یه شب که خوابم نمی برد ...



من دلم گرفته بود، پیرمرد هم دلش گرفته بود.

من نمیدونستم چرا ولی اون می دونست.

می گفت: علیرضاش خیر سرش مثلا پسر بزرگه ... مدام تو گوش بقیه میخونه که «دستم تنگه، چکم برگشته، طلبکار پشت گوشمه ... که اگه بگیره تیکه بزرگه گوشمه» ... چشمش به اون یه تیکه زمین تو نازی آباده و این خونه فکسنی که من توش نشستم ... که یادگار اون خدا بیامرزه ... سال 55گرفتش ... سر یه ماه کار .. گفت دروازه غار یا آریاشهر؟ ... گفتم آریاشهر که بیابونه ... حالا بیا ببین شهر تا کجا رفته ... نصفشو فروختم پول کردم نصف دیگه اش رو ساختم ... دست اون خدا بیامرزو گرفتم از جاجرود آوردم پیش خودم که دستم به کار بره ... خیلی زن بود ... از وقتی رفت این طوری شد ... اون کوچیکه پدر سوخته سلیطه که از همه بدتره ... میگن دختر وصله تن پدره ... برا ما خار چشمه ... اون خط میده که بندازیدش آسایشگاه ولی به اسم این بزرگه ختم میشه ... آخه این دار دار داره ولی اون مارموزه ... خب چه میشه کرد؟ زندگیه دیگه ... باید ساخت ...

خب چه میشه کرد؟ زندگی بود دیگه ... ایستگاه درختی راننده هم حال ترمز کردن نداشت ... من رفتم، پیرمرد نشست ... خیابون سیاه بود ... نم بارون بعد از ظهر بوی خاک بلند کرده بود ... با هر قدم شلوارم خش خش میکرد ... باید نرم کننده می گرفتم ...

بد جور دلم گرفته بود ...


نیلز دلش گرفته است

 

 

احساس یک پسر بچه دبستانی را دارم در بعد از ظهر یک روز چهارشنبه که برنامه درسی اش قرآن – قرآن – ورزش – ورزش بوده در حالی که یک روپوش سرمه ایی یقه دکتری پوشیده که دو تا دکمه آخرش را باز کرده و از داخل سوراخ جیب شلوار ورزشی آبی اش سعی می کند پایش را بخاراند.

پسر تازه از مدرسه تعطیل شده و انقدر زنگ ورزش در حیاط کوچک مدرسه دنبال سعید دویده که صورتش سرخ سرخ است.

جلوی در آپارتمان که می رسد چند تا دکمه آخر روپوشش را هم باز می کند و نگاهی به عکس ملوان زبل روی تیشرتش می اندازد بعد کوله آبی اش را پرت می کند داخل آسانسور و مثل همیشه دکمه طبقه ششم را فشار می دهد.

دکمه طبقه ششم از بقیه سیاه تر است و در عوض طبقه پنج خیلی سفید و نو به نظر می رسد. او پیش خودش فکر می کند که دکمه طبقه پنج حتما زن دکمه طبقه شش است و آن ها چهار تا بچه کوچک دارند و GF که به نظر چاق می آید عموی بزگتر بچه هاست. انگشتش را مثل سبیل بین دهان و دماغش می گذارد و توی آینه آسانسور به خودش نگاه می کند و می گوید: سلام سلام پسرهای کوچولوی مرغابی ... حالتون چطوره؟

این مرغابی را کاملا بی دلیل می گوید. شاید چون منتظر است دو ساعت دیگر کارتون همان پسر بچه ایی را تماشا کند که قدش کوتاه شده بود و با مرغابی ها سفر می کرد.

جلوی در خانه که می رسد بند کفش هایش را تند تند باز می کند و چند بار محکم به در می کوبد ولی کسی در را باز نمی کند. پیش خودش فکر می کند که مادرش رفته دستشویی یا حمام یا این که خوابیده. چند بار دیگر در می زند و همانجا کنار در آپارتمان روی زمین می نشیند. روی موکت پادری پر از گِل است. به تکه های گل که رویش خط های موازی مثل خط کفش افتاده نگاه می کند و روی یکی از آنها دست می کشد و به این فکر می کند که چرا تا به حال هیچ وقت اینجا ننشسته بوده و از این زاویه به فاصله بین جاکفشی چوبی و دیوار نگاه نکرده. جایی که انگار یک گلوله موی سیاه در تاریکی آنجا جمع شده. دستش را می برد پشت جاکفشی و سعی می کند ببیند آیا دیوار پشت جاکفشی  هم مثل کف زمین خنک است یا این که معلمش دروغ می گوید که هرجا تاریک باشد و نور نتواند برود سرد می شود.

در همین حین خانم همسایه رو به رویی در حالی که یک پارچ آب در دست دارد در را باز می کند و با باز شدن در خانه آنها صدای تند آهنگ خارجی می پیچد توی راه پله ها. خانم همسایه نگاهی به او می کند و از همانجا خم می شود و نصف بیشتر آب پارچ را خالی می کند داخل گلدان رو به روی پنجره و در را می بندد.

پسر از این که توانسته سریع دستش را از پشت جاکفشی بیرون بکشد حال خوبی دارد و دو دستش را زیر روپوشش مخفی می کند اما خانم همسایه دوباره در را باز می کند و می پرسد: چرا اینجا نشستی؟ مامانت نیست مگه؟

پسر از جایش بلند می شود و مثل وقت هایی که مقابل ناظم مدرسه شان می ایستد سرش را پایین می اندازد و می گوید: کسی در رو باز نمیکنه

خانم همسایه نگاهی به سر تا پای پسر می اندازد و می گوید: چیزی نیست ... حتما رفته جایی کار داشته .. الان میاد

بعد لحظه ایی مکث می کند و ادامه می دهد: می خوای بیا اینجا ... بیا چند دقیقه اینجا تا مامانت بیاد

پسر هنوز یاد نگرفته که اینجور مواقع چه چیزی باید بگوید که با ادب به نظر برسد تازه یادش هم می افتد که اصلا سلام نکرده. کاری از دستش بر نمی آید فقط نگاهی به صندل پاشنه بلند خانم همسایه می اندازد و نگاهش را تا حوالی زانوهای او که بیش از حد سفید به نظر می رسد بالا می آورد ولی جرات نمی کند از دامن قرمز تنگش بالا تر برود و همین طوری که سرش پایین است دستانش را از کتف شل می کند چند باری به اطراف تکان می دهد.

این بار خانم همسایه یک لبخند سرد چاشنی تعارفش می کند و سعی می کند او را با لحن دوستانه تری به خانه دعوت کند.

داخل خانه بوی خوبی می آید. یک بوی عجیب وسوسه انگیز که همه جا پخش است و یک حس سردی و خنکی که ته دل آدم را خالی می کند.

پسر همانجا جلوی در می ایستد و نگاهی به خودش و خانه می اندازد. مدل خانه قرینه خانه خودشان است اما خیلی با آن فرق دارد. کف خانه پارکت است در حالی که خانه آنها موکت آبی دارد. تلویزیون یک شوی خارجی نشان می دهد و صدایش از بلندگوهای بلند کنارش توی صورت آدم می کوبد.

خانم همسایه از اتاق آن طرفی بیرون می آید و به او می گوید که کیفت را همانجا جلوی در بگذار و بیا تو.

پسر کیفش را زمین می گذارد اما حس می کند که جوراب هایش بیش از حد بو می دهند. راه رفتن با آن جوراب ها روی پارکت خانه ناراحتش می کند. می خواهد روی مبل بنشیند اما می ترسد که مبل کثیف شود. خانم همسایه مشغول جمع کردن وسایل روی میز شیشه ایی بزرگی است که جلوی مبل قرار دارد. چند تا روزنامه و ژرنال خارجی، یک بسته بزرگ پنبه یا نوار بهداشتی و یک ظرف پاپکورن.

