پست ثابت

سلام به همه...

این وبی که ساختم تنها دلخوشی منه  خاطراتم رو توش تداعی میکنم تابلکه اتیش قلب خستم فروکش بشه دیگه امیدی ندارم..اره واقعاامیدموازدست دادم...حتی امیدزندگیمو...

خیلی سخته..این خیلی سخته گفتنش خیلی راحته ولی درکش سخته.. شکست ادم ومیسوزونه...خیانت دل ادم ومیشکونه ...وووولی تنهایی.... تنهایی کمر ادم وخم میکنه وبنظرم سخت ترین درده...

نمیدونم شایدبه هرطریقی به این مطالب دسترسی پیداکنی ولی فقط بخاطر ارامش خودمه پس سرسری ردنشو....بهترین وبدترین خاطراتم تو سه سال خلاصه میشه....توسه سالی که هم امیدخودم بود هم امید برا ادامه زندگی....دیگه میخوام توخاطراتم زندگی کنم بانظراتون منوهمراهی کنید....

ب غ ل

|http://www.atrebaroon.blogfa.com|عکس های عاشقانه|http://www.atrebaroon.blogfa.com|

 

 

وقتی مرا بغل میکنی...

چنان جاذبه ی بغلت بر زمین غلبه میکند...

که بی پروا ب پروازدرمی ایم...

دلم یه بغل سفت میخواد....

محال

www.yedooneh.ir

 

زیر چشم ارزوهایم کبود است.....

چه دست سنگینی دارد سرنوشت.....

ماهی کوچولو

اینوحتما بخون......

ماهیمون هی میخواست چیزی بهم بگه تا دهنشوبازمیکرد اب میرفت تودهنش..نمیتونست بگه..دست کردم تواکواریوم درش اوردم..شروع کرد ازخوشحالی بالا وپایین پریدن..دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو..اینقده بالا پایین پرید خسته شد خوابید...دیدم بهترین موقع تاخوابه دوباره بندازمش تو اب...ولی الان چندساعته بیدارنشده... ینی فک کنم بیدارشده دیده انداختمش اون تو قهرکرده خودشوزده ب خواب...

 

این داستان رفتاربعضی ادم هاست که کنارمونند دوستشون داریم ودوستمون دارند ولی مارونمیفهمند وفقط تو دنیای خودشون دارند بامابهترین رفتارومیکنند...

فریاد

 

حکایت عجیبی ست رفتار ما ادم ها...

خدامیبیندوفاش نمیکند..

مردم نمیبینند وفریاد میزنند!!!!!!!!!

مرگ...

 

این نیز میگذرد.......

اسوده بخواب...چشمانم تقلای چشمان بسته ات را دارد...و لبانم.....بماند

مخاطب خاص من

ای روزگار...

 

 

 

 

اینم رسم جدید روزگاره...........

فقط دستات...

هزاران دست هم که به سویم دراز شود...پس میزنم...

   تنهاتمنای دستای تورادارم.....

 

اگه من نباشم....

من اگه نباشم هیچ اتفاقی نمی افتد...

خیابانی بسته نمیشود...تقویمی درهم نمیریزد...

تنهاموهای مادرم کمی سپیدتر..برادرانم چندروزاسوده ازکار...

خواهرانم پس ازچندروز خاطراتم را پشت ویترین طلافروش فراموش میکنند

دوستانم زودتراز انچه که فکرش رامیکردم یادشان رفت مرا...

دراین داستان تلخ فقط گورکنی را کمی خسته کرده ام...

 

 

 

 

 

 

دلتنگی

ادم خوب زندگی من....

 

دلتنگت شده ام.....حجمش رامیخواهی دنیاراتصورکن.....

تنها..

وقتی دلم به دردمی ایدوکسی نیست به حرفم گوش کند...

وقتی تمام غم های عالم دردلم نشسته است...

وقتی تمام عزیزانم بامن غریبه میشوند....

وقتی کسی نیست که حرمت اشک های نیمه شبم راحفظ کند...

میبینم بی اختیارازکناران هایی که دوستشان دارم...بی تفاوت میگذرد

آمفی

یادش بخیر...

اون روزسخت داشتم تمرین میکردم چون قراربودروصحنه اجراکنیم تئاترمیرفتم...امیدگیرداده بودمنم میخوام بات بیام ببینم باکیاکارمیکنی؟؟؟هیچی دیگ اومدش..یک دنده ترازاین پسرمن جایی ندیدم...رفتیم سرتمرین امیدم قشنگ اومدنشست روبه رومون...اون نمایش خیلی برام مهم بود چندماه شب وروزروش کارکرده بودم تااجراشه خدایش براش زحمت کشیدم....هیچی دیگه اقا امیدپاک حواسموپرت کرده بود...هی نیگاه میکردومیخندید دیگه کلا اون نمایشوقهوه ای کردم...چندبارهی بم کفتن خانم حواستوجمع کن..خب منم دلم نمیومدبگم اون اقاپسرو ازسالن بیرون کنین تاتمرکزبگیرم...هیچی دیگه رواجرابودیم داشتم نیگاش میکردم بعد اروم گف دوستت دارم منم که لب خوانیم خوبه...یهووسط تمرین مثه مشنگا بلندشدم گفتم قربونت برم منم دوستت دارم....خودش دیگه مردازخنده...منم تا بخودم اومدم دیدم ازگروه شوت شدم بیرون....شانس اوردم اون روز تمرین بود.......خلاصه سراین قضیه یه روز باش قهرشدم....

