31.Clean Up

آدم ، همه ی آدم ها ، باید یک سررسید بردارد و برای همه بنویسد . با دقت هم بنویسد . برای همه ای ک توی ذهنش جولان میدهند . برای آن هایی ک مدام می بیندشان . روزی چند بار توی چشم های شان زل می زند و مخاطب قرار شان میدهد . آن هایی ک فقط صدای شان را می شنود . حرف می زند و حرف می شنود .  آن هایی ک میخواند شان . ک چندین بار واژه هایشان را بالا پایین می کند . آن هایی ک قایمکی لا به لای فصل ها آمده اند و یکی دو روزی را توی ذهنش جا خوش کرده اند . بعد هم به همان آرامی که آمده بودند رفته اند . آن هایی ک دلتنگ شان می شود . ک یادشان هست توی ذهنش . هر چند خودشان نیستند و دورند . آن هایی ک کسی نباید بداندشان . آن هایی ک رازند . آن هایی ک باید فراموش شوند . باید نباشند . بروند . آدم ، همه ی آدم ها ، باید درباره ی خودش هم بنویسد . از کارهایش بنویسد . عادت هایش . تصمیم های آنی اش . عادی ترین لحظه هایش .  کوچک ترین اش . بی اهمیت ترین اش . بعد سر رسید (ها) را بردارد ببرد بیاندازد یک جای دور . خیالش راحت باشد ک کمرنگ ترین جوهر ها از قوی ترین حافظه ها ماندگارترند . چند روزی را استراحت کند . خستگی اش را دَر کند و دوباره از اول شروع کند ب دیدن آدم ها . ب دیدن خودش . ب شناخت خودش .  از اول آدم ها را به خاطر بسپارد و دوباره توی ذهنش جای دهد . هر کسی را ، هر چیزی را ، هر لحظه ای را ، هر اتفاقی را  سر جای خودش بگذارد . آدم باید خوب خوب چشم هایش را باز کند و اشتباهات دفعه ی قبل را تکرار نکند./.

30.نهنگی که در ساحل تقلا می کند برای دیدن هیچ کس نیامده است

بارانی که روزها بالای شهر ایستاده بود عاقبت بارید ، تو بعد سال ها به خانه ام می آمدی. تکلیف رنگ موهات در چشم هام روشن نبود. تکلیف مهربانی ، اندوه ، خشم و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم ، تکلیف شمع های روی میز روشن نبود.
من و تو بارها زمان را در کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم و حالا زمان داشت از ما انتقام می گرفت. در زدی . باز کردم . سلام کردی ، اما صدا نداشتی . به آغوشم کشیدی ، اما سایه ات را دیدم که دست هایش توی جیبش بود . به اتاق آمدیم شمع ها را روشن کردم ولی هیچ چیز روشن نشد ، نور تاریکی را پنهان کرده بود . بعد بر مبل نشستی ، در مبل فرو رفتی ، در مبل لرزیدی ، در مبل عرق کردی ، پنهانی ، بر گوشه ی تقویم نوشتم: نهنگی که در ساحل تقلا می کند برای دیدن هیچ کس نیامده است.
 "گروس عبدالملکیان"

29. صبح سگی سگی !

