دلـــــَـــــــم......


دِلــــَــــــم نه عشـــــــق ميخواهد 



و نه احساس ِ قشنگ.....



نه ادعــّـــاهاي بُزرگ و نه بُزرگ هاي پر ادعــّـــــا.......



دِلـــــَــــم يك دوســــــت ميخواهد كه 



بشود با او حــــَــــرف زد........



و بعد پشــــــيمان نشد..........


نه حوصله دوســ ــــت داشتن دارم ،



نه ميخواهم كسي دوســــ ـــتم داشته باشد ،



اين روزها سَـ ــردم ...



مثل ِ دي ، مثل ِ بهمن ، مثل ِ اسفند ،



مثل ِ زمســ ــتان ،



احســ ـــاسَم يَخ زده ، آرزوهايم قَنديــ ــــل بسته ،



اُميدم زير ِ بهمن ِ سرد ِ احساساتم دَفن شده ...



نه به آمدني دلخوشم و نه از رفتني غَمگيــ ـن



اين روزها پُر از سـُـ ـــكوتم ....


يـَواشــَـــــكي



گـــــآهي يـَواشــــَــــكي ،خوآب ِ تو رآ ميبينم ...



يـَواشــــــَـــــكي نِگآهَـتـــــــــ ميكنم ...



يَـواشــــَـــــكي صِدايـَتــــــــــ ميكنم ...



بين ِ خودمآن باشد امآ مــَـــن ،



تــــو را ،



يواشــَــــكي دوســِـــت دارم ....



در ِ گوشي ( مخاطب ِ خاص نداره آآ )



کــــاشــــ میـــشــــد

 

 کاش میـــشد

روبروی پنجره ای  نیمه باز

که نسیـــــمی خنـــــک هدیـــــــه میدهد

گذشته رادفن کرد

لحظــــاتی راشــــاد شــــد

آرام نشـــســـت

ومرگــــ رادرفنجــــانی زیبـــا

ســــرکشـــید....


نایت اسکین


کاش می شد قلبها آباد بود

کینه و غمها به دست باد بود

کاش می شد دل فراموشی نداشت

نم نم بارون هم آغوشی نداشت

کاش می شد کاشهای زندگی

گم شوند پشت نقاب زندگی

کاش می شد کاشها مهمان شوند

در میان غصه ها پنهان شوند

کاش می شد آسمان غمگین نبود

ردپای قهر و کین رنگین نبود


کاش میشد اشک را تهدید کرد

فرصت لبخند را تمدید کرد

کاش میشد از میان لحظه ها

لحظه ی دیدار را تجدید کرد

با من امشب چیزی از رفتن نگو

نه نگو، از این سفر با من نگو

من به پایان می رسم از کوچ تو

با من از آغاز این مردن نگو


کاش میشد لحظه ها را پس گرفت

کاش میشد از تو بود و با تو بود

کاش می شد در تو گم شد از همه

کاش میشد تا همیشه با تو بود


کاش فردا را کسی پنهان کند

لحظه را در لحظه سرگردان کند

کاش ساعت را بمیراند به خواب

ماه را بر شاخه آویزان کند


کاش می شد از پس احساسها خنده ها از اشک سبقت می گرفت

کاش می شد از الفبای وجود عین و شین و قاف نشات می گرفت

کاش می شد…


سهراب

توکجایی سهراب؟!...آب را گل کردند...چشم هارابستند....و چه بادل کردند...!

صبرکن سهراب...گفته بودی:قایقی خواهم ساخت.دورخواهم شدازاین خاک غریب...

قایقت جادارد؟!...من هم ازهمهمه ی اهل زمین دلگیرم...!!

تنهایی

تنهاییم ازآنجاشروع شدکه میان این همه منتظرکسی بودم...که نبود..

نامردی...تقصیرآدمهانیست!

آدمهاروی دنیایی زندگی میکنندکه هرروزخودش رادورمیزند...!

هوای تو


بعضی روزها از خواب که بیدار میشوم

بی هـوا دلـــم هـوایـتـــــ را مـیـکـنـــد

هـــوای تـــــــو

تــویی کـه هـیـچ وقـت هـوایـم را نـداشـتی

قسمتـــ

چه راحت میگوید قسمت نبود . . .

