... ♥ ....♥

همه چیز را یاد گرفته ام! ...
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم ...
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم ...
تو نگرانم نشو !!
همه چيز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چيز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!
یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !
یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....
یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...
که چگونه.....!
برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمی خواهم که هيچ وقت یاد بگیرم ....
تو نگرانم نشو !!
ولی...
.....
....
...
..
.
فراموش کردنت را هيچ وقت یاد نخواهم گرفت...

                                                           *******************

دختری که هر چیزی رو که دوست نداری میزاره کنار ،

دختری که همیشه با حوصله جواب اس ام اساتو میده ،

دختری که وقتی تو یه جمع میرین دستت رو محکم تر میگیره ،

...... دختری که تو سرما اگه یخ ام بزنه, دستتو ول نمیکنه بزاره تو جیبش ،

دختری که هیچ کسی جز تو به چشمش نمیاد ،

دختری که وقتی داری چیزی میگی خیره میشه تو چشمات ،

دختری که واست نی نی میشه ، جوجو میشه تا تو بخندی ...

همونی که حاضر برات هر کاری بکنه !

این دختر رو حق نداری اذیت کنی... :((((((((((((

                                                    ****************

آدمای ساده....
آدمای راستگو....
خیلی دیر اما یه دفعه عاشق می شن...
خیلی راحت احساسشون رو بُروز میدن.....
خیلی راحت بهت می گن که دوستت دارن....
...
خیلی دیر دل می کنن....
خیلی دیر تنهات می زارن....
اما....
وقتی زخمی بشن...
ساکت می شن...
اون موقع تنهات می زارن....
خیلی راحت میرن....و....
دیگه هم بر نمی گردن....

من که نمیخوام ..! :( ♥

نمیخواهم خاطره شوم و بعد فراموش ، نمیخواهم یادم در قلبت روشن باشد بعد خاموش...

نمیخواهم بگویی که دوستم داری بعد بروی ، نمیخواهم این حرفهای پوچ را برایم بزنی…بودنت را میخواهم ، این که باشی ، اینکه همیشه مال خودم باشی ، نه اینکه رهگذری باشی و مدتی در قلبم باشی مرا به خودت وابسته کنی و بعد مثل یک بازیچه کهنه رهایم کنی
گفتم که قلبم مال تو است ، نگفتم که هر کاری دوست داری با آن کن!

گفتم تو مال منی ، نه اینکه همزمان با هر غریبه ای که دوست داری باش…

گفتم با وفا باش ، نه اینکه در این دو روز دنیا ، تنها یک روزش را در کنارم باش!

نمیخواهم خاطره شوم و بعد فراموش ، بیا و از آب چشمه دلتنگی هایم بنوش

تا بفهمی چه حالی ام ، تا بفهمی خیره به چه راهی ام …

دائم نگاهم به آمدن تو است ، اینکه مال من باشی و خیالم راحت ، اینکه همیشه خورشید عشق در قلبمان بتابد
نمیخواهم در حسرت داشتنت بمانم ، نمیخواهم آرزوی دست نیافتنی زندگی ام شوی ، غرورت را زیر پا بگذار تا من برایت دنیا را زیر پا بگذارم ، با من باش تا من تا ابد مال تو باشم ، وفادار باش تا آنقدر بمانم تا بفهمی عشق چیست!

نمیخواهم کسی باشم که لحظه ای به زندگی ات می آید و بعد فراموش میشود، نمیخواهم کسی باشم که گهگاهی یادش میکنی ، گهگاهی به عکسهایش نگاه میکنی ، گهگاهی به حرفهایش فکر میکنی تا روزی که حتی اسم او را نیز دیگر به یاد نمی آوری ..
نمیخواهم امروز عشق تو باشم و فردا هیچ جایی در قلبت نداشته باشم….

بے تـــــو ، چشـــــم دیدن چیــزهایے

را که

 با تـــــــو دیده ام را نــــدارم ..!

فقط چندتا نخطه .......! ♥

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر
برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

ادامه در لینک زیر


دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از
دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر
لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من
نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

.

.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

دوس ـــــــ ام داشته باشی ..!

گاهی دوست داری غافلگیر شوی
مثلاً بفهمی
یک نفر
... آن دور دورها
آنجایی که فکرش را هم نمیکردی
دوستت دارد...

سخت بود..

فراموش کردن کسی

که با او،
...
همه چیز و همه کس را

فراموش می‌کردم...

لبخندم را بسته بندی کرده ام...
برای روزی که تو را می بینم...
انقدر تمیز می خندم که به خوشبختی ام حسادت کنند...

../..

عزيــزم ديگه نه باهــات بحــث ميکنم
نه توضــيح ميخوام ، نه دنبال دليل رفتاراي گنــدت ميگردم
فقــط ميــبينم
ســکوت ميــکنم
و
فاصلــ ــه ميــگيرم ...!

!

منو ببخش..

من یک عذرخواهی به "خودم" بدهکارم!!!
برای اینکه احساساتی بودم
برای اینکه یک رو بودم
برای اینکه غرورم را شکستم
برای اینکه انسان بودم . . .
...

"خودم" ...
منــو ببخش .....

بی خیالی و ...

میدانی؟

یه وقت هایی باید

روی یک تکه کاغذ بنویسی

تعطیل است.....

و بچسبانی پشت شیشه افکارت....

باید به خودت استراحت بدهی...

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال سوت بزنی

در دلت بخندی به تمام افکاری که

پشت شیشه ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویی :

بگذار منتظر بمانند....

منو دور نزن ..

  • اینجا زمین است ، زمین گرد است !

  • تویی که مرا دور زدی ..... فردا

  • به خودم خواهی رسید !!!! حال و روزت

  • دیدنیست.....

  • ...

    با مـــن مـــــــدارا کن !
    بعــــدها ...
    دلت برایـــــــم تنگ خواهد شد !

     

    ...

    آدمها بیشتـــــر واسه خودشون میگن!!!

    مخصوصاً وقتی که میگن

    من بیشتر واسه خـــــودت می گم.....!!!

     

    میشه بگی؟!!

    هی عزیز دلم . . .

    با او چـــــــگونـــــــه ميگـــــــذرد کـه با مـن نمی گذشت؟

    نشونه های عاشقی..من دقیقا اینطوریم!

    نشانه اینکه عاشق شده اید!

    1- متن ها و اس ام اس های او را دوباره و دوباره می خوانید.
    2- وقتی با او هستید بسیار آهسته قدم می زنید.
    3- هر زمان که پیش او هستید، تظاهر به خجالتی بودن می کنید.
    4- وقتی به او فکر کنید، قلباتان تند تر و تند تر می تپد.
    5- زمانی که به صدایش گوش می دهید، بدون دلیل لبخند می زنید.
    6- وقتی او را تماشا می کنید، دیگر قادر به دیدن اطرافیانتان نیستید و فقط او را می بینید.
    7- شروع ب...
    ه گوش دادن به آهنگهای آرام می کنید.
    8- او همه فکر شما می شود.
    9- بوی او شما را به وجد می آورد.
    10- متوجه می شوید که زمان فکر کردن به او، همیشه به خود لبخند می زنید.
    11- حاظرید هر کاری برایش انجام دهید.
    12- هنگام خواندن این متن همواره فقط یک نفر در ذهن شما بود.
    :((((

    .....

    یادت هست هر شب راس ساعت 12 اس ام اس شب بخیر را می فرستادم تا همان موقع زنگ بزنی کلی بخندی و بگویی خواب آلو تازه 12 ست.؟
    چقدر حیف که دیگر تو نیستی تا شب بخیرت بهترین شب بخیر شبهایم شود
    هر جا که هستی امیدوارم در آرامش بخوابی من شبهایی طولانی هست که دیگر 12 نمیخوابم ...

    زن بودن..!:(

    ..

    حقیقت زندگیم ..!

    آرزوی خیلی ها بودم اما .... قربانی قدرنشناسی

                         یک نفر شدم !!!

    گاهی فکر کن ..

    چرا وقتی دروغ میگی و من لبخند می زنم فکر میکنی خرم . . .

    خب یه بارم فکر کن دارم به خریت تو لبخند می زنم . . !

    خسته و تنها .. فقط .

         من خسته ام ...

     

                 همین!

    دِلتنگـــــیـ ...

     

    خدایا تا خرخره پرم از دل تنگی

    مرسی !!!

    دیگه میل ندارم ...

    بیـ خیآلیِـ ...

    گــــفته باشــــم !.!.!
    مـــن درد مــــــــی کــشــم ؛
    تــــو امــــا .... چشم هـــــایت را ببنـــــــد !
    سخت است بـدانـــــم می بینی ، و بی خیــــــــــالی...

    تنهــــــآ ..

    رانَندِه اسکِناسِ مُچالِهـ را از دَستَم گِرِفت وَ گُفت :

    يِک نَفَريد ؟؟؟...

    مَکثي کَردَم وَ بي حوصلهـ گُفتَم

    بَلهـ آقــآ !خِيلي وَقتهـ ...! :|

    جآیـ منـ...!

    حَلقهـ ی بآزوانتــــ تنگـــ تر میشـــود ...

    و منـ آزادتـــر گمــــ میشومــــ ...

    میآنـ دُنیآییـ کِـهـ فقـــط اَندازهـ ی ...

    یکــــ منــ جآ دارد ...

    ...

    عذر خواهی همیشه بدان معنا نیست که تو اشتباه کرده ای

    و حق با آن دیگریست...

    عذر خواهی گاهی بدان معناست

    که رابطه ات با او ، بیش از غرورت ، برایت ارزش دارد...

    آره! این حقیقته..!

     

    گفتم:  بیشــــتَر از آنچِــــهْــــ سِــــزاوارَشــــ باشــــَمْــــ بِــــهِمْــــ صَــــدمــِــهــــ زَدیــــ ، فَقــــط

     بِهــــ ایــــنْــــ خــــاطِــــر کــــه بیشــــتَر اَز آنچِــــهْــــ سـِــزاوارشْـــ باشـــی

     عـــاشِـــقَتـــ بُـــودمـــ ...

    احترام یا عشق؟؟!!!!

    به کسانی که در لابه لای مشغله هایشان وقتی برای شما پیدا میکنند احترام بگذارید ...

    اما عاشق کسی شوید که وقتی شما به انها نیاز دارید هرگز به مشغله شان نگاه نمیکنند ...

    بخِنـــد عِزیزِمـــ ـ ـ .

    وقـتـے مـے خـنـدے
    تـنـاسـب لـبـانـت بـا گــونـہ هـایـت نـمـے دانـم بـه هـم مے آیـد یـا نـہ (!)
    تـنـگ شـدن چـشـمـانـت بـہ ابـروهـایـت مے آیـد یـا نـہ (!)
    مـن هـیـچ نـمـے دانـم ،
    هـیـچ /.
    فـقـط بـخـنـد ڪـہ روزگـــارم مـیـزان مے شــــود
    ...!

    خداحافظی ..

    آهسته گفت : خدانگهدارت .

    راهش را کشید ورفت ...

    آدم ها ،

    چه راحت مسئولیت خودشان را گردن خدا می اندازند...!

    کآشـ بــدونیـ بــهشتمیـــ ــــ ـــ ـــ ...!

    میدونــــے   بِـــهِشــــــتــــ   کُجـــــــــآستـــــــ؟
     
     
    یـــــه  فـَضــــــــآے  چــــــَند  وَجــَبـــــــــ   دَر  چــــــَند  وَجـــَبـــــــــــ. ..!


    بِــیـنــــــــِ   بــــآزوهــــــآے  کَســـــے  کِــه  دوسِــــشــــــــــــــــ  دــآرے   ...!