هشت صبح که بیدار شدم خودم و بی خوابی هایم را لعنت کردم و آب سرد را پاشیدم توی صورتم . دوباره . و دوباره . و دوباره .. کیک نارگیلی را برداشتم و گذاشتم توی دهانم . به زور آب فرستادمش پایین . توی اتاقم کتاب ها و کاغذ های پخش شده روی زمین را زیر و رو کردم . چند لحظه چشم هایم را بستم ک سرم گیج نرود . لای کتاب را باز کردم و تکیه دادم به کمد دیواری . هشت و نیم آماده شدم و با اولین بوق در را باز کردم . در ماشین را محکم کوبیدم و به صدای زنی که توی رادیو راجع به دروغ حرف میزد بی توجه ماندم . به نصیحت های پوچ و تو خالی اش . سرم درد می کرد و چشم هایم می سوخت . احساس میکردم سرما خورده ام و تب دارم . دستم را گذاشتم روی پیشانی ام . مثل همیشه نفهمیدم دست هایم زیادی سرد است یا بدنم زیادی داغ . نگاهم را از خیابان ها و درخت ها و آدم هایش گرفتم و سرم را بیشتر فرو بردم توی کتاب مزخرفی ک از یک ساعت و نیم قبل تا حالا هنوز روی صفحه ی سی و هشت باقی مانده بود . چند دقیقه بعد  "ف" نشست کنارم و مثل فرفره شروع کرد به حرف زدن . سرم را همین طور الکی تکان میدادم ک ناراحت نشود . چند لحظه بعد ساکت شد . نگاهش کردم که پرسید "میدونی یا نه بالاخره؟" سرم را به نشانه ی نه تکان دادم و دوباره زل زدم به صفحه ی سی و هشت . سر جلسه ی امتحان وقتی روی صندلی نشستم فقط از خدا خواستم خوابم نگیرد ک حداقل بتوانم سوال ها را کامل بخوانم و جواب دهم . امتحان را که دادم خسته تر بودم . آنقدر ک نرفتم به یکی از سوال ها اعتراض کنم ، داد و بیداد راه بیاندازم و به قول بچه ها حقم را بگیرم..
بیست دقیقه بعد از امتحان ، روی یکی از آخرین صندلی های کلاس شصت نفره نشسته بودم . یک ساعت و ده دقیقه ، هر ده ثانیه یک بار ساعتم را چک کردم تا بفهمم دقیقا چه قدر مانده تا این کلاس فیزیک جبرانی حرص درآر تمام شود . یک ساعت و ده دقیقه به حرف های شین که زیر گوشم پچ پچ میکرد گوش دادم و نفهمیدم موضوع از چه قرار است . یک ساعت و ده دقیقه به وایت بردی ک پر شده بود از فرمول های آبی و سبز و قرمز زل زدم و انگار که هیچ چیز نمی دیدم . بعد از کلاس ده دقیقه منتظر ماندم تا سرویس بیاید دنبالم و هر چه زودتر من را برساند به اتاقم . تمام مسیر را به این فکر می کردم ک چرا می شود چشم ها را بست اما گوش ها را نه؟ چرا نمی شود صدای بعضی ها را نشنید؟
سوال های بی سر و ته "ف"  به تنهایی کافی بود تا من را دیوانه کند ، دیگر این که درست وقتی پشت چراغ قرمز ایستاده ایم آن طرف خیابان یک دختر هفت – هشت ساله جیغ میکشید ، ناله میکرد ، گریه میکرد ، هق هق میکرد می توانست من را تا خود مرگ پیش ببرد و دوباره برگرداند به حال . به دختری ک کیف مدرسه اش را محکم بغل کرده بود و مقنعه ی صورتی اش خونی شده بود . خودم را برای هزارمین بار لعنت کردم ک همین خود من تا دو دقیقه ی پیش معتقد بودم میشود چشم ها را بست و ندید . اما در آن شرایط ، در آن ثانیه ی خاص ، میان آن شلوغی ای که رفته رفته بیشتر میشد نگاهم خارج از اختیار من مردی را دید که سرش خورده بود به لبه ی جدول و قطره قطره زمین را سرخ میکرد . "ف" چند ثانیه ساکت شد . بعد دوباره شروع کرد به حرف زدن . این که چند نمره غلط دارد و فکر نمی کرده امتحان این طور باشد و ..
من اما یادم نمیرود . حواسم پرت نمی شود به جای دیگری . من الان دقیقا در وضعیتی هستم که هیچ چیز و هیچ کس توانایی این را ندارد ذهنم را به خودش مشغول کند . وقتی رسیدم خانه تکیه دادم به کمد دیواری و زل زم به روبه رو . مامان می گفت بهتر است برای عید کمد دیواری را خراب کنیم و چیزی ک نمی دانم هم کمد است هم میز آرایش هم قفسه ی کتاب و هم فلان است را بگذاریم جایش . بابا هم میگفت رنگ دیوار خراب می شود و باید یا دوباره اتاق را رنگ کنیم یا کاغذ دیواری بزنیم یا اصلا بیخیال شویم . سعی می کردم حواسم باشد که دو ماه است پیله کرده ام من کمد جدید می خواهم و از دکور اتاقم خسته شده ام . سعی میکردم حواسم نباشد بین آن جمعیت هیچ کس نبود که برود جلو و دست دخترک را بگیرد و از آنجا ببرد . از آنجا دور کند تا انقدر سوزناک ناله نکند . تا صحنه ی مرگ درد آور پدرش برای همیشه توی ذهنش ثبت نشود ..

