من برگشتم....!

سلام سلام سلام...

یه سلام دوباره....یه سلام تازه...یه سلام شیرین واسه برگشت دوباره!

امروز تصمیم گرفتم کار وبلاگم رو از نو شروع کنم,خوب حتما کار سختیه, اما شدنیه....

انقد دلم واسه همه تنگ شده بود.

واسه وبلاگ,واسه آپیدن,واسه خبر دادن,واسه سر زدن,واسه پستای جدید گذاشتن,کامنت دادن,حتی کل کل کردن و از همه مهم تر..دوستای گلممممممممم!

واقعیتش خیلی وقت بود که میخواستم بیام,اما حوصله نداشتم.

هرکی که بهم خبر داد آپ کرده رفتم و دیدم,اما حوصله ی کامنت گذاشتن و نداشتم,حتی نظر هارو تایید نمیکردم.

الآنم میخواستم به همه ی کامنت ها جواب بدم,دیدم خیلی زیاد بودن,گفتم همه حرفامو همینجا بگم.

اول از همه,واقعا ممنون که بهم سر زدید و فراموشم نکردید....

دوم اینکه ایشالا که دوباره تقریبا هر 10 روز مثه قبل آپ کنم.شما هم لطفا سر بزنید...!آخه یه وقتایی نتونم خبر بدم.!اما سعی میکنم مثل قبل هر وقت آپ کردم خبرتون کنم.

یه چیزاز دیگه میخواستم بگم که الآن یادم رفت.

                                                              

                                  

هر چی شکلک گیرم اومد گذاشتم دیگه.....تقدیمشون میکنم به همتون!

حالا من برم یه ذره درس بخونم,مزاحم شما هم بیشتر از این نشم....!

چند روز دیگه آپ میکنم...!

با جازه,

تا بعد بدرود


یه مطلب از همشهریام!

http://up.iranblog.com/images/jxesnb4d0sq7dxk8epgh.jpg


حماقت انسان!!!

روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند… به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایی‌ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای‌شان رفتند. این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و در نتیجه تعداد میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون 100 دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد. در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت: »این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را هر یک 80 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به 100 دلار به او بفروشید. « روستایی‌ها که احتمالا مثل من و شما وسوسه شده بودند پول‌های‌شان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند... البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون...!!! دو چيز را پاياني نيست ، يکي جهان هستي و ديگري حماقت انسان . آلبرت انيشتين

سلام به همگی

یه چند روزی بود که اصلا به وبلاگم سر نمیزدم ونظر هارو تایید نمیکردم.از همهی اونایی که سر میزدن هم ممنونم هم شرمنده!

لابد فکر میکنید بازم بخاطر درس...! نه , این بار با همیشه فرق میکنه.

پنج شنبه ی هفته ی قبل پسر خالم تصادف کرد و فوت کرد.

اون متولد 25 فروردین 1371 بود و فقط حدود 19 سالش بود.

فوت اون خیلی منو شکه کرده و هنوز نمیتونم باورش کنم!

از هرکس که این پست رو خونده خواهش میکنم یه فاتحه واسه روحش بفرستید.

بازم از همه ممنونم.

اینم عکس پسر خالم:

sh.h.jpg

قهوه شور

 سلاممممممممم به همه دوستای گل,

یه چند روی نبودم,اما خداروشکر مشکلم برطرف شد و برگشتم

با یه آپی برگشتم که امیدوارم اون چند روز رو جبران کنه

فقط خدا کنه قبلا نخونده باشینش, 

اگرم خونده بودین به بزرگی خودتون ببخشید.....!


اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد. 

آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، “خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…” 

یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، “میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام.” همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، “چرا این کار رو می کنی؟” پسر پاسخ داد، “وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.” همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره… بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خونوادش. 

مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند….هر وقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با اینکار حال می کنه. 

