سایه
محصور در تمام ترس های کودکی
اگر اراده ای بر این قرار باشد
که مرا ترک کنی
آرزو دارم ...
سایه حضور سنگینت هنوز اینجاست
و مرا تنها نمی گذارد
گویا این زخمها نمی خواهند درمان شوند
این درد بیش از اندازه حقیقی است
چیزهای زیادی است
که زمان نمی تواند آن را التیام ببخشد
پاییز
پاییز خیلی دوست دارم . فصل خاطره انگیزیه برام . ولی کمی دلگیر .البته سعی میکنم با کار و چیزهای دیگه این خلع رو پر کنم . در کل فصل خوبیه . همیشه دوست داشتم کسی داشته باشم تا باهاش بتونم درد دل کنم نه این که نبوده ولی اون کسی که بتونه من و شرایتمو درک کنه و از ته قلب منو بخواد نبوده .
بی خیال خواستم کمی باهاتون درد دل کنم . سبز باشید
چقدر اين روزها تو را كم دارم
چقدر شانه هايت را كم دارم...هيچ شانه اي باندازه تو، تحمل امتداد گريه هايم را ندارد
اين بغض مرا ميكشد، وسعت شانه هايت يادم مي آيد وقتي خدا داشت با بي رحمي جدايمان ميكرد
و اشكهاي من در امتداد شانه هايت گم ميشد...
چقدر اين روزها تو را كم دارم
راستي شانه هايت حالا پناه اشكهاي كيست...؟
امنت، به آغوش خاك دل بسپارم، صدايم را ميشنوي...؟ من از اين روزهاي بي خاطره ميترسم
چه شدكه اينهمه از من دور شدي؟
حجم خالی حضورت
تمام لحظه ها را آجری
و از هر آجری ديواری ساختم.
هوايی برای نفس کشيدن نيست
و گامهای زيادی تا فاصله ...
ناز دانۀ من!
اگر حجم ثانيهها امانت دادند، بدان:
به اندازه تمام انتظارها، بی قرارت بودهام
اشکهایم روی آینه یادت هست
خاطرات من را
روزهای بارانی ،گریه ی پنهانی
خنده ها پشت دیوار دلم زندانی
آینه یادت هست
اشکهایم را
آه ، آری سوی چشمم را بُرد
عاشق خنده ی او دگر مُرد
زندگی را از من
دزد تاریکی شب
آرزوهایم را
سیل ویرانگر این دنیا بُرد
از دلم تا دلت ...
گاهی چنان به من نزدیكی
و گاهی چنان دور
كه محو بودنم در تو عجیب نیست
از دلم تا دلت راهی نیست
تو مرا بخواه
تا بدانی فاصله ها بی معنی است ...
این زندگی من است
مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
خالی و پوچ
بوی خیس شدن خاک
نفس هایم را می نوازد
و من آرام می شوم
با نگاه مخملی تو
که هنوز هم
برای من تازگی دارد
که جایی برای من نیست
من تنها
در این ویرانه های خالی و پوچ
اسیر خاطرات رفته ام
سال صبر و استقامت!
نوروز این آیین باستانی و جاودان در راه است و...
امسال زمستانی نداشتیم تا به انتظار بهار معنا دهد.
درختان شکوفه دادند و کسی خوشحال نشد.
پرستو ها به لانه بازگشتند و کسی نفهمید. آسمان نبارید و همه باریدند...
امسال دستانمان سبز بود و رختمان سیاه...
هفت سین دلم را چیده ام و آماده ام برای تحویل سال صبر و استقامت!
کورش بخواب! و امیدوار باش اینها کابوسی بیش نبوده باشد!

سبزه را با ياد روي سبزه ات/ سمنو به ياد شيريني لبخندت
سايه دانه به رنگ چشم هايت/ سرکه با ياد ترشي مهربانيت
سيب با ياد ترديه گونه هايت/ سکه با ياد درخشش قلبت
دنیای این روزای من
دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده
اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده
دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده
تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده
هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم
آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم
در حسرت فردای تو تقویمو پر می کنم
هر روز این تنهایی رو فردا تصور میکنم
هم سنگ این روزای من تنها شبم تاریک نیست
اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست
اشک مجال نوشتن بهم نمیده
" گفته بودي چگونه مي گريم ؟!
به همين سادگي كه مي بيني "
حرفی برای گفتن نمانده
وقتی تو خاموشی چه دلیلی هست برای شادی
وقتی تو نیستی چه بهانه ای برای گریه هست
وقتی حضور چشمانت نیست چه نیازی به زندگی است
وقتی تو می روی چه اهمیتی دارد تپیدن قلب
وقتی عشقت را دریغ کردی بیهوده شد وجود من

