برای مخاطب خاصی که نخواهد خواند...
زمن سفیده مثل صبح ...
دوست داشتم صبح هرچی گلوله ی برفی درست می کنم محکم بزنم بهت وقاه قاه بزنم زیر خنده ی ناراحتی...
ولی تو دوری ...
حتی توی حیاط به این کوچیکی ...
من تازه فهمیدم...
من تغییر نکردم...
من همون نگین چند سال پیشم...
من میخواستم مثلا تنها نباشی چون دم برات سوخت ...
دیره...
من وتو یه عالمه حماقت کردیم...
من به تو گفتم وتو به همه..
غافل از اینکه اصلا این احساس چیز دیگست...
دوست عزیز تنهام...
از نگاهات می فهمم توهمونی که بودی...
چرابا نگاهت جواب دل منو نمیدی که شکوندیش؟...
من ساکتم...
نگاهت مثل یه حباب یخیه...
ومن ازت میترسم...
دوست عزیز تنهای ترسناک...
فقط همین...
این نوشته نقطه ی مقابل نوشته ی دوماه پیش که پستش نکردم...
پر از احساسات لحظه ای...
چقدر احساسات متغیر...
نگین ...
امروز ن یازده دی...
پشت به پنجره که پشتش یه عالم دونه ی برف میرقصن...