بعد از چهل سال، مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت، ” عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم— قهوه نمکی. یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم… حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه نمکی رو دوست ندارم، چون خیلی بدمزه است… اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم. 
اشک هاش کل نامه رو خیس کرد. یه روز، یه نفر ازش پرسید، ” مزه قهوه نمکی چیست؟ اون جواب داد “شیرینه” 
          
           

دو فرشته ، دو حکمت

یه روز دوتا فرشته بهم میرسن و یکیشون به اون یکی میگه :

اگه بدونی خدا به من چه ماموریتی داده سخت تعجب میکنی .

اون فرشتته دیگه هم میگه :

تو هم اگه بدونی خدا به من چه ماموریتی داده دوبله تعجب میکنی .

خلاصه این دوتا فرشته با هم به توافق میرسن که ماموریتاشونو بهم بگن .

فرشته اول میگه : یه ماهی تو دریا داره شنا میکنه و یه ماهیگیری هم مشغول ماهی گرفتنه ، من از طرف خدا مامورم که این ماهی رو بیارم و تو تور این ماهیگیر بندازم و این ماهیگیر ، این ماهی رو به شهر ببره ، تو اون شهر یه حاکم ظالمی حکومت میکنه که چند روزی هست که مریضه و در بستر بیماری قرار داره و خدا شفای اون حاکم ظالم و تو این ماهی قرار داده و میخواد این ماهی به وسیله چندتا واسته به اون حاکم ظالم برسه و شفا پیدا کنه.

خلاصه فرشته اولی ماموریتشو تعریف میکنه و نوبت به فرشته دومی میرسه .

 

فرشته دوم میگه : یه عابد ، زاهدی تو بیابون زندگی میکنه و همیشه در حال عبادت و ذکر و دعاست و ما عرشیان همیشه به صدای زیبای اون عادت داریم ، اما این عابد چند روزی است که گرسنه است . امروز این عابد در بیابان یه گیاه شیرین پیدا کرده و میخواد اونو با آب بجشونه و بخوره تا این باعث بشه که  کمی از ضعف گرسنگی رها بشه . من از طرف خدا مامورم تا سنگ زیر ظرف اونو شل کنم که ظرف اون برگرده و اون نتونه اونو بخوره.......

خلاصه هر دوتا  فرشته ماموریتهای خودشونو انجام میدن و میان پیش خدا و به خدا میگن : خدایا حکمت این دوتا ماموریتو واسه ما روشن کن...

خدا میفرماید : اون حاکم ظالم یه روز در شهر داشت سوارکاری میکرد ، اونجا بچه ها داشتن نگاهش میکردن که بین اون بچه ها یه بچه یتیم هم بود حاکم که داشت از اونجا رد میشد یه دست نوازشی به سر اون کشید و اون بچه تا مدتها در بین دوستاش به خاطر اون نوازش احساس شادی و خوشحالی میکرد و امروز که بیمار شده بود و وقت مرگش بود ما گفتیم به برکت اون کارش اونو شفا بدیم تا یه فرصت دیگه داشته باشه که تغییر کنه ....

فرشته ها با تعجب گفتن : پس خدایا اون عابد و زاهد چی ، اون که دوست خودت بود ، چرا نگذاشتی به آب شیرین بخوره ...............

خداوند فرمود : اون عابد مرد ، اون همون شب وقت مرگش بود اما خودش خبر نداشت .. اون هر شب در حال عبادت و رازو نیاز بود و امشب که خیلی هم گرسنه بود اگر اون آب رو میخورد به خواب میرفت و در حالت خواب پیش ما می آمد ، ما گفتیم امشب کمکش کنیم و نگذاریم اون آب را بخوره تا در همان حالت رازو نیاز به درگاه ما بیاد ..............

 

خره....

