نقاب سربی ...

مدتی است در جایی که بستر رودخانه است سر می زنم.تا دلت بخواهد انواع و اقسام ماشین آلات خاک برداری در آن بستر و حواشی آن مشغول به خاک برداری و خاکریزی هستند.آرام آرام سطح آن رودخانه که به رودخانه دیگر متصل است بالا می آید.

یک متر ، دو متر...، هفت متر خاکریزی شده تا در آن سطح کارخانه ای را بنا کنند.خدا می داند و بس که چند کوه و تپه را ویران کردند تا آن بستر بالا بیایید.

باران امسال نسبت به سال گذشته خروش گرفت ، گویی می خواهد قطرات گریان باران را بر آن بستر بنشاند ، آب می داند تنها از همان مسیر قبل می تواند به رودخانه اصلی بپیوند ، راه دیگری را هم نمی شناسد.هی خاک می ریزند هی باران می بارد...

نمی دانم با وجود مسیر انحرافی که برای رسیدن آب های باران های نالان به رودخانه ساخته اند ، زمین خاک خورده به باران دهن کجی می کند یا خود و هر کارخاته ای را که بر روی آن ساخنه تسلیم باران می کند.رودخانه برای وصال به به رودخانه اصلی بی تابی می کند.

که چندانی غم و اندوه دارم

که گوئی بر دلی صد کوه دارم

مرا در دست هر ساعت هزاران

که بر دل درد می‌بارد چو باران

نوشته شده در تاريخ جمعه دهم اسفند ۱۴۰۳ توسط ی پدر |

درست همان لحظه نگرانی شروع می شود ، لحظه ای که بیاد بیاوری درسی را با استادی گرفته ای و آزمون آن درس هیچوقت برگزار نشده و اگر احیانا برگزار هم شده در آن حضور نداشته و تصور اینکه موقع امتحان آن درس که هرگز نمی دانی استادش کیست و زمان آن کجاست و دوباره این موضوع را فراموش می کنی و مجددا بار دیگر در همان مکان یا مکان دیگر یا زمانی دیگر که نمی دانی چند ساعت است یا چند روز یا چند سال تکرار آن درس نخواتده و استاد ندیده و نزدیکی زمان امتحان و در کنارش درسی که می دانی موضوع و مطلب و استاد و زمان و مکان امتحان را که اگر این را که می دانم را جواب پس دهم و آت دیگری را چکنم و تکرار و تکرار و تکرار...

مدتی بود که فراموش کرده بودم آن درس بی استاد را...، ساعتی در روز به چیز دیگری می اندیشیدم ، درست در همان لحظه بیاد آوردم که این موضوع را در خواب می دیدم.پس از سالها نفس راحتی کشیدم و خوشحال شدم که دیگر امتحانی در کار نیست و هر چه بود خوابی که پس از بیداری آن خواب را فراموش می کردم.

الان سالهاست که من امتحانی را پیش رو ندارم و لااقل در اندیشه خود من امتحانم را پس دادم.

و اکنون مطمئنم که این خواب یا کابوس مرا در خواب نمی رنجاند.

اما...!

نگرانم !... نگران اینکه در عمل امتحانی را با استادی تاشناس و زمان و مکان و نامعلوم پیش رو داشته باشم که از پس آن برنیایم. امنحان واقعی زندگی که بارها و بارها با آن مواجه شده و یا آن را حل کردم و یا در آن حل شدم....، این بار دیگر دل را به دریا می زنم و بار دیگر در هوشیاری می گویم به چیزی که تجربه های متفاوتی داری و مشابه آن را ندیده ای تیاندیش چرا چه درست و چه غلط در زندگی هم امتحانات خود را پس داده و یا پس می دهم و یا پس نمی دهم.

اکنون بگویم سرّ جان در امتحان عاشقان

از قفل و زنجیر نهان هین گوش‌ها را برگشا

کی برگشایی گوش را‌؟ کو گوش مر مدهوش را‌؟

مخلص نباشد هوش را جز یفعل الله ما یشا

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۳ توسط ی پدر |

دیگه جرات بیرون رفتن و هم ندارم...، می ترسم چشمم ببینه و دلم بخواد.جرات هم می خواد ... البته بهتر بگم پول می خواد.بری بازار میوه فروش ها و سبزی فروش ها.

نمی گم میوه های خارجی ! همین میوه های داخلی خودمون ، همون هایی که قبلا سر سفره بود.نگو عزیز شنیدم شما هم گفتی پول.