.یادش بخیر..........

جدایی

همیشه ازهمان ابتدای اشناییمان درهراس چنین روزی بودم...

...وکابوس خدافظی رامیدیدم..

اکنون شدانچه نبایدمیشد................

خدافظ دلیل بودنم.....خدافظ

امیدم...

اینجامیخوام باامیدم یکم حرف بزنم....

امیدم؟؟؟؟منم...نرسا...کجای توبی مرام...چراازت بیخبرم چرا حالمونمیپرسی........چشام هرشب خیسه.....ببین به چه روزی افتادم دارم خاطراتمونومینویسم....امید....کجایی ببینی که نرسا همه خواسته هاتوانجام داده.....امیدم....دلم براصدات تنگ شده....دلم برا نسی گفتنت تنگ شده..... هواتوکردم....امیدبخدا روانی شدم....هرروزمیرم میشینم کافکادلفین دیوانه وار منتظر اومدن تومیشم.....نرساتو تنهاگذاشتی.....اصلا به این فک کردی بدون توچیکارکنم.... چرااخه نامرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟امیددوروز پیش تولدم بود...اصلا یادت بود...تویی که اینهمه برات مهم بود تولدام.....چشم دوخته بودم به گوشیم ک روز تولدم دوباره بیای پیشم......چرا رفتی....ینی داری امتحانم میکنی.....ن تواینجورادمی نبودی....امیداینجاهوابدون توخیلی سرده.....امیداسمون بدون توابی نیست.... امیدسقف دلم داره اوارمیشه....امیدزندگی بم لبخندنمیزنه....دلم تنگ شده...........دلم تنگه شبایی شده ک میزنگیدی زیرپتواروم بات صحبت میکردم......هه ...همیشه میگفتی نرسا نکنه هوایی بشی میکشمت...نرسا اگه تنهام بزاری میکشمت.... پس چی شد...چرااینجوری شده...چرابرعکس شده دنیا به کامم نیست..اصلا نمیدونم کی هستم....امید تروخدا...

تولدم...

بهترین تولدم دورانی بود که باامیدبودم...درست یه هفته بعدازرسمی شدن دوستیمون تولدمن بود...اخ که چقدرحال داد اونروز...یه چی میگم شایدباورتون نشه....انقدسرگرم امیدبودم که اصلانمیدونستم تولدمه....هیچی دیگ امیدزنگ زدوکلی باهم حرف زدیم به فرداش تولدم میشد...منوشب به خونشون دعوت کرد تازه چی..باکلی تهدیدکه اگه نیای بل میشه فلان میشه...من مونده بودم چیکارکنم میترسیدم قبول کنم میگفتم خدایا ینی میخوادچیکارکنه...هیچی دیگه باکلی ترس واسترس رفتم...دقیقا مثه توفیلما شده بود...دربازشدولی کسی توخونه نبود..این من بودم...امید>>>خیلی لوسی؟؟کجایی پس؟؟؟دارم کم کم شک میکنم بت ها؟؟؟خب حداقل بگوقصدت چیه؟؟؟اصلامن رفتم....برگشتم که برم یهوازپشت سرم صدای جیغ ودست وهوراا بلند شد...برگشتم دیدم همه دوستامون اونجان...خودشم تیپ زده بود کیک بدست اومدطرفم..الهی قربونش بشم چقد ماه شده بودنفسم....من هنوزتوشوک بودم رفتیم تواتاق دستموگرفت یه خورده روشن شدم تازه فهمیدم چ خبره...پریدم بغلش ک نگار دوستم اومد گف حالا وقت واسه این کارازیاده بیاین بیرون...هیچی دیگه رفتیم کلی خوش گذروندیم....

این پست وگذاشتم چون دوروزپیش تولدم بود..کسی نبودبم تبریک بگه...یهویاداین خاطره افتادم......

اشناییمون...

روز اول اشنایی منوامید....

ما تویه مهمونی باهم اشناشدیم...من ازطرف دوستم دعوت شده بودم اونم ازطرف دوستش...راستش من اولین باربودکه توهمچین مهمونی هایی حضورداشتم..وای که چقدخنده داربود اصلانمیدونستم بایدچیکارکنم چطوری برخوردکنم کلی سوتی دادم اون شب که خلاصه به زبون نمیارم....همه دونفره بودن..یاصحبت میکردن...یامیرقصیدن...یامیخوردن...خلاصه همه مشغول بودن...هیچی دیگه حوصلم حسابی سررفته بود رفتم تو بالکن...نمای بیرون خیلی قشنگ بود ارامش خاصی داشت...داشتم لذت میبردم... یهو ی پسرسیگاربدست جلوم ظاهر شد...من اهمیتی ندادم..ولی بوی سیگارش داشت خفم میکرد...نمیدونم اون لحظه خودم بودم یانه بی اختیار سیگاروازدهنش کشیدم بیرون دورانداختم....بیچاره شده بود یه علامت تعجب خالص...هیچی دیگه طرف ادم پرویی بود دیگ ول کن نبود...سر صحبتوبازکردو کلی باهم حرف زدیم...دیگ قرارشد ی چندروزباهم باشیم تابیشترباهم اشناشیم....دوروز نگذشته بود که حسابی باهم خو گرفتیمو خیلی مچ شدیم ....وکلی صفاداشت...این طریق اشنایی مابود...