آب از زیر پاهایش رد
میشد و تا بالای سرش میرفت. صبح زود بود. تقریبا هیچ چیز مهیا نبود. کمی از
طلوع خورشید گذشته بود و چند تکه ابر سفید هم آن دورتر در حوالی خط افق خودنمایی
میکردند.
شاید شاعرانه اش این بود که دم غروب این کار را میکرد یا مثلا وقتی باران
میبارید اما خبری از ابرهای بارانزا نبود. چند شب متوالی اخبار هواشناسی را گوش
کرده بود. حتی دریغ از کمی وزش باد.
پشت سرش با فاصله چند
متر جاده بود. جاده ساحلی که دور جزیره می چرخید و معمولا خلوت بود. ماشینش را
کنار جاده روی شن ها پارک کرده بود و چند متر آن طرف تر خودش هم ولو شده بود.
روی آب حشرات ریزی
پرواز میکردند. چیزی شبیه به پشه اما شاید کمی کوچکتر. حس کرد زیر کمرش کاملا خیس
شده است. خواست خودش را جابجا کند اما توانش را نداشت. از لای پاهایش به دریا خیره
شده بود. یک لکه کف سفید روی موج های آب بالا و پایین میرفت و به ساحل نزدیکتر
میشد. شن ها هنوز سرد بودند. پاهایش را روی شن ها چند باری بالا و پایین کرد. حس
خوبی داشت مثل قلقلک.
ظرف قرص توی جیب
شلوار جینش قلمبه شده بود. به سختی بیرونش کشید و چند تا قرص انتخاب کرد. تو این
کار وسواس زیادی از خود نشان داد. خدا خدا میکرد کمی باران بگیرد یا حداقل موج ها
بلندتر شوند. ولی همه چیز آرام بود. انگار کمی بغض داشت. دلش گرفته بود. صدایش را
صاف کرد و گفت: نذاشتی ته قصمون قشنگ از آب در بیاد ...
صداش تا دو متر آن
طرف تر رفت و محو شد. هنوز هم صدای قشنگی داشت.
- هنوز هم صداتون
قشنگه
این را دختری گفت که
پشت سرش روی یک سنگ نسبتا بزرگ نشسته بود. آرنجش را روی زانوهایش گذاشته بود و
دستهایش را زیر چانه زده بود و دور را نگاه میکرد.
مرد اول کمی ترسید.
شاید نیم خیز هم شد. اما چهره آرام دختر را که دید بر خودش مسلط شد. قرص ها را توی
مشتش گرفت و کمی چرخید تا پشت به دختر نباشد.
+ متوجه نشدم که
اینجایید ... کی اومدید؟
- بودم ... داشتم به اون تیکه چوبه نگاه میکردم
که رو آب داره میره ... دیدینش؟ .. اون کنده درخته رو میگم ... الآن آب بردش سمت
اون مرغای ماهی خوار
مرد نگاهی کرد اما
چیزی ندید. دختر جستی زد و تا کنارش آمد. سرش را کنار سر مرد آورد و با انگشتش
جایی میان دریا را نشان داد.
- ببین اونجا رو میگم
... راست انگشتمو نگاه کن ... داره میره سمت اون مرغ ماهی خوارا ... من اونا رو
خیلی دوس دارم ... چون خیلی سمج اند ... هیچ وقت بی خیال نمی شن
+ بی خیال چی؟
- بی خیال هرچی ...
مثلا وقتی براشون پفک می ریزی تا آخرین دونه اش رو میخورن ... تا حالا با لنج رفتی
اون طرف؟ ... هر وقت سوار لنج میشی دنبالت میان ... انقد میان و میان تا یه چیزی
از رو عرشه براشون بریزی تو آب ... میرن اونو میخورن و دوباره میان ... این به
نظرم خیلی خوبه ... پفک میخوری؟
دختر دوباره جستی زد
آن طرف تر و پلاستیک پفکش را از روی شن ها برداشت و خیلی سریع برگشت. خودش چند تا
پفک برداشت و همین طور که با چشمانش کنده درخت را تعقیب میکرد داخل دهانش گذاشت.
- نمی دونم چی میشه
آخرش ... اگه سنگین تر بود می رفت زیر آب ولی چوب ها همیشه روی آب میمونن .. تو
میگی آخرش چی بشه؟
مرد خواست جوابی بدهد
اما دختر امانش نداد.
- بخور دیگه ... چرا
نمیخوری؟ ... من انقد دوست دارم دستم پفکی میشه ... این جوری نانجی خیلی خوبه ...
میخوای بزنم به صورتت ؟ بزنم؟
و دستش را برد به طرف
صورت مرد. مرد همین طور گنگ نگاهش میکرد و بعد کمی خودش را عقب کشید.
- چی شد؟ دوست نداری؟
... نمی زنم بهت ... خیلی دلت بخواد نارنجی بشی
+ منو دیدی وقتی
اومدم؟
- آره دیدمت ...
داشتم خرچنگ میگرفتم ... البته نمی گیرمشون یه ذره مور مور میشم ولی میرم خونه
هاشون رو پیدا میکم ... زیر این سنگ های صاف مخفی میشن معمولا ... بین الآن یکیشون
اینجاست ...
بعد چوب بلندی را از
روی زمین برداشت و با آن سنگ صافی که آن طرف پایین تر از پای مرد افتاده بود را
چرخاند. خرچنگ کوچکی از زیرش بیرون آمد و به سرعت زیر سنگ دیگری مخفی شد.
