- سرمقاله جواد طباطبایی در سیاستنامهی اخیر فشردهترین و همزمان شفافترین (جز در جایی که به مخاطرات ایدئولوژیکی کردن دین به عنوان یک ابزار در نظام فعلی میپردازد) جمعبندی از ایده تداوم فرهنگی ایران، یا اگر بعضیها سکته نمیکنند، ایرانشهر است که قلمی کرده. بنا به تصریح خود او این ایده، به درستی، غیرسیاسیست و مسئله هم همین است. به قول ارنست رنان ملت جان است و یک اصل معنوی. اما این جان -وحدت در کثرت فرهنگی/ملی ایران- باید ترجمانی سیاسی پیدا کند. او پیشتر در دو کتاب مکتب تبریز و مبانی مشروطهخواهی در قامت یک راوی صرف تاریخ اندیشه به توصیف زمانه و زمینه پیدایش آگاهی نوآیین سیاسی ایرانیان پرداخته ولی در جایی باید این دو ایده (آگاهی نوآیین و تداوم فرهنگی) به هم گره بخورد. اینکه با پیرنگی هِردری نشان دادیم وضعیت طبیعی ایران یک ملت پیشینی -ملت پیشادولت- است که هرچند منحط شود ولی منهدم نمیشود، تازه ما را در آغاز راه قرار میدهد. اینجا با کمک بحث آرنت در پیوستگی بنیادین «قدرت» با «میثاق جمعی» میشود به جای جدل در اینکه چه هستیم، به چگونه باید باشیم پرداخت. ملت وقتی صاحب قدرت واقعی خواهد شد که مردم جمع شوند، قول بدهند و میثاق ببندند و دولت ملی برآمده از این میثاق باشد. دولتی که نهاد حفاظت از قدرت ملت است.
برچسبها:
سیاست,
آرنت,
Being Liberal
+ نوشته شده در
30 Dec 2018ساعت 18:30  توسط نوستالژیک
|
- اکران جهانی «خانهای که جک ساخت» تریلر روانشناسی لارس فونتریه چند روزی است که آغاز شده و تا اینجا واکنش ریویونویسها به خشونت آن از منفی هم منفیتر است. ریچارد برودی منتقد نیویورکر نوشته است بهترین راه مقابله با متد تحریکآمیز فونتریه در فیلم، بیتوجهی به آن و نادیده گرفتنش است. منقدان دیگری هم «خانهای که جک ساخت» را ساختهای مریض، آزاردهنده و در عین حال کسالتبار توصیف کردهاند.
- اما برداشت شخصی من: باید بگویم که اشتباه نکنید، صفت «آزاردهنده» را -آنچنان که ذکرش رفت- نباید ناشی از خشونت R-rated فیلم دانست، که به نظرم حتی همین سطح خشونت هم اصلاً ولنگارانه و نامتعارف نیست. مسئله «ایده»ی فونتریه است در تکمیل و پافشاری بر مصاحبه جنجالیاش در کن 2011 درباره زیباییشناسی فاشیسم. در ادامه همان مصاحبه و در سطح جزئی با برقراری یک تناظر زیباییشناسانه طرفیم میان معماری آلبرت اسپیر آرشیتکت نازیها با خانهسازی جک -آرشیتکت قاتل- از بدنهای قربانیان، و در سطح کلی ستایشی از آیکونهای «فساد شکوهمند»، فراسوی خیر و شر مالوف و گریزان از قضاوتهای اخلاقی. فونتریه برای اینکه شک ما را درباره فاصلهگذاری مابین ایدههای جک و ایدههای خودش رفع کند بر نریشنی که از ناممکنی تمایز بین هنر «فساد شکوهمند» و مدنیت سرکوبگر فرهنگ میگوید تصاویر فیلمهای قبلی خودش را مونتاژ میکند. نقطه گریز از سرکوب فرهنگ در پایان، «سکنی» گزیدن در مسکن است.