28.باید خدا را برای خواهر دو قلوی نداشته ام بازخواست کنم ، بآید ..

اگر مادرم من را دوقلو به دنیا می آورد ، اگر همان زمان ها ما دو نفر بودیم که شبیه به هم لباس می پوشیدیم ، شبیه به هم موهامان را کوتاه می کردیم ، شبیه به هم می خندیدیم ، شبیه به هم تولد می گرفتیم و شبیه به هم بزرگ میشدیم ؛ حالا می توانستم توی چشم های خواهرم نگاه کنم و ببینم آیا این استرس ها و نگرانی هایی ک توی چشم هایم من هست ، این خستگی هایی ک عمق نگاهم را تصرف کرده اند  ، این شادی های زود گذری ک آرام و بی سر و صدا می آیند و می رود ،  این زنانگی هایی ک از هر زمان دیگری پیداترند ، این احساساتی شدن ها ، این زود رنج شدن ها ، این حسادت ها ، این عواطف الآن ِمن ، ارثی اند ؟ مادر زادی اند ؟  یا فقط من این طور هستم ؟ فقط من به یک بیماری گمنام دچار شده ام ؟ فقط من تکلیفم با خودم مشخص نیست ؟ سردرگمم..

27.

آدم ، همه ی آدم ها ،  باید برای خودش دو تیله ی مشکی داشته باشد . ک وقتی یک نفر ، حالا هر کسی ک می خواهد باشد ، با آن تیله ها توی چشم هایش خیره شد ، ته دلش بلرزد و تا همیشه پیش برود . ک وقتی یک نفر ، حالا هر کسی ک می خواهد باشد ، با آن تیله ها از او بخواهد کاری انجام دهد ، ذهنش انگار ک خارج از فرمان او باشد اطاعت کند . ک وقتی یک نفر ، حالا هر کسی ک می خواهد باشد ، با آن تیله ها نگاهش را نوازش کرد ، احساساتش از همان ذهن افسارگسیخته فرمان بگیرد و حسی ناشناخته زیر پیراهن گلدار لباسش زق زق کند . ک وقتی یک نفر ، حالا هر کسی ک می خواهد باشد ، با آن تیله ها برای یک لحظه پلک بزند ، یک لحظه نباشد ، یک لحظه سرد باشد ،  هزار بار بمیرد و زنده شود .. 


26.

این ک نمی توانم بنویسم . این ک حرف هایم کنار هم جفت و جور نمی شوند . این که کلماتم مزه ی پوچی می دهند . این که فکر هایم در هم بر هم است و سر و ته ندارند . این ک کلیشه شده ام . ک روزمره شده ام . ک یک دختر ساده ی تکراری ام .. هیچکدامشان دست من نیست . هیچ کدام شان./


25.و این مرد هایی ک "پدر" اند..