نمیداند آن قسمتی که از  آن سخن میگوید

دنیای کسی بود که هر ذره ی آن را هر شب با  اشکی میساخت

تقدیر

گاهی دلم برای زمانی که نمیشناختمت تنگ میشود

ﻣــﯽ ﺳﭙﺎﺭﻣﺖ ﺑـﻪ ﺗﻘﺪﯾـﺮ …

ﻫﻤﺎﻧــﯽ ﮐــﻪ

ﺗــﻮ  ﺭﺍ ﺑــﻪ ﺟــﺎﻥ ﻣـﻦ ﺍﻧـﺪﺍﺧﺖ

ضعیفه  


پسر : ضعیفه! دلمون برات تنگ شده بود...اومدیم زیارتت کنیم!
دختر : تو باز دوباره گفتی ضعیفه؟؟؟
پسر : خوب... «منزل» بگم چطوره !؟
دختر : واااای... از دست تو!!!
پ: باشه... باشه...ببخشید «ویکتوریا» خوبه ؟

 

www.parsnaz.ir  عکس های غمگین از لحظات تنهایی

د: اه... اصلا باهات قهرم.
پ: باشه بابا... تو «عزیز منی»، خوب شد؟... آَشتی؟
د: آشتی، راستی... گفتی دلت چی شده بود؟
پ: دلم ...!؟ آها یه کم می پیچه...! از دیشب تا حالا .
د: ... واقعا که...!!!
پ: خوب چیه... نمیگم... مریضم اصلا... خوبه!؟
د: لوووووووس...
پ: ای بابا... ضعیفه! این نوبه اگه قهر کنی، دیگه نازکش نداری ها !
د: بازم گفتی این کلمه رو...!؟؟؟
پ: خوب تقصیر خودته...! میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت می کنم... هی
نقطه ضعف میدی دست من!
د: من از دست تو چی کار کنم...
پ: شکر خدا...! ، دلم هم پیچ میخورد چون تو تب و تاب ملاقات تو بود...؛ لیلی قرن
بیست و یکم من!!!
د: چه دل قشنگی داری تو... چقدر به سادگی دلت حسودیم می شه.
پ: صفای وجودت خانوم .
د: می دونی! دلم تنگه... برای پیاده روی هامون... برای سرک کشیدن توی مغازه های
کتاب
فروشی و ورق زدن کتابها... برای بوی کاغذ نو... برای شونهبه شونه ات راه رفتن و
دیدن نگاه
حسرت بار بقیه... آخه هیچ زنی، که مردی مثل مرد من نداره!
پ: می دونم... میدونم... دل منم تنگه... برای دیدن آسمون تو چشمای تو، برای
بستنیهای
شاتوتی که با هم می خوردیم... برای خونه ای که توی خیال ساخته بودیم و من مردش
بودم...!
د: یادته همیشه به من میگفتی «خاتون»؟
پ: آره... یادمه، آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی!
د: آخ چه روزهایی بودن... ، چقدر دلم هوای دستای مردونه ات رو کرده... وقتی توی
دستام گره می خوردن... مجنون من.
پ: ...
د: چت شد؟ چرا چیزی نمی گی ؟
پ: ......
د: نگاه کن ببینم...! منو نگاه کن...
پ: .........
د: الهی من بمیرم...، چشمات چرا نمناک شده... فدای تو بشم...
پ: خدا ن... (گریه)
د: چرا گریه می کنی...؟؟؟
پ: چرا نکنم...؟! ها!!!؟
د: گریه نکن... من دوست ندارم مرد من گریه کنه... جلوی این همه آدم... بخند
دیگه...، بخند...
زود باش بخند.
پ: وقتی دستاتو کم دارم چه جوری بخندم... کی اشکاموکنار بزنه که گریه نکنم ؟
د: بخند... وگرنه منم گریه می کنما .
پ: باشه... باشه... تسلیم. گریه نمی کنم... ولی نمیتونم بخندم .
د: آفرین ، حالا بگو برام کادوی ولنتاین چی خریدی؟
پ : تو که می دونی... من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد... ولی امسال برات کادوی
خوب آوردم.
د:چی...؟ زود باش بگو دیگه... آب از لب و لوچه ام آویزون شد.
پ: ...
د: باز دوباره ساکت شدی...!؟؟؟
پ: برات... کادددووو...(هق هق گریه)... برایت یک دسته گل رُز!،
یک شیشه گلاب!
و یک بغض طولانی آوردم...!
تک عروس گورستان!
پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها صفایی نداره...!
اینجا کنار خانه ی ابدیتت می نشینم و فاتحه می خوانم.
نه... اشک و فاتحه
نه... اشک و دلتنگی و فاتحه
نه... اشک و دلتنگی و فاتحه... و مرور خاطرات نه چنداندور...
امان... خاتون من!!!تو خیلی وقته که...
آرام بخواب بانوی کوچ کرده ی من....
دیگر نگران قرصهای نخورده ام... لباس اتو نکشیده ام و صورت پف کرده از بیخوابیم
نباش...!
نگران خیره شدن مردم به اشکهای من هم نباش...!
بعد از تو دیگر مرد نیستم اگر بخندم