پسر همانجا روی اولین مبل می نشیند و سعی می کند یک پایش را روی مچ آن یکی پایش بگذارد و بعد آن پایش را از زیر بیرون بکشد و روی این پایش بگذارد. در همین حین که می خواهد به بازی جدیدی که اختراع کرده ریتم خاصی بدهد گوشی تلفن خانم همسایه زنگ می خورد. خانم همسایه از اتاق بیرون می آید و چند لحظه به گوشی تلفن خیره می شود. چند لحظه ایی می ایستد و بعد صدای تلویزیون را بیشتر می کند و به طرف آشپزخانه می رود و از پسر می پرسد: کمپوت گلابی دوست داری یا آناناس؟

پسر لب بالایش را به دماغش نزدیک می کند اما جوابی نمی دهد. تلفن همچنان زنگ می خورد. خانم همسایه در یخچال را باز می کند و یک ظرف کمپوت را خالی می کند داخل یک کاسه کریستال و می آورد می گذارد جلوی پسر بچه و می گوید: بیا بخور الآن هم مامانت پیداش می شه هر جا باشه ...

پسر بچه نگاهی به کاسه می کند و هوس می  کند که انگشتش را داخل آب زرد رنگ کمپوت کند و قبل از این که این کار را انجام دهد چند باری از حس لجز بودن آب میوه صورتش را در هم می کشد. بعد از داخل شیشه ویترین، خانم همسایه را می بیند که توی اتاق خواب، رو به روی میز آرایش نشسته و سیگار می کشد.

 این اولین بار است که یک خانم را در حال سیگار کشیدن می بیند. برای همین چند لحظه ایی خیره می ماند و بعد سرش را روی شیشه میز می گذارد و زل می زند به خانم همسایه.

صدای تلفن دوباره بلند می شود و خانم سیاه پوست داخل تلویزیون یک آهنگ جدید را شروع می کند. خانم همسایه به خودش توی آینه نگاه می کند و پک محکم تری به سیگارش می زند و پسر همین طور که از گشنگی دلش ضعف می رود به این فکر می کند که پسرک توی کارتون آخر توانست سوار مرغابی ها به شهر جدیدی پرواز کند یا نه.

 


آخرین باری که ذوق کردم کلاس چهارم دبستان بودم. پدرم گفت: «برو تا دم خانه آقای متین پور، یک چیزی بگیر و برگرد» من نپرسیدم که چه چیزی بگیرم و برگردم. دلیلش هم این بود که آقای متین پور یک دختر داشت به اسم تینا که با من همبازی بود و من همیشه دوست داشتم بروم دم خانه شان و یک چیز بگیرم. حالا هرچیز که باشد. خانه آقای متین پور دو طبقه پایین تر از ما بود و آن ها از نظر من آدم های با کلاسی بودند. مادر تینا بی‌حجاب بود، کف خانه شان پارکت بود و وقتی از دم خانه شان رد می‌شدی بوی خوبی می‌آمد. چند تا عکس آدامس لاویز از تو کشو برداشتم و پله‌ها را چند تا یکی رفتم پایین. هنوز در نزده بودم که آقای متین پور در را باز کرد. یک چیز دستش بود. یک پلاستیک دسته دار که داخلش یک جعبه مقوایی بود. داشت لبخند میزد. مامان سفارش کرده بود حتما سلام کنم. گفتم: «سلام». گفت:«سلام پسرم، شنیدم معدلت بیست شده آره؟» معدلم بیست شده بود. ولی چیزی نگفتم. فقط مات و مبهوت به جعبه مقوایی نگاه میکردم. ام موقع ها هنوز بلد نبودم چطوری باید از کسی تشکر کنم. بسته را گرفتم و آمدم بالا بدون این که از تینا خبر بگیرم یا این که عکس های آدمس لاویزی که برایش برده بودم را به او بدهم.

به طبقه سوم نرسیده بودم که فهمیدم که جعبه دستگاه میکرو است. یک میکرو با 9999  بازی در حافظه و یک فیلم چهارلبه که بابا به آقای متین پور سفارش داده بود تا از بندرعباس به عنوان جایزه معدل بیستم برای من بیاورد.

الان هرچه فکر میکنم به خاطر نمی اوردم که آن روز چطوری ذوق کردم. ولی احتمالا باید ذوق کرده باشم.


***

آقای متین پور و خانواده اش چند سال بعد از آن جا رفتند و خانه شان را به یک آقای چاق و همسر جوانش دادند و تینا وقتی می‌رفت همه عکس های آدامس لاویزش را به من داد.

من تابستان های زیادی با دستگاه میکرو بازی کردم و وقتی مدرسه ها شروع میشد آن را جمع میکردم و بالای کمد دیواری می گذاشتم.

الآن خیلی سال از روزها گذشته است و من خیلی وقت است که دیگر ذوق نکرده ام.



قضیه از اونجایی شروع شد که خانم میم تصمیم گرفت رنگ و بوی تازه ایی به زندگی کسالت بارش بده ...
خونه رو جارو زد، آشغالها رو ریخت بیرون، چند جلد از کتاب های اضافیش، یک سری ظرف خالی عطر و چند تا قاب عکس کهنه رو گذاشت داخل یک جعبه و انداخت داخل سطل زباله آهنی سرکوچه ...

آقای نون وقتی چشماشو باز کرد خودش رو تو یه جای تاریک دید بین یه عالمه کتاب و خرت و پرت ...
چند دقیقه بعد رفتگر وقت شناس محله سوار بر ماشین حمل زباله از راه رسید ... 

داستان عشق  



برخلاف قیافه‌ام اصلا آدم دل گنده ایی نیستم. خیلی زود ناراحت میشوم. خیلی زود کم میارم. خیلی زود دلم می‌گیرد. شاید اصلا قرار بوده دختر شوم.

تا الان چند بار فیلم داستان عشق را دیده ام. همیشه تا همان جایی می‌بینم که به پسره خبر می‌دهند که دختره سرطان گرفته و قرار است بمیرد.

درست تا همان جا که دختره تو بغل پسره نشسته و آن ها در چشم هم خیره شده اند.

عششق و استیصال دو تا آدم که دارند برای کنار هم بودن التماس می‌کنند.

هیچ کاری هم از دستشان بر نمی‌‎آید. نشسته اند و خراب شدن را نگاه می‌کنند. نشسته اند تا فیلم تمام شود.

به اینجاه می‌رسد سریع فیلم را قطع می‌کنم. حتی کامپیوتر را هم خاموش می‌کنم. می‌روم روی تخت دراز می‌کشم و خودم را زیر پتو مخفی می‌کنم. فکر می‌کنم که اگر چشم هایم باز باشد و نگاه کنم داستان ادامه پیدا می‌کند و آن‌ها از هم جدا میشوند.

الآن سال‌هاست که آن دو نفر در ذهن من یک جورهایی دارند یک زندگی نباتی را تجربه می‌کنند.

آن ها هنوز هم پیش هم هستند. روی همان صندلی. در بغل هم. چشم در چشم هم.

فیلم اینجا پاز شده و ادامه هم پیدا نخواهد کرد. قول میدهم که تا آخر عمرم آخر این فیلم را نگاه نکنم. اجازه نمیدهم یک کارگردان احمق همه چیزهای خوب را خراب کند.

 



هرچی آرزوی خوبه مال تو


روز اول

جنازه پسر جوانی در محل کارش پیدا شد.