کم بوده ام . کم گذاشته ام حتما . همه ی همه ی خودم نبوده ام . نمی دانم شاید حواسم پرت بوده ب زنده گی و آدم هایش . سرم گرم بوده ب کتاب های بی سر و ته . شاید هم بی خوابی های همیشگی خسته ام کرده بودند .  درست نمی دانم . اما شقیقه های مردی ک هر روز صبح پیشانی ام را می بوسد و منتظر می ماند تا گونه اش را لمس کنم ، سفید شده است و من نفهمیده ام . بی خبر بوده ام . مردی ک صبح ها ی زود کنارم تختم می نشیند و موهایم را نوازش می کند ، صبح بخیر می گوید و ب من و بداخلاقی هایی ک پیچیده اند میان ابرو هایم لب خند می زند . ک برایم شیر کاکائو ی داغ درست می کند تا آرام شوم و شکلات شونیز فندقی را می گذارد توی دهانم تا ضعف نکنم . همان مردی ک این روزها نگران من است . نگران این ک اشتهایم کم شده . ک دیر تر از همیشه خوابم می برد . ک پای چشم هایم گود افتاده و پوست صورتم زرد شده است . ک لباس گرم نمی پوشم و سرما می خورم . نگران من و این حصار بلندی ست ک ما بین خودم و آدم ها کشیده ام . نگران آن شادی های لحظه ای ست ک زیاد سراغم می آیند و دوام چندانی ندارند .. 

راستی داستان از کجا شروع شد ؟ آن را هم درست نمی دانم .. اصلا مگر آدم ابتدایی ترین ثانیه های زنده گی اش را یادش می آید ؟ مطمئنم همه چیز بر می گردد به خیلی قبل . خیلی قبل تر از همه ی روز های عمرم حتی .. داستان احتمالا از جایی حوالی چشم هایش آغاز شده است و آن چند خط باریک گوشه ی چشم ها ، ک او را مرد تر نشان می دهند .. از جنس حرف هایش شاید ، ک در تار و پودم جریان یافته اند .. از بودن هایش  . از همیشه بودن هایش و حامی بودنش . از صبور بودن ها و گذشت هایش ..  از دست هایش ک هرگز کلمه ای برای توصیف شان پیدا نمی شود .. آه بله . همه چیز احتمالا از دست هایش آغاز شده و بازو ها و شانه هایش البته . ک هر بار من را در آغوش می کشد او را با تمام خوبی ها و مهربانی ها و نگرانی ها و اخم ها و دعوا ها و سرزنش ها و نصیحت ها و بودن ها و نبودن ها و لب خند ها و لب خند ها و لب خند هایش ؛ عاشق تر می شوم./

24.

فقط وقت دوری میشه فهمید اونی که رفته چقدر از وجودتو کنده و با خودش برده ،

چقدرشو برای خودت گذاشته ..


.: پل چوبی/ مهدی کرم پور :.

23.تماشا می کنم جهان را که تماشایی نیست و انسان را که تماشا دارد و تنهاست

شبیه بوق ممتد ماشینی ک قرار بود مرا زیر بگیرد .. شبیه دستی ک مانتو یم را گرفت .. شبیه چشم های مردی ک وسط خیابان حالم را می پرسید .. شبیه منی ک ترسیده بودم و سرم را بی معنی تکان دادم ... شبیه شالی ک تقلا می کرد از سرم بیافتد .. شبیه زمینی ک با آغوش باز پذیرای کاغذ های دسته بندی شده ام بود .. شبیه لب هام ک تکان نمی خورد .. شبیه دستانم ک سرد شان شده بود .. شبیه قرمزی ِ چراغ راهنما .. شبیه قدم های عابری که برای یک لحظه ایستاد .. شبیه بوق ممتد ماشین های عقب تر .. شبیه تابلوی ورود ممنوع .. شبیه شلوغی خیابان .. شبیه ترافیک .. شبیه خمیدگی شاخه های درختان .. شبیه روشنایی بی رمق ماه .. شبیه آسمان ابری  .. شبیه خودم .. شبیه همه .. همه ی همه .. شبیه آذر ماه یکهزار و سیصد و نود دو خورشیدی .. شبیه دنیا .. خودِ خودِ لعنتی اش .. خسته ام و نگران و بی حوصله  .. ب ی ح و ص ل ه.



+ عنوان : یغما گلرویی

22. برای مردی ک همیشه باید مرد بماند ..