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 اگه یه وقت تنها شدی اینو بدون

          که خدا همه رو بیرون کرده

                   تا خودت باشی وخودش

 

آغوش...

من دیوانه آن لحظه ایی هستم که تو دلتنکم شویی

      ومحکم دراغوشم بگیری

           وشیطنت وار ببوسیم

                ومن نگذارم.!

ڪــــــاݜ...


 

ڪــــــاݜ נاݜتــــכּـــــت 


              بــــﮧ راحتـــــــے 


                                                  دوست נاݜتــــכּـــــت بـود...



خدایازیستی عطاکن...


خـــدایـــــا؛



بـــــه من زیستنی عطا کن

        که در لحظه مـــــرگ

بر بی ثمری لحظه ای که
                         برای زیستن گذشته است

حــســــرت نخورم
           و مردنی عطا کن

کــــه بــر بــیــهــوده گـــی اش ســوگــوار نـــبــاشـــم







ای خدا؛



میدانم که برای عشق زیستن

                    و برای زیبایی و خیر مطلق بودن



چگونه آدمی را به مطلق می برد


اخلاص،یکتایی در زیستن


یکتایی در بودن


و یکتایی در عـــشــــق...


یادم می آید گفته بودی


ساده و کوتاه نویسی را دوست داری


تقدیم به تو …


ساده و کوتاه تنها همین دو کلمه:


برگـــــــرد … دلتنــــــــگم …


دلتنگــی هایــــم را زیر بغـل زده ام


نشسته اَم در انتظار  روز های مبـادا


سهم  من   از تــو


همـین دلتنگـی ها ییست


که بی دعوت می آینـد


و


خیال رفتن نـدارند


از زیـر ســـنـگ هم کـه شده پـیدایم کـن …


مـدت هاست که تـنهـایی هـای مـرا …


دست های جستجوگری لمس نکرده اند.



پاییز...

   دوبــاره پــــایــــــیـــــز

    اما نـه فصـل خـزان زرد



    دوبـاره پـــــایـــــیــــــــز



    اما نه فصل اندوه و درد



    دوبـاره پــــــایـــــیـــــــز



    فصـل زیــبای ســـادگـــی



    دوباره پـــایــــیــــز، موسم شدید دلدادگی . . .







در غیـــاب تــــــو

زردِ زرد شده ام...



شاخه هـــم دیگر حوصـــله نکرد...



گوش دهد به ناله هایم...




با اولین نسیــــم به روی زمیـــن افتاد!

حکایت ماآدم ها...

حـکایت ما آدم هــا


حکایت کفشاییه که


اگه جفت نباشـنـد


هــر کـدومــشــون


هر چقدر شیک باشند


هر چقدر هم نو باشند


تــا هـمـیـشـه


لنگه بــه لنگه اند


کــاش


خــدا وقـتی آدم هـا رو می آفرید


جفت هر کس رو باهاش می آفرید


تا این همه آدمای لنگه به لنگه زیر این سقف ها


بــه اجبار


خودشون رو جــفــت نشون نمی دادند...




آوای باران

از اینکه زندگی تان پایان می یابد نترسید ، از آن بترسید که زندگی را هیچگاه آغاز نکنید .

آغوش پیراهنی نیست

که لکه ی یک کدورت کوچک
یا نخکشِ خنکای یک خاطره
دلیلی برای تعویض آن باشد!
آغوش، چوبکی
در دوی امدادی نیست
که رفیقان و رقیبان
دست به دستش کنند و آنگاه
که به هدف خود رسیدند
در گوشه ای رها...
آغوش آرامگاهِ مقدس همیشه ایست
تا در میان بازوان کسی که دوستش داری
در میان بازوان کسی که دوستت دارد
طعم خوش آرامش را احساس کنی ...
مرا از هر راهی که به این روشنفکری تو می رساند
دور کن
که من از مفهوم تجربه ای که
به معنای جا گذاشتن تکه تکه ی تو
در آغوش دیگران است بیزارم!
مرا به کریه ترین صفتی که می شناسی
مرا به نام متحجرترین مرد تاریخ
خطاب کن
وقتی...
نهایتِ این تمدن تو
هیچ فرقی با فاحشگی ندارد...



عشق را  می گویم

            باید این حادثه را
 
                       از نگه سبز تو آغاز نمود
 
عشق را
             
باید از زمزمۀ بارش چشمان تو
 
                                   با واژه احساس سرود
 
و در این قدرت دریایی تو
             
کشتی توفان زده را
 
                       در دل امواج سپرد
به تب حادثۀ غرق شدن
            مردن و آغاز شدن
 
                 به هم آوایی قلب دو پرنده
 
                           به سبکبالی اوج دل سپردن
                                    به شب هم نفسی راغب پرواز شدن
 
آری ؛
عشق را باید ابراز نمود
              
عشق را باید گفت...



می خواستم ترانه ای باشم

            كه بچه های دبستانی از بر كنند

دریا كه می شنود

            توفان اش را پشت اش پنهان كند

و برگ های علف

            نت های به هم خوردن شان را

                        از روی صدای من بنویسند .

 می خواستم ترانه ای باشم

            كه چشمه زمزمه ام كند

                        آبشار با سنج و دهل بخواند .

 اما ترانه ای غمگینم

و دریا ،
غروب بچه هایش را جمع می كند
                                     كه صدایم را نشنوند .

 نت هایم را تمام نكرده

                        چرا رهایم كردی ؟؟؟




نیــامــدی و دلــم پـشــت این قــــوافـی ماند

و روی میـــزم یک قـهـوه ی اضـــافی ماند
هــــزار جــــور سر حرف با تو وا کردم
سرم سه ســــاعت گـرم ِ خیـالـــــبافی مــاند
زمان گـــذشت،
و تنهـــا درون فـنجـــانم
نگــــاه قــهـوه ای ِ سنـّـتی خــــرافـی مــاند
تکان به شانه ام افتـاد و
استکان از دست...
و تــــوی سیــــنه کمـاکان، تکان کـافی ماند
شکست و مردم این کافه صد گمان بردند
و کــــافـه سرگـــرم ِ کـــــالبـد شـکافی ماند
...
و کافه را پج-پج ها به آسمان بردند
نه...
کافه مشغول گیچ رفتن سرم است
نه من نمی چرخم و ...
نه کافه محورم است...
شکر بریز که این کافه باز بارانی است
دچـــار همهمه‌ی شعـــرهای غلیانی است
شکر بریز... و بگذار زهرمار کنم
خیـال دارم بـا قهوه انتحار کنم
شکر بریـــز اگـرچـــه هنــــوز روی دلت
کنــــــار فنجـــانم چــــــنـد دانـه تــافی مـاند
شکـست بغـض من و
دُرد کهنه‌ام سرریخت
اگرچه در تو شــــراب غـــرور صـافی مـاند
شکست و ذهـنیــت بـدگــــمان ِ این کـــوفه
دوبـــاره مشغـــول کــــالبـد شکـــافـی مـاند
«مرا به هیچ بدادی و من هنوز... »
چه سود_
اگـر به روی دلـــم عـقـده ی تـــلافی مـاند؟



می‌دانی ؟

می‌دانی از وقتی دلبسته‌ات شده‌ام
همه جا
بوی پرتقال و بهشت می‌دهد ؟
هرچه می‌کنم
چهار خط برای تو بنویسم
می‌بینم واژه‌ها
خاک بر سر شده‌اند
هرچه می‌کنم
چهار قدم بیایم
تا به دست‌هات برسم
زانوهام می‌خمد .
نه این‌که فکر کنی خسته‌ام ،
نه این‌که تاب راه رفتن نداشته باشم
نه ...
تا آخرش همین است
نگاهت...
به لرزه‌ام می‌اندازد ...


اتفاق هایی هستند ،

که زندگی ات را دوباره می سازند !
سال ها می گذرد ...
و تو ،
از تمام زندگی
               
فقط همان اتفاق را
                               
به خاطر می آوری ...
مثل آن روز ، که اتفاقی
               
برای اولین بار تو را دیدم ...
و این اتفاق ، به بوسه ای ختم شد !
که عشق را ،
               
در دل ما متولد کرد ...
چه خوب است ،
که کسی ،
در جایی که فکرش را نمی کنی ،
                               
اتفاقی ... می شود تمام زندگی ات...


درد بزرگیه
برای کسی که متوجه نبودنت نیست
پرپر بشی . . .
ولی وقتی بعد از یک روز در به دری و دلواپسی
بهش میگی نگرانت بودم دلم هزار راه رفت
تموم چیزی که میشنوی
یک “مرسی” خشک و خالیه…..!



رفتار عاشقانه ی زن را بایــد از دلتنگـیش فهمید
از شـــوق و بی تابیـش برای دیدار
از حس کودکانه اش برای آغــــــــوش
از خجالتش برای بوسـه گرفتن
زن بـی دلیل بهانه نمیگیرد
شاید بهانه ی دستانِ گرمـت را دارد
که دستانش را بگیری …..!

بازنده؟؟؟؟

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان


بازنـבه منم

ڪـــﮧ בر را باز مـے گذارم شایــב برگرבے…؟
 
בزב هم ڪـــﮧ بیایـב چیز مهمـے برای برבن
 
نمـے یابـב مهم من بودمڪـــﮧ تو برבے….!!!

دوستت دارم ، همین ؛


این نه قابل محاسبه است
 

نه قابل شمارش

حتی نمی توانی میزانش را تخمین بزنی ! 

بی انتهاست تا وقتی هستم

تا وقتی هستی 

هست به امتداد زندگی

هست؟...

کسی هست آغوشش را، شانه هایش را به من قرض بدهد ! تا یک دل سیر گریه کنم...؟! بدون هیچ حرف و سوال و جواب و دلداری و نصیحتی ؟

کاش بودی...


کـــــــــــــاش بودی...

وقتـــــــــــــــی بغض میکردم...بغلــــــــــــم میکردی و میگفتی...

ببینم چشــــــــــاتو.....منو نگا کن....

اگه گریه کنی قهــــــــــــــر میکنم میرمـــــــــــــــا.....

(فقط همیــــــــــــن......)

آموزش تنفس مصنوعی توسط نی نی کوچولو

ﮔﺎﻫـــــﯽ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻟـــــﻢ ﻫﻮﺱ ﺷﯿﻄﻨﺖ ﻣﯿﮑﻨﺪ ...

ﺍﺯ ﻫﻤـــــﺎﻥ ﺷﯿﻄﻨﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮎ ﺣــــــﺮﻑ ﺗﻮ ﭘﺸــﺖ ﺑﻨﺪ ﺁﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﮎ ﻣﯿﮕـــﯽ :

ﻣﮕﻪ ﺩﺳﺘـــــﻢ ﺑﻬــــﺖ ﻧﺮﺳـــــﻪ.

تنهـــــــــــاییم عمیق است
دیگر دست هیچکس به آن نمی رسد
که بخواهد از تنهـایی
درم آورد