کارمندان یک شرکت خدمات اینترنت پرسرعت امروز صبح مثل همیشه به محل کارشان مراجعت کردند اما در کمال ناباوری با جنازه لهیده شده همکارشان مواجه شدند. به گفته مسئولان شرکت، این پسر جوان به عنوان کارشناس کامپیوتر، مسئول پاسخگویی به مشکلات کامپیوتری و اینترنتی مشترکان شرکت در شیفت شب بوده و در شب حادثه مثل همیشه در محل کارش حاضر بوده است. نکته قابل توجه در مرگ یا قتل این پسر جوان، فشرده شدن و له شدن بیش از حد و عجیب جنازه و پیدا شدن یک ساعت مچی نقره در قلب اوست.

این ساعت مچی با شدت خاصی قفسه سینه پسر را شکافته و در قلب او جا گرفته است. پزشکان و نیروهای پلیس مسئول بررسی موضوع و علل این مرگ یا قتل عجیب هستند.

 

یک روز قبل

 

 - گزینه سوم

 + چرا گزینه سوم؟

 - تو دیگه به این چیزاش چی کار داری؟

 + همین طوری .... از رو کنجکاوی پرسیدم .... خب ...

 - نه صبر کن ... حاضر نیستم 

 + چی شده؟

 - یه بار دیگه میگی؟ ... میترسم انتخاب اشتباهی کرده باشم

+ باشه ... اینم برای بار پنجم:

سوراخ روی جمجمه با مته 14

پرت کردن از ارتفاع سپس سلاخی با اره برقی در قطعه‌های مساوی

بغل کردن محکم و وارد کردن فشار بیش از حد به استخوان جناغ سینه

قلقلک دادن بی امان که منجر به خنده‌های هیستریک شود

 - خب خوبه ... همون سه

+ شروع کنم؟

 - آره

+ خب ...

 - نه صبر کن ... حاضر نیستم

 + چی شده؟

 - این روش‌ها رو هم سرورت انتخاب کرده؟

 + نه انیها رو خودم انتخاب کردم

 - آخه چرا؟

 + چرا چی؟

 - یه خرده غیر طبیعی نیست؟ ... قلقلک دادن بیش از حد که منجر به خنده های هیستیریک شود؟

 + چرا خب ... هست

 - پس دلیلت چی بوده؟

 + میشه نگم؟

 - باشه اگه دوست نداری

 + میدونی؟ ... من بچه بودم ... بابام رفته بود روی چهارپایه که یه سوراخ تو دیوار درست کنه تا یه تابلو وصل کنیم ... مامانم شوخیش گرفته بود .. هی می اومد و پای بابام رو قلقلک میداد ... بابا هی پاشو میکشید و میگفت: نکن ... ولی مامان هی میخندید و کارش رو تکرار میکرد... انقد این کارو کرد که بابا از خنده پاره شد و از رو چهارپایه افتاد پایین .... مته دریل هم رفت تو گیج گاه مامانم ... هر دوتاشون با هم مردن ... جلو چشای من

 - آخی ... متاثر شدم ... حالا گریه نکن ... اشکاتو پاک کن ... تو ماشالا برا خودت غولی شدی ... نباید انقد زود گریه کنی ... هرچی بوده گذشته ...

 + ببخشید .. ناراحتت کردم

 - خواهش میکنم ... اشکالی نداره ... اون گزینه سوم رو چرا گذاشتی توش؟

 + آخه ... آخه حس میکنم مدتیه کمبود توجه پیدا کردم ...

- گریه نکن مرد... مرد که گریه نمیکه ... اشکاتو پاک کن .... بیا بغلم اصلا ...

+ اومدم

 

قییییییژ ... بوم

 

دو روز قبل

- خب اون روز نرفتم خوابگاه ... حس خیلی عجیبی داشتم ... مستقیم از دانشگاه رفتم پارک سر کوچه .. همش تصویر تو جلو چشام بود ... چند ساعتی همین طور راه می رفتم و فکر میکردم ... انگار از این دنیا خارج شده بودم ...

= آخی ... خب؟ بعدش؟

- بعد چشامو باز کردم دیدم هوا تاریکه ... اصلا گذر زمان رو نفهمیده بودم ... همون جا وسط چمن های پارک نشستم و یه کاغذ در آوردم ... حالا همه جا تاریک ... اصلا نمی تونستم ورق رو ببینم

= ای جانم ... خب مگه چراغ نداشت پارک؟

- خب داشت ولی من انقدر گیج بودم که رفته بودم زیر یه تیر چراغ برق نشسته بودم که لامپش سوخته بود

= : ))))))))))))

- بعد خودکارو گذاشتم رو کاغذو هرچی می اومد نوشتم ... نتیجه اش همون شعری شد که بهت دادم دیگه ... حالا البته اون روز که شعرو بهت دادم خودش جریاناتی داشت .. کلی دنبال پاکت و این چیزا گشتم ..

= ای جانم ... عزیزم ... خیلی شعر قشنگی بود ... انقد خوندمش دیگه حفظ شدم ... همیشه تو قلبمه ...

.

.

نوید؟ چی شد؟ ... رفتی؟

نوید ؟؟؟؟؟؟؟؟

کوشی پس؟

نوووووووووید؟

- همین جام عزیزم ... ببخشید ...

= چی شد چرا یدفعه رفتی؟

- هیچی ... یه نفر زنگ زده میگه چراغ مودممم روشن نمیشه ... نصف شبی ... داشتم میپیچوندمش بره ...

= آها ... اشکالی نداره ... حالا من امروز رفته بودم همون شعرتو از تو انباری بیارم ... آخه یه سری کتابامو بردم گذاشتم تو انباری ... نمی دونم یه چیزی بهت بگم باورت میشه یا نه

- تو هرچی بگی من باورم میشه عزیزم

= روی جعبه کتابا یه جعبه ظرف و ظروف قدیمی مامان بود ... توش یه دونه از این چراغ نفتی ها پیدا کردم .. تا اومدم بذارمش کنار یه دفعه یه مرد گنده بادیبیلدینگی از توش اومد بیرون

- : ))))))) خب؟ حتما بهت گفت: سلام سرورم ... من میتونم سه تا آرزوی شما رو برآورده کنم

= نه ... دو تا ... گفت دو تا آرزوتو میتونم برآورده کنم ... تو از کجا فهمیدی؟

- : )))))))) خب تو چی گفتی؟

= من گفتم آرزوی اولم اینه که این سوسکه از جلوم بره کنار ... آخه یه سوسک اومده بود جلوم وایساده بود انقدر که از سوسکه می ترسیدم از اون مرده نمی ترسیدم

- : ))))))))

= باور نکردی حرفمو؟ نه؟ ... خیلی بدی نوید

- نه به جون خودم باور کردم ... خب آرزوی دومت چی بود؟

= : (

- قهر نکن دیگه عزیزم ... میگم باور کردم

= : (

- عزیزکم ... الهی من فدای اون اخم کردنت بشم ... بگو دیگه ... به جون خودم باور کردم ... خب آرزوت خنده دار بود یه ذره دیگه ... عجیج من .... فدات بشم ... آشتی کن دیگه ... من که چیزی نگفتم ... آشتی؟

= آره

- خب پس اخم نکن دیگه ... آرزوی دومت چی بود؟

= هیچی ... گفتم روش فکر میکنم بعدا میگم

: (

- آهان ... چه جالب ... اخماتو باز کن دیگه ... من که چیزی نگفتم ... بذار یه چیزی بگم بخندی ... من این ساعتی که واسه تولدم بهم دادی رو دستم نمی کنم ... چسبوندم به قلبم

= یعنی چی؟

- یعنی این که دو تا چسب بهش زدم چسبوندمش رو قلبم

= واقعا؟

- آره به خدا ... باور ندرای وب کمو روشن کن بهت نشون بدم ..

.

.