اما من نگران غرور مردی بودم ک شکسته می شد . نگران بودم ک دیگر نتواند توی چشم هایم زل بزند و از عقایدش دفاع کند . نگران بودم که دیگر نتواند از خاطرات دوران دانشجویی اش بگوید . نتواند از رانندگی زن ها ایراد بگیرد . نگران این که راه برود و پاهایش را روی زمین نکوبد . نگران این ک بایستد و سینه اش را جلو ندهد . حرف بزند و تحکم را توی صدایش پیدا نکنم . بنویسد و دستخطش مثل همیشه نباشد . بنویسد و نوشته هایش بی مهابا نباشند . خانم فلانی گیج بزند و حرصش نگیرد . نگران بودم لبخند از روی لب هایش پاک شود . چشم هایش مثل همیشه نباشند . فروغ همیشگی را نداشته باشند یعنی . نگران بودم لحظه ای از بودنش کم شود . لحظه ای نباشد . لحظه ای جای خالی غرور و بد اخلاقی هایش به همه روز های زنده گی ام دهن کجی کند . نگران بودم مرد بودنش ، مردانگی اش تحلیل برود .. به خودم فکر نمی کردم ، به آینده ی خودم . به خواسته هایم خودم . من نگران غرور مردی بودم ک شکسته می شد ..

21.برای "من" ک زیادی خسته است..

یک خانه ی هشتاد متری باشد در نقطه ی خوب یا متوسط شهر . آن را با پول سال ها تلاشم خریده باشم . جمع و جور و مرتب . تم دکوراسیونش قهوه ای سوخته و کرم باشد. یک دیوار خانه را کرده باشم کتابخانه . یک دیوار بزرگ خانه را. بعضی کتابهایش قدیمی و کهنه باشد . بعضی هم از جدید ترین تیراژ ها . همه شان را خوانده باشم . چند بار حتی . بعضی صفحات را تا زده باشم ، بعضی را نشانه گذاشته باشم ، توی صفحاتی هم شعر نوشته باشم . یک شعر یادگاری ناب . از دوستی ک ناب تر از تمامی شعر هاست . شومینه هم گوشه ی سمت چپ اتاق روشن باشد . زمستان است لابد . ترجیحا برف یا باران هم ببارد تا سردی هوا پیداتر باشد . یعنی زمستان از پنجره هایی ک بدون پرده رها شده اند کاملا مشخص باشد . قاب عکس های چوبی را هم زده باشم درست بالای شومینه . ردی از گذشته توی عکس ها بیداد کند . از دخترانگی ها و جنب و جوش هایم . از شیطنت ها و بازیگوشی هایم . کمی آن طرف تر یک صندلی لهستانی باشد . شال بافت خاکستری زمستان پارسال هم پشت صندلی آویزان باشد . یک گلدان فیروزه ایِ طرح دار و پایه بلند هم باشد سمت دیگر صندلی . یک گلدان بدون گل مثلا . یک لیوان بزرگ قهوه همراه با بخار هایی ک چند لحظه بعد ناپدید می شوند ، انتظارم را بکشند . با شکر فراوان البته . من هم نشسته باشم روی صندلی لهستانی کنار شومینه و لیوان بزرگ قهوه در دست چپم باشد و یک کتاب نه چدان قطور هم در دست دیگرم . "ساراماگو" باشد مثلا . " هجوم دوباره ی مرگ " را که بارها خوانده ام شاید . توی کتاب دقیق شده و پیشانی ام  را به نشانه ی اخم چین داده باشم . شکسته تر به نظر برسم و تنهایی چندین ساله روی صورتم تاثیر گذاشته باشد . صندلی هم هی قژ قژ کند و احتیاج به روغن کاری داشته باشد . من هم هی پشت گوش انداخته ام احتمالا . بعد آنقدر محو کتاب باشم که گذر زمان فراموشم شود . دیر شده باشد . شام نخورده سر شب بخوابم تا صبح فردا سرکار خوابم نگیرد . فردای همان روز همکارم بپرسد تنهایی خسته نمی شوم؟ دلم نمی خواهد حداقل یک همخانه داشته باشم؟ با کسی درد و دل کنم؟ من هم یاد صندلی و قهوه و کتاب هایم بیافتم و جواب بدهم تا وقتی کتاب برای خواندن دارم ، نه..

