خیالت کاشکی من زود بردارم
گیرم که تنها میروی...باشد نمی بارم!
دیگر نمیخواهم اسیر باتو بودن یا...
با تو قدمها را نمی خواهم که بشمارم!
می خواستم در شعر من باشی..ولی با من..
اخر تورا وقتی که دوری دوست می دارم!
گیرم دل من هیچ..شعرم هیچ ..عشقم هیچ..
اما تورا بعد از غزل دست که بسپارم
من گرگ باران دیده ام..!ای مرد بارانی
پا بر غرورم ..نه !نخواه!از من که بگذارم
....
بعد از تمام روزهای با تو بودن "آه"
حتی نمیدانم که ایا دوستت دارم!؟با سلام و عذر خواهی ...
بگذارید پای مثل معروف "دیرو زود داشتن بی سوخت و سوز"![]()
با بهترین آرزوها سال نو را به شما دوستان عزیزم تبریک می گویم.
یکی از وظایف کتمان ناپذیر هر شاعر ونویسنده ای همدردی و بیان مشکلات عصر خود است.
با دیدن پسرک گل فروشی سرچارراه..و..
این شعر نوشته شد:
بنویس: از این زندگی..خسته ست! راضی نیست!
سردرد های مادرش این بار بازی نیست
در یک اتاق سرد و نم دار و پر از اندوه..
که جز صدای هق هق شب ..هیچ سازی نیست
هر شب فقط با یک سبد امید می خواهد-
باور کند خط های این دنیا موازی نیست
هر روز باید زود تر از صبح بر خیزد
تابه خیابان های شهری که هوازی نیست..
چه آرزوی کوچکی دارد: چراغی..سرخ!
تا چارراه بعد هم راه درازی نیست
یک شاخه گل! می خواست بفروشد فقط..اما
نگذاشت.."از اینجا برو!کار مجازی نیست"
در کوچه و پس کوچه های ذهن در گیرش
حتی برای آرزوهایش جوازی نیست
باید خودش قد می کشید از بین آدم ها
تا لا اقل ثابت شود: او هم مجازی نیست
باید به راه دیگری می زد قدم هایش![]()
یعنی به گل ها بعد از این دیگر نیازی نیست!
***
می ترسم از دنیای دلگیرش ..خدایا نه!
اینجا کلاه هیچ کس غیر از تو قاضی نیست![]()
و این هم شعری درباره..
خواستم در وب بگذارم چون امسال شیراز میزبان کنگره دفاع مقدس کشور است.
مهم نیست برگزیده باشم یا نه!
شما مثل دوره های قبل حسابش کنید!
به عباس دوران
تصویر تمام ابر ها درهم بود
اما دل تو مثل خودت محکم بود
بالاتر از آنچه رفته بودی! رفتی
یک لایه از آسمان برایت کم بود!
اندوه بی پایان
..من رابغل کرد و در آغوش خودش بوسید
مادر به من می گفت تا کم کم مرا راضی..
تا در سر من تاب می خورد "آی! بابا" کو؟!
کاری نمی آمد بر از او جز مرا "نازی..."
آن روز ها را خوب یادم نیست..می گویند:
کاری نمی کردی به غیر از گریه..لجبازی..
ای کاش می گفتی به من هم زود تر از این
بر اشک هایی از یتیمی کاخ می سازی!
دیدی؟!نمی ارزد به این اندوه بی پایان
که در دلم مانده ست "پس کی با پدر بازی؟"
نسلی که میشد تا ابد مدیون بماند به :
رستم و ارش ها شجاعت..تیر اندازی-
اصلا نمی دانند دینی بود! یا مردی
شادی فقط در عشوه ای مانده ست.."طنا زی!"
شاید اگر بودی..اگر بودی..به تنهایی
هرگز نمی رفتم به سمت منزل قاضی
نام بزرگی سر در شهر است تسکینی ست:
بر درد..حسرت ..غربتم.."صیاد شیرازی"
و این هم شعری درباره..
خواستم در وب بگذارم چون امسال شیراز میزبان کنگره دفاع مقدس کشور است.
مهم نیست برگزیده باشم یا نه!
شما مثل دوره های قبل حسابش کنید!
به عباس دوران
تصویر تمام ابر ها درهم بود
اما دل تو مثل خودت محکم بود
بالاتر از آنچه رفته بودی! رفتی
یک لایه از آسمان برایت کم بود!
اندوه بی پایان
..من رابغل کرد و در آغوش خودش بوسید
مادر به من می گفت تا کم کم مرا راضی..
تا در سر من تاب می خورد "آی! بابا" کو؟!
کاری نمی آمد بر از او جز مرا "نازی..."
آن روز ها را خوب یادم نیست..می گویند:
کاری نمی کردی به غیر از گریه..لجبازی..
ای کاش می گفتی به من هم زود تر از این
بر اشک هایی از یتیمی کاخ می سازی!
دیدی؟!نمی ارزد به این اندوه بی پایان
که در دلم مانده ست "پس کی با پدر بازی؟"
نسلی که میشد تا ابد مدیون بماند به :
رستم و ارش ها شجاعت..تیر اندازی-
اصلا نمی دانند دینی بود! یا مردی
شادی فقط در عشوه ای مانده ست.."طنا زی!"
شاید اگر بودی..اگر بودی..به تنهایی
هرگز نمی رفتم به سمت منزل قاضی
نام بزرگی سر در شهر است تسکینی ست:
بر درد..حسرت ..غربتم.."صیاد شیرازی"