دیدی؟

= : )))))))))))))))))

خیلی بامزده شدی .... واقعا خندیدم

 ای بمیری نوید

چیزهایی هست که نمی‌دانی

 

آقای پریسا کریم نژاد روی لبه پشت بام کنار نصاب ماهواره ایستاده بود و قارت قارت به شکمش می‌خندید. البته آن موقع‌ها هنوز هیچ اسمی برای پشت بام انتخاب نشده بود. کانال کولر همین کانال کولر بود و به سمفونی نه بتهون می گفتند: سمفونی هشت بتهون.

شغل آقای نصاب ماهواره مواظبت از سیبیل بابای افرد بود. او در یک کارخانه خدماتی کار می‌کرد که سیبیل‌های باباهای افراد را در جعبه‌های مهر و موم شده نگه میداشت تا از چرخش‌ بی دلیل آن جلوگیری کند. کلید این جعبه‌ها یک چیزی شبیه به دوچرخه بود که وقتی آن را داخل می‌کردی یک پیرمردی جملاتی را تکرار می‌کرد و سپس در جعبه ها باز می‌شد و سیبیبل‌های باباهای افراد به چرخش در می‌آمد.

این پیرمرد همان فردی است که الآن بزرگ شده و با صدا و سیما کار می‌کند. اگر از مترو استفاده کرده باشید حتما صدای او را هنگام رسیدن قطار به ایستگاه شنیده‌اید.

آقای پریسا هیچ نسبتی با این پیرمرد نداشت و همین باعث شده بود که نصاب ماهواره از این فرصت استفاده کند تا به این وسیله خودش را در شکم آقای پریسا کریم نژاد جا کند.

شکم آقای پریسا متشکل بود از یک سری پنیر پیتزای ریش ریش شده که در مواقع لزوم می‌توانست حسابی کش بیاید. برای رسیدن به آن می بایست از مترو استفاده می‌کردید. یعنی اول مترو را روی شعله اجاق می‌گذاشتید تا حسابی داغ شود. (دقت کنید که استفاده بیش از حد از مترو می‌تواند برای سلامتی مضر باشد) بعد از این که قطار از راه رسید و صدای آن پیرمرد را گوش کردید که گفت: «ایستگاه فرهنگسرا، مسافرین محترم ایستگاه پایانی می‌باشد» باید به سرعت قارت قارت به شکمتان بخندید.

این کار رموز خاص خود را دارد مثلا باید دو تا قارت بخندید بعد یک قارت نخندید و دوباره یک قارت بخندید. وقتی آقای نصاب ماهواره این صدای رمز را از داخل کانال کولر بشنود همه را پیش خودش جمع می‌کند و وصیت‌های آخرش را می‌کند. او از صدا و سیما می‌خواهد که با هم دوست باشند و هیچ وقت به هم خیانت نکنند. سپس دستور می‌دهد که برایش یک برگ پنیر پیتزا بیاورند. بعد از صدا و سیما می‌خواهد که آن برگ پنیر پیتزا را ریش ریش کنند. آن ها نمی توانند این کار را انجام دهند و به ناگهان می‌میرند. به این ترتیب عملیات با موفقیت انجام می‌شود.

    شاید شما کمی از حرف ها‌یی که زدم تعجب کرده باشید. خب باید اعتراف کنم که کمی دروغ گفتم. آن پیرمرد هیچ وقت نتوانست از خط قرمز مترو جلوتر نرود و به همین دلیل در عنفوان جوانی و در حالی که سعی می‌کرد صورتش را که خشکی زده بود با یک کرم مرطوب کنده حسابی چرب کند، در یک خانواده مذهبی به دنیا آمد. متاسفانه چند سال بعد هیچ کدام از اعضای خانواده اش را از دست نداد و به این ترتیب او هیچ وقت آدم بزرگی نشد. اگر راستش را بخواهید، ماجرا حتی از اینی که برایتان تعریف کردم هم عمیقتر است. یعنی سیبیل‌های بابای آقای پریسا کریم نژاد اصلا و ابدا نمی‌چرخد. و همین مسئله باعث شد که او دوران کودکی سختی داشته باشد و یه این واسطه مدام در دبستان مسخره می‌شد.

مسخره شدن سر صف و طی یک مراسم آیینی و با حضور همه بچه‌ها انجام می‌شد. به این ترتیب که ابتدا مدیر مدرسه برای همه بچه‌ها چای می‌آورد و سپس جایزه‌های کادوپیچ شده قشنگی را به آن‌ها می‌داد که رویشان نوشته شده بود: «برای استفاده بیرونی، لطفا در چشم و گوشتان نمالید.» این جمله همه بچه‌ها به خصوص کسی که مسخره شده بود را تحت تاثیر عمیق قرار می‌داد و همه به احترام خالق مرحوم این مراسم، مدتی سکوت می‌کردند.

این چیزها تاثیر عمیقی روی ذهن و روح آقای پریسا کریم نژاد نوجوان گذاشت. به طوری که کم‌کم تمام خاطرات بد رانندگی در مترو گلدن مایر را فراموش کرد و تبدیل به مردی درد چششیده شد که  حرف‌های زیادی برای جهان داشت.

جهانگیر جهانگیری که در بین راننده‌های خطی به جهان معروف بود. یک شخصی کارتونی بود که هیچ وقت در هیچ کجا دیده نشد و کارش این بود که به مدارس سر می‌زد و سعی می‌کرد با ضرباتی که وارد می‌کند آن را بشکند. او هیچ وقت به این قضیه فکر نکرد که آیا برای مدارس باید از اسم اشاره مفرد «آن» استفاده کرد یا نه.

آنها اگرچه با پیرمرد و نصاب ماهواره دوست‌های صمیمی بودند اما نتوانستند زندگی خوبی را تجربه کنند.

یک روز گرم پاییزی بود که پدر مدرسه با مادر مدرسه به صورت توافقی جلوی در ماشین دفتر ازدواج و طلاق شماره 260 حاضر شدند. دفتر از آن‌ها خواست که شش بار پشت سر هم بگویند: شیش سیخ جیگر سیخی شیش هزار و آن‌ها که توانایی گفتن این مطلب را نداشتند با چشمانی گریان به خانه‌های خود برگشتند. و این گونه بود که مدرسه، تبدیل به یک بچه طلاق شد.

طلاق همیشه از او مواظبت می‌کرد. او برای مدرسه هم پدر بود هم مادر و هم آقای پریسا کریم نژاد. جوری که گاهی این افراد با هم قاطی می‌شدند. مدرسه از طلاق می‌پرسید که: الان چی هستی؟ و او می‌گفت: آقای پریسا کریم نژاد و مدرسه جواب می‌داد: میشه من خودمو تو شکم شما جا کنم؟ و این جمله تمام حرفی بود که بین آن‌ها زده می‌شد.

کم‌کم همه چیز بزرگ و بزرگ تر شد تا دیگر چیزی آنجا جا نشد و مجبور شدند وسایل اضافی را ببرند روی پشت بام. یک نفر از ان ها پرسید: وسایل اضافی کجاست؟ و آن‌ها حیرت زده گفتند: «....» و به این ترتیب هیچ چیزی از ارزش‌های آن ها کم نشد.

حالا که همه چیز را می‌دانید احتمالا حس بهتری دارید. چون می‌توانید بنشینید و همه درد‌ها و غصه‌هایتان را با نصاب ماهواره در میان بگذارید. او حتما به حرف‌های شما گوش ‌می‌دهد و چند باری از شما می‌خواهد که نفس عمیق بکشید. این کار را با دقت و آرامش انجام دهید. به این ترتیب که آن‌ها را به خانه خود دعوت کرده برایشان چای بریزید و اگر از شما پرسیدند: مدرسه کجا رفته؟ بگویید: پیش بچه‌هاست. الآن دیگه زنگشون می‌خوره بر‌میگرده. این کار هیچ کمکی به هیچ کس نمی‌کند.