- در «ملانکولیا» این مسکن، یا به قول هایدگر عمارت، چادر لخت چوبی در لحظه تصادم بود و در «خانهای که جک ساخت» خانهای از بدنهای قربانیان، و در هر دو طریقتی به سوی مرگ. خلاصه اینکه آشویتس همانقدر شکوهمند است که «عمارت»های اسپیر، که خود هیتلر -که آیکونی بود که مردم ساختند، ولو فاسد. و خوب این ایدهی کم تکاندهندهای نیست.

برچسبها:
فاشیسم
+ نوشته شده در
6 Dec 2018ساعت 20:13  توسط نوستالژیک
|
- یونانیان باستان به امید نگاه مشکوکی داشتند. امید همراه مرگ و فقر و بیماری و فلاکت و دیگر شُرور از محتویات جام پاندورا بود و در نهایت تنها چیزی که در ته جام برای بشر باقی ماند. با جهانگیری مسیحیت، وجه الهیاتی و فراتاریخی امید غالب شد اما همزمان به درگیری «امید» و «ایمان» هم دامن زد. امید برای مومن نابسنده است و از قطعیت ایمان مخلصانه به خدا، خالی. برای شکاکان در عوض امید زیاده است و هیچ نیست جز خوشبینی مفرط و فریبا. دعوا سر همین ذات دوگانه است: امید اثباتی، الهیاتی، فراتاریخی، از جنس انتظار و همبسته ایمان و امید منفی، اومانیستی، تاریخی و همبستهی اراده.
+ نوشته شده در
15 Oct 2018ساعت 12:12  توسط نوستالژیک
|
- در ادیان سامی نخستین گناه نافرمانی است و بعد حسد و خشم و قتل و بعد دروغ [قابیل]. در ادیان زرتشتی (مزدیسنا، زروانیگری) نخستین گناه دروغ است که اهریمن حتی پیش از خلقت کیومرث از تاریکی بیکران میسازد. در زروانیگری اهریمن بلافاصله بعد از دریدن زهدان مادر به پدرش (زمان) دروغ میگوید.
+ نوشته شده در
30 Sep 2018ساعت 17:45  توسط نوستالژیک
|
- تهران در پاییز فقط پارک ملتش قشنگ است، بقیهاش میشود شبیه لهستان فیلمهای کیشلوفسکی و زانوسی، با آدمهای همرنگ آسمان تیره و خاک، خاکستری و قهوهای، فقیر و لَخت و خسته.
+ نوشته شده در
27 Sep 2018ساعت 14:1  توسط نوستالژیک
|
- فرق یک مترجم «ادبی» درجه یک مثل دریابندری (ادبی به این خاطر که ترجمههای غیرادبیش آنقدرها هم خوب نیست) با یک مترجم بزرگوار ولی متوسط همچون عبدالله کوثری یکی هم در تواناییشان برای صداگذاری درست روی شخصیتها و عمق دادن به این چندصداییست. مثلاً ترجمه بازمانده روز یا گوربهگور از نجف را با سور بز کوثری (یوسا) مقایسه کنید. نجف شخصیت تخت و یکبعدیِ پیشکار بازمانده روز را با انتخاب صدای عصاقورتداده و متکلّف از چیزی که حتی خود ایشیگورو میخواسته رویمختر کرده و کاملاً در کنتراست با صمیمیت و سادگی صدای خانم کنتون قرار داده. برعکس ترجمه کوثری در سور بز شبیه این دوبلههای روسی فیلمهاست که دو نفر مرد و زن به جای همه شخصیتها حرف میزنند. بخشی از این ناشی از بیظرافتی یوساست اما بیشتر از آن به بیظرافتی خود کوثری برمیگردد. صحنهای است در کتاب که اورانیا دختر میانسال، ساکن نیویورک و از روسای بانک جهانی، بعد از 35 سال به زادگاهش دومینیکن و پیش پدر علیل و آلزایمریاش، یک وزیر عالیرتبه سابق، برمیگردد و در قالب مونولوگ شروع به مرور خاطرات میکند. در ترجمه کوثری لحن او هیچ فرقی با آدمکشهای یک فصل قبلترش ندارد و تماماً حول این واگویه میچرخد که آیا دیکتاتور تروخیو مادر او را هم مثل همسران سایر وزرا «گای...است»، «تپانده است» و یا «ترتیبش را داده»! یکدرصد هم محتمل نیست وقتی زنی نیویورکی از طبقه بالای فرهنگی بعد از سالها پیش پدر برمیگردد با این واژگان سر صحبت درباره مادرش را باز کند. این نه صدای زن، که صدای خود یوساست و مترجم هم هیچ ایدهای برای رفع و رجوع این تکصدایی مضحک ندارد.