خري آمد به سوي مادر خويش 
به گفت مادر چرا رنجم دهي بيش 
برو امشب برايم خواستگاري 
مگر تو بچه ات را دوست نداري 
خر مادر بگفتا اي پسر جان 
تو را من دوست دارم بيشتر از جان 
ميان اين همه خرهاي خشکل 
يکي را انتخاب کن نيست مشکل 
خرک با شادماني جفتکي زد 
کمي ارار نمود چشمکي زد 
بگفت مادر به قربان نگاهت 
به قربان دو چشمان سياهت 
خر همسايه را عاشق شدم من 
به زيباي نباشد مثل او خر 
اگر عاشق شدي مشکل نداري 
رويم امشب برايت خاستگاري 
خر مادر بگفت پالان به تن کن 
بزرگان محل را تو خبر کن 
همه خرها بريختند در تويله 
همان توري که رسم است در قبيله 
همه خرها ارار نمودند 
به شربت کام خود شيرين نمودند 
خر محضر کتابش را گشايد 
قباله اين دو را اين تور نمايد 
تو اي دوشيزه خر خانم رضايي 
به عقد داعم اين خر در ايي 
صدايي از ميان جمع بر خواست 
عروس رفته بچينه يونجه از باغ 
چنان شورو شوقي بر ملا شد 
خر داماد دو لنگش در هوا شد

                 

فروغ فرخزاد

این آپ واسه طرفدارای فروغ.... 

 پرونده:Foroogh.gif


امیدوارم خوشتون بیاد:

مرگ من روزی فـــرا خـــواهد رسید

در بهـــــاری روشن از امــواج نـــور

در زمستــــان غبــــار آلــــــود و دور

یـا خـزانی خـالی از فریــــــاد و شور

مرگ من روزی فــــرا خــواهد رسید

روزی از این تلـــخ و شیرین روزهـا

روز پـــوچی همچو روزان دگــــــــر

ســــایه ای ز امروزهـــا ، دیروزهــا

دیدگـــــانم همچو دالان هــــای تــــــار

گـــونه هـــایم همچو مرمر هـای سرد

ناگهــــان خـــوابی مرا خـــواهد ربود

من تهی خــــواهم شد از فریــــاد درد

خـاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره کـــه در خــــاکم نهند

آه ... شـــــاید عــــاشقـــــانم نیمه شب

گــــل به روی گـــــور غمنــــاکم نهند

بعد من ، نـــــاگه به یک سو می روند

پـــرده هــــــای تیره ی دنیــــــــای من

چشمهـــــای ناشنـــــاسی می خـــــزند

روی کــــــاغذ هـــا و دفترهـــــای من

در اتــــــاق کــــــــوچکم پـــــا می نهد

بعد من ، بــــا یـــــاد من بیگــــــانه ای

در بـــر آئینه می مـــــاند به جــــــــای

تــــــــار موئی ، نقش دستی ، شانه ای

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه بر جا مــــــانده ویران می شود

روح من چــــون بــادبــان قـــــــــایـقی

در افقهـــــا دور و پنهـــــــان می شود

می شتــــــابد از پـی هم بی شکـــــیب

روزهــــا و هفته هـــــــا و ماه هـــــــا

چشم تــــو در انتظــــــــار نــــــامه ای

خیره می مــــاند بــــه چشم راه هــــــا

لیک دیگــــر پیکـــــر سرد مــــــــــرا

می فشـــــارد خاک دامنگیر خــــاک !

بی تو ، دور از ضربه هـــــای قلب تو

قلب من می پوسد آنجــــــا زیر خــاک

بعد هـــــا نــــــام مرا بــــــاران و بــاد

نــــــرم می شویند از رخســــار سنگ

گور من گمنــــــام می مــــــــاند به راه

فارغ از افســـــانه هـــای نــــام و ننگ

تو ادامه ی مطلب هم یه چیزایی هس

اگه دوس دارین بخونید.

ادامه نوشته

نکاتی جالب درباره 4 حرف A,B,C,D....!!!

