برگشتم 

چون شاید نیاز داشتم جایی بنویسم  فقط همین اما حالا با کلی تجربه

به نظرم من شخصا تو زندگی زیادی بها می دم به ادم ها شاید اونقدری که من ارزش میزارم برای افراد اونا برای من نمی زارن اصلا حسابم نمی کنن اهمیتشون از روی نیازشونه 

شاید من واقعاچیزای خوبمو باهاشون به اشتراک بزارم راهنمایی های مفید کنمشون ولی به وقتش اونا منو خورد می کنن و پلی می سازن ازم برای پیشرفت خودشون  دست خودمم نیست ذاتم اینه 

دلم می خواد بد باشم تا از خوب بودنم لطمه نبینم  این همه زحمت تلاش خیر خواهی نتیجه اش چی شد چی داره میشه 

حس سو استفاده دارم ...

بوکوفسکی تو یکی از کتاب هاش می گفت هر چی ادم کمتر ببینم حالم بهتره 

وضعیت منم دقیقا همین طوره از ادم ها بدم میاد

 

 

ﺑﺮﺧﯽ ﻭﻗﺖ ﻫﺎ ﻣﺎ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﻳﯽ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻳﻢ ﻛﻪ
ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ،
ﻫﻤﺎﻥ ﮔﻮﻧﻪ ﻛﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﻳﯽ ﻧﻴﺰ ﻳﺎﻓﺖ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﻛﻪ
ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ، ﺍﻣﺎ ﻣﺎ ﺩﻭﺳﺘﺸﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﻳﻢ.
ﺑﻪ ﺁﻧﺎﻧﯽ ﻛﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﻳﻢ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﺩﺭ ﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﻳﻢ ﻭﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺑﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﻳﻢ،
ﺍﻣﺎ ﺁﻧﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﻳﻢ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﮔﻢ ﻣﯽ ﻛﻨﻴﻢ ﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﺩﺭ ﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﺑﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﺑﺮ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺭیم ..

 

ذهن های بزرگ،
از افکار انتقاد می کنند
ذهن های کوچک،
از افراد

 

راز موفقیت در اجتماع این است
که یقین داشته باشیم همه تقریبا
به یک اندازه "بی شعور" اند ...!
اما جوری وانمود کنیم که انگار هر کدام
از آن ها بیشتر از دیگری می فهمد ...!

وودی آلن

یادمه هشت سالم بود
یه روز از طرف مدرسه بُردنمون کارخونه تولید بیسکوییت!
ما رو به صف کردن و بردنمون تو کارخونه ، که خط تولید بیسکویت رو ببینیم
وقتی به قسمتی رسیدیم که دستگاه بیسکویت می داد بیرون
خیلی از بچه ها از صف زدن بیرون و بیسکویتایی که از دستگاه میزد بیرون رو ورداشتن و خوردن
من رو حساب تربیتی که شده بودم میدونستم که اونا دارن کار اشتباه و زشتی میکنن
واسه همین تو صف موندم
ولی آخرش اونا بیسکویت خورده بودن و منی که قواعدو رعایت کردم هیچی نصیبم نشده بود
الان پنجاه سالمه، اون روز گذشت ولی تجربه اون روز بارها و بارها تو زندگیم تکرار شد!
خیلی جاها سعی کردم که آدم باشم و یه سری چیزا رو رعایت کنم
ولی در نهایت من چیزی ندارم و اونایی که واسه رسیدن به هدفشون خیلی چیزا رو زیر پا میذارن از بیسکوییتای تو دستشون لذت میبرن
از همون موقع تا الان یکی از سوالای بزرگ زندگیم این بوده و هست که خوب بودن و خوب موندن مهمتره یا رسیدن به بیسکوییتای زندگی؟
اونم واسه مردمی که تو و شخصیتت رو با بیسکوییتای توی دستت میسنجند!

 

این همه کافه تو این دنیا هست ،اون دقیقا باید بیاد تو کافه ی من

کازابلانکا

روزی
من چهل ساله میشوم
و
موهایم جوگندمی
حتما
بازهم شبها
تنهایی قدم میزنم
و بازهم
هدایت میخوانم
آن روزها
کم حرف تر
و آرام تر میشوم
کمتر میخندم
بیشتر نگاه میکنم
و عمیق تر فکر
حتی شاید
سه شنبه ای بیاید
و فراموشم شود
در انقلاب سیگار کشیدن به چه معناست
حتما
توهم
کمتر چشمانت میدرخشد
و به آراستگیِ قبل نیستی
و هرگز خاطرت نیست
نقاشی ام
میان کدام کتاب فراموشی ات خاک میخورد
و اصلا برایت مهم نیست
تنها مخاطب زندگیِ یک مرد بودن چه حسی دارد
لابد
آن موقع دخترت عاشق شده
و سعی داری
انتخاب منطقی را یادش دهی
و برای دوست داشتنش
دلیل عقلانی بخواهی
و یکروز
که سعی داری هوای یک عشق را از سر دخترت بپرانی
باهم
سری به کتاب های دانشگاهی ات میزنید
ناخودآگاه خشکت میزند
و یک لبخند عمیق
از انبار کهنه دلت بیرون می آید
نفست حبس میشود
و من را بیاد می آوری
و مقایسه بین
یک همکلاسی دیوانه دوران جوانی ات
با شریک زندگی کنونی ات
گند بزند به تمام دلایل منطقی ات
و بلاخره در چهل سالگی
متوجه میشوی
عاشقی منطق ندارد
و دوست داشتن
دلیل...

