من نیز رفتم!

دوستان عزیز!
ن گ ا ر ش به فضایی تصرف نشده منتقل شد!
آدرس را به یکایک شما و به تدریج اعلام خواهم نمود!

پ.ن: دوستانی که مایلند آدرس رو داشته باشند و هنوز دریافت نکردند، اعلام کنند :)
پ.ن۲: آسمان عزیز، یه آدرس بذار تا برات بفرستم.

برای آن "او"ایی که خواهد آمد 5

میان این حجم انبوهِ ماده و بند و تبصره که بر سرم آوار شده‌، آغوش محکم‌ات را می‌خواهم. با صدای دلنشین زندگی که از درونش بلند می‌شود و به جانم می‌نشیند. ای "او"... کاش می‌دانستی که نمی‌توان برای عروسک‌ها قلب گذاشت. میان خندان و گریان‌شان هم تفاوتی نیست.

بعدا نوشت۱: اختبار
بعدا نوشت۲: دلم می‌خواد گوشی رو بردارم. یه شماره ناآشنا رو بگیرم. فقط حرف بزنم. فقط بشنوه.
بعدا نوشت ۳: چند روزی نیستم. شاید هم چند ساعتی. جای نگرانی نیست.

وهم سپید آزادی

آی آزادی!
که بر فراز این خاک،
عشوه‌کنان می‌چرخی
چون دخترکی شاد.

آی آزادی!
که سرخوشانه،
حسرتمان را
با نگاهت می‌بلعی.

ببین!
دست‌ها و چشم‌هامان را ببین،
گره خورده‌اند به رد سرخ عبورت.

آی آزادی!
سپیدی‌ات،
فریب آغوش پنبه‌زاران است..
تو هیچ‌گاه
عروس سپید‌پوش این دیار نبوده‌ای..

 

پ.ن: این نوشته بدون ویرایش است. البته مانعی برای نقد وجود ندارد!

دلی که عزادار درخت است..

فرو می‌روم در خاک باغچه.
ریشه‌ی عریان سرو را به خود می‌فشارم..
زندگی نمناک را نفس می‌کشم، فارغ از هجوم کرم‌های خاکی..

اعترافات نگارش!

به درخواست دوست عزیزم اسپیرال ، به بازی بس ناجوانمردانه‌ی "من کی‌ام" دعوت شدم! خواستم ازش فرار کنم اما خیلی روی دوشم سنگینی می‌کرد. من هم که وظیفه‌شناس! متاسفانه یا خوش‌بختانه، برخلاف پست‌های قبل این یکی خیلی طولانی شده. بنده همین‌جا اعلام می‌کنم که اعترافات نگارش رو فقط در همین پست خواهید خواند! اسپیرال جان بدون که خیلی خاطرت رو می‌خواستم!

ادامه نوشته

The most lonliest day of my life

از هر جاذبه‌ی نامربوطی بی‌زارم.
از جاذبه‌ی زمین که پاهایم را میخ می‌کند و پوستم را پیر.
و جاذبه‌ی کسی که ذهنم را میخ می‌کند و روحم را پیر.

عازمم سوی ماه...

مادر! می‌خواهم دخترک سه‌ساله‌ات باشم.

وقتی موهایم را می‌بافی، بوی روزهای کودکی می‌آید. چقدر دلم برای کفش‌های بزرگ‌تر از پایم تنگ است. برای لباس‌هایی که آستینشان را قیچی کردم، طعم فراموش‌نشدنی سِرلاک‌، نقاشی‌ کردن روی دیوارهای تازه رنگ‌شده‌ی خانه‌مان، مداد شمعی‌هایی که رنگشان در نور آفتاب می‌پرید، تشکی که گاه روی بندرخت، تاب‌بازی می‌کرد.. و برای چرخ و فلک کوچک با چهار صندلی، که یک دنیا شادی در خنده‌هایم می‌ریخت.

وقتی موهایم را می‌بافی، دلم می‌خواهد دخترکی سه‌ساله بمانم و هیچ‌گاه بزرگ نشوم. حتی اگر باز هم فلفل به دهانم بریزی و من با چشمانی خیس، پلنگ خاکستری تماشا کنم در تلوزیون سیاه و سفید کوچکمان.

 

اولی الالباب!

از قاضی می‌پرسم: نمی‌شه حکم قصاص رو به حبس ابد تبدیل کنیم؟ آخه اینطوری که اگر اولیاءدم قصاص بخوان نتیجه ندارد و اگر نخوان، مجرم بعد از مدتی وارد جامعه می‌شه و معلوم نیست دوباره چه جرمی رو انجام بده. خدا رو شکر، مرکز بازپروری مجرمین هم نداریم که اونجا کاری یاد بگیرن یا درسی بخونن و وقتی اومدن بیرون مفید واقع بشن. ضمنا این‌ همه قصاص تا الان انجام شده، چه تاثیر مثبتی روی آمار جرایم گذاشته؟ کم نشده که زیاد هم شده!

مستشار اول به جاش جواب می‌ده: همچین چیزی رو تو فرانسه می‌شه دید!

قاضی رو به من: شما چی خوندی؟! مگه حقوق نخوندی؟! مگه نمی‌دونی قصاص، حکم خداست؟ شارع مقدس گفته "و لَکم فی القصاصِ حَیوة یا اولی الالبابِ لعلکم تتّقون" یعنی قصاص برای حفظ حیات شماست ای خردمندان. شارع میگه "ای خردمندان"، نه "ای فمنیست‌ها" یا "ای لاییک‌ها"!

قلبم تیر می‌کشد.. سکوت می‌کنم. در نگاه مستشار اول و دوم همانقدر افسوس می‌بینم که در نگاه قاضی، خردمندی! و به آن جوان فکر می‌کنم که بعد از مصرف شیشه، مرتکب قتل شده بود و اولیاءدم راضی به بخشش نشدند. او قرار است توسط خردمندان قصاص شود.


در پاسخ به احسان: به همین راحتی هم نمی‌توان مخالفت کرد. متاسفانه ما مجازات جایگزین نداریم. مراکز مراقبت و بازپروری نداریم و از همه مهمتر، فرهنگ بخشش نداریم. مادر آن جوان به پای خواهر و برادر مقتول افتاده بود و التماس می‌کرد. اما می‌گفتند با قصاص، دلمان آرام می‌شود. من از جرم آن پسر دفاع نمی‌کنم اما سابقه کیفری نداشت، مقتول 62 ساله بود و به نظرم جای بخشش وجود داشت. از طرف دیگر حرف خواهر مقتول هم جای تامل دارد. می‌گفت: "چه تضمینی وجود دارد که دوباره این کار را نکند؟" می‌بینی؟ چقدر ناامنی در این جامعه است که برای داشتن امنیت، حاضر به بخشیدن نیستند. در حالی که اگر تمهیدات مناسبی وجود داشت، حداقل افرادی که اینطور فکر می‌کنند بیشتر به سمت گذشت می‌رفتند.

پ.ن: روایتی متفاوت از هاییتی.

بر می گردم.

حتما!

اندر حکایت من و لاکی 12

اخیرا ویروسی در هوا رژه می‌رود که ناخودآگاه اشک را سرازیر می‌کند و آب دهان را زیاد. درست نوشتم، دهان. برای لاکی زبان بسته هم که نه صدا دارد و نه پای فرار، دود و سرکه افاقه نمی‌کند. ترسیدیم نکند یک روز صبح جنازه‌اش را بیابیم و در این زمانه‌ی بی‌کسی، پناه ببریم به دیتکتیو خوش‌تیپمان و جناب هم با چهره‌ای مطمئن و آرام، اعلام کند که چون لاکی خون ندارد مرگ وی می‌تواند علل متعددی داشته‌باشد. مثلا بگوید اولین احتمالِ قطعی، سقوط  از قلوه سنگ بزرگ است که وی هر روز از آن بالا و پایین می‌رفته اما این‌بار افتاده و ضربه مغزی شده‌است. یا اینکه یکی از این سنگ‌های گرد حسب اتفاق اما یقینا خودش قِل خورده و یک‌راست آمده سمت این بزغاله‌ی بی‌دینی که با دخالت ایادی آلوده‌ی تمام لاکی‌های جهان، نه تنها قصد خودکشی شدن داشته و طوری ایستاده تا سنگ دقیقا از روی سرش عبور کند بلکه دسیسه‌ی شوم کسب مقام اثرگذارترین تصویر سال جدید را نیز در سر می‌پرورانده... این شد که ما هم تبعیدش کردیم به دورترین و تاریک‌ترین نقطه‌ی خانه. کنار پنجره هم نیست که احیانا به جای پرنده‌، گلوله‌ایی راهش را گم نکند و مستقیم نرود سمت اولین موجود سبز خانه‌مان.

پ.ن 1: تمام فعل‌های انجام شده روی لاکی اکتیو فرم هستند. اگر شما پَسیو می‌بینید، ایراد از جریان مافوق آزاد اینفو است. به گیرنده‌های خود دست نزنید.

پ.ن 2: با مراجعه به فرهنگ زبان لمپنیسم، کاشف به عمل آمد که "بزغاله"، همان "لاک‌پشت" است و البته در برخی گویش‌ها آن را "گوساله" هم می‌نامند.

پ.ن 3: سال نو میلادی را تبریک می‌گویم. به امید صلح، آرامش، عدالت، آزادی و دوستی در این کره‌ی خاکی.

 

برای آن "او"ایی که خواهد آمد 4

این‌روزها تنها اشک است که بر گونه‌هایم می‌غلتد ای "او"، نه نگاه‌های تو. این‌روزها تنها برگهای نیم‌سوخته‌ی گل‌هایم نوازشگرم هستند. کجایی...

دلا دیدی که خورشید از شب سرد

چو آتش سر ز خاکستر برآورد

زمین و آسمان گلرنگ و گلگون

جهان دشت شقایق گشت از این خون

نگر تا این شب خونین سحر کرد

چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد

ز هر خون دلی سروی قد افراشت

ز هر سروی تذروی نغمه برداشت

صدای خون در آواز تذرو است

دلا این یادگار خون سرو است

                                                                                              (هوشنگ ابتهاج)  

مرگ، پایان کبوتر نیست.

انسانیت را به ما آموخت. رها زیست، رها رفت...

جسارتش فراموش نشدنی‌ست.

اینبار، درگذشت آیت‌ الله منتظری را به سوگ نشستیم.

چرا خرس قطبی نیستم؟

پاییز هم داره تموم می‌شه و سهم من از کوچه‌های رنگیِ دلگیر، فقط همون روزیه که دلم می‌خواست تا آخر دنیا پیاده راه برم. حس می‌کنم سرعت حرکت زمین به طرز وحشتناکی بیشتر شده. می‌ترسم. زمستانمان در پیش است خرس قطبی! من بیدارم، تو بخواب.

"دوستت دارم!". تنها جمله‌ای که احتیاج دارم همین الان بشنوم. تاکید می‌کنم، همین الان.

تمامِ من

بی‌زارم از این پنجره که چند روزی است سراغم را می‌گیرد و من همچنان تا چشمانم زیر میز رفته‌ام. بی‌زار از هر چه تولید بیهوده‌ی دی‌اکسیدکربن. بی‌زار از امروز که تمام‌ام را زیر فرش قایم کردم. پیدا نمی‌شوم. کودکی این اطراف نیست.

بزرگ شده‌ام. بزرگ.

 

پ.ن ۱: "همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می‌افتد"..

پ.ن ۲: دوستان خوبم! چند وقتی‌ست که کارهایم بطور تصاعدی زیاد شده‌اند و علی‌رغم میل‌ام، فرصتی نیست تا همه‌ی نوشته‌های زیبای شما عزیزان را بخوانم.. فقط سعی می‌کنم گاهی اینجا را خط خطی کنم. بر نگارش ببخشایید! "آینده"، دلگرمی خوبی‌ست.

چنین گفت ویکتور هوگو!

بنای بزرگ گذشته بر سه ستون استوار بود: کشیش، پادشاه و جلاد.

زمان درازی است که صدایی آواز داده‌است: "خدایان زندگیشان به سر آمده‌است!". این اواخر صدای دیگری بلند شده‌است: "شاهان زندگیشان به سر آمده‌است!". حال زمانی است که صدای سومی فریاد بردارد: "جلاد زندگی‌اش به‌سر آمده‌است!".

بدین‌گونه، بنای جامعه‌ی کهن سنگ به سنگ فرو می‌ریزد. و بدین‌گونه سرنوشت، فروپاشی گذشته را تکمیل خواهد کرد.

به آنهایی که تاسف از دست دادن خدایان را می‌خورند می‌توان گفت: "پروردگار توانا باقی است". به آنهایی که تاسف از دست رفتن شاهان را می‌خورند می‌توان گفت:" میهن باقی است". به آنهایی که تاسف از دست رفتن جلاد را خواهند خورد، هیچ حرفی برای گفتن وجود ندارد و نظم جامعه‌ با از بین‌ رفتن جلاد نابود نخواهد شد. چنین تصوری نکنید و مطمئن باشید که گنبد جامعه آینده به دلیل فقدان این ستون زشت و بدقواره، فرونخواهد ریخت..

(برگرفته از کتاب آخرین روز یک محکوم به مرگ - ویکتور هوگو)

برای آن "او"ایی که خواهد آمد 3

برگریزان تنهایی‌ام،

ارزانی نگاه‌ پرمهرت.

 

می‌دانم،

پسِ سنگ‌فرش طلایی این جاده،

بهاری نهفته ‌است..

(نگارش – آبان ماه هشتاد و هفت)

 

نمی‌دانست... اما شکست!

چون کمانی خم شد.

خاطراتش را کشید تا رهاشان کند آنسوی فراموشی..

اما شکست.

 

پ.ن: کسی می‌داند ویار همیشگی به شکلات را چه باید کرد؟!

برای آن "او"ایی که خواهد آمد 2

آسمان به‌قدری گرفته که می‌خواهم تا آخرین قطره‌ در چشمانت ببارم... تو که شورترین‌هاشان را سر می‌کشی، خنده‌ام‌ می‌گیرد و بغض به درونم می‌دود.

می‌تواند بدون عنوان باشد..

چراغ، قرمز است. پنجره را بسته، بخاری را روشن‌کرده و به ماشین مقابل خیره می‌شود. پسر، شاخه گلی را به موهای دختر می‌آویزد و دختر، لحظه ای در آغوشش فرو می‌رود. دود اسپند، به آرامی محوشان می‌کند... پسرک از میان تمام ماشین‌ها یکراست به پنجره او می‌رسد و می‌کوبد. می‌لرزد و می‌کوبد.. بخاری، روشن و پنجره بسته‌است.

چراغ، سبز شده. ماشینی ایستاده. اشک با صدای بوق‌ها شدت می‌گیرد.

اندر حکایت من و لاکی 11

روزگار دشواری است لاکی. محدود شده ای به همین فضایی که برایت تعبیه کرده‌اند. گاه خشکی را در آغوش می‌کشی و خود را به نوازش آفتاب می‌سپاری و گاه از آب‌ها عبور می‌کنی به امید آن خشکی‌ که تو را در آغوش گیرد. هزار مرتبه از موانع پیش رویت گذر می‌کنی و تکرارشان را نمی‌فهمی. تو به آنسوی آب فکر می‌کنی، به لاکی‌هایی که دور‌اند از تو، به اینکه چرا خانه‌ات اینجاست، چرا موظفی همین غذای بدبو را تحمل کنی، چرا آفتاب نمی‌داند کنترل سرعتش را از دست داده... اما هنوز همین جایی. در اتاقی که روزها ساختمان‌های روبه‌روی پنجره‌اش، رد نگاهت را سدی می‌شوند و شب‌ها شکارچی کمان‌دار درخشان در آسمان، به تیری اسیرش می‌کند. تو هنوز در انتظار آن دو پرنده‌ای با چوب بلند تا به آن‌سوی پنجره و آب پروازت دهند. اما همین جایی، غافل از آنکه سوژه‌ای هستی برای نگارش.

محدود شده‌ایم در فضایی که برایمان تعبیه کرده‌اند لاکی. اما دانه می‌ریزیم برای پرنده‌هامان.

برای آن "او"یی که خواهد آمد

 

آفاق را گردیده‌ام، مهر بتان سنجیده‌ام، بسیار خوبان [ن]دیده‌ام، اما تو چیز دیگری [خواهی‌بود]..!

 

پ.ن: زیباست وقتی آفتاب را در آینه‌ی کوچکِ کنارِ ماشین، بدرقه می‌کنم.

ماندگاریِ لاکی

بعلت وابستگی عمیق(!) من و لاکی، ایشان بعنوان هدیه تولد به بنده تقدیم شدند. در این میان یکبار با هم دکتر رفته‌ایم. دانستم که یک سال و هشت ماهش است. باید دوازده ساعت در روشنای باشد و دوازده ساعت در تاریکی.. هر روز با صدای خش خش ناخن‌هایش که بر دیواره‌ی ظرف کشیده می‌شوند بیدار می‌شوم.. غذای مخصوصش را نمی‌خورد.. قهر می‌کند و رویش را برمی‌گرداند. با این حال، در همین چند ماه، تغییرات جالب اندامهایش مشهود است. لاکش رشد کرده.. پوست دست و پایش زبر و ناخن‌هایش بلندتر شده‌‌اند. دارد بزرگ می‌شود.. شبها رویش را می‌کشم و گاه برایش آواز می‌خوانم.. او هم گاهی کمی از غرورش می‌کاهد و در میان دست‌هایم می‌خوابد.. و من.. چراغ را خاموش نگاه داشته.. نفس‌هایش را می‌شمارم..

می‌سازم با این آتش دل خود، با خواهشِ جان

حس عجیبی دارم. تلفیقی از توانستن و نتوانستن. هم‌اکنون چند هزار نفر بدلیل نداشتن دارو در حال جان دادن‌اند؟.. در قالب تمام آن بیماران می‌روم.. درد می‌کشم.. طرد می‌شوم و از درون گُر می‌گیرم.. هنوز هم افکار رسوب شده‌ام در این جوشش درونی می‌چرخند و با نگاهی خیره بر افق، خود را بالا می‌کشند.. آری دنیا در انتظار پایان نامه‌‌ی من است و در روز دفاع‌ام دیگر هیچ بیماری در فقیرترین نقطه‌ی جغرافیایی این جهان، بی‌دارو نخواهد ماند..

باز هم مفهوم پهلو گرفته‌ی حقوق بشر.. سردم است. افکارم ته‌نشین می‌شوند..

می‌خواهم خودم باشم.. خودم که معنای "یار"اَم!

می‌دانی، این روزها وقتی روسری‌ام را در ویترین مغازه‌ها مرتب می‌کنم عذاب وجدان می‌گیرم. این روزها حین جستجوی  غیرقانونی در سایت‌های علمی برای یافتن مطلبی مرتبط با حقوق مالکیت فکری(!)، نویسنده‌های خشمگین‌ را آنسوی مانیتور می‌بینم. این روزها وقتی آن دو گربه‌ی لرزان را به آپارتمان راه نمی‌دهم گریه‌ام می‌گیرد. این روزها دوست دارم بلال به‌دست در خیابان‌های این شهر قدم بزنم و سرعتم را آنقدر کم کنم که هر چراغ‌ عابر پیاده‌ای قرمز شود. دوست دارم زمزمه‌کنان خیابان‌ها را چهارراه به چهارراه، چپ و راست بروم: بی‌هدف، بی‌دغدغه و آرام. این روزها لذت بوئیدن "بِه" را به خوردنش ترجیح می‌دهم. دلم هوای آن چای‌های لیوانی را کرده با کمی عرق نعناع و اخبار که موسیقیِ نوازش چشم‌هامان بود. دلم هوای "خود"ام را کرده که نیمه‌شبها با هم‌صحبتیِ شمع و عود، تک تکِ مردم سرزمینش را دعا می‌کرد و نهایتا تمام جانداران و بی‌جانهای عالم را. "خود"ی که سال‌هاست دفن شده‌است. می‌دانی، این روزها دلم هوای آن خانه‌ای را کرده که با صندلی و چادر مادربزرگ می‌ساختم و برایم امن‌ترین جای دنیا بود.

دیگر شب شده بود..

غروب بود. دخترک با شانه‌هایی افتاده، سربالایی خیابان را آهسته گز می‌کرد و کفش‌هایی را می‌نگریست که در تمام این شش سال، صبورانه تحمل‌اش کرده‌بودند. نسیم خنکِ پاییزی انگشتان ظریفش را بر پوست جوان وی می‌کشید و آرام به پشت گردنش می‌خزید. دخترک با دقت از حاشیه‌ی قبرستان برگ‌های زردِ خیره بر کف پیاده‌رو عبور می‌کرد تا حرمت در اوج بودنشان را نشکند. قدم‌های آرام‌اش را کمی سرعت بخشید.. ناگهان برگی بی‌هوا در زیر کفشش شکست. مکث کرد. دوباره به راهش ادامه داد. سرعت قدم‌ها بیشتر شده‌بود.. لذتِ شنیدن شکستن برگ‌ها نیز...

 نسیم، سرما را بر جای گذاشت و از لابه‌لای موهایش فرار ‌کرد.. در پیاده‌رو زنی می‌دوید..

ترک عادت موجب عدم امنیت است!

 

ابتدا آب جوش را درون لیوان ریخت و بعد چای را اضافه کرد.. از تغییر ناگهانی رنگش ترسید. چای دیگر آن طعم همیشگی را نداشت. 

ابتدا دوش گرفت و بعد لاک هایش را پاک کرد.. اما حضور محو شده شان کماکان بر ناخن هایش سنگینی می کرد.

ابتدا خورشت را داخل بشقاب ریخت و بعد برنج را کشید.. مغلوب شدن برنج زیباتر نبود؟

 

پی نوشت۱: امروز صبح تصمیم گرفتم برای ایجاد تغییر(!)، کارهایی که سالها برای انجامشان ترتیب خاصی را رعایت می کردم، طور دیگری انجام دهم. البته آنهایی را که تغییر در ترتیب انجامشان، به نتیجه ی عمل خللی وارد نمی کرد!

تغییر صورت گرقت اما از نوع منفی اش! احساس عدم امنیت کردم! با وجود اینکه می دانستم نتیجه همان است.. حال می فهمم که چرا کیسه ی کهنه ی داروهای مادربزرگ، باید همیشه قبل از چیدن میز، روی آن قرار بگیرد..

 پی نوشت۲: دوست دارم مثل همیشه ابتدا با خوابیدن درختها فصل را حدس بزنم و بعد تقویم را شاهد ادعایم کنم..

رؤیا، امید، شادی

+ خانه‌مان لرزید. چارچوبِ در، پناهم داد اما.. رؤیایم فرو ریخت...

+ یک هم‌کلاسی با یکی از دوست‌پسرهایش به هم زده بود. می‌گفت که دوست‌ اصلی‌اش در یکی از ممالک خارجه درس می‌خواند و قصد دارد با وی ازدواج کند. اما در این دوران تنهایی و بی‌کاری‌، پسرهای دیگر پناهش می‌دهند. معلم هم قاطعانه تاکید نمود که مبادا دوست اصلی‌اش از ماجرا بویی ببرد..!!!

+ پسرک همیشگی را دیدم با همان صورت سیاه و نگاهی که به زعم من از امید برق می‌زند. کنج پارک، او و بستنی‌اش را پناه داده بود. نگاهش را به من دوخت، بستنی را گاز زد و نپرسید فال می‌خری اما... حافظ هم درآمد که:

" طرف کرم زکس نبست این دل پر امید من    گر چه سخن همی برد قصه‌ی من به هر طرف"..

 

پی‌نوشت: اگر جایی "شادی" را به مناقصه گذاشتند خبرم کنید..

 

ندارم...

" صدا، رویا، بهانه، اشک..

آغوش، شانه، شعر، حرف.."

"ندارم"ها را لیست می‌کنم..

 

"آفتاب" از قلم می‌افتد،

کاغذم می‌سوزد،

من هم.

 

انجمادِ نگاهت آب می‌شود،

من و خاطره‌ام خیس.

 

به غمم امید داشتم،

به تو،

و به هر چه بارانِ نابهنگام.

"امید" را هم از قلم انداخته‌ام.

 

دوباره لیست می‌کنم "ندارم"ها را..

 

اینبار،

خود از قلم می‌افتم،

کاغذم سرخ می‌شود،

آغوشت هم.

(نگارش – 1383)


پی‌نوشت: گاهی آنقدر این کی‌بورد خشک می‌شود که نگارش برای جلوگیری از ورود عنکبوت‌ها، ناگزیر از توسل به گذشته‌ها می‌گردد.. زمانی که قلمش خشک نبود..