- دیدیش؟ دیدیش؟ ...
خیلی کوچولوئه ... خیلی ... من هیچ وقت تو تشخیص دادن جای خرچنگ ها اشتباه نمی کنم
... چند تا کار رو خیلی خوب بلدم انجام بدم ... یکی از این صدف کوچیکا هست روش
نقطه های نارانجی داره ... دیدی؟ ... از اونا میگیرم باهاش گردنبند درست میکنم ...
نگاه کن یکیش اینجاست
شالش را پشت سرش گره
زده بود. یقه مانتو اش را کمی باز کرد و گردنبند صدفش را بیرون کشید.
- ببین ... ایننا رو
همشو خودم جمع کردم ... این چند تا ماله همین اطرافه ولی بقیه اش برا جاهای دیگه
ساحله ... میخوای بدمش به تو؟
گردنبندش را از گردنش
در آورد. دست مرد را گرفت و گرنبند را توی مشتش گذاشت.
- برا تو باشه ...
ولی قول بده مواظبش باشی ... خب؟
+ دیگه چی؟
- چی دیگه چی؟
+ گفتی چند تا کار
هست که خوب انجامش میدی
- آهان ... سوپ هم خوب بلدم درست کنم ... لی لی هم
خوب بازی میکنم .. بلدی؟
+ آره فکر کنم
- آخ آخ اونجا رو ببین ... مرغا دارن میان این ور
ولی کنده درخته هنوز همون جاست ... چند تا از اون پفک ها بده به من
+ چی؟
- چند تا پفک بده دیگه زود باش ... الآ میرن
مرد پلاستیک پفک را
جلوی او گرفت و دختر چند تا پفک را نصف کرد و درون آب انداخت. چند لحظه بعد مرغ
ماهی خواری به آن ها نزدیک شد. همان طور روی هوا با منقارش پفک را برداشت و دور
شد.
- ایول .. ایول ...
دیدی چیکار کرد؟
+ آره ...
- میخوای تو هم امتحان کنی؟
+ آره
مرد هم چند تا پفک را
نصف کرد و روی آب انداخت. باز هم مرغ ماهی خوار از راه رسید.
- قشنگ نیست؟
+ آره ...
چند دقیقه ایی هر دو
به مرغ ماهی خوار نگاه کردند. سکوت عجیبی بود.
+ گفتی هنوزم صدات
قشنگه؟
- مگه تو رادیو
نبودی؟
+ تو از کجا میدونی؟
- من گوش میکردم برنامه هاتو ... شبا قصه می گفتی
+ واقعا؟ ... یعنی
صدای من یادت مونده؟
- قصه هات هم یادم
هست ... قصه اون خرگوشه که هر روز حوضش رو درست می کرد و اونو پر از آب میکرد ولی
وقتی میرفت سراغش میدید که آبش خالی شده ...
+ و فکر میکرد که آقا
فیله حوضش رو خراب کرده ...
- و بعد دوباره آبش
میکرد
+ و باز دوباره میدید
خالی شده ...
- و قصه اون روباه
کوچولویی که همه تنش مشکی بود و گوشای قرمز داشت
+ و خیلی کنجاو بود
...
- و نمی دونست برا چی
پدر و مادرش به همه کلک میزنن
+ قصه دو تا کفشدوزک
لپ گلی رو هم یادته؟
- آره .... هم اون کفشدوزک ها هم اون ماره که
چشماش ضعیف شده بود
+ فکر میکردم دیگه
هیچ کس اون داستانا رو یادش نیست
- من یادمه
+ خیلیاشو حتی خودمم
فراموش کردم ...
- اما من همشو از
حفظم ... بازم قصه بلدی برام تعریف کنی؟ .. خوابم گرفته
+ قصه چی مثلا؟
- قصه اون کنده درخته
رو بلدی؟ ... دوس دارم بدونم آخرش چی میشه ...
مرد از جایش بلند شد
و به سمت دریا رفت. چند قدم رفت جلو تا جایی که آب تا مچ پاهایش را گرفت. دختر همان
جایی که نشسته بود روی زمین دراز کشید و دستانش رو زیر سرش گذاشت و چشم هایش آرام
آرام بسته شد. مرد اما هنوز خیره به کنده درخت نگاه میکرد.
مچ دستش رو باز کرد.
قرص ها از عرق دستش خیس شده بودند. ان یکی دستش را نگاه کرد. گردنبند صدف تو نور
خورشید صبحگاهی میدرخشید.
+ اون کنده حتما یه
تیکه از یه درخت بزرگ بوده ... یه درخت بزرگ که یه روزی خیلی استوار بوده ... نه
جلو باد خم میشده نه اجازه میداده که کسی با شاخه هاش بازی کنه ... ولی خب یه عده
ایی برا این که آتیش روشن کنن میان و درخت رو قطع میکنن ... غافل از این که وقتی
درخت زنده باشه هیچ جوری آتیش نمیگیره ... اونا باید صبر میکردن تا درخت خشک خشک
بشه ... خیلی خشک ... جونم براتون بگه که ...
مرد مکثی کرد. برگشت
و نگاهی به پشت سرش انداخت. رد پاهاش روی شن ها مانده بود. دیگه هیچ رد پایی نبود.
هیچ رد پایی ...