یکی می گفت پول برا بعد مرگش میخواد؟ آخه باید باشه که بخواد!!!

اونیکه برا بعد مرگشم می خواد جرات داره ، اونقدر نخره که با ظرفش بخورنش.

ی روز یاد بچگی افتادم ، همیشه هر چی نبود سبزی و میوه بود ، اون هم نوبرش ، میوه ای که کمتر اسمش به زبون میاد ! بکرایی را می گم ، از مرکباته ، خیلی دوست داشتم ، نمی دونم چرا ! چون طرفدار زیادی مثل بقیه مرکبات نداشت ، آره ! من دوست داشتم گدشت و گذشت سالیانه زیادی از اون سالها گذشت ، رفته رفته یادم رفته بود ، تا اینکه یادش برام تداعی شد.به خانه پدری رفتم دیدم چند تا بکرایی تو ظرف میوه خوریه ، اول نشناختم پرسیدم این چیه ، شنیدم بکرایی.

چقدر خوبه در این مورد اخیر آرزو بدل نماندم.

ولی ی حرف دیگه شما هم جرات داشته باشید و با هیچ اون چیری که دوست دارید و قبلا ازش خاطره دارید بدست بیاید.حیفه حسرت چیزی را خورد که روزی بچگی تو ساخته باشه، البته اگه قابل بدست آوردن باشه ، حیف که پدرم نیست و این حسرت و دیگه نمیشه جبران کرد ، چه جرات و پولش و داشته باشی چه نداشته باشی...

گویم ای داده دوا هر دو جهان را نیست مرا جز لب تو جان دواها

میوه هر شاخ و شجر هست گوایش روی چو زر و اشک مرا هست گواها

نوشته شده در تاريخ دوشنبه پانزدهم بهمن ۱۴۰۳ توسط ی پدر |

از میان همه مهره شطرنج سرباز را بیشتر دوست دارم.از میان همه کارت های مافیا هم آن شهروند ساده است که به رغم اینکه هیچ توانایی خاصی ندارد نقش همان مهره سرباز را در بازی شطرنج به عهده می گیرد.اما این سادگی تا زمانی ارزش دارد که خود را در معرض خرید مافیا قرار ندهد.

آن سرباز به قله می رسد و این شهروند ساده نیز به تنهایی شهر را در معرض شکست قرار می دهد ، اگر مثل آن سرباز تباشد.

می گفت نقش من را و محیط من را سادگی شکل داده و خود را در تنهایی تندیس مصور می نمود ، در حالیکه آن سادگی تنها بهانه ای بود که مافیا شود.

این تنهایی پوشالی است !؟

بله به گمانم پوشالی است.

نمی دانم بیایم یا نیایم

چون نمی دانم هستم یا نیستم ، اگر هستم شاید بیایم.البته فقط شاید


برچسب‌ها: پاپتی
نوشته شده در تاريخ جمعه پنجم بهمن ۱۴۰۳ توسط ی پدر |

باید پیر بشی تا بتونی بپدیری یا رد کنی

نمیدونم پیر به چه کسی گفته میشه ، به کسی که مشاعیرشو و از دست داده و نمی توته کنترل خودش و نگه داره ، یا کسی که سنی ازش گدشته و جوانترها او را عمو یا پدربزرگ خطاب می کنند.

فرقی نداره آدم پیر و هر جور بهش نگاه کنی ، هر چی باشه جوان نیست.

گفام باید پیر یشه

یکی می گفت تراژدی زندگی این است که خیلی زود پیر می شویم و خیلی دیر دانا (1)

اما من می گم ترازدی زندگی از جایی شده که می دونی جوان نیستی و آرزوهای جوانیت هنوز توی ذهنته ، این خیلی آدم زجر می ده اما اونچه نابودت می کنه اینه که جوان باشی و به آرزوهای جوانیت رسیده باشی و هی بگی کاش آرزو نمی کردم.

بازم میگم هنوز معلوم نیست به وبلاگم برگردم یا نگردم.