"کِ" مثل "کُپُل"... صحرا "خواهد شد" پُر زِ گل

خانم برومند سلام!

مدرسه‌ی موشها را در سه‌سالگی می‌دیدم. با خساست کپل‌اَش، خشم را درک کردم. با اَداهای نارنجی‌اَش، قهر را. با کتاب‌های عینکی‌اَش، تلاش را. با گوش‌های گوش‌درازش، دقت را. با لرزش سرمایی‌اَش، ترس را و با خوابِ خوش‌خوابش، تنبلی را...

سال‌ها گذشت.. طوفانی آمد که مدرسه‌مان را به هم ریخت. باد، گردوهای کپل را پراکند. لباس نارنجی را پاره‌کرد. عینکِ عینکی را شکست. گوش‌های گوش‌دراز را برید. بر جانِ سرمایی لرزه انداخت و خواب را از چشمان خوش‌خواب ربود..

مدرسه اما نه تنها باقی ماند، بلکه روز به روز تعداد موش‌هایش افزون شد. دیگر کپل‌هایمان، گردوها را تقسیم می‌کنند. نارنجی‌هایمان با همه آشتی‌اند. عینکی‌هایمان بی‌واهمه از بالا رفتن شماره‌ی چشم، بیست و چهار ساعته اینترنت را سیر می‌کنند و به سایرین گزارش می‌دهند. گوش‌درازهایمان به هر صدایی حساس‌اند. سرمایی‌هایمان از حرارت امید، قدم در دلِ زمستان نهاده اند و خوش‌خواب‌هایمان شبها نیز بیدارند. در این میان خوب است یادی از آن آقای معلم کنیم که همواره سعی در حفظ اتحاد و دوستی داشت. چه خوب است که باشیم..

خانم برومند! چه خوب است که "با هم" باشیم..

 

پی‌نوشت1: این متن در پی دعوت ذهن پیچیده (spiral mind) عزیز به نوشتن مطلبی در خصوص همکاری خانم مرضیه برومند با صدا و سیما نوشته شد.

از آنجا که گویا این مقوله نوعی "بازی" تلقی می‌شود، نگارش نیز به پیروی از رسمِ بازی‌ها، دوستان ذیل را برای هم‌صدا شدن دعوت می‌کند:

خانم شبلی (دور از خانه)، ابر، وال، سامان (دوست دارم سرما بخورم)، شبنم (سونات مهتاب)، باهار نارنج، مسافر کوچولو در اخترک 0098، افسانه (اینها را نمی‌گویم)، آوای دور، ر...ه...ا (فراموشی روی آسفالت) و سهل و ممتنع

پی‌نوشت2: این ششمین بار است که پست را می‌گذارم.. تا دفعه چهارم، به تمام اسامی لینک دادم اما با انواع و اقسام خطاها مواجه شدم! لینک دوستان در قسمت "می‌خواند" موجود است! بر نگارش ببخشایید.. فونت هم به هیچ صراطی سازگار نشد.. اگر روزی رفتم، نگویید چرا!

به سراغ من اگر می‌آیید، پشت درِ حمام نیایید!

وقت‌هایی که سرم با کف شامپو دو برابر می‌شود و چشمانم به شدت بسته است را دوست دارم. صدای شلپ شلپ آب را نیز، خصوصا زمانی که همراه با همان حجم عظیم، روی کاشی‌ها می‌افتد.. تالاپ.. صدایش زنگ خاصی دارد در این تاریکی... دلم صابونی می‌خواهد که PH اَش کم و دایره‌ای شکل باشد و البته کوچک. همین‌جا قورتش بدهم. برود سیاهی را از شُش‌هایم، خاطرات را از قلبم، درد را از معده‌ام، و این دَوَران افکار را از مغزم بشوید..

تق تق.. چشمانم باز می‌شوند. مادر است. می‌پرسند: "صابون نمی‌خوای؟".. اشک می‌ریزم!


محض اطلاع(!): گویا اکسپلورر علاقه‌ی وافری به قورت دادن پست‌ها دارد. و باز هم گویا "همین طوری" و "هفت روز هفته دارم"، پاک کننده‌ی درد‌های او بوده‌اند! خوب است..نه؟!