نمیدونم چرا من باید بازیچه دست عشق بشم دیگه نمیتونم مگه آدم چقدر ظرفیت داره
این روزا اصلا حال ندارم حوصله هیچ کس رو ندارم...
بدترین خصلت آدما اینه که فراموش کارن
من دارم تاوان چی رو پس میدم ...
تقصیر کسی نیست تقصیر این دل پاک و ساده ی خودمه ...
عشق را زير باران بايد جست
چتر ها را بايد بست
زير باران بايد رفت
فکر را خاطره را زير باران بايد برد
باهمه مردم شهر زير باران بايد رفت
دوست را زير باران بايد ديد
عشق را زير باران بايد جست
زير باران بايد چيز نوشت حرف زد نيلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است
عاشقت خواهم ماند
عاشقت خواهم ماند بی انکه بدانی ...
دوستت خواهم داشت بی انکه بگویم ...
درد دل خواهم گفت بی هیچ کلامی ...
گوش خواهم داد بی هیچ سخنی ...
در آغوشت خواهم گریست بی انکه حس کنی ...
در تو ذوب خواهم شد بی هیچ حرارتی !!!...
این گونه شاید احساساتم نمیرد
دریای بی جنبش
سکون ساکت سنگین سرد شب
مرا در قعر این گرداب بی پایاب می گیرد
دو چشم خسته ام را خواب می گیرد
من اما دیگر از هر خواب بیزارم
حرامم باد خواب و راحت و شادی
حرامم باد آسایش ...من امشب باز بیدارم

فرياد من درون دلم خاك مي شود
فرياد من درون دلم خاك مي شود
ديگر زمان به گريه ي من خنده مي زند
اشكم به يك اشاره ي او پاك مي شود
ويرانه ها به ماتم عالم نشسته اند
من بر بهار مرده ي خود گريه مي كنم
اما كسي به گريه ي من دل نمي دهد
جز بوته هاي هرزه و گل هاي بي نشاط
اين دانه هاي ريخته حاصل نمي دهد
ديگر سبوي باده ي لذت تهي شده
ديگر زمان خنده ي مستي گذشته است
زان پس كه شادي از دل من پر كشيده است
اندوه ، سوي لانه ي خود باز گشته است
بگذار تا چو ابر بگريم به سوگ خويش
هوا هم اينجا زندانيست

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابيست هوا يا گرفتهست هنوز؟
من در اين گوشه که از دنيا بيرون است
آسماني به سرم نيست
از بهاران خبرم نيست
آنچه ميبينم ديوار است
آه اين سخت سياه آن چنان نزديک است
که چو بر ميکشم از سينه نفس
نفسم را بر ميگرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه در همين يک قدمي ميماند
کورسويي ز چراغي رنجور قصهپرداز شب ظلمانيست
نفسم ميگيرد که هوا هم اينجا زندانيست
خط خطی
بر پلی معلق از زندگی ایستاده ام
همه چیز ممکن است
هوا سرشار ا ز رویا
رویا سرشــار از تو
تو سرشار از خدایی که ستایشش می کنم
دوستت دارم واین ادامه همان دوست داشتن های همیشگی است
کاش فردا را کسی پنهان کند

فرصت لبخند را تمدید کرد
کاش میشد از میان لحظه ها
لحظه ی دیدار را تجدید کرد
کاش میشد لحظه ها را پس گرفت
کاش میشد از تو بود و با تو بود
کاش می شد در تو گم شد از همه
کاش میشد تا همیشه با تو بود
لحظه را در لحظه سرگردان کند
کاش ساعت را بمیراند به خواب
ماه را بر شاخه آویزان کند
پروانه ای که با شب می رفت این فال را برای دلم دید
تا به عمق دل یک پیچک تنها که چرا اینچنین سخت به خود می پیچد شاید
از راز درونش بشود کشفی کرد شاید او هم به کسی دل بسته ست
من عاقبت از اینجا خواهم رفت پروانه ای که با شب می رفت این فال را برای دلم دید
زندگي دفتري از خاطرهاست ...
يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ...
يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست .
چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد...
نفسم میگیرد ....
در هوایی که نفس های تو نیست .....
هیچ باوری را باور ندارم....
باور کدام مهربانی ؟
که فردا نامهربانی اش به ناباوری گرفتارت نکند؟
باور کدام نگاه عاشقانه که فردا در هجوم رنگ و هیاهو
رنگ سرد بی مهری نگیرد؟
باور کدام کلمه ی عاشقانه که فرداگذر زمان رنگ اجبار
روزمرگی و
عادت نگیرد......!!!!

