گوشه دنج من

سلام دنیای بی خیالی من.

چ جالب ک اینجا چی بود و چی شد.

احتمالا الان فقط من و خودت اینجا باشیم.

اومدم بگم ک بزرگ شدم ک یکم رویاهام داره رنگ می گیره ک من مترجم شدم از دنیای متجم های حرفه ای خبر ندارم ک بخوام تواضع کنم و بگم البته نه مترجم انجوری. درآمد دارم و تونستم از اولین در اصل دومین درآمدم برای خودم لباس بخرم.

و اینکه دیروز یک ساعت تدریس خصوصی کردم و الان نگران اینم ک آیا پسرِ خودشم تلاش می کنه؟ جدی می گیره؟

و اینکه فردا قراره برم یه آموزشگاه ک ببینم چی میشه.

تلاشمُ کردم و شکر خدا دارم نتیجه می گیرم.

اما هنوز غصه هام سر جاشِ.سبک ک نشده هیچ سنگین ترم شده اما دیگه اونجوری کینه ای در کار نیس. 

خیلی نمیدونم دارم

خیلی علامت تعجب دارم

خیلی ...

هیچ شکلکی نیس مناسب این حال

فعلا خدافظ 

بچه بودیم چه خوب بودیم

مادر من 9 ماه برای من حامله بوده است و بسیار درد کشیده است و من از او تشکر می کنم که این زحمات  را برای من  کشیده است و در دو سال هم به من شیر داده است او 8 سال برای من غذا  و چیز های  مختلف درست کرده است.

من از این وضیت خیلی خوش حالم.پدرم 8 سال برای من کار کرده تا نان حلال جلوی  سفره ی  ما باشد.

پدر من هر سال ما را به سفر می برد.برادرم به من خیلی کمک کرده است. و لِوالِدَینِ احسان'. به پدر مادر خود نیکی کنید.

پ ن: اینی که خوندی انشای پارسای 8 ساله خواهرزادم بود با املای خودش.کاش واقعا بعضی چیزای بچگی همیشگی بود.

پ ن: میدونی؟ تمبلی اصن چیز خوبی نیست حتی شاعر می فرماید توی  کتاب نوشته تمبلی کار زشته, تمبل همیشه خوابه و این چیزا. به خاطر همین الان یه مطلب دیگه که توی دفتر دیگه و این همه راه اون بالا هست نوشتنش به بعد موکول گردندی! آره


ادامه مطلب نکته انگلیسی برای دوستداران

ادامه نوشته

خیلی از من های ما گم و گور شدند

قبلنا یا شایدم بعضی وقتا هنوز؛زیاد ماجراجو بودم و هستم.

دلمم میخواست از هر چیزی که پچ پچی گفته میشه؛تو اخبار و رادیو و تلویزیون داخلی نمیگن خبردار بشم.

بعد بشینم فکر کنم که چرا باید همچین اتفاقی بیفته؟ چرا باید این اتفاق بیفته و از بقیه پنهان بشه؟

 چرا باید این اتفاق بیفته و از بیقه پنهان بشه و اونایی ام که مسئولشن به روی خودشون نیارن؟

 وصد تا چرای دیگه.

و این وسط معمولا به یمک نتیجه مشابه می رسیدم؛  من چه غلطی می تونم بکنم  پس

به من چه!

و یکی از من های من بهم می گفت: وقتی نه کاری از دستت برمیاد نه حتی توی زندگی عادیت از رفتاری که ازش متنفری دس نمیکیشی چه بهتر که سخن وری هم نکنی؛زمینُ بی خیال کفش خودتُ درست انتخاب کن.

 

 

پ ن:پیش پاتون از سیستم گلستان اومدم  خیلی خوبه همه واحدامُ پاس شدم حتی اونی که فکر می  کردم می افتم؛با تشکر از خدا

 

 

ادامه مطلب  نکته انگلیسی

ادامه نوشته

خودمونی نوشت

خب بالاخره

امتحانام تموم شدن،این ترم راحت تر بودم چون خدایی تو طول ترم یکم ب کتابام محل گذاشتم اما طبق معمول زیاد نرفتم سر کلاس و دو تا میانترمم بیشتر ندادم ک خدا رُ شکر ب دادم رسید نمره هاش وگرنه افتاده بودم:)