برخـــــــــــــی

بعضي آدم ها را نمي شود داشت
فقط مي شود يک جور خاصي دوستشان داشت !
بعضي آدم ها اصلا براي اين نيستند که براي تو باشند يا تو براي آن ها! 
اصلا به آخرش فکر نمي کني
آنها را باید دوستشان بداري
آن هم نه دوست داشتن معمولي نه حتي عشق !
يک جور خاصي دوست داشتن که اصلا هم کم نيست ...
این آدم ها حتی وقتی که دیگر نیستند هم
در کنج دلت تا ابد یک جور خاص دوست داشته خواهند شد.

- چارلی کافمن

وقتی بزرگ شدم، میخواهم هرکسی باشم به جز یک پدر بد اخلاق،

یک راننده اتوبوس بی حوصله،

یک آدم عصبانی،

یا یک آدم ناامید که با همه دعوا دارد،

و یا آدم گنده ای که بیهوده باد توی دماغ می اندازد،

خب مثل اینکه دیگر آدمی نمانده...

پس بهتر است فعلاً بزرگ نشوم، تا ببینم بعد چه می شود!

 

شل سيلور استاين

هرگز به این فکر نکن که در برابر فاجعه ایی که اتفاق نیوفتاده چگونه عذا بگیری

.

باید بازیگر شوم ،

آرامش را بازی کنم …

باز باید خنده را به زور بر لبهایم بنشانم …

باز باید مواظب اشک هایم باشم …

باز همان تظاهر همیشگی : ” خوبم …

 

 

عکس و تصویر بعضی وقتها کسی در زندگیت هست که اصلا لازم نیست تو را در آغوش بگیرد ...

.

عکس و تصویر #تهران #غم #برج

.

بزرگترین اشتباهی که می توانیم انجام دهیم این است
به آدم ها طولانی تر از آنچه که لیاقتش را دارند 
اجازه دهیم در زندگیمان بمانند ...

ژوزه ساراماگو

هرکسی اسمی تو زندگیش هست که تا ابد هر جایی بشنوه ناخودآگاه برمی گرده به همون سمت... یا از روی ذوق، یا از روی حسرت و یا از روی نفرت!

- هاروکی موراکامی

مهم نيست تا كجا فرار كني. فاصله هيچ چيز را حل نمي كند.
وقتي توفان تمام شد يادت نمي آيد چگونه از آن گذشتي٬ چطور جان به در برد. حتي در حقيقت مطمئن نيستي توفان واقعا تمام شده باشد. اما يك چيز مسلم است. وقتي از توفان بيرون آمدي ديگر آني نيستي كه قدم به درون توفان گذاشت.

- موراکامی | کافکا در کرانه

 

عکس و تصویر این فصل آخر است! ببخش عاشقانه نیست امشب در این خرابه هوایِ ترانه نیست مردم ...

.

عکس و تصویر

 اگه دشمن نداشته باشی، پیشرفت نمیکنی !...

عکس و تصویر گذشتم از تو و تنها از من خاطره ای خواهد ماند در ناخودآگاهِ سال هایِ ...

هی! با من درباره اعتماد حرف نزن. ازش خوشم نمیاد!!

 

اعتماد ندارم بهشون به حرفاشون به رفتاراشون 

نمی دونم

سخت ترین موقع واسه دروغ گفتن به کسی
وقتیه که میدونه قراره بهش دروغ بگی.

" The Imitation Game "

عکس و تصویر

شلدون کوپر:میدونی؛من همیشه علاقه مند به یه داستان بودم که عطارنیشابوری گفته؛در مورد یه شاه؛که یه گروه
از مرد های فرزانه رو جمع کرد که یه حلقه واسش بسازند که وقتی ناراحته شادش کنه و اون حلقه روش این
جمله حک شده بود: این نیز بگذرد

از آهنگای پلی لیستِ یه نفر میشه خیلی چیزا راجع بهش فهمید...

عکس و تصویر ســـقـــو...........طـــ ـــتـــاوانـــ ـــپـــریـــدنـــ ـــبـــا بـــعـــضـــیـــاســـ

عکس و تصویر #هنری

 

بيست سال بعد، بابت كارهايي كه نكرده اي بيشتر افسوس مي خوري تا بابت كارهايي كه كرده اي. بنابراين، روحيه تسليم پذيري را كنار بگذار، از حاشيه امنيت بيرون بيا، جستجو كن، بگرد، آرزو كن و كشف كن.

شبهای روشن

پدر (با لهجه کرمانی ) : حالا ای استاد محترمتون چند سالشونه ؟

شیرین : ازین آدمايه که نمیشه سنش درس تشخیص بدی . وقتایی که من سر کلاسم سی و یکی ، دو ساله به نظر میاد ، اما سپیده میگه وقتایی که تو نیستی یا یه خورده ای دیر میرسی ، شبیه چل و دو ، سه ساله ها میشه.

 

طعم شیرین خیال - کمال تبریزی

نه با خودت چتـــر داشتی

نه روزنـــامه

نه چمـــدان…

عـــاشقت شدم…

از کجا می فهمیدم مســـافری؟؟؟