اسیر دلتنگی شدم من
می خواهم با تو سخن بگویم....
می خواهم باز چهره ات را با همان لبخند کودکانه ببینم...
می خواهم هر چه انتهایش به اسم تو و یاد تو ختم می شود...
شعر هایم ناتمام ماندند...اسیر دلتنگی شدم من...
و خواب مرا به رویای با تو بودن می رساند...
کاش خیابان های شلوغ سهم ما نبود...
اما..غصه ای نخواهم خورد...اشکهایم را برای شانه های تو ذخیره خواهم کرد...
حرف های ناتمامم را به روی دیوار قلبم حک می کنم و با دیدنت همه را تکمیل می کنم...
پاییز از راه می رسد و ما دوباره به بودن و رسیدن به انتهای جاده ی سرنوشت می اندیشیم...
من بسی آه و بسی افسوسم
من به خورشید کمی مظنونم
شاید او فاصله ای بود میان من و تو
که ز هم دور شویم
بنهیم پای بر آن عهد که با هم بستیم
من چو مهتاب بسی محزونم
شاید این بازی بود
خیمه شب بازی و ما هم دو عروسک بودیم
ناتوان، بسته به نخ های بلندی که فراری نکنیم
من به زندان غمی محبوسم
من بسی آه و بسی افسوسم
شاید از من گنهی سر زده بود
یا که خورشید گنهکارم کرد
که ز هم دور شویم
...
من به خورشید کمی مظنونم
من چو مهتاب بسی محزونم
بگين تموم شدم من
|
بگين بباره باروون ... دلم هواشو كرده
بگين تموم شدم من بگين كه بر نگرده بهش بگين شكستم بهش بگين بريدم نه اون به من رسيد و نه من به اون رسيدم ...... برهنه زير بارون خراب و درب و داغون از ادما فراري از عاشقا گريزون بذار كسي نبينه غرور گريه هامو بذار كسي نفهمه غم تو خنده هامو ..... يه دار سخت سختم يه باغ بي درختم نفرين خيس بارون سياه روز بختم تنم داره ميلرزه تو اين هواي هرزه گاهي نداشتن دل به داشتنش مي ارزه |
بدون مرز با من باش
منو حالا نوازش کن ... که اين فرصت نره از دست
شايد اين اخرين باره ... که اين احساسه زيبا هست
منو حالا نوازش کن ... همين حالا که تب کردم
اگه لمسم کني شايد ... به دنياي تو برگردم
هنورم ميشه عاشق بود ... تو باشي کاره سختي نيست
بدون مزر با من باش ... اگرچه ديگه وقتي نيست
نبينم اين دمه رفتن ... تو چشمات غصه ميشينه
همه اشکاتو ميبوسم ... ميدونم قسمتم اينه
معبد رویایی
زدم از خانه برون.تا بروم آن جایی
که تو از پنجره خاطره اش پیدایی
در مسیری که پر از پیچ و خم و غوغا بود
همرهم سایه شب بود و تنهایی
آنقدر رفتم و باریدم و پیمودم راه
که نه در تن رمقی ماند و نه در جان نایی
تا رسیدم.به همان جا که پی اش می گشتم
به همان معبد و پنجره رویایی
به همان معبد سنگی که بر آن مکتوب است
"هیچ کس منتظرت نیست.چرا می آیی؟!"
غروب ستاره

غروب يک ستاره دنيامو زيرو رو کرد
دلم تو اوج ترديد فقط يه آرزو کرد
![]()
کاشکی سفر ميرسوند ما رو به بی تنهايت
اما حالا جاده ها ميره به سمت غربت
همخونه ی قديمی سقفمو از من نگير
شاید که لحظه هامون غريبه باشه با هم
نگو که فرصتی نيست؛نگو آخر راهم
تو اين غروب دلگير ای از ترانه لبريز
نذار بپيچه اينجا بوی غريب پاييز...
من واحساس یک دیدار

شب آغاز دیدار غزل انگیز عشق تو
شب خاموش و بیداری حضور روشن قلبت
شکوه
عشقی رویایی تو قلب ساده هر بیتمن واحساس
یک دیدار پس از عُمری جدایی هاتو و یک
شاخه گل در دست به رسم آشنایی هاجدایی حرف د
یروز بود توی تنهایی غربتبدون تو نکر
دم من به این تنهایی ها عادتجنگل مرگ
چه صدائیست که پیچیده در این جنگل مرگ
چه کسی تیشه بر این شاخه ی افتاده زمین می کوبد
این تبر مال تو نیست؟ دستها از آن تو نیست
تو چه محکم و چه کاری و چه با عشق و علاقه
به من شاخه ی افتاده ی خشکیده تبر می کوبی
آی آرام بزن می شکند عمق سکوت
وای آرام بزن تا نکنم آه تو را
جمع کن هر چه شکستی دل من
هیزم خوبی شد
آتشی بردل من زن که ببینی :
عشق هم می سوزد
![[تصویر: 12948405973.jpg]](http://bachetehron.ir/uploadcenter/uploads/12948405973.jpg)