از آواشناسی خییعلی بدم میاد در حد ریاضی ازش متنفرم درس مسخره ی بی پدر مادر اَه،اما اونم پاس شدم حالا چ جوری؟ شبی که فرداش امتحان آوا داشتم خدا بهمون برف داد یه برف طولانیِ خیلی قشنگ؛همه تصمیم گرفتن برن پارک خب من واقعا باید می نشسم میخوندم؟ بعد مثِ .. پشیمون میشدم خب،تازه از کجا معلوم ک فرداشم برف ادامه می داشت،نه؟ برا همین پاشدم رفتم و هی ب خودم گفتم ک شب بیدار میمونم میخونم رفتیم برف بازی کردیم،یه جا یه چن نفر رفته بودن بالای تانک ماشین و هی برف میزدن به عالم و آدم و حتی داخل ماشینایی که شیششون پایین بود مائم بی نصیب نموندیم جاتون خالی! بعدشم نشسم آوا رُ تا ساعت 3 خوندم خوابیدم باز 5 پاشدم خوندم دیگه درسای آخرُ فقط سوالاشُ خوندم و حفظ کردم و پاس شدم من آواشناسیُ پاس شدم :‍"( اشک شوقه یعنی داشتم بال در می آوردم همینجور که سوالا رُ می جوابیدم.


امتحان مقاله نویسی کلا مسخره س،چرا؟ چون که موضوعاتیُ میده که هیچ اطلاعات عمومی نمیشه ازشون داشت،مثلا من چه میدونم آلودگی هوای تهران رو چه جوری توصیف کنم؟ منم نوشتم (منم مثل همه ی مردم فقط در این مورد می نویسم و کار خاصی نمی کنم،یه جا دیگشم نوشتم من نه ماشین دارم نه کارخونه،نه در اینجا نه در تهران که هوا رُ آلوده کنم و از این چرت و پرتاَ! دو تا سوال آخرم از هرکدوم یه پاراگراف نوشتم :( چون وقت نشد سر امتحان داش گریم میگرفت.کاش اینم پاس بشم.

میگم:

1-آرامشبخش درسته یا آرام بخش؟

2-چرا بعضی حرف ها همزمان مالِ دکتر شریعتی و امام علی و چارلی چاپلین و کوروشِِ؟

بچه ها! بیاید بذاریم راحت باشیم!(چ جمله ای) شمام اینطور هستین ک بعضی وقتا که ناراحتید،دلتون به هر دلیلی میگیره،دوس نداشته باشید ک یکی هی بتون بگه چته؟ چرا؟ فلان؟ بهمان؟ ب نظرم وقتی کسی از دلگیریاش مینویسه داره از همین موقعیت به یه جای خلوت پناه میبره تا کمی خالی باشه پس وقتی از ناراحتیامون مینویسیم دیگه ...دیگه... خب؟ :) به این فکر نکنیم که ننویسیم که بقیه هم درگیر غم ما بشن بیخیال بابا یه درد دلِ دور هم میخونیم دیگه :))


بدترین حالت ممکن وقتیه که با هیشکی نباشیُ خیلیا فکر کنن با خیلیایی



بچه ها دوس دارید تو هر پستی؛یه نکته کوچیک انگلیسی هم اضافه کنم؟

همین دیگه 

تا بعد

نظر خواهی همون پست پایین،مرسی 3>

شامّه ی مغز!

بعضی تناقضات علاوه بر اینکه حالمُ به هم میزنه؛بیشتر به این قضیه مطمئنم می کنه که عقیده وقتی ارثی بشه بیشتر یه پوششه روی کردار آدم تا یه عقیده ی قلبی.

بعضیام هستن محرم که میشه رو شیشه ماشینشون اسم کربلائیها رو می نویسن بعد از دهه محرم (شایدم بعد و قبلی براشون وجود نداره)با همون ماشین می افتن دنبال دخترا و بدرقه تا رختخوابشون!

بعضیای دیگه م هستن آرایش عروسی و عزاداریشون تو محرم(!) تفاوت چندانی نداره حالا تو بگو سایه ش دیگه همیشه مشکیه!

یه بعضیای دیگه هم هستن حج هر ساله ش که به جا؛شام هر شب محرمش رو به انداختن رویِ یه نیازمند به زمی رو واجب تر میدونه.

از محرم و اینا که بگذریم، پیرمرد و برادر و پدریه که زن و دختراشُ می پیچونه تو چادر و مقنعه و افکار خودش از چشم های چَرنده اما چراغ و بوق و چشمهای ورقلمبیده ی خودش  از خیلیای دیگه چرنده تره.

یه تعجب برانگیزهای دیگه صفحه ها سایتها یا حتی آدمایی ان که تمام طنزشون رو می بندن به عکسها و جوکهای اونجوری بعد محرم که میشه دست و دلشون به طنز نمیره!!!! (آخی)بیچاره طنز البته.

حالا دیگه از زوجایی نمیگم که خانوم یا آقا گرم گرفتنشون با زن یا مرد دیگه یی،بی منظوره ولی خنده ی ساده خانوم یا شوهرشون یا حتی یه سلام احوالپرسی ساده رو از سر خودنمایی میدونن.

از دیگر تناقضات تهوع آور نزدیک شدن و گرم گرفتن و مخلصم و عزیزمی و ادعای بعضیها در جمع و بدگویی پشت سرت در جمعی دیگر توسط همان فرد است.یکی نی بشون بگه ما اگه محبتمون  کلامی و نشون دادنی نیس حداقل "دیروز این کارُ کرد مورده شورشُ ببرمی هم" نیس.اگر از دستمون کاری برای انجام دادنم برنمیاد نه منت میذاریم نه توقع داریم.

والا

پ ن :آقا پس فردا امتحانام تموم  با تمرکز بیشترتر میام اینجا و وبلاگاتون

دلم لکیده است!

پاییز نامه

 :|

یه انار خشک رو آبتلون کردم یهو پوستش ترک خورد  :{

الان نه میشه به آبتلون کردنش ادامه داد نه حس دون کردنش هست

دلم میخواد مث سیب گازش بزنم و میزنم!

فوقش یکم بدمزه تر از همیشه س



میخوام دوباره پست موقت هی اضافه نوشتی بذارم  :}


وبلاگ هر کدوممون کم و زیاد برای هر کدوممون دنیایی شده،دنیایی از دنیا !  شاید مزه واقعیتُ نده اما خب مزه دوستی رو که دیگه میده،خواستم یه دوست جدید معرفی کنم ،فکر نکنم کسی از دوستی باهاش خوشحال نشه،آبانخواهرزاده ی هنرمند،با ذوق و مهربونم.برید وبلاگش لینکش کنید خلاصه هواشُ داشته باشید،مرسی :)


دیرووووز  تختمُ از کنار اتاق گذاشتم وسط کمد لباسیُ بغلش کمد وسایلمُ جلوی سیم یخچالِ (کثافت که خیلی صداش رو مخمه؛اصن چ معنی میده یخچال صدا بده؟) که پیدا نباشه بعد پس از سال ها اتاقم رنگ و گرمای بخاریُ به خودش دید آخه اتاق قبلی خیلی بچه خوبی بود دنج و گرم بود اما این حسابی سرد میشه ،بعد یکی از نورای اتاقم رنگ ززززززززَرد پرده هم بزنی تاریک میشه فقط به درد خوابیدن میخوره و نوشتن نه درس خوندن مگه نه؟ خلاصه یه ظرف آب و یه چوب دارچینم گذاشتم رو بخاری کلی حس خوب درون خودمان ایجاد بنمودیم ولی چوب دارچینه ک بو نداد هه :D


همون دیروز بعد از بارون برادر مون که خخخخیییلیی سنتیه سماور ذغالیش که اسمش (خسته) هست رو برداشت با چای و  دم و دسگا برد تو ایوون حصیر و کلی پتو پهن کرده به مامان گف بیاید شامُ اینجا بخوریم هیچی دیگه کلی سرد بود از اون طرف کلی هم باحال چای توی هوای سرد

اصن ب نظر من خدا سرما رُ آفریده برای  چای و بلال و شیر کاکائو و آش و  دوست و گپ و هر چیز گرم دیگه وگرنه هیچ از سرما خوشم نمیا  کثافتُ


یه سوال،ایکیوسان رو که یادتونه؟ محتوای کارتونم که یادتونه؟ همون پسر کچل باهوشه ها

اسمش ربطی به آیکیو میتونه داشته باشه آیا؟


تا حالا شده حستُ گم کنی؟ ندونی چته و این حرفا؟ احساس می کنی به یه جا،به یه کار خاص،به یه فریااااااااااااد مثلا احتیاج داری،اما هرکدوم از اینام برات فراهم بشه می فهمی نع اونی که میخواسی این نبوده و من تمام دیروز میخواسم مهمون نداشته باشیم تا طبق برنامم درسمُ بخونم اما نشد و منم با خودم و شب و روز و همه چی لج کردم نشسم پا تی وی لواشک خوردم نخوندم :( میخواسم گوسفند بازیم بکنم تازه نشد،میخواسم به جا اینا یه چیز درستم بنویسم نشد.آدم فوضول باشه...خب؟ خیلی بهتره هم فوضول باشه هم متوهم هم پررو هم بی عقل اه اه


من میگم حتی اگه بهشت و جهنمی هم در کار نباشه تصور بهشتم به آدم حس خوبی میده،تصور بهشتی شدن و در بهشت بودن تو همین دنیا.همین جا،تصور اینکه انقد خوب باشی که محیط اطرافتُ،رابطت با دیگرانُ،رابطه دیگران با خودتُ شبیه بهشت یا حتی جهنم کنی. چه معلوم که منظور خدا از شراب بهشتی آب خوشی نباشه که از گلو پاییین بره؟ چه معلوم تمام بهشت اساسش "همه خدا شدن" انسان نباشه؟؟


راز فوت کردن شمع چیست ؟

تا حالا دقت کردید که توی مراسم عرفانی و روحانی و جاهای مقدس چرا شمع روشن میکنن؟تا حالا به این فکر کردید که چرا روی کیک تولد شمع میذارن و لحظه فوت کردن شمع میگن آرزو کن؟به نظرتون این کار بی دلیل انجام میشه؟راز شمع چیه؟


جواب این سوال ها رو اگه بخوایم پیدا کنیم به یه نکته اول باید اشاره کنیم:عالم خلقت اگه تجزیه بشه به چهار عنصر میرسیم:آب...آتش...باد...خاک.. در دل این چهار عنصر شعور الهی وجود داره اگه موقع دعا کردن جایی باشیم که این چهار عنصر وجود داشته باشن استجابت دعا به شدت اتفاق میفته شمعی که می سوزه این چهار عنصر رو با هم دارهموم شمع:خاک شعله شمع:آتش دود شعله:بادموم ذوب شده:آب وقتی موقع دعا کردن به شمع در حال سوختن نگاه میکنی به شعور الهی متصل تر میشی و درحالت آلفای ذهنی قرار می گیری...حالتی که در اون به شعور الهی و خدای درونت وصل میشی و دعا به راحتی به عالم بالا میره و به استجابت میرسه اگه با قوانین خیر هماهنگ باشه راز شمع اینه، برای همین در محراب ها و مکان های مقدس برای دعا کردن شمع روشن میکنن و روی کیک تولد شمع میذارن و لحظه فوت کردنش میگن آرزو کن

  


وقتی کودک درون با این آهنگ می شکفد و جنگولک بازی در می آرود می آورد کاورش حتی :} حالا ناگفته نمونه کنار همچین آهنگی گوشم حسااابی "هایده" پسندم شده : "امیدم را مگیر از من خدایا!!!"



دو تا از بدترین لحظات زندگیم:

1-گم کردن مغز تخمه(اونم تخمه هندونه که انقد سخته خوردنش خب)

2-نصف شدن بیسکوئیتی که بزنم تو چای :|



نیما یوشیج در جشن یک سالگی فرزندش نوشت:

پسرم!

یک بهار،یک تابستان،یک پاییز و یک زمستان را دیدی!

از این پس همه چیز جهان تکراریست جز مهربانی...

یلدا و شروع زمستونتون مبارک و به کام دوستای دوستای مهربونم




پ ن:دوستان!

تمام ماده هایی ک در،"درباره ی وبلاگ" نوشته می شود از پیجِ "در هر دو صورت سکوت کن" می باشد


                          

                                       

سکوت اجباری...

یه چیزی مثِ غبار مثِ طوفان می کشونه منُ تو خودش

یه غباری از واژه هایی که باید بله،باید فریاد زده بشن

یه فریادی که بوی نجواهای فرو خفته رو بده نه بوی خشم نه بوی طلبکار بودن

دستای من همیشه باید به کاغذ و این دکمه ها انس بگیرن نه به تیغ مثلا حتی!

یه صدایی باید بله باید پیچیده بشه توی این صدا

یه صدایی از جنس خواستن نه مثل مُهر سکوت مثل اعتراض به نجواها و فریادهایی که هیچ وقت گفته نشدن اما شنیده شدن از یه چاه متروکه توی خاطرات توی نگفته ها،نشنیده ها...

یه بغضی باید شکسته بشه با اعتراض به نخواستن ها به برنخواستن ها به راضی شدن های بی دلیل

یه سیلی باید نواخته بشه به چشمها و مغز مبهوت من بله من ...

یه آسمونِ غم گرفته باید رعد بزنه بایدِ باید گوشه ای از عصبانیت تو رُ به من نشون بده بعد بشینه های های با من گریه کنه حالا گریه نکن کی بکن...

یه دستی باید این سه نقطه های همیشه و هرجای نوشته ها منُ پُر کنه و بعدش پَر نزنه... دلش به بی نهایتی آسمون عادت نکنه

به "بند" اعتقاد داشته باشه به بند خالی نه ماده و تبصره دار!

یه علمی باید به وجود بیاد ترکیب ریاضیات و ادبیات و منطق و بادی لنگوییج که میخش محکم باشه که توی بطنش نگه همه چی نسبیه یانَصبیه حتی!

یه جسم آغشته به روحی باید تمنای خورشید رو لمس کنه،لبخند آسمون،دستان آب،ناز گل کاکتوس رو حتی،فحش و مهربانی نگاه های دزدیده شده رو؛رقص قلم رو...

یه نگاهی یه خاطره ای یه امیدی یه قضاوتی یه زبانی باید این حرفا رُ جوری که خودش میدونه  بفهمه



"در نظربازی ما بی خبران حیرانند

 ما چنینیم که نمودیم دگر ایشان دانند"


پ ن: مگه نه؟

پ ن 1:اگه این آهنگ نبود کجا این واژه های سر و ته بود؟؟؟؟؟؟؟؟ چه جوریاس آهنگ؟

 

 

 

فقط غیر ممکن غیر ممکنه

بی خیالی چیست و چگونه؟!

بی خیالی به عملیاتی گفته می شود که فرد ملزم به اجرای آن در تمام طول عمر خود می باشد.

هر فردی در زندگی به انواع و اقسام انسان،موقعیتها،دردها،خواسته ها،اجناس،اقلام،اعقال(جمع عقل)،احساسات و...دیگر بر میخورد.

هر بدبختی در زندگی به انواع انرژی و استعداد و ایده و طرح و فکر بکر در خود و نزدیکانش برمیخورد که می بیند واااااای! چقدر همچین قضیه ای میتونه دنیا رو،آدما رو تغییر بده.

به هر کسی در عمرش چیزهایی اجبار می شود مثل:پدر،مادر،خواهر،برادر،چهره،محیط زندگی،اقوام و از این جور چیزها.

به هر کسی در زندگیش صفاتی نسبت داده می شود:هر آدمی درون خودش آرزوهایی دارد:به چه ریزقولی و به چه گندگی.

حرف من اینه:از دنیا

از آدما

از آرزوها

از انرژی و ایده ها

از اطرافیان

از قضاوت ها

از دل 

از عقل

از من

از تو

حتی از خودت

نباید توقع همیشگیِِ هماهنگی ِ بینشون رو داشته باشی.

اگر دیدی زندگیت آرامش بیش از حد داره مشکوک شو.یکم دقت کن،ببین چیزی کم نداری؟

میدونم خیلی چیزا کمه ولی خیلیاشون واقعا ارزش به هم خوردن این آرامشُ جنگ با دنیا رو نداره؟

داره؟

خواهد داشت؟

نخواهد داشت؟

...خر است

دلتنگ شدن خر است
کامپیوتری ک ویروسی باشه خر است!
گاو خر است
جمله خواستن توانستن خر است!
صاب کار خر است
مربوط شدن خر است
مرغ همسایه ای که همیشه غاز است ، خر است!
کلی غم توی دل و کلی مشکل توی زندگی و نداشتن راه چاره خر است!!!
استادی که وقت خواب ما تو کلاس درس میده خر است.
رویایی که هرگز نتواند به واقعیت تبدیل شود خر است
تنبلی من خر است
بی چشم و رویی و جوگیری دوستت خر است
قضاوتای الکی خر است
پیام نور خر است
بچه ی ازما بهترون مردم که والدینمان از او یاد میکنند خر است
"مرگ بر آمریکا" خر است
غر زدن الکی خر است

خر ماه است :)


پ ن:خر است های خود را برایم کامنت بگذارید

پ ن 1:اولین پست عکسدار بلاگم !!

23اُمین تکرار پاییز

زاده ي آخرينِِ مهرماه مي نگارد


کسي که هميشه اميدي در دلش او را مهربانو مي خواند


مهربانويي که خيلي زود حرف هاي شوخي و جدي را به دل مي گيرد و خيلي زود با لبخند صادقانه اي شوخي يا جدي فراموشش مي کند و البته...جواب شوخي طرف را با مقدار بيشتري پيازداغ به 

او مي دهد ولي بيشتر از تلافي به فکر لحظه اي حتي لحظه اي حس خوب براي خود و اطرافيانش است


او که مادرش برایش تعریف می کند که چهار دس و پا رفته تا از جیب پالتوی قوم و خویش نخوچی کشمش بخورد یا چاهار دس و پا از اولین کابینت همسایه رفته داخل و یه دور کامل زده و آمده بیرون خاک بر سر بی آبرویش نکنند...


دخترکي که همانند خل و چل ها در 7 سالگي در کتاب هاي کاهي پدرش فوضولي مي کرد و از خواندن کلمه هاي قلمبه سلمبه ذوق مي کرد!


همان که کلاس اول دبستان  ادامه مصرع توانا بودهرکه دانا؟ دارا بودِ آن دختر پنجم دبستاني را ادامه مي داد


همان که وقتي خواهرش چهارپايه اي زيرپايش مي گذاشت تا ظرفهاي کباب شامي ظهر را بشويد کلي احساس بزرگ بودن مي کرد که نگو و بعد از شستن ظرفها آنچنان تيريپ خسته اي به خود مي گرفت که گويي حالا چه کرده


همان دختر همسايه اي که با پسر و دختر رابط بازي مي کردند و زو و لي لي و دعوايشان با پسرهاي کوچه سر زمين هاي بازيشان بود...


 فسقل نويسنده اي که کلاس نميدونم چندم دبستان داستان مي نوشت روي دفترچشم نوشته بود:"سراي داستان" :دي نخنديد ديگه :|


آن بيچاره اي که گول مي خورد و عروسکش ميشد وسيله آتش زدن و بمب بازي برادرهايش:دي و خب خود او هم کم کم خوشش مي آمد از صداي افتادن مذاب هاي پلاستيکي


و بار ديگر گول ميخورد و با برادر و خواهرزاده ش سيگار مي کشيد 6 يا 7 ساله بود


و وحشي بازي خواهرزاده ش که روي ابرويش را خط مي انداخت و خط مي ماند که بماند


همان که عروسکش را ميخواباند دکتر مي برد و...


او بود که وقتي شماره ي کفشهايش بزرگتر شد دويدن هايش بيشتر و بيشتر شد و صداي خنده هايش و آزار و اذيتهايش به بچه هاي کلاس هي بيشتر و بيشتر تر شد


اه دبيرستاني شد و حس کرد عاشق شده است خيييييير سرش و حالا از آن روزها فقط عبرت مانده است و تجربه و خاطره و شايد اميدي...


دبيرستاني شد و عقل و حس و استرس تار و پود  وجودش را بافتند براي رفاقت،خانواده،درس و درس و درس


همان که هميشه داوطلب خواندن ريدينگ هاي کلاس زبان و خانم کرمي و بديعي بود


همان که حقوق 800هزارتوماني خانم کرمي فقط اسمش هم زير زبانش مزه کرد:دي


او که هنوز پول دست خودش برايش آسمون تا توفير داره با پولي که پدرش به او بدهد


همو که لاک داشت داشت نداشتم نداشت،رژ پونصد سالش هنوز نصفم نشده بود


اويي که کلا حوصله زيادي راضي شدن به چيزي را نداشت


اه حتي فک زدن در مورد خودش و زندگيش و خواسته هايش و خاسته هاي نخواسته شده اش!






پ ن:حدود 22 ساعته که 22 سالگيم بدرود گفت و جايش را به 23 سالگي داده


بچه راحتيه ولي من هنو غريبي ميکنم


تولدم مبارک بشه ايشالا بُُُُُُُُُُُُُُُلند هرکار دوس داري بکن:دي