20.من مادر درخت ها و پرنده ها و این کلمات منحوس هم بوده ام ..

آذر (خزر معصومی): زنا زود پیر می‌شن ، می‌دونی چرا؟ چون عروسک بازی شونم جدیه ، رو عمرشون حساب می‌شه. از دو سالگی مادرن. بعد مادرِ برادرشون میشن. بعد مادرِ شوهرشون میشن. باباشون که پا به سن می‌ذاره ازشون پرستاریِ یه مادرو می‌خواد. گاهی وقتا حتی مادرِ مادرشونم میشن. من شوهر نکردم. ولی مادرِ مادرم بودم ، مادرِ پدرم بودم ، مادرِ برادرم بودم ، تازه به همه اینا بچه‌های به دنیا نیاورده رو هم اضافه کن ، مادر اونا هم بودم.

.: باغ‌های کندلوس/ ایرج کریمی :.

19.

ژان رنو : تا حالا کسی رو کشتی ؟
رابرت دونیرو: نه ، ولی یه بارقلب یکی رو شکستم...

Ronin / John Frankenheimer / 1998

18.دلم می خواهد همه ی تاریخ را زار بزنم  ..

یک روزی باید باشد .. یک روزی ک مثل همیشه باشد. مثل همیشه شروع شود، مثل همیشه ادامه داشته باشد ، اما مثل همشه تمام نشود . آخرش خیلی خیلی مهم است . مثلا خورشید دوباره برگردد شرق و غروب کند . مثلا شب خیلی زود خوابت ببرد . فکر و خیالی نباشد ، همه اش از این شانه ب آن شانه نشوی . مثلا دلت درد نکند .. پیچ نخورد ..سرت درد نکند.. گیج نرود.. حالت خوب باشد یعنی ..میخواهم بگویم احتیاج به قرص های رنگ وارنگ نباشد. مثلا به اندازه ی تمام ثانیه های عمرت خوشبخت بوده  باشی..
یک روزی هم هست .. یک روزی ک شاید توی تقویم ها و سالنامه ها جا افتاده باشد .. اما مطمئنم یک روزی هست ک وقتی چمدانت را می گذاری زمین.. وقتی روی مبل لم میدهی ،  آب پرتقال میخوری  و خستگی ها را از تنت بیرون می کنی.. وقتی بند کفش هایت را باز می کنی .. وقتی خاطره های خوب هجوم می آورند توی ذهنت .. وقتی لب هایت کش آمده اند ب نشانه ی لبخند .. وقتی آمده ای و هستی .. مطمئن باشی لازم نیست دوباره چمدانت را برداری .. بند کفش هایت را ببندی و آماده باشی برای رفتن .. مطمئن باشی لازم نیست بند کفش هایت را ببندی و حتی فکر کنی ب رفتن ... یک روزی باید باشد ک دیگر قرار نیست بروی .. روزی ک قرار است بمانی برای همیشه./

+عنوان:عباس معروفی

17.

همین ک قرار باشد یک اتفاق تلخ بهمن ماهی به بهانه ی عادت کردن مثلا یا به بهانه ی وقف دادن ذهنت با شرایط عجیب اطراف ، از دی ماه شروع شود و ذره ذره تا عمق جانت نفوذ کند ، همین ک قرار باشد خودت را آهسته آهسته نابود کنی ، همین ک جسمت زیر این فشار تدریجی تحلیل برود و قسمتی از روحت را هم با خودش ببرد ، ببرد و بیاندازد یک جای دور ، همین ها آخرش می شود زنده گی ات ، ک شبیه یک خودکشی مدت دار زجر آور به نظر می رسد .. آدم در طی این خودکشی مدت دار زجر آورش بی علت دست و پا می زند ، به هر دستاویزی چنگ می اندازد و سعی دارد برای یک ثانیه حتی ، روح خسته و نگرانش را آرام کند..