  ههاها

مادرم

مادرم خیلی وقت است که انتظار این را می کشد که من یک روز بعد ازظهر وقتی نشسته و تکرار سریال نگاه میکند کنارش بنشینم و یک عکس از کیف پولم در بیاورم و جلویش بگذارم. بعد بگویم: مامان این دختر اسمش مثلا پریسا است و ما پنج سالی هست که با هم دوستیم و حالا می خواهیم ازدواج کنیم.

دختر در عکس یک شلوار جین و یک تیشرت آستین کوتاه تنش باشد و ایستاده به دیوار اتاق تیکه داده باشد و موهای مشکی بلندش روی شانه هایش ریخته باشد.

فکر میکنم اگر مادرم کابوس ببیند، این قضیه مهمترین موضوع کابوس هایش باشد. هیچ وقت مستقیم حرفی نمی زند اما از رفتارش می شود متوجه شد که به شدت در رابطه با این مسئله نگران است. هر بار که من با گوشی تلفن تو اتاقم صحبت میکنم یا پیامکی چیزی میزنم یا این که پشت سیستم چت میکنم این نگرانی را در چشمانش میخوانم.

هر بار که یکی از پسرهای فامیل با دختری دوست می شود و گند قضیه بالا می آید که این ها مثلا از چند سال پیش با هم دوست بوده اند نگرانی مادر هم بیشتر می شود. چند روزی خودش را درگیر موضوع میکند. زنگ می زند. ساعت ها پشت تلفن با مادر آن پسری که این اتفاق برایش افتاده است صحبت میکند و در مورد این که دختره چه طور دختری است و آیا خانواده شان به خانواده این ها می خورد یا چطور با هم آشنا شده اند و چطور تو این مدت کسی چیزی نفهمیده و حالا قرار است ازدواج کنند یا این که کاری کنند که فکرش از کله پسره بپرد با هم بحث میکنند و مادرم، هم با آن مادر هم دردی می کند و هم راه و چاه را یادش می دهد. گویی که خودش چندین بار با این مسئله رو به رو بوده است. بعد که تلفنش تمام میشود می آید کنار من که احتمالا یا سرم گرم اینترنت است یا دارم چیزی مینویسم یا چیزی میخوانم می نشیند و سر بحث را باز میکند که : فهمیدی پسره بی شعور چیکار کرده؟ و تمام حرف هایی که تو این مدت میخواسته مستقیم به من بزند و نزده را از زبان مادر آن پسر می گوید و قضیه را یک طوری تعریف میکند که من حساب کار دستم بیاید و سمت دخترها نروم. در تمام این مدت هم حواسش به اعمال و رفتار من هست که چه واکنشی از خودم نشان میدهم و کی دست از کار می کشم و بی خیال خواندن و نوشتنم میشوم و شش دانگ به حرف هایش گوش میدهم و در کجای صحبت هایش جابه جا میشوم، سرفه میکنم یا رنگ و رویم تغییر میکند. آخر سر هم به همان جمله همیشگی ختم میکند که: «دخترهای این دوره زمونه خیلی گرگ شدن ...»

من معمولا حرفی نمی زنم و همین حرف نزدنم هست که باعث میشود قضیه بغرنج تر شود. شاید اگر من هم طرف او را بگیرم و چند تا فحش آبدار بار آن پسری که این کار را کرده است بکنم یا این که حداقل قیافه ایی بگیرم که مثلا از این قضیه ناراحتم و برای آن پسر و دختر متاسفم این مسئله انقدر پیچیده نشود و مادرم پیش خودش فکر کند که: «نه بابا پسر من اهل این حرف ها نیست»

اما خب من بلد نیستم که چطور باید آن قیافه را به خودم بگیرم و از آن جایی خیلی اهل حرف زدن نیستم. این قضیه که آیا من هم دوست دختری چیزی دارم یا ندارم خیلی مبهم و پیچیده باقی می ماند و مادر که طرفی از این ماجرا نبسته است چند ثانیه ایی مکث میکند و بعد می گوید: «خب باشه به کارت برس ... مزاحمت نمی شم ...»

البته این را همیشه نمی گوید. گاهی اوقات هم ممکن است عصبانی شود که من چرا هیچ حرفی نمی زنم. این اتفاق البته زمان هایی می افتد که در مورد موضوعات دیگری غیر از این موضوعی که گفتم صحبت میکند.

چند باری در بین صحبت هایش سوالی می پرسد و بحث را به من پاس میدهد ولی من با سر تکان دادن سوالش را جواب می دهم و توپ را دوباره به زمین خودش برمیگردانم و اینجاست که عصبانی می شود و می گوید: «گاهی حرف هم بزنی بد نمیشه ... اطلاعتی چیزی از دهنت خارج نمیشه .. خیالت راحت» یا این که می گوید: «خب اون زبونتو یه تکونی بده ... خسته نمیشی تو انقدر ساکتی؟»

ولی من فقط می خندم. با این که خیلی کم می خندم ولی این جور مواقع نمی توانم جلوی خنده ام را بگیرم و به حالت احمقانه ایی بدون این که دهنم را باز کنم میخندم و تا زمانی که مامان دعوا میکند من هی می خندم. نه از آن خنده های قاه قاه یا از روی سرخوشی بلکه از آن خنده های از سر ناتوانی.

علاوه بر این ها جلسات و رفت و آمدهای زنانه هم گاها مزید بر علت میشود. فکر میکنم اگر مادرم خودش تنها باشد و زیاد با زن های هم سن و سال خودش در ارتباط نباشد این مسئله آنقدرها هم برایش پر رنگ نشود اما وقتی در ارتباط با مادرهای دیگر قرار میگیرد اوضاع فرق میکند.

چند روز پیش از خواب بیدار شدم و دیدم دارد با تلفن صحبت میکند. گوشی را که قطع کرد بدون این که من بپرسم چه کسی بود، گفت: «زنداییت بود ... سلام رسوند.»

من هم به سبک همیشگی سر تکان دادم که یعنی سلامت باشند. بعد آمد کنارم نشست و گفت: «زندایی میگفت که حسام چیکار میکنه؟ گفتم هیچی فعلا سربازه ... بعدش گفت: نمیخواد درسش رو ادامه بده؟ ... منم گفتم: نمی دونم والا، فعلا که برنامه ایی نداره ... گفتش: خیلی حیفه من که مادرش نیستم دلم می سوزه ... بچه به این درس خونی»

این ها حرف های خودش بود. حتی شک دارم که زندایی این حرف ها را زده باشد. حتی اگر زده باشد هم به این غلظت نگفته است. احتمالا فقط حال و احوالی پرسده است. اما مامان دوست داشت که این حرف ها را به من بزند.

دوست دارد که که من ادامه تحصیل بدهم. البته این یکی را مستقیم هم گفته است اما چون حریف من نشده است مدام به انحای مختلف تکرارش میکند.

نمی دانم توضیح داده ام برایش که چرا این کار را نمیکنم یا این که مثل همیشه سکوت کرده ام. اما اگر توضیح داده باشم هم برایش قانع کننده نبوده. یعنی در برهه ایی قانع شده ولی باز وقتی با زن های همسایه جمع شده اند و یکی در مورد تحصیلات عالیه پسر یا دخترش حرفی زده است همه دلایلی که من برایش آورده ام را فراموش کرده است.

داستان آن ها را هم برایم تعریف میکند. دختر و پسرهای زن های همسایه که تحصیلات عالیه دارند و من سکوت میکنم. یا این که وقتی تلویزیون دختر یا پسر دانشجویی نشان میدهد که اختراعی کرده اند یا در المپیاد مدال آورده اند بدون این که رویش را از تلویزیون بر گیرد بلند میگوید: «آفرین ... دل پدر و مادرشونو شاد کردن» و من باز چیزی نمی گویم.