+ نوشته شده در
24 Sep 2018ساعت 19:14  توسط نوستالژیک
|
- شهریور 1320 یک لشگر شوروی با 80 تانک و 40 زرهپوش از قزوین حرکت کرده بود به سمت تهران. به یک ستوان2 وظیفه چهار تا زرهپوش توپدار دادند و گفتند حوالی پل کرج باید جلوی «شوروی» را سد کنی. توپ 3 تا از همین زرهپوشها هم گیر داشت و فقط یکی سالم بود. ستوان2 بینوا هم با هفده سرباز و درجهدار از 6 صبح میایستند سر جاده و منتظر آرماگدون میمانند. حوالی عصر میبینند دارند از گشنگی و تشنگی و گرما میمیرند و مرکز هم یادشان رفته آب و ناهاری بفرستد. پست را ول میکنند تا بروند از دهکده نزدیک قوت و غذایی بیابند. از قضا دکهداری که در دهکده بوده وقتی میبیند 17 سرباز مسلح دارند نزدیک میشوند مغازه را میبندند و پا به فرار میگذارد. سربازها هم با بدبختی میافتند دنبالش تا بفهمانند که فقط آب و غذا میخواهند. عاقبت دکهدار نان و ماستی جور میکند و سربازها میخورند و برمیگردند. هنوز به محل پست نرسیده بودند که پیک موتوری ارتش خبر میاورد ایران تسلیم شده و باید برگردید. همگی از یکطرف خوشحال بودند که نبردی که حتماً جانشان را میگرفت رخ نداده و از یکطرف هم غمگین بودند چون کشور اشغال شده. این بود حکایت آموزنده امروز از خاطرات ستوان یوسف مازندی.
برچسبها:
جنگ,
Iranianism
+ نوشته شده در
26 Aug 2018ساعت 17:7  توسط نوستالژیک
|
- تفاوت فرهنگ سامی با فرهنگ ایران باستان در مورد سگ حیرتانگیز است. در بُندهش میگوید سگ نسَب به روشنی فلان ستاره میبرد و اصلاً «سگ» یعنی سه-یَک (یک جزء انسانی از سه جزء حیوانی). نگهبان پل چینود، جایی که ایزدان روانهای مُردگان را گزینش میکنند نیز یک سگ مینوُی است. در وندیداد که کتاب فقه زرتشتیان ساسانی است یک فصل کامل به شرح کیفر آزاردهندگان سگ اختصاص دارد: کیفر قاتلین سگ، کیفر آنان که غذای بد به سگ بخورانند، کیفر آزاردهندگان سگ و الخ. یکجا میگوید کسی که سگی را به قتل برساند روان 9نسل بعدی خود را کشته است و چنین روانی هرگز از پل چینود نخواهند گذشت.
+ نوشته شده در
19 Jul 2018ساعت 14:3  توسط نوستالژیک
|
- دارم شمارهای از فصلنامه ترجمان را که مدتها پیش گرفته بودم میخوانم. پیتزای قورمهسبزی عجیبی که انگار بولتن انجمن آنارشیستهای نیویورک باشد و از چامسکی آنارکوسندیکالیست تا تری ایگلتون مارکسیست و تا استیون پینکر (این یکی چپ نیست، فقط آتئیست داوکینزیه!) هم حضور دارند. با پرونده ویژه: نئولیبرالیسم اَخ است! به این وارد نمیشوم که چنین مجموعهای در قیاس با «ارغنون» -که آن را هم وزارