چه همه چیز شعر...
چقد بچه بودم...البته اوضاع زندگیم بهتر نشده ولی فک نمیکنم دیگه بخوام اینقد چیز شعر بنویسم:))
چقد بچه بودم...البته اوضاع زندگیم بهتر نشده ولی فک نمیکنم دیگه بخوام اینقد چیز شعر بنویسم:))
۱.خودمو از طبقه ۶ پرت کنم پایین...
۲.یه ورق ژلوفن بخورم...(اصن میمیرم؟)
۳.رگمو بزنم...
راه دیگه؟
یه روز امتحانتو گند زدی و اعصابت از امتحان خورده اما این طرف اوضاع خوبه و آرومت میکنه که گند تو امتحانت زیاد اذیتت نکنه...
یه روز امتحانتو خوب دادیو تو . . نِت عروسیه باز این طرف اوضاع ... ماله و گند میزنه ب تمام هیکلت....
که از زندگی بی زار میشی...تو روحت زندگی...تو روحت دنیا...تو روحت...
باید ب کی فکر کنم...با شعرای اون خواننده و حرفاش به کی عشق بورزم...
هیچ کی نی...
هیچ کی...
باید واسه کی همه دنیامو بدم که یه لحظه ببینمش....:))
دیگه خودمم فراموش کردم...
خدایا دیگه کجا باید بیام التماست کنم که صدامو بشنوی...اینقد کنار خونت التماست کردم نشنیدی...
کجا زار بزنم که بشنوی...
خدا جون بس نیس؟
چقد زجرم میدی؟چقد باید بخونمت؟تو هی روتو برگردونی از من؟
تمومش کن دیگه....خواهش میکنم...چیو میخوای ب من ثابت کنی؟بابا نمیتونم دیگه...نمیتونم!
ملت تو این شبا واسه درسشونو واسه استرس امتحان گریه میکنن ما واسه چی...
واسه اینکه نتونستن دور سوم کتابشونو تموم کنن گریه میکنن ما واسه چی...
بعضیام شکست عشقی خوردن گریه میکنن ما واسه چی...
الان میفهمم غم دنیا رو سرت سوار شه به اندازه ی این درد کوفتیه من نیس...
این درد کوفتیه من تمومی نداره...چقد گو...هه که نمیتونم هیچ کاری بکنم...فقط باید زجر بکشم
هیچکی نمیتونه کاری بکنه جز خودت...ای خدا ی کاری هم واسه ما بکن...
همه چی فرقیده....همه چی گند تر شده...:)
چند روز دیگه امتحان نهایی ها شروع میشه...و من امسال ۲۵٪ آیندمو رقم میزنم...:)
واسه دو هفته ای که مدرسه نرفتم خعلی از درسا عقب موندم...
درسایی ک رو مخه و دلم میخواد بزنم لهشون کنم یکی مثلثات حسابانه...یکی کل جبر و احتمال...اه اه...
و قانون لنز فیزیک که اصلا حالیم نمیشه....
ادبیات و شیمی هم خیلی زیادن و فرجه امتحان کم....:((
نمیدونم قراره چیکا کنم....:(
خدایا این امتحانارو ختم ب خیر کن....الهی آمین...!
وقتی میدونم این دوست داشتن هیچ نتیجه ای نداره!
دلم می خواد همه زندگیمو بذارم واسش...
ولی می ترسم که بازم...
می ترسم ولی بازم اینکارو می کنم...
زندگیمو می ذارم واسش...از همه میگذرم واسش...
ولی...
اخرش معلوم نیس چی میشه...
چرا معلومه...
تنهایی...!
واسه همه اون اشک ریختن ها با آهنگ تو تاریکی...
واسه همه اون لجبازیا...
فکر کردن ها...به تو...
دلم تنگه...
تنگه...
دلم گریه می خواد...با یاد تو!
نمی خوام برگردم به اون زمان...
ولی...
دلم تنگ شده برای اون روزا و شبا...
دلم تنگ شده برای تو!
بی وفا...

ميروي و من فقط نگاهت ميکنم...
تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو،
يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو،
همين يک لحظه باقي است ....
و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم...!

خیلی دلم می خواست واسه مراسم شام غریبان برم حرم...اما نشد....
دختری را که در تصویر می بینید ، کتی کر کپاتریک نام دارد. کتی 21 ساله به همراه نامزد 23 ساله خود نیک برای جشن عروسی شان آماده می شوند.
کتی مبتلا به سرطان است و بیماری وی در بدترین وضعیت خود قرار دارد ، وی مجبور است هر روز ساعاتی زیر نظر پزشک و دستگاه های مخصوص قرار بگیرد.
در این عکس ،نیک منتظر است تا کتی یکی دیگراز شیمی درمانی هایش به پایان برساند:

این عکس تنها چند دقیقه قبل از مراسم عروسی این دو جوان ، در روز 11 ژانویه 2005 گرفته شده است.

کتی علیرغم تمام درد و رنج ناشی از بیماری سرطان ، ضعف بدنی ، شوک های ناشی از تزریق پی در پی مورفین قصد دارد مراسم عروسی خود را بدون هیچ عیب و نقصی برپا کند
وی به خاطر بیماری اش همیشه در حال کاهش وزن است به همین خاطر مجبور شد هر چه به روز عروسی اش نزدیک تر می شود لباس عروسی اش را کوچک تر و کوچک تر کند.
وی مجبور بود در طول مراسم عروسی اش کپسول تنفسی اش را به دنبال خود داشته باشد .
در این تصویر پدر و مادر نیک را می بینید. آنها از اینکه می بینند پسرشان با عشق دوران دبیرستان خود ازدواج می کند بسیار خوشحال هستند:

طی مراسم عروسی ، کتی مجبور می شد برای لحظاتی استراحت کند. او به خاطر ضعف و درد نمی توانست به مدت طولانی بایستد
کتی تنها پنج روز بعد از مراسم عروسی اش فوت کرد.

دیدن زنی که علیرغم بیماری سرطان و آگاهی به عمر کوتاه مدت اش ازدواج می کند و تمام مدت لبخند بر لب دارد ما را به این فکر می برد که خوشبختی دست یافتنی است مهم نیست چقدر دوام می آورد...
وبلاگ:عاشقانه های ما...!
لذت اینکه بدونی یه نفر هست که همیشه مراقبته هزار برابر بیشتر از داشتن کسایی هست که جسما" همراهتن... خدا جون اگه میدونستم سپردن کارها دست تو اینقدر همه ی کارها را راحت میکنه هیچ وقت ...
.
.
به خاطر شادی این روزا ازت ممنونم خدا ...
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم!
مبادا دل سنگش بشکند...!!!
به عشق شبهایی که صدایت را میشنوم عاشق سکوت و تاریکی ام
فدای دلتنگی هایت ، اشکهای گونه هایت
عشق من دوستت دارم ، بی نهایت...
نگاه مهربانت ، نمیدانم دیگر چه بنویسم در وصف چشمهای زیبایت.
چه بنویسم در وصف تو ، تویی که برتر از احساس منی
تویی که زیباتر از تمام کلمات عاشقانه ای
به عشق بودنت ، زندگی را با تمام تلخی هایش دوست دارم
لحظه به لحظه با تو ، تک تک ثانیه ها را دوست دارم
چند صباحیست از عشق می نویسم برای دلها
عزیزم از عشق نوشتن را، به عشق بودنت دوست دارم
چه بنویسم در وصف روی ماهت ،
لحظه ای سکوت میکنم به احترام لبخند مهربانت
به عشق بودنت ، عاشق از عشق نوشتنم ،
روزها می آید و می رود ، من عاشق این دنیای عاشقانه ام
من که کسی نبودم،
اما آنقدر در وصف تو نوشتم که اینک یک شاعر پرآوازه ام...
تو در قلب منی ، من در قلب تو ،
به عشق این احساس، عاشق بودن را دوست دارم.
لحظه ی آمدنت
از حال میروم هنگام دیدنت
مست چشمهای توام
تو را به آن که میپرستی قسم، مرا تنها نگذار که بدجور گرفتار دل توام
احساسات عاشقانه ی من در وصف تو
اینهمه زیبایی در اطرافم ، گلستان پر از گل در کنارم، اما ...
اما چشمانم ساعتهاست که خیره به چشمان تو است...
به عشق بودنت ، عشق را دوست دارم ،
به عشق بودنت با تو بودن را دوست دارم
به عشق بودنت فریاد زدن را دوست دارم
میخواهم فریاد بزنم که تا دنیا دنیاست و
آسمان بالای سر ماست ،
به عشق تو زندگی کردن را دوست دارم.
بعد از مدت ها تصمیم گرفتم بیام به وبلاگ عزیزم سر بزنم...
اومدم و مشاهده کردم از اول شهریور آپ نشده دیگه....
دلم سوخت براش...نمی دونستم از چی بنویسم...ولی تصمیم گرفتم از شرایط جدیدم بنویسم...
قرار بود برم مشهد...و واسه این،باید واسه مدرسم انتقالی می گرفتم...امید نداشتم منتقل شم...ولی شدم...دبیرستان فرزانگان۲ مشهد...
ولی کار انتقالی مامان درست نشد....و این خیلی بد بود...چون من باید تنها می رفتم خونه ی مامانی و در کنار خاله جون به خوبی و خوشی زندگی می کردم...
اول مهر شد...
من شب قبلش با یکم از وسایلم رفتم خونه ی مامانی البته با مامان و نوشا...جمعه و شنبه گذشت...از قبل تمام کارای مدرسه رو با خاله انجام داده بودیم....یکشنبه شد...صبح مامان بیدارم کرد و من حاضر شدم...سرویسم اومد دنبالم....چند روز قبل با زهرا دوستم قرار گذاشته بودیم که یه جای مشخص باشیم تا بتونیم هم دیگرو پیدا کنیم...زهرا هم انتقالی گرفته بود از تربت جام...رسیدم مدرسه..رفتم داخل یکم ایستادم همون نزدیک در...بعد ۱۰ دقیقه...زهرا هم اومد...
همین طور می گذشت...هفته...زیاد درس نداشتیم...مامان و نوشا هم بودن...۵ شنبه و جمعه برگشتیم تربت جام رفتم مدرسه ی قبلی...دوستامو دیدم...دوباره جمعه شب خودم برگشتم مشهد...یک هفته بدون مامان و نوشا و بابا....خیلی سخت بود...درسته خونه ی مامانی ام و خاله ها هم هستن...و واقعا چیزی واسم کم نمی ذارن...اما هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه...دیروز خودم اومدم تربت جام...خیلی ذوقیدم مامان و نوشا رو دیدم...کاش شنبه رو هم تعطیل می کردن تا من بتونم ۴ روز بمونم اینجا....ولی امشب باید برگردم مشهد...خداکنه مامان هم باهام بیاد...من دلم تنگ می شه...
خدایا زود تر شرایط من رو درست کن....
چرا بابام می فکره من بهم خوش می گذره مشهد؟درسته مشهد رو دوست داشتم و آرزو داشتم برگردم مشهد زندگی کنم....اونجا برم مدرسه...ولی نه اینجوری...بدون خانواده...ولی به هیچ وجه حاضر نیستم برگردم تربت جام...اینجا برم مدرسه...خیلی بهم بد کردن اینجا...متنفرم...از اینجا....از محیط مدرسه هاش...از...!
زود تر شرایطمو درست کن خداجونم....![]()
وقتی روز شمار بندگی را ورق میزنی الطاف رحمت ایزدی را در لابه لای روزها میبینی بعضی از ماهها شور و حال دیگری دارند . اصلا رنگ و بوی خدا در آنها نمایانتر است .
رجب، ماه خدا، ماه خالی شدن از غیر خدا، ماهی كه ملائكه در زمین به دنبال جمع كردن استغفار مثل من و تو هستند . باید تخلیه شد باید دید روزها را چگونه گذراندهایم . تپش قلبهایمان با كدام طنین موزون مینواخت .
آیا با نوای استغفار (استغفرالله و اسئله التوبه) در این میكده دل را گشوشدهای؟ ! و آیا . . .
گامها را فراتر مینهیم تا به كعبه مقصود رسیم . شعبان از راه میرسد . آن هنگام كه ظرف بندگی تو از تب هوای نفس اماره خالی شد شعبان با طلوعی سرشار از لبریز از شكوفههای محمدی و عطر ال الله از راه میرسد و قدم بر خانه دل میگذارد . میآید تا این منزل بود را به دسته گلهای از ذكر و معنویتبیارآیی . هر چه گام به جلو برمیداریم احساس سبكی در ما ایجاد میشود .
و دیگر هنگامه جلای دل است . دلی كه رجب را وقف پیرایش آن در شعبان را وقف آرایشش كردهایم . مهربانا شكرت كه این گونه مرا، اعضاء و جوارحم را، زبانم، چشمم را، گوشم را و همه وجودم را میهمان این خوان با كرامتت كردهای، میهمانی كه حتی چشم بر هم نهادن آن نیز عبادت است .
آرام آرام دلنشین و سبكبال پاسی را بر بال ملائك میگذاریم و دستان رمضان را در آغوش میگیریم پای بر شمارش معكوس دل میگذاریم و به سوی عشق و مستی در دست .
به میانه ماه خدا نزدیك شدهایم . نوای رحمت ایزدی به گوش میرسد . در قلب زمان اعظم ملائكه آسمان بر زمین میآیند تا بالهایشان را فرش پای ملكوتیان كنند . آمدند تا تو را بخرند . آیند تا تو را نزد آن معبودی ببرند كه خریدار هر یوسف بد سرشت است .
لیالی قدر در انتظارند تا فانوس عشق و عاشقی را بنوازند . معشوقه دل عطر شفا و رحمت را میگستراند، دلبری میكند تا تو را كه عاشقی و مجنون، ناز او را بخری .
آمدهام به كوی تو گر تو كنی نگاه من
ناز خرج ز روی تو گر تو دهی شفای من
و آنجاست كه این عبد سراپا تقصیر روی به سوی حقیقت عالم میكند و منشور آیندهای مبهم را از دست مولامان حجة بن الحسن (عج) بر میگیرد .
خدایا چه میشود ما را این شب، پر از رحمت و بركت، اما رسم مجنون شدن را نمیداینم، نمیدانیم كه اگر لیلای عالم كاسه گدایی تو را میشكند . تو را دوست دارد و در انتظار یك نگاه پر از نیاز توست . شب قدر آمده است تا تویی كه خسته عالم دنیایی، خسته بندگی تن شدهای . چنگ در ریسمان معنویت زنی و قرآن را كه سرچشمه معنویات عالم استبا زبان اشك بیارازی با زبانی كه تحفه قدح بار است، با زبانی كه كیمیای جلای دل است . آن محبوبهای كه شنزار گونههای عاشقان را آبیاری میكند تا نهال خوف و رجا در آن برویاند .
شبنمی كه اگر لیلای مجنون، گوشه چشمی (نیم نگاهی) بر آن كند همه گناهانت اگر به عدد ستارگان آسمان باشد آمرزیده میشود . آری باید این اشكها را تحفه قدم او كرد .
لطیفا! حال كه در رحمتت را به روی ضعیفان و ثروتمندان معنویت گشودهای و حال كه من ناچیز قلب رمضان را كه با شستن خون در رگها جاری میكند در آغوش خود میفشارم . چگونه میشود این عاشقی كه در دام بلای دوست گرفتار استبه خود واگذاری؟
چگونه میشود آن حال و هوای شبهای قدر را از من بستانی تا در این بحر فانی دست و پا زنم . . .
چگونه؟ !
ای الهه ناز! با همه نیاز، به درگاه تو آمدهام تا قلم عفو بر در دریای گناهانم بكشی كه كه با دیدگانی پاك به زیارت آقا حجة بن الحسن (عج) برسم .
ای محرم راز! با دل پر سوز و گداز، آمدهام تا به شب قدر حلقه گمشده انسانیتم را بیابم كه مگر سالك راه تو شوم . ای خدای بی نیاز! با عطش و عشق و نیاز آمدهام تا به حق بهترین بندگانت، به حق سید رسولانت و به حق نالههای عصمت عالم ما را هم رنگی الهی بزنی تا خدایی خدایی شویم .

التماس دعا...!
امروز میخوایم از خواننده ای صحبت کنیم که شاید مورد علاقه خیلی از شما باشد .
همه ما تا کنون به نانسی به صورت یه خواننده در ظاهر نگاه کرده ایم اما بیایید به باطن وی هم بنگریم .
همون خواننده ای که در ایران طرفداران میلیونی رو مجذوب خودش کرده . پس از انتشار فیلم 300 که ایران و ایرانی
رو در اون فیلم نسلی وحشی خطاب کرده بودند اینک این خواننده زن که از ملیت لبنان هست در یک اقدام توهین آمیز و
گستاخانه ایران و ایرانیان عزیز و تمدن ما رو زیر سوال برده در حالی که تاریخ و تمدن ما بهترین گواه در این زمینه می باشد .
شاید این خانم نانسی فراموش کرده روزگاری را که پدرانشان دختران را زنده به گور می کردند و اگر کتب ایرانی و دانشمندان
ایرانی و در واقع تمدن ایران زمین نبود همچنان آنگونه باقی میماندند . برای آگاهی بیشتر از این خانم بد نیست سری به سایت او
بزنید و در صفحه اول سایت پیغامی را مشاهده می کنید که مطمئنا دل هر ایرانی را به درد خواهد آورد .
اگر کسی از ایران قصد بازدید از سایت این خانم عرب زبان رو داشته باشه متوجه می شه که سایت بر ایرانیان قفل شده وهنگام
ورود این پیام رو دریافت خواهید کرد :
NancyAjram.com
A request from Nancy Ajram ,
You are not allowed to enter nancy ajram official website , becos you are from Dirty country (Iran)
So Go Away and dont try again !
يعني : نانسی عجرم . کام
درخواست نانسی عجرم ,
شما اجازه وارد شدن به سایت شخصی نانسی عجرم را ندارید , به دلیل اینکه شما از کشور کثیف ایران هستید
از سایت گم شويد بيرون و دوباره سعی نکنید !
شما نیز این انسان کثیف را بیشتر بشناسید ! آیا شما به عنوان یک ایرانی این مطلب رو نوعی بی احترامی به شخصیت
با ارزش ایرانی نمی دونید !
پس حقیقت زشت و چهره سیاه و پلید نانسی رو بشناسید و گمان نبرید که نانسی با دیگری فرق دارد !
این همان نانسی است که شما او را مورد لطف خود قرار می دهید ! پس از این پس در ابراز علاقه نسبت به این خواننده
عرب وحشی کمی تردید کنید ! منتظر نظرات شما هستيم اين خبر را به همه اعلام كنيد!!!
منبع : روی عکس چند لحظه با موس نگه دارید
نم دونم چرا این پست رو گذاشتم...
به قول نویسنده شاید برای اینکه بشناسینش...
چرا گریه می کنی ؟
گفت :
دلم گرفته تحمل نا مهربونی ها رو ندارم .
گفتم:
ولی زندگی برا من قشنگه ،
سختی هامو یه پیام از طرف خدا می دونم ،
دردامو هیچ وقت بزرگ نمی دونم ،
از هر فرصتی برا شادی و خنده و خوشی استفاده می کنم ،
دلم پره از امید ، مگه دیروز که این همه غصه خوردی امروز اتفاقی افتاد ؟
ولی لذت شادی و دلخوشی من سالهاست که با منه .
