چیزی که من فکر میکنم در تو...
کندوانم شدی...
من...دور تمام کندوان هایی که میپیچیدی تاب میخوردم.
هه...دره....دره جای چشم های کسی ست که عاشق توست.
و ذهن تو..
شاید...فقط آشفته ی یک نگاه بود...نه اعدامی که توی پایتخت اول صبح خون میساخت.
و نگاهی که در چشم هایت میمرد
ما با ماشین ها خداحافظی میکردیم.
آخر این دره.
مرگ...
و لبخند تمام لحظه هایی که به تو فکر میکردم.
دست من سالهاست به دست های تو آمیخته.
بگذار باهم بخندیم.
وبه مرگ...
همدم بازم من...
سلام همدم من...سلام تموم زندگی من.سلام تنهایی هام.
من بعد از مدت ها اومدم.امتحانات تموم شد اما انگیزه نداشتم بنویسم.حالا اومدم که یکم بنویسم و سبک شم.
همدم اتفاقای زیادی افتاد این مدت.خیلیاش خوب بود.خیلیاش بد.
امتحانا که تموم شد و کارنامه رو دادن یکم خیالم راحت شد.گفتم دیگه مشکلی نیست.تونستم معدل 19 به بالا بیارم.گفتم دیگه همه چی حل شده اما نه...حل نشد.از کجاش بگم؟یروزی یه شماره ی ناشناس ....جواب دادم.وقتی الو گفت نفسم گرفت..قلبم تند تند میزد و گوشیو قطع کردم.همون روز بعدازظهرش رفتم انجمن شعر...وسط انجمن بازم شماره ی ناشناس زنگ زد.تصمیم گرفتم جوابشو بدم.رفتم بیرون از کلاس.همینکه رفتم بیرون آقای ب هم اومد تو کتابخونه و لبخند رو لباش بود و گفت:اااتو که باز بیرونی دختر...تازه با دوسش بود...منم نمیدونم چرا هول شدم بدون سلام گفتم کار دارم...نگاهی انداخت به گوشی تو دستم و پوز خند زد.همون پوزخندی که وقتی حلقه رو تو دستم دید زده بود.راستش نمیدونم چرا ولی اونو میبینم انگشترمو میذارم تو دست چپم.خلاصه رفتم تو حیاط و جواب شماره ناشناسو دادم.
گفت نشناختی؟گفتم چرا زنگ زدی؟گفت همینجوری..گفتم تو غلط کردی همینطوری زنگ میزنی بهم.تو...خوردی.
تاحالا یادم نمیاد اینقدر با محمد بد حرف زده باشم.موند چی بگه...گفتم دیگه زنگ نزن و قطع کردم گوشیو...بعدش اس داد و گفت دوستت دارمو یه سری حرفای مذخرف...نفهمیدم چطوری انجمن گذشت.رسیدم خونه و بازم زنگ زد.زدم زیر گریه اما جلوی خودمو گرفتم نشنوه صدای گریمو و محکم بهش گفتم دیگه زنگ نزن.کلی باهاش حرف زدم و همه ی کارایی که درحقم کرده بود به رخش کشیدم اونم تمام کارای خوبشو گفت..گفت چرا فقط بدیامو میبینی..خلاصه گفت فک کنمو بهش بگم حاضرم باش بمونم یانه...بعداز یه مدت گفتم آره ولی بعنوان دوست معمولی...وقتی اینو گفتم بیشتر برای بودن باهام له له میزد...میومد اون وبم و نظر میذاشتو کلی مذخرفات دیگه.منم سیممو بدون خدافظی خاموش کردم برای همیشه و یه خط دیگه گذاشتم.
اینا خیلی وقته اتفاق افتاده.جالب اینه که وقتی اینکارو کردم باهاش دیگه هی حسی بهش ندارم..هیچ حسی..نه تنفر نه عشق.
حالا از امروز میگمو رامین.امروز رامین منو دید.من تیپم معمولی بود.خیلی ساده.اما اون اس داد بهمو کلی دعوام کرد چرا مانتوت فلانه چرا موهات بیرونه ...منم مثه همیشه جســـــــــور...گفتم ک به خودم مربوطه....وقتی سوار تاکسی شدم اس داد که داره میره مسجد.حالش بد بود.بهش گفتم دلم نمیخواد هیچوقت ببینمت..میدونم حالشو بدتر کردم.رامین آدم بدی نیست...بهم اس داد که بودن بامن سخته...خیلی زود جا زدی...
منم دیگه جوابشو ندادم تا الان..شاید دیگه اصلا جوابشو ندادم.
این روزا به همه چی بی حس شدم.به رامین به دوستام به خودم....اصلا حال و حوصله ی کسیو ندارم.همشم فکر میکنم کار عاقلانه اینه که از رامین جدا شم چون اخرش مسلما چیزی نیست درسته رامین برای ازدواج مصممه ولی من اصلا دلم نمیخواد با کسی که این همه تعصب و غیرت بیمار گونه داره باشم..اصلا اینا به کنار..من هیچ حسی بهش نمیتونم داشته باشم..هیچی.....هنوزم نمیدونم چیکار کنم همدم.
اتفاقای خوب یکیش انجمن شعره که هر دفعه بهم کلی انرژی میده وقتی شعرام نقد میشه خوشحال میشم.
هفته پیش یکی از پسرا گفت "خانوم(فامیلیمو گفت)واقعا یه پدیده ست.مطمئنم تا چند سال دیگه کسی میشه مثل آقای ب..."
+این هفتم قراره با بچه های انجمن بریم اردو.
+یه رمان دارم مینویسم خیلی دوسش دارم اسمش هست به سلامتی تو....
+دارم برای کنکور خودمو اماده میکنم تا دوسال دیگه...مطمئنم میتونم ...باید بتونم...