عاشقانه...

دلم میخواهد شب باشد،من باشم و تو...

به خیالم تو خواب باشی...

نگاهت کنم...آرام ببوسمت...نوازشت کنم...

و آرام بگویم دوستت دارم...

و تمام حرفهای دلم را که وقتی نگاهم میکنی،نمیتوانم بگویم،

عاشقانه نجوا کنم...

و تو در سکوت بشنوی و از عشقم سر کیف شوی،اما...

چشمانت را باز نکنی و به خیالم خواب باشی...!

من هم به خیالت ندانستم که بیداری...!

زن که باشی...

زن که باشی،

عاقبت یک جایی، یک وقتی، به قول شازده کوچولو

دلت اهلیه یک نفر می شود...!

و دلت برای نوازش هایش تنگ می شود،

حتی برای نوازش نکردنش!

تو می مانی و دلتنگی ها...

تو می مانی و قلبی که لحظه های دیدار تندتر می تپد...

سراسیمه می شوی، بی دست و پا می شوی

دلتنگ می شوی، دلواپس می شوی، دلبسته می شوی

و می فهمی...

نمی شود "زن" بود و "عاشق" نبود!

من...

من فراموش نکرده ام...

من از نهایت درد به بی حسی رسیده ام...

...

نمیدانم،

دل به کسی بستم که مسافر بود،

یا مسافر شد کسی که دل به او بستم...

چشم به راه...

چشم به راهت می نشینم

شاید،

از عابری که روزی

از کوچه پس کوچه های قلبت عبور کرده،

یاد کنی...

شاید،

از کبوتری که روزی از لب پنجره نگاهت

دانه ای برچید سراغی بگیری

هنوز سر در گم روزهای بی تو ام...

خوبم،اما تو باور نکن...

خوبم،

باور کنید،

اشک ها را ریخته ام

غصه ها را خورده ام

نبودن ها را شمرده ام

این روزها که می گذرد،

خالی ام،

خالی ام از خشم،

دلتنگی،

نفرت،

و حتی از عشق،

خالی ام از احساس!

خوبم،

اما تو باور نکن...!

خواب دیده ام...

آسان نبود ولی،

رفتم درون پیله ی تنهایی خودم

شاید رها شوم از این همه دردی که می کشم

حالا،

فضای پیله ام

سرد است و ساکت و خاکستری و تنگ

اما،

من خواب دیده ام،

طاقت اگر بیاورم

یک روز زخم های عمیق روی دلم خوب می شود...

من خواب دیده ام،

طاقت اگر بیاورم

یک روز عاقبت پروانه می شوم...

دوستت دارم...

هر غروب در افق پدیدار می شوی،

در دورترین فاصله ها

آنجا که آسمان و زمین به هم می رسند

من نامت را فریاد می زنم،

و آهسته می گویم:دوستت دارم...

اما واژه هایم در هیاهو گم می شود

و صدایم به تو نمی رسد

نگاهت می کنم،

می خواهم چشمانم به تو بگویند دوستت دارم،

اما نگاهم در غبار گم می شود

و هرگز به تو نمی رسد...

مهربانم،ای خوب...

مهربانم،ای خوب...

یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا

بین آدم هایی که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها به تو می اندیشد

و کمی،

دلش از دوری تو دلگیر است

مهربانم،ای خوب...

یاد قلبت باشد یک نفر هست که چشمش

به رهت دوخته،بر در مانده

و شب و روز دعایش این است

زیر این سقف بلند،هر کجا هستی به سلامت باشی

و دلت همواره،محو شادی و تبسم باشد

یاد قلبت باشد،

یک نفر هست که دنیایش را

همه ی هستی و رویایش را

به شکوفایی احساس تو پیوند زده

و دلش می خواهد،لحظه ها را با تو به خدا بسپارد

یک نفر هست که با تو

تک و تنها با تو

پر اندیشه و شعر است و شعور

پر احساس و خیال است و سرور

مهربانم...

این بار یاد قلبت باشد

یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت هر صبح گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو،

با دلی سبز و پر از آرامش،راهی خانه ی خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و آبی فردا برسی...

من به دنبالت...

مثل رودها که تقدیرشان دریاست

من به دنبالت،هزار تکه می شوم

هزار کوچه،

هزار خانه می شوم

پای بغض پنجره ها

هزار نی لبک،

هزار عاشقانه می شوم

ذهن شمعدانی ها،از عطر تو لبریز است

من به دنبالت،هزار برگ،هزار جوانه می شوم

تن شب،

پر از باغ های رویایی است

من به دنبالت،هزار گل،هزار پروانه می شوم

مثل تقدیر،بی برو برگرد

می دانم عاقبت

من به دنبالت،هزار دیوانه می شوم...