شروعی دوباره
از وقتی بخشی مطالب وبم پاک شد دپرس شدم.
ولی شروع میکنم بازم.😊😊
از وقتی بخشی مطالب وبم پاک شد دپرس شدم.
ولی شروع میکنم بازم.😊😊
فرزانه و خانوم سنگ سفیدی هم رفته بودن روستای (ن : روستای مورد علاقه من
)
درمانگاه خیلی خلوت بود..
تک تک مریضا رو میدیدم..
بعدش خانوم بذری اومد و بهم گفت که آقای رستمی قراره واسه پایش مرکز امروز بیاد..
تو همین حین که داشتم مریض میدیدم،حول و حوش ساعت 11 بود گمونم که آقای
باقری رو با کاهش سطح هشیاری آوردن ..
خیلی ناراحت شدم براشون..
با توجه به شواهد و ظواهر اولین تشخیصم خونریزی مغزی بود..
اعزامش کردیم..
امیدوارم حالشون بهتر شه..
الان فراهم شده و وافعا از این بابت خوشحالم..
چون میتونم خاطراتمو دوباره بنویسم..
از تاریکی شب میترسم..
اما با تاریکی دلم خیلی راحت کنار میام ..
ممنون که باز هم بهم نشون دادی غافلم ..
د .ن :

اصلا تعداد مریضا خستم نمیکنه..
اونچه که خستم میکنه اینه که نتونم برای درمان این بیمارا کاری انجام
بدم..
دیشب یه خانوم 23 ساله رو در حالیکه بیهوش بوده آوردن..
با سرعت رفتم بالا سرش..
ولی مریض هیچی نداشت..
قلب نداشت..
حرکات توراکسش صفر بود..
صدای تنفسی نداشت..
دوبل میدریاز بود..
ای کی جی گرفتیم ازش .. آسیستول بود..
واقعا ناراحت شدم براش..
بعد از اینکه مرگشو اعلام کردم
زن داداشش گفت که سه ماه قبل پسر و همسرش رو تو یه تصادف از
دست داده..
بعد اون ماجرا هم افسرده شده..
خیلی شب بدی بود..
امروز هم 100 تا مریض دیدم تو سه ساعت اول حضورم تو درمانگاه..
یهو دیدم آقای ثابتی(از بچه های 115) اومده و بهم میگه :
خانوم دکتر یکی رو آوردیم میشه مرگشو تایید کنید؟
واقعا اذیت شدم!!
رفتم دیدم یه پسر 30 سالست ..
سابقه صرع داشته..
امروز هم وقتی آوردنش اکسپایر شده بود..
واقعا نمیدونم چی بگم..
خوشحال بودم فردا روز آخر کشیکمه..
ولی الان اصلا خوشحال نیستم ..
د.ن :
ای انسان !
چه چیزی تو را به پروردگار بزرگت مغرور ساخته است ؟!!

د.ن :
کوچک باش و عاشق ..
که عشق میداند آیین بزرگ کردنت را ..
همه عیب خلق دیدن نه مروت است و مردی
نگهی به خویشتن کن که تو هم گناه داری ..