حروف A.B.C.D دنیای خاص خودشان را دارند. 
آیا می‌دانستید که ... 
حروف انگلیسی A,B,C,D در املای انگلیسی هیچ یک از اعداد 1 تا 99 دیده نمی شود؟ 
حرف D برای اولین بار در عدد 100 بکار می رود (Hundred) 
حروف A,B,C در املای انگلیسی هیچ یک از اعداد 1 تا 999 دیده نمی شود. 
حرف A برای اولین بار در املای عدد 1000 دیده می شود (Thousand) 
حروف B,C در املای انگلیسی هیچ یک از اعداد 1 تا 999999999 دیده نمی شود. 
حرف B برای اولین بار در املای عدد بیلیون بکار می رود. (billion) 
و اما حرف C هیچ وقت در املای اعداد انگلیسی بکار نمی رود 

متشکرم پدر که نشان دادي ما چقدر فقير هستيم!


روزي از روزها پدري از يک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستايي برد تا او دريابد مردم تنگدست چگونه زندگي مي‌کنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ي خانواده‌اي بسيار فقير سر کردند و سپس به سوي شهر بازگشتند. در نيمه‌هاي راه پدر از فرزند پرسيد: خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟ 
- خيلي خوب بود پدر. 
- پسرم آيا ديدي مردم فقير چگونه زندگي مي‌کنند؟ 
- بله پدر، ديدم... 
- بگو ببينم از اين سفر چه آموختي؟ 
- من ديدم که: 
ما در خانه ي خود يک سگ داريم و آنان چهار سگ داشتند.. ما استخري داريم که تا نيمه‌هاي باغمان طول دارد و آنان برکه‌اي دارند که پاياني ندارد، ما فانوسهاي باغمان را از خارج وارد کرده‌ايم، اما فانوسهاي آنان ستارگان آسمانند. ايوان ما تا حياط جلوي خانه‌مان ادامه دارد، اما ايوان آنان تا افق گسترده است...... 
ما قطعه زمين کوچکي داريم که در آن زندگي مي‌کنيم، اما آنها کشتزارهايي دارند که انتهاي آنان ديده نمي‌شود. ما پيشخدمتهايي داريم که به ما خدمت مي‌کنند، اما آنها خود به ديگران خدمت مي‌کنند. ما غذاي مصرفي‌مان را خريداري مي‌کنيم، اما آنها غذايشان را خود توليد مي‌کنند. ما در اطراف ملک خود ديوارهايي داريم تا ما را محافظت کنند، اما آنان دوستاني دارند تا آنها را محافظت کنند. 
آن پسر همچنان سخن مي‌گفت و پدر سکوت کرده بود و سخني براي گفتن نداشت. پسر سپس افزود: 

متشکرم پدر که نشان دادي ما چقدر فقير هستيم! 

جواب معمای دکتر حسابی

سلاااااااااااااااااااااام به همه ی دوستای خوبم....

اولا یه تشکر ار همه ی اونایی که رو معمای دکتر حسابی فکر کردن

الآنم اومدم جواب معما رو بگم....

معما:

سه نفر برای خرید ساعتی به یک ساعت فروشی مراجعه میکنند. قیمت ساعت ۳۰ هزار تومان بوده و هر کدام نفری ۱۰ هزار تومن پرداخت میکنند تا آن ساعت را خریداری کنند…

بعد از رفتن آنها ، صاحب مغازه به شاگردش میگوید قیمت ساعت ۲۵ هزار تومان بوده. این ۵ هزار تومان را بگیر و به آنها برگردان
شاگرد ۲ هزار تومان را برای خود بر میدارد و ۳ هزار تومان باقیمانده را به آنها برمیگرداند. (نفری هزار تومان)
حال هر کدام از آنها نفری ۹ هزار تومان پرداخت کرده اند . که ۳*۹ برابر ۲۷ میشود
این مبلغ به علاوه آن ۲ هزار تومان که پیش شاگرد است میشود ۲۹ تومان
هزار تومان باقیمانده کجاست ؟