یعنی بهترین کار این است که حرفی نزنم. یک بار که همین بحث ها بود و به پدرم میگفت که :«خودش بعدا پشیمون میشه و حسرت می خوره که چرا ادامه تحصیل نداده و این طوری شده» نارحت شدم و یک چیزی گفتم. یک چیزی تو این مایه ها که : «مگه مثلا معتاد شدم که پشیمون بشم و حسرت بخورم؟»

البته احتمالا با لحن بدی گفتم. چون ساکت شد و قهر کرد.

به شخصه دوست دارم که روزی صد بار تیکه و کنایه بارم کند اما قهر نکند. قهر که میکند همه چیز بد می شود. اخم میکند. حرف نمی زند و نگاهت نمیکند. این آخری از همه بدتر است. حتی اگه حرف نمی زد ولی نگاه میکرد آن قدر همه چیز بد نمیشد.

بعد می روم کنارش می نشینم و کمی نگاهش میکنم. احتمالا کار خانه میکند یا تلویزیون نگاه میکند یا قرآن میخواند. چند دقیقه ایی که نگاه کنم اشک توی چشمانم جمع میشود. همین طور بی دلیل. استعداد عجیبی در بغض کردن دارم و همین طور در جمع کردن بغضم. طوری که کسی چیزی نفهمد.

بعد می بوسمش. بین ابروهایش را. معمولا خیلی زیاد می بوسمش. به جای همه حرف نزدن هایم. ولی این یکی خیلی فرق دارد.

اگر خیلی ناراحت باشد شاید باز هم نگاه نکند اما خودش هم این وضعیت را زیاد دوست ندارد و باز سر بر میگرداند و نگاهم میکند.

نگاه که میکند همه چیز دوباره رنگ می گیرد. دلم سبک تر میشود و این بغض لعنتی آرام پایین میرود و حل میشود.

نگاه هایش را دوست دارم.

 

 

 

قصه کنده درخت



آب از زیر پاهایش رد می‌شد و تا بالای سرش می‌رفت. صبح زود بود. تقریبا هیچ چیز مهیا نبود. کمی از طلوع خورشید گذشته بود و چند تکه ابر سفید هم آن دورتر در حوالی خط افق خودنمایی میکردند.

 شاید شاعرانه اش این بود که دم غروب این کار را می‌کرد یا مثلا وقتی باران می‌بارید اما خبری از ابرهای باران‌زا نبود. چند شب متوالی اخبار هواشناسی را گوش کرده بود. حتی دریغ از کمی وزش باد.

پشت سرش با فاصله چند متر جاده بود. جاده ساحلی که دور جزیره می چرخید و معمولا خلوت بود. ماشینش را کنار جاده روی شن ها پارک کرده بود و چند متر آن طرف تر خودش هم ولو شده بود.

روی آب حشرات ریزی پرواز می‌کردند. چیزی شبیه به پشه اما شاید کمی کوچکتر. حس کرد زیر کمرش کاملا خیس شده است. خواست خودش را جابجا کند اما توانش را نداشت. از لای پاهایش به دریا خیره شده بود. یک لکه کف سفید روی موج های آب بالا و پایین می‌رفت و به ساحل نزدیک‌تر می‌شد. شن ها هنوز سرد بودند. پاهایش را روی شن ها چند باری بالا و پایین کرد. حس خوبی داشت مثل قلقلک.

ظرف قرص توی جیب شلوار جینش قلمبه شده بود. به سختی بیرونش کشید و چند تا قرص انتخاب کرد. تو این کار وسواس زیادی از خود نشان داد. خدا خدا می‌کرد کمی باران بگیرد یا حداقل موج ها بلندتر شوند. ولی همه چیز آرام بود. انگار کمی بغض داشت. دلش گرفته بود. صدایش را صاف کرد و گفت: نذاشتی ته قصمون قشنگ از آب در بیاد ...

صداش تا دو متر آن طرف تر رفت و محو شد. هنوز هم صدای قشنگی داشت.

- هنوز هم صداتون قشنگه

این را دختری گفت که پشت سرش روی یک سنگ نسبتا بزرگ نشسته بود. آرنجش را روی زانوهایش گذاشته بود و دستهایش را زیر چانه زده بود و دور را نگاه میکرد.

مرد اول کمی ترسید. شاید نیم خیز هم شد. اما چهره آرام دختر را که دید بر خودش مسلط شد. قرص ها را توی مشتش گرفت و کمی چرخید تا پشت به دختر نباشد.

+ متوجه نشدم که اینجایید ... کی اومدید؟

-  بودم ... داشتم به اون تیکه چوبه نگاه می‌کردم که رو آب داره میره ... دیدینش؟ .. اون کنده درخته رو میگم ... الآن آب بردش سمت اون مرغای ماهی خوار

مرد نگاهی کرد اما چیزی ندید. دختر جستی زد و تا کنارش آمد. سرش را کنار سر مرد آورد و با انگشتش جایی میان دریا را نشان داد.

- ببین اونجا رو میگم ... راست انگشتمو نگاه کن ... داره میره سمت اون مرغ ماهی خوارا ... من اونا رو خیلی دوس دارم ... چون خیلی سمج اند ... هیچ وقت بی خیال نمی شن

+ بی خیال چی؟

- بی خیال هرچی ... مثلا وقتی براشون پفک می ریزی تا آخرین دونه اش رو میخورن ... تا حالا با لنج رفتی اون طرف؟ ... هر وقت سوار لنج میشی دنبالت میان ... انقد میان و میان تا یه چیزی از رو عرشه براشون بریزی تو آب ... میرن اونو میخورن و دوباره میان ... این به نظرم خیلی خوبه ... پفک میخوری؟

دختر دوباره جستی زد آن طرف تر و پلاستیک پفکش را از روی شن ها برداشت و خیلی سریع برگشت. خودش چند تا پفک برداشت و همین طور که با چشمانش کنده درخت را تعقیب می‌کرد داخل دهانش گذاشت.

- نمی دونم چی میشه آخرش ... اگه سنگین تر بود می رفت زیر آب ولی چوب ها همیشه روی آب میمونن .. تو میگی آخرش چی بشه؟

مرد خواست جوابی بدهد اما دختر امانش نداد.

- بخور دیگه ... چرا نمیخوری؟ ... من انقد دوست دارم دستم پفکی میشه ... این جوری نانجی خیلی خوبه ... میخوای بزنم به صورتت ؟ بزنم؟

و دستش را برد به طرف صورت مرد. مرد همین طور گنگ نگاهش میکرد و بعد کمی خودش را عقب کشید.

- چی شد؟ دوست نداری؟ ... نمی زنم بهت ... خیلی دلت بخواد نارنجی بشی

+ منو دیدی وقتی اومدم؟

- آره دیدمت ... داشتم خرچنگ میگرفتم ... البته نمی گیرمشون یه ذره مور مور میشم ولی میرم خونه هاشون رو پیدا میکم ... زیر این سنگ های صاف مخفی میشن معمولا ... بین الآن یکیشون اینجاست ...

بعد چوب بلندی را از روی زمین برداشت و با آن سنگ صافی که آن طرف پایین تر از پای مرد افتاده بود را چرخاند. خرچنگ کوچکی از زیرش بیرون آمد و به سرعت زیر سنگ دیگری مخفی شد.

- دیدیش؟ دیدیش؟ ... خیلی کوچولوئه ... خیلی ... من هیچ وقت تو تشخیص دادن جای خرچنگ ها اشتباه نمی کنم ... چند تا کار رو خیلی خوب بلدم انجام بدم ... یکی از این صدف کوچیکا هست روش نقطه های نارانجی داره ... دیدی؟ ... از اونا میگیرم باهاش گردنبند درست میکنم ... نگاه کن یکیش اینجاست

شالش را پشت سرش گره زده بود. یقه مانتو اش را کمی باز کرد و گردنبند صدفش را بیرون کشید.

- ببین ... ایننا رو همشو خودم جمع کردم ... این چند تا ماله همین اطرافه ولی بقیه اش برا جاهای دیگه ساحله ... میخوای بدمش به تو؟

گردنبندش را از گردنش در آورد. دست مرد را گرفت و گرنبند را توی مشتش گذاشت.

- برا تو باشه ... ولی قول بده مواظبش باشی ... خب؟

+ دیگه چی؟

-  چی دیگه چی؟

+ گفتی چند تا کار هست که خوب انجامش میدی

-  آهان ... سوپ هم خوب بلدم درست کنم ... لی لی هم خوب بازی میکنم .. بلدی؟

+ آره فکر کنم

-  آخ آخ اونجا رو ببین ... مرغا دارن میان این ور ولی کنده درخته هنوز همون جاست ... چند تا از اون پفک ها بده به من

+ چی؟

-  چند تا پفک بده دیگه زود باش ... الآ میرن

مرد پلاستیک پفک را جلوی او گرفت و دختر چند تا پفک را نصف کرد و درون آب انداخت. چند لحظه بعد مرغ ماهی خواری به آن ها نزدیک شد. همان طور روی هوا با منقارش پفک را برداشت و دور شد.

- ایول .. ایول ... دیدی چیکار کرد؟

+ آره ...

-  میخوای تو هم امتحان کنی؟

+ آره

مرد هم چند تا پفک را نصف کرد و روی آب انداخت. باز هم مرغ ماهی خوار از راه رسید.

- قشنگ نیست؟

+ آره ...

چند دقیقه ایی هر دو به مرغ ماهی خوار نگاه کردند. سکوت عجیبی بود.

+ گفتی هنوزم صدات قشنگه؟

- مگه تو رادیو نبودی؟

+ تو از کجا میدونی؟

-  من گوش میکردم برنامه هاتو ... شبا قصه می گفتی

+ واقعا؟ ... یعنی صدای من یادت مونده؟

- قصه هات هم یادم هست ... قصه اون خرگوشه که هر روز حوضش رو درست می کرد و اونو پر از آب میکرد ولی وقتی میرفت سراغش میدید که آبش خالی شده ...

+ و فکر میکرد که آقا فیله حوضش رو خراب کرده ...

- و بعد دوباره آبش میکرد

+ و باز دوباره میدید خالی شده ...

- و قصه اون روباه کوچولویی که همه تنش مشکی بود و گوشای قرمز داشت

+ و خیلی کنجاو بود ...

- و نمی دونست برا چی پدر و مادرش به همه کلک میزنن

+ قصه دو تا کفشدوزک لپ گلی رو هم یادته؟

-  آره .... هم اون کفشدوزک ها هم اون ماره که چشماش ضعیف شده بود

+ فکر میکردم دیگه هیچ کس اون داستانا رو یادش نیست

- من یادمه

+ خیلیاشو حتی خودمم فراموش کردم ...

- اما من همشو از حفظم ... بازم قصه بلدی برام تعریف کنی؟ .. خوابم گرفته

+ قصه چی مثلا؟

- قصه اون کنده درخته رو بلدی؟ ... دوس دارم بدونم آخرش چی میشه ...

مرد از جایش بلند شد و به سمت دریا رفت. چند قدم رفت جلو تا جایی که آب تا مچ پاهایش را گرفت. دختر همان جایی که نشسته بود روی زمین دراز کشید و دستانش رو زیر سرش گذاشت و چشم هایش آرام آرام بسته شد. مرد اما هنوز خیره به کنده درخت نگاه میکرد.

مچ دستش رو باز کرد. قرص ها از عرق دستش خیس شده بودند. ان یکی دستش را نگاه کرد. گردنبند صدف تو نور خورشید صبحگاهی می‌درخشید.

+ اون کنده حتما یه تیکه از یه درخت بزرگ بوده ... یه درخت بزرگ که یه روزی خیلی استوار بوده ... نه جلو باد خم میشده نه اجازه میداده که کسی با شاخه هاش بازی کنه ... ولی خب یه عده ایی برا این که آتیش روشن کنن میان و درخت رو قطع میکنن ... غافل از این که وقتی درخت زنده باشه هیچ جوری آتیش نمیگیره ... اونا باید صبر میکردن تا درخت خشک خشک بشه ... خیلی خشک ... جونم براتون بگه که ...

مرد مکثی کرد. برگشت و نگاهی به پشت سرش انداخت. رد پاهاش روی شن ها مانده بود. دیگه هیچ رد پایی نبود. هیچ رد پایی ...

 

یه چیزایی در مورد خودم ... با دریغ و درد


خب بذارید یه چیزی در مورد خودم بهتون بگم .. ادم وقتی می خواد در مورد اخلاقیات خودش صحبت کنه یه جور خاصی میشه ... هی الکی می خنده .. نه از اون خنده هایی که بعد از شنیدن جوک انجام می دیدا ... نه... از اون خنده های مرموز همراه با خجالت .. خودتون که بهتر می دونید .. شاید هم یه کم سرشو پایین بندازه و دوباره شروع کنه به حرف زدن ولی بازم تا یه ذره جلو می ره خنده اش می گیره ... حتی اگه خصوصیتی که داره در موردش حرف می زنه خصوصیت اخلاقی خوبی هم نباشه باز خنده اش می گیره .. مثلا من الآن می خوام در مورد یه جور لجبازی همراه با فقر توجه صحبت کنم ... ولی نمی دونم چرا سرمو انداختم پایین و هی پقی می زنم به خنده .. شایدم دارم خجالت می کشم .. می دونید چطوریه؟ .. آدم نمی تونه یه صفتی رو به صورت کامل به خودش نسبت بده .. مثلا بگه من مهربونم یا صبورم یا لجبازم .. اون وقت مجبور میشه تا آخر عمرش همون طوری باشه ... مثلا اگه یه وقت هم خواست مهربون نباشه یا این که مثلا لجبازی نکنه اون وقت اون جمله خودش یادش می آد و تو رودربایستی قرار میگیره با خودش .. از اون گذشته ما آدما که پیش همه یه جور نیستیم ... جلو بعضیا می گیم می خندیم .. جلو بعضیای دیگه ساکت می شیم ... بعضی وقتا دوست داریم آدم های صبوری باشیم و همه چیز رو زیر سبیلی رد کنیم اما بعضی وقتا هم دنبال یه بهونه ایی میگردیم که  به یکی گیر بدیم .. برا همین این طوری خیلی سخت میشه که بتونی در مورد خودت قضاوت کنی .. من نمی دونم اونایی که می رن خواستگاری به همسرشون چی میگن ... مثلا میگن من آدم خوبی ام با من ازدواج کنید؟ ... آخه این چیزی که می خوام در مورد خودم بهتون بگم هیچ جوری طبقه بندی نمیشه ... یعنی بعضی وقتا خوبه بعضی وقتا بده .. خب بذارید بگم ... راستش اینه که من یه جورایی ... یعنی نمی دونم چطوری شروع کنم ... من کلا خیلی آدم مهربونی هستم ... آخ ببخشید باز خنده ام گرفت .. یعنی منظورم اینه که از ناراحتی بقیه ناراحت میشم ... بعضی وقتا از خودم هم می گذرم که بقیه رو خوشحال کنم ... این البته برا اونا نیستا ... خودم یه حس خوبی بهم دست می ده وقتی این کارو میکنم .. ولی خب از اون طرف هم آدم پرتوقعی هستم ... وقتی این خصوصیات اخلاقی این طوری با هم قاطی می شن خیلی حالت بدی پیش می آد .. الآن این چیزا رو هم که دارم براتون تعریف میکم خودم نمی دونم چقدرش درسته .. یعنی نمی تونم صد در صد بگم که آدم مهربون یا پرتوقعی بودم چون بلافاصله یه خاطراتی به ذهنم می آد که این قضیه رو نقض میکنه ... اصلا شاید بهش نشه بگی توقع زیاد ... به هر حال آدم دوست داره هر طوری با بقیه رفتار میکنه اونام باهاش همین طوری باشن ... همین الآن داره یه خاطره تو ذهنم میاد که توش من اصلا آدم مهربونی نبودم ولی باز توقع داشتم که بقیه باهام مهربون باشن ... این خیلی بده که آدم خودش هم ندونه چه خصوصیات اخلاقی ایی داره ... من خیلی وقتا ناراحتم ولی نمی دونم دلیلش چیه ... البته می خواستم در مورد یه فقر محبت هم باهاتون صحبت کنم .. داشتم به این ضرب المثلی فکر میکردم که می گه : کوزه گر از کوزه شکسته آب می خوره .. بعد دیدم که عکس این ضرب المثل خیلی درست تره ... یعنی اولش یه آدمی بوده که کوزه اش شکسته بوده بعد دچار فقر کوزه شده و تصمیم گرفته که بره کوزه گر بشه ... تقریبا منم یه همچین چیزی هستم ... البته اون کوزه گر دیگه یه جورایی براش زور داره که یکی بیاد بگه تو چرا کوزه ات ایراد داره ... فکر میکنم دارم چرت و پرت میگم ... اصلا نمی خوام دیگه در مورد چیزی حرف بزنم .. هرکی هر جوری هست باشه ... منم این جوری ام .. یه ذره بیش تر از اونی که باید حساسم ... بعد توقع دارم که همه باهام راه بیان .. یعنی من هی ناز کنم اونام نتونن ازم دل بکنن ... این دفعه دیگه واقعا خنده ام گرفت ... می دونید اتفاقی که می افته چیه؟ .. ادمای اطرافم کم کم اعصابشون خرد میشه ... کم کم می رم رو اعصابشون ... این که میگم کم کم یعنی واقعا کم کم ... شبیه به یه مجانب که داره کنار یه نمودار به سمت بی نهایت میل می کنه ... اگه یه ذره یه ذره نبود شاید یه دفعه تموم می شد ... ولی این طوری نیست ... اون دوتا خط هیچ وقت همدیگه رو قطع نمی کنند .. دیگه یه نفر چقدر باید صبور باشه که بتونه این اخلاق منو تحمل کنه؟ ... بعد از این مرحله یه اتفاق دیگه می افته .. یعنی اونا می بُرن و دیگه دوست ندارن که به این وضعیت نکبت بار ادامه بدن ... یعنی من هی ناز میکنم ولی دیگه کسی نیست که نازم رو بکشه ... وای ... اینجاش خیلی بده ... اونوقت من می مونم وسط یه منگنه بزرگ ... از یه طرفی هنوزم دوست دارم ناز کنم .. یعنی این که مهم باشم و همه بخوان باهام دوست باشن .. از طرف دیگه اونا اعصابشو ندارن ... از طرف دیگه من خودم مهربونم و نمی خوام اونا ناراحت باشن ... از طرف چهارم من مغرورم و نمی خوام به کسی اینو بگم ... منگنه چهار شاخکه دیده بودید؟ ... ندیده بودید ... مطمئنا ندیدید چون من خودم هم ندیدم .. فقط حسش کردم ... امیدوارم هیچ وقت نبینید چون خیلی درد داره ...

لحن نوشته از یه جایی کلا عوض شد ... اینو کسی که اهل فن باشه می فهمه .. دلیلش هم اینه که رفتم صبحانه خوردم و برگشتم .. اولین راهی که برای حل این مشکل به ذهنم رسیده همیشه این بوده که با کسی زیاد قاطی نشم ... یعنی در همون حد معمولی .. ین باعث میشه که دیگه توقع نداشته باشم که نازمو بکشه و در ادامه مشکلات بعدی پیش نیاد ... ولی بعضی وقتا هست که نمیشه این کارو کرد ... یعنی بعضیا برای وارد شدن به زندگیت اصلا اجازه نمی گیرن ... هر چه قدر هم که تو نذاری باز می آن تو .. این شاید به این دلیل باشه که من آدم خوبی هستم .. خب اونا آدم های ساده ایی هستن ... هر چه قدر هم که می گی این کارو نکنید بازم گوش نمی دن ... ولی بعد می افتن تو همون سیکل و کم کم اعصابشون بهم می ریزه ... حالا تصمیم می گرن که برگردن و برن بیرون اما این دفعه من نمی ذارم که برن بیرون ... این طور وقت ها فکر میکنم که خیلی حق با منه ... یعنی زیادی حق با منه ... می دونید چرا؟ ... قضیه اش مثل وقتی می مونه که شما دارید می بینید یه نفر داره می ره سمت یه چاهی که بیفته توش ... و هی داد می زنید می گید مواظب باش ... دقت کن .. چاه جولوته ... کارگران مشغول کارن ... ول یاون اصلا توجهی نمی کنه ... بعد مستقیم میره و می افته تو چاه ... شاید از نظر خودش کار آنچنان اشتباهی انام نداده باشه ... هر آدمی ممکنه تو زندگیش بی افته تو چاه ... ولی از نظر منی که داشتم مرتب بهش می گفتم این کارو نکن ، این یه اشتباه بزرگ محسوب می شه ...

بگذریم ... فکر می کنم یه ذره بهتر شده باشم .. ون حداقل یه چیزایی رو گفتم ... شاید اینو برای یه مشاور یا روانشناس خوندم .. این طوری می تونه یه چیز خوبی بگه این اتفاقات نیفته ... حالا به هر حال ... شاید لازم باشه که در آخر از همه اونایی که علی رغم هشدار های من رفتن و چاه و من از بالای چاه با سنگ زدم تو سر و صورتشون معذرت خواهی کنم ... می دونم جای زخماشون هیچ وقت خوب نمیشه و یه عمر باهاشون می مونه ولی من هیچ وقت عذاب وجدان نمی گیرم ... چون به قدر کافی هشدار داده بودم ... ولی بعضیا دوست دارن همه چیز رو خودشون تجربه کنند ... البته این مسئله مهم ناگفته نماند که زجری که اونا می کشن فقط درصد کمی از زجری است که من می کشم ... اونا می آن تجربه می کنن و وقتی دیدن خیلی دردناکه می رن .. من هشدار می دم که نیاید .. بعد کم کم دل می بندم و وقتی می خوان برن دهنم سرویس می شه ...

خب ... اینم از این ... ولی اگه می خواید برید لطفا زجر کش نکنید ... من با تمام غرورم التماس خواهم کرد ولی اگه آخرش رفتنی هستید همین الآن تصمیمتنو بگیرید ..

متن بدی شد ... اصلا دوسش ندارم ... اولش به این نیت شروع کردم که شاید حال یه نفر رو خوب کنه ولی حال خودم رو هم خراب کرد ... این طوری است که ما هیچ وقت حالمان خوب نمیشود .. همه می آیند و می روند .. به خودشان حق می دهند که هر جایی سرک بکشن و اگر دیدن علاقه ایی ندان بذارن و برن ...

بخوانید و برداشت اشتباهتان را بکنید ... عجب جمله بکری گفته است این وربال ... تقریبا همیشه کاربرد دارد ..

همین ...