بده آن پیر را جامی و بنشان که این جا پیر بایسته‌ست هیهات

خصوصا جان پیری‌ها که عقل‌ست که خوش مغزست و شایسته‌ست هیهات

(1)بنیامین فرانکلین

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نوزدهم دی ۱۴۰۳ توسط ی پدر |

وب و می گم ... عنوان و

هرچه به جز خیال او قصد حریم دل کند

در نگشایمش به رو از در دل برانمش

وحدت کرمانشاهی

نوشته شده در تاريخ یکشنبه شانزدهم دی ۱۴۰۳ توسط ی پدر |

دیروز عصر نزدیک غروب که نه ، اما یکی دو ساعت به غروب خورشید مانده بود ، بالاخره دلم و به دریا زدم ، با لباسی کاملا معمولی تن خود را بلند کرده و دوباره به سمت دریا رفتم.

دریا...!

واقعا با شکوه است ، بزرگ است خیلی بزرگ...، اما هر چقدر هم بزرگ باشد به بزرگی خالقش هم نمی شود ، خالق دنیا را که نمی شود تصور کرد. حقیقتش به سوی دریا رفتم تا خود خدا را هم ببینم.پیش از این دریا را دیده بودم اما هرگز آن را تماشا نکرده بودم.

کاش کناره دریا کسی نبود ، چشمانم هم دریایی بود ، می خواست فریاد بزند ، غرش بزند همچون امواج پرتلاطم دریا ، اما نشد ، شرم از مردم پر نشاط و شاد کناره دریا مانع من شد.

دقایقی در کنار دریا نشستم ، شاید هم ایستادم ، از خود شرمم می آمد که به دریا بروم ، با چشمانی که بزور جلوی جاری شدن خود را گرفته بود خداحافظی کردم.

پس از ده سال...! خدا کند که نروم...

بالاخره خداحافظی کردم اما ترسیدم که دیگر نتوانم ان را ببینم.زین سبب به او گفتم به امید دیدار

چو بدید مستی او، حرکات و چستی او به کنار درکشیدش، که ازین میان تو جستی

بنگر سخای دریا، و خموش کن چو ماهی برهان شکار دل را، که تو از برون شستی

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۱ توسط ی پدر |

چند ماه بعد از فوت پدر عزیزم که واقعا شک از دست دادن و فقدانش هنوز پس از هفت سال بر تارپود وجودم طنین انداخته ، رئیس کارگاه که در آن زمان من معاون وی بودم ، عوض شد و عذاب های بیشمارش هنوز ادامه دارد.هر ساله بجای سالیانه سه ماه سه ماه قراردادم تمدید می شد و در میان دو قرار داد چند باری مرا تهدید به اخراج می نمود ، اینک که سنی از من گذشته ترس از بیکاری امان مرا گرفته ، با تعویض هر مدیر عامل سم پاشی وی برای من زیاد و زیادتر می شد تا اینک که مدیر عامل را متقاعد کرده که من نباشم.

من یا می روم یا می مانم ، اما هزاران بار رفتم و اگر لطف خدا نبود باز نمی گشتم، خدا کند اینبار هم خدا مرا در پناه خود نگه دارد.

راستی بارها شرکت اهداف را در این مکان صدا زدم و گوئی گوگل حرف مرا نمی خواند.

 

گر سینه آیینه کنی بی‌کبر و بی‌کینه کنی    در وی ببینی هر دمش کالصبر مفتاح الفرج

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۱ توسط ی پدر |

بالاخره بعد از چندین سال تصمیم خود را عملی نمودم ، خدا کند که از انجام آن پشیمانی ببار نیاید.روزی که تصمیم قدیمی را با توکل یه خدا گرفتم ، بر حسب تصادف روز مهندس بود، پیش از عید درست نزدیک زادروزم.

 

در توکل تو بگویی که سبب سنت ماست          در تسبب تو نکوهیدن اسباب کنی

باز جان صید کنی چنگل او درشکنی              تن شود کلب معلم تش بی‌ناب کنی

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۱ توسط ی پدر |

ضمن تبریک پیشاپیش سال جدید ، برای همه همراهان خواستم بگویم آن حرفی را که گفتم اگر قلم یاری کند را بنویسم هرگز نخواهم نوشت ، لذا دوست عزیز خودت را به زحمت نیانداز و نیا.هنگامیکه فهمیدم من درونگرا و تو برونگرائی همه چیز تمام شد ، اینکه فکر کنی من هم کوله پشتی خواهم خرید و سر به کوه می زنم ، انتظاری واهی است.

راویان این را به ظاهر برده‌اند هم بر آن صورت قناعت کرده‌اند

بی‌خبر بودند از جان آن گروه کوه را دیده ندیده کان بکوه

آن خزان نزد خدا نفس و هواست عقل و جان عین بهارست و بقاست

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۰ توسط ی پدر |
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر