بازگشت

میــمِ مالکیـت که حذف شـود
می شوی “عـزیزِ دل”
یعنی احتمالا عـزیزِ دلِ همـه !
می شـوی “فلانی جان”
یعنی حتما فلانی جانِ همـه !
نه عزیزِدلِ مـــن…
فلانـی جانِ مـن…
خانـوم یا مــردجانِ مــن…
میـــمِ مالکیت را که حذف کننـد از آخرِ قربان صدقه ها
می شوی یـک آدمِ بی صـاحب
یک آدمِ عمومــیِ بی کَس
مثلِ تلفن هایِ زرد رنگِ گوشه و کنارِ خیابان .

عزیز دل

میــمِ مالکیـت که حذف شـود
می شوی “عـزیزِ دل”
یعنی احتمالا عـزیزِ دلِ همـه !
می شـوی “فلانی جان”
یعنی حتما فلانی جانِ همـه !
نه عزیزِدلِ مـــن…
فلانـی جانِ مـن…
خانـوم یا مــردجانِ مــن…
میـــمِ مالکیت را که حذف کننـد از آخرِ قربان صدقه ها
می شوی یـک آدمِ بی صـاحب
یک آدمِ عمومــیِ بی کَس
مثلِ تلفن هایِ زرد رنگِ گوشه و کنارِ خیابان .

MY GOD

خدایا انصافت کجاست . . .؟؟؟

من خودخوری میکردم و آه میکشیدم . . .

درحالی که او دیگری را میخورد و آه میکشید . . .

 

سهراب، گفتی: "زیر باران باید رفت

سهراب، گفتی: "زیر باران باید رفت


چشم ها را باید شست


جور دیگر باید دید."



چشم ها را شستم، باز همان را دیدم



جز دو رنگی و دروغ



جز غم و غصه و تلخی، هیچ به چشمم نرسید



پس چه شد آن همه توصیف قشنگت سهراب!



دوره ی تلخ فریب،



دوره ی رنگ سیاهی است سهراب!



دوره ی این همه نامردی هاست!



تو اگر می دانستی، دل آسمان هم از دست بشر می گرید،

 


باز سر می دادی: زیر باران باید رفت ...

 

مادرم شاعر نیست

مادرم شاعر نیست

در عوض نصف غزل های جهان را گفته!

شعر را می فهمد

مادرم قافیه ی لبخند است

وزنِ احساس

ردیفِ بودن

مادرم مثنوی معنوی است 

حافظ و سعدی و خیّام و نظامی 

اصلاً... 

مادرم شعرترین منزوی است!

من رباعی هستم 

خواهرانم غزل اند 

پدرم شعر سپید...

صبح، بیدل داریم 

با کمی نان و پنیر 

ظهر سهراب و عطر ریحان 

شب رهی یا قیصر 

مادرم شاعر نیست 

در عوض نصف غزل های جهان را گفته 

دفتر شعرش آب 

ناشرش آیینه 

و محلّ توزیع 

خانه ی کوچک ما...

انتــقام

نیـــازی بـه انتــقام نیـست !

فـقط مـنتظر بـمان ..

آنـها کـه آزارت مـی دهند

سرانـجام بـه خـود آسیـب مـی زنند ..

و اگـر بـخت مـدد کنـد

خــداوند اجـازه مـی دهد که تماشاگرشان باشی …

پدر

پدر و پسر داشتن صحبت میکردن!!

پدر دستشو میندازه دوره گردنه پسرش میگه پسرم من شیرم یا تو؟

پسر میگه : من..!! … … …

پدر میگه : پسرم من شیرم یا تو؟؟!!

پسر میگه : بازم من شیرم…

پدر عصبی مشه دستشو از رو شونه پسرش بر میداره میگه : من شیرم یا تو!!؟؟

 

هیچ کسی بی پدر نباشه ایشاله

پسر میگه : بابا تو شیری…!!

پدر میگه : چرا بار اول و دوم گفتی من حالا میگی تو ؟؟

پسر گفت : آخه دفعه های قبلی دستت رو شونم بود فکر کردم یه کوه پشتمه اما حالا…

رهگذر

 

نشان ای برای یافتنم نیست

 

تمام رد پاهایم را پاک کرده ام

 

برای رفتن عذم کرده ام

بگذار که بر وفق مرادم باشد این بار؟

وداع


ﺭﻭﺯﻱخواهد رسید به روشنی یک نور.آنروز مرا که نمی خواستی، شاید اشکی به حالم بریزی.

آن روز که می برند به بدرقه من بیا شاید بتوانم آن لحظه تو را در کنارم ببینم

.وقتی مرا در گور کردند اولین خاک را برای بدرقه تو بریز که عزیزترین هستی و خواهی بود. 

دلتنگی

دلتنگی حس عجیبی دارد....

گاه بی آنکه خود بدانی دلتنگ می شوی......

 

مثل اینک که در گیر دلتنگی تو ام...

رفتن


برای رفتن وقت بسیار است.
 
پس تو بمان تا به پاس ماندنت بهار را دوباره زنده کنم

غم و شادی

 

غم هایت به دست رود بسپار اینجا نشسته ام تا آنها ار

در آغوش گیرم.

 

در عوض شادیهایم را به دست باد داده ام تا برایت بیاورد.

نامه

 

 

 

نامه های زیادی برایت نوشته ام

زیر خیسی چشمانم تمام صفحات آن خیس شده است

هر بار می نویسم و می خوانم برایت

اما نمی دانم چرا خداوندا صدایم سکوت دارد

یا خداوندا خواسته های من و آررزوهای من به گوشت نمی سد

مگر صدای قلب تپیده شده را نمی شوی

که فریاد مرا از میان خط خط نوشته هایم نمی شنوی

خداوندا فریاد می زنم برای اینکه جز تو کسی نیست

خداوندا ساختن از آن توست

پس بساز برای ما!٬٬٬

 

 

درد و اه

نمی نالم من دردم

نمی گریم من از حالم

 ولیکن درد دارم اشک دارم من

دلم از غصه خون گشت و زبانم ساکت و خاموش

خداوندا کجا رفتی

چرا با من چنین کردی

خداوندا ببخشایم اگر نابندگی کردم

تو عفوم کن

تو شادم کن

 

 

زندانی و پرنده

 

زندانی در آرزوی پر کشودن و رفتن به آنسوی میله ها

زندانی دیگر از قفس تنگ و تاریکش خسته شده بود

به دنبال راهی برای نجات و پر گشودن بود

تا شاید راهی به آنسوی امید و آرزوهایش یابد

غافل از اینکه تنها جای امن و آرام برای او

همین زندان و قفس تنگ و تاریکش بود

غافل از اینکه این دنیا دیگر آن جای امید و آرزوهایش نیست

او نمی داند چه بر سر این دنیا آمده

هنوز به خیال خود دنیا را رنگین و زیبا می بیند

برای خود چه خوابهایی که ندیده است

در همین افکار غوطه ور بود

پرنده ای پر گشود راه خود را کج کرد

انگار پرنده کوچک به او پناه آورده بود

قلب کوچک پرنده در دستان زندانی آنچان می تپید

زندانی سراغ دنیا و زیبایی هاش را از او گرفت

پرنده کوچک بالهایش را گشود و به زندانی گفت

بالهایم از آن تو و به جای آن قفس تنگ و تاریکت از آن من باشد

تو پر بگشا و برو مرا بال و پری نیاز نیست

و من در قفس تو آرام می گیرم