نفس عمیقی کشید و گفت :
اشتباه می کنی ، زندگی فقط خنده نیست ،
خیلی موقع ها باید گریه کرد تا معنی خنده رو فهمید ،
درک شادی بدون غصه ممکن نیست ،
باید معنی شب رو درک کنی تا روز رو با تمام وجودت احساس کنی ،
زندگی نصفش خنده است و نصفش غم و ...
نگاهی به قیافه من کرد و بلند شد و رفت .
و من ساعتها درباره حرفش فکر کردم ...
و در آخر به طرز فکرش خندیدم

دردم این نیست که او عاشق نیست...
دردم این نیست که معشوق من از عشق تهی است...
دردم این است که با دیدن این سردی ها من چرا دل بستم...
ولي بازم دوست دارم ...
و اون موقع خواسته باشی که بهش بفهمونی که همیشه بر خاطرات غبار نمیشنه
خیلی سخته که تنها شماره تلفنی که تو ذهنت حک شده، داشته باشی؛
ولی نتونسته باشی که با اون شماره تماس بگیری
خیلی سخته که کسی رو دوست داشته باشی؛
ولی نتونسته باشی بهش بگی
خیلی سخته که تو اوج تنهائی بغض گلوت رو گرفته باشه؛
ولی نخواهی که کسی از این موضوع خبردار شه.
خیلی سخته که آینده ات رو در گرو رسیدن به کسی دونسته باشی؛
ولی نتونسته باشی....!!!!
سلام...
دیروز آخرین امتحانو دادم و راحت شدم...
دیگه امتحانا تموم شدن...
سال اول دبیرستان هم تموم شد...
به خیلی از بچه ها نگفتم که دیگه منو نمی بینین...
همه به هم گفتیم خداحافظ تا ۳ ماه دیگه...
پنج شنبه هم تولد کیاناس...
همون دوستم که باهم دعوا کردیم...
همونی که تو ماجرای دعوا اول فرار کرد...
و ازش اسمی برده نشد...
من با کیانا از دوم راهنمایی دوس بودم...
سال سوم هم خیلی صمیمی شدیم...
اما امسال بینمون یه مسائلی پیش اومد...
البته نه به خاطر تفاوت مذهب...
اون فقط یه دعوای ساختگی بود...
اصل ماجرا پنهون موند...
خوب...
کیانا می خواد یه مهمونی بده واسه تولدش...
چند روز پیش به همه گفت و منم شنیدم...
اما مشخص بود که منو دعوت نمی کنه...
امروز یکی از بچه ها اومد و بهم گفت پنج شنبه بیای...
گفتم من که دعوت نیستم...
گفت چرا دعوتی..
-منکه کارتی ندیدم بهم داده شه که بفهمم دعوتم...
+ الان میارم بهت میدم...
-باشه...
و رفت و اورد ...
ولی من نمیرم...
گرچه با کارایی که باهام کرد هنوز خیلی دوسش دارم...
همون موقع هایی که دعوا کردیم بهم گفت الان دیگه نمی تونم باهات دوس باشم...
گفتم تا کی؟
گفت تا وقتی که بری مشهد...
الانم من دارم می رم مشهد...
فهمید که دارم میرم...؟
بهم زنگ میزنه؟
نمی دونم...خوب زنگ هم بزنه چی می خواد بگه؟
دلم می خواس امروز می رفتم جلو بهش میگفتم که...
هنوز مثل قدیما دوست دارم...
یکم عشقولانه شد...!!!!!!
گاهی وقتا تو انتخاب دوست اشتباه می کنیم،همه ی آدما...
منم این اشتباهو کردم...
نمی خوام که بهم زنگ بزنه...
عیدتون مبارک...!
آقایون،روزتون مبارک...!
از خسوف چندتا عکس گرفتم...
شاید گذاشتم...