احساس
در کنار احساسی از باران ، لطافت را از برگ جدا شده از گل هم میشود فهمید
احساست را برای لحظه ای به آفتاب هم ببخش که گرمی را به تو می بخشد
احساس را باید در قابی از عقل گذاشت و عاشقانه به آن خیره شد …
در کنار احساسی از باران ، لطافت را از برگ جدا شده از گل هم میشود فهمید
احساست را برای لحظه ای به آفتاب هم ببخش که گرمی را به تو می بخشد
احساس را باید در قابی از عقل گذاشت و عاشقانه به آن خیره شد …
یک فکر همیشگی...
یک غصه دائمی...
کاش کسی از راه برسد ومرا از این خلسه به در اورد
خود که نتوانم پرواز کنم
چشم را میبندم
افکار را به سوی آرامش پرواز میدهم
اما نمیدانم آرامش در چیست؟
یک دشت سرسبز؟
یک کرانه مواج؟
یک برکه ساکن؟یک کویر بی انتها؟
اکنون که چشمهایم را بسته ام و به هیچ فکر نمیکنم وهیچ نمیشنوم
حس میکنم بالاترین آرامش را یافته ام
.
.
.
آرامش.......
چشم فرو بستن از این دنیای هزار رنگ......
.
.
.
.
ﺩﺧﺘــــــــــﺮ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ
ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺎﺭﻡ ﮐﻪ ﺑﮕﻪ :
ﺩﻭﺳﺘـــــــــــــــــــــﺖ ﺩﺍﺭﻡ !
ﺑـﺎﺯﻡ ﻣﯿﭙﺮﺳﯽ :
ﺩﻭﺳـــــــــــــــﻢ ﺩﺍﺭﯼ ؟
ﻭ ﺗﻪ ﺩﻟﺖ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯿﻠﺮﺯﻩ !
ﺩﺧﺘــــــــــﺮ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ
ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭﻡ ﮐﻪ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﺎﺷﯽ ، ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﻫﺎﯾﯽ ﻣﯿﺸﯽ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻘﺶ ﻣﯿﺸﻦ !
ﻫــﺮ ﻭﻗﺖ ﮐــﻪ ﺻﺪﺍﺕ ﻣﯿﮑﻨﻪ :
ﺧﻮﺷـــــــــﮕﻞﻡ
ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻣﯿﺸﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﺵ ﺯﯾﺒﺎﯾــﯽ !
ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﯿﺴﺖ
ﺩﺧﺘــــــــــﺮ ﮐــﻪ ﺑـﺎﺷــﯽ
ﻫﻤـــﻪ ﯼ ﺩﯾﻮﺍﻧــــــــﮕﯽ ﻫــﺎﯼ ﻋﺎﻟــﻢ ﺭﻭ ﺑـــــــــﻠﺪﯼ . . .
.
.
.
نه عـــــــــاشــــــــــــق بودم و نه مــــــــــــــحـتاج نگـــــــــــــاهــــــــی
کــــــه بیــــــــــفتــــد بر مــــــــــــــــــــن.....
مــــــــــــن خــــــــــــودم بودم و یک حس غریـــــــــــــــــــب که
به صــــــد عشـــــــــــــــــق می ارزیـــــــــــد
بازم سرشو میندازه پایین و زیر لب میگه :
اگه آخرشم باشی انگشت کوچیکه عشقم نمیشی....
یا رفتنت را مات بمانم؟
باد آورده را باد میبرد قبول.....
دلم را که باد نیاورده بود
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کوچ پرندگان به من آموخت
وقتی هوای رابطه سرد است
باید رفت........
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هرکجا میبینیم نوشته است :
<خواستن توانستن است>
آتش میگیریم ! یعنی او نخواست
که نشد...............
پرداخت آن فقیر بودی....

گاهی اگر سبک نشوی
سنگین تری.....
..................................................................................................
باید آرام رفت آنقدر آرام
که حتی روزی دلش برای صدای قدمهایت تنگ شود
آنقدر آرام که از این آرامشت دق کند
این سزای کسی است که قدرت را نمیداند....

میکنه ینی باید شالتو بکشی جلو…
نه پسرای الان که تو قرار اول میگن
عزیزم شالتو بردار ببینم موهات چه شکلیه!!!
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبابکشی کردند.
روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایهاش درحال آویزان
کردن رختهای شسته است و گفت: لباسها چندان تمیز نیست ،
انگار نمیداند چطور لباس بشوید ، احتمالا باید پودر لباسشویی بهتری
بخرد.همسرش نگاهی کرد اما نچیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباسهای شستهاش را برای خشک شدن آویزان
میکرد ، زن جوان همان حرف را تکرار میکرد تا اینکه حدود یک ماه بعد ،
روزی از دیدن لباسهای تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش
گفت: "یاد گرفته چطور لباس بشوید ، ماندهام که چه کسی درست
لباس شستن را یادش داده."
مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجرههایمان را تمیز
کردم!
زیباترین دختر دنیا رو دوست ندارن ...
اونا دختری رو دوس دارن که بتونه...
دنیاشون رو به زیباترین شکل بسازه...

روزی جالینوس حکیم به دوستان خود گفت:"مرا نزد فلان پزشک ببرید تا فلان دوا را به
من بدهد که آن موجب درمان خواهد شد." دوستان گفتند:"تو خود استاد و حکیم
هستی وبهتر از مامیدانی که فلان دوا برای درمان دیوانگیست توکه دیوانه نیستی."
جالینوس گفت:" امروزدیوانه ای به من نگاه کرد ومدتی چشمک به من زد و آستین مرا
به نشانه ی دوستی آنچنان کشید که پاره شد اینها علامت آن است که بین من و او
اشتراکی پیدا شده و از این رو دریافتم که باید درمان شوم."
خدای من گوش کن:
در این زمانه اگر قرآن هم بخوانی
میگویند: با خدا رابطه دارد......
( بی سروصدا وسایلتون رو جمع کنید و باصف برید خونه.معلم ندارید.)
یادش بخیر....
برای دیدن عکسهای خاطره انگیز دوران دبستانمون به ادامه
مطلب بروید![]()
میدونید واسه چی نوشتم ؟! چون تنها دغدغه دوران بچگی فقط
اینا بودن
ولی الان چی...
چه میدانستم اینور کوه باید برای ثروت حرام خورد
برای عشق خیانت کرد
برای خوب دیده شدن دیگری را بد نشان داد
برای به عرش رسیدن دیگری را به فرش کشاند
وقتی هم با تمام سادگی دلیلش را میپرسم
میگویند از پشت کوه آمده .
ترجیح میدهم به پشت کوه برگردم
و تنها دغدغه ام سالم برگرداندن گوسفندان از دست گرگها باشد
تا اینور کوه باشم این همه گرگ....
که هیچکس به خانه ارزوهایش نمیرسد....

راهت را بگیر و برو...
نه کوه دیگر توان ریزش دارد نه ریزعلی پیراهن اضافه ...
هیچ چیز مثل سابق نیست!!!
این روزها زیادی ساکت شده ام ...
نمیدانم چرا حرفهایم به جای گلو از
چشمهایم بیرون می آیند......
جای سوره ای به نام عشق در قرآن تو خالیست..
که این گونه آغاز شود
~ قسم به دلی که می شکند و مرهمی جز خدا نخواهد داشت~~
اما محکمند!
خوش به حالشان ....
که لنگه همند!!

،بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم
،بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب
و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند،
میترسم....