طراح سوال : دکتر حسابی

جواب معما:

دکتر حسابی هیچوقت به این مسئله پاسخ نداد اما علمای دیگر چندین نظر مختلف داده اند: در این معما چند معادله ریاضی وجود دارد که زنده یاد دکتر حسابی بین این معادله ها لا تردستی پل زده است در معادله اول داریم : ۳۰۰۰۰ = ۱۰۰۰۰ + ۱۰۰۰۰ + ۱۰۰۰۰ ( وقتی ساعت خریده می شود ) در معاله دوم داریم : ۲۵۰۰۰ = ۵۰۰۰ – ۳۰۰۰۰ ( پولی که فروشنده برای ساعت بر می دارد ) معادله سوم داریم : ۳۰۰۰ = ۲۰۰۰ – ۵۰۰۰ ( پولی که شاگرد به خریدارها پس می دهد ) --در معادله چهارم داریم : ۲۷۰۰۰ = ۳۰۰۰۳۰۰۰۰ ( پولی که نهایتن بابت ساعت توسط خریداران پرداخت شده است ) در معامله پنجم

دست نوشته ای از دکتر شریعتی

سلام بچه ها

مدتیه که می خوام یه پست بذارم که جنس حرفاش با بقیه پست ها فرق داشته باشه.

چه خوبه که فارغ از هر زمینه ی فکری با یه نگاه منطقی به این موضوع نگاه کنیم و سعی

کنیم واقعیت رو اونطور که هست قبول داشته باشیم....به هیچ عنوان هم قصد توهین ندارم .

فکر کردم خوبه یه فضایی مهیا بشه که بچه ها بتونن نظراتشونو آزاد بیان کنن

همه نظرشون محترمه...اعم از موافق و مخالف

 

                                  ..........................................................

زن عشق میکارد و کینه درو می کند

 

 دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر

 

می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی

 

برای ازدواجش –در هر سنی – اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی که بخواهی به

 

لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی

 

 در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو.....

 

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی

 

 او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی

 

 او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد

 

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی

 

او مادر می شود و همه جا می پرسند،نام پدر............            

 

 

                                                                  دکتر علی شریعتی

 

##### تست هوش : معمای دکتر حسابی + بسیار زیرکانه #####

سه نفر برای خرید ساعتی به یک ساعت فروشی مراجعه میکنند. قیمت ساعت ۳۰ هزار تومان بوده و هر کدام نفری ۱۰ هزار تومن پرداخت میکنند تا آن ساعت را خریداری کنند…

تست هوش, معما, چیستان

بعد از رفتن آنها ، صاحب مغازه به شاگردش میگوید قیمت ساعت ۲۵ هزار تومان بوده. این ۵ هزار تومان را بگیر و به آنها برگردان
شاگرد ۲ هزار تومان را برای خود بر میدارد و ۳ هزار تومان باقیمانده را به آنها برمیگرداند. (نفری هزار تومان)
حال هر کدام از آنها نفری ۹ هزار تومان پرداخت کرده اند . که ۳*۹ برابر ۲۷ میشود
این مبلغ به علاوه آن ۲ هزار تومان که پیش شاگرد است میشود ۲۹ تومان
هزار تومان باقیمانده کجاست ؟

طراح سوال : دکتر حسابی

نامه ای عاشقانه ولی تبليغاتی

نامه ای عاشقانه ولی تبليغاتی :

اين نامه رو كسي نوشته كه صبح تا شب جلوي تلويزيون بوده وتنها سرگرميش هم اين بوده كه بشينه و تبليغات قشنگ تلويزيون رو از اول تا آخر نگاه كنه .خودتون بخونين عاقبت چنين آدمي چي مي شه 

سلام 

سلامي كه گرماي آن از مهياگاز و كيفيت سينجرگاز و نوع آوري نيك كالا با ضمانت 5 ساله اميدوارم صميمانه بوسه مرا پذيرا باشي و آنرا با چسب دوقلوي 5 دقيقه اي جلاسنج به لبانت بچسباني. امشب با تمام غمهايم كنار مهيا گاز نشسته ام و با خودكار بل اين نامه را مي نويسم زيرا اين نام نيك است كه مي ماند، هنگامي كه از من جدا شدي و آن نگاه سرد را از من گذراندي اين فقط ضد يخ كاسپين بود كه پيكر يخ زده ام را آب كرد و اين بيمه آسيا و ايران بود كه آسايشم را فراهم كرد، همانطوركه نياز امروز پشتوانه فردا است بايد اعتراف كنم كه نگاهت اثر عجيبي بر كاست دنا و طه بر جا گذاشته. دلم مي خواهد بر قله بينالود سفر كنيم و در لابلاي كوه هاي سر به فلك كشيده بهانه نمكي بخوريم. بيا تا راه سخت و طاقت فرساي زندگي را با پژو پرشياي جديد كه افتخار ملي است آغاز كنيم و با روغن ترمزهاي سپهر و فومن شيمي آسوده خاطر سفر كنيم. بيا تا پيچهاي زندگي را با ابزار مهدي باز كنيم و عشقمان را با ساختمان از پيش ساخته شده ي بانك مسكن بهتر آغاز كنيم و سقفش را ايزوگام شرق كنيم. و آن را با كاغذ ديواري نائين زينت دهيم و مانند خانه سبز همه اش را سبز كنيم و اتاقهايش را با فرش محتشم كاشان و ستاره كوير يزد رنگين كمان كنيم 

بيا تا دلهاي سوخته مان را با كرم ضد آفتاب ب ب ك مرهم بگذاريم، بيا روزهايمان را با خمير دندان داروگر 2 كه حاوي فلورايد است آغاز كنيم و عشقمان را با صداي بلند از دل دوو پخش جديد پارس پخش كنيم و اشكمان را با دستمال كاذغي نرمه پاك كنيم.بيا تا دست در دست هم دهيم به مهر ميهن خويش را كنيم آباد.

به آهستگی شروع به مردن می کنی.

به آهستگی شروع به مردن می کنی 
اگر مسافرت نکنی 
اگر نخوانی، 
اگر به صداهای زندگی گوش نکنی، 
اگر قدر خود را ندانی. 
به آهستگی شروع به مردن می کنی، 
وقتی انگیزه درونی خود را می کشی؛ 
وقتی اجازه ندهی دیگران به تو کمک کنند. 
به آهستگی شروع به مردن می کنی 
اگر برده عادتهای خودت شوی، 
هر روز از راههای همیشگی بروی ... 
اگر روتین خود را تغییر ندهی، 
اگر لباسهای با رنگهای مختلف نپوشی، 
یا اگر با کسانی که نمی شناسی صحبت نکنی.به آهستگی شروع به مردن می کنی 
اگر احساس عشق نکنی، 
و احساسات سرکش آن را، 
آنها که باعث شوند چشمانت برق بزند 
و قلبت سریعتر بتپد. 
به آهستگی شروع به مردن می کنی 
اگر زندگیت را تغیر ندهی وقتی از کارت یا از عشقت راضی نیستی، 
اگر از آنچه ایمن است به آنچه مطمئن نیست ریسک نکنی، 
اگر به دنبال یک رویا نروی، 
اگر به خودت اجازه ندهی، 
حداقل یک بار در زندگیت، 
تا از یک توصیه عاقلانه فرارکنی... 
از امروز شروع به زندگی کن، 
امروز ریسک کن!امروز کاری کن! 
به خودت اجازه نده به آهستگی شروع به مردن کنی.... 

فراموش نکن که شاد باشی! 


پابلو نرودا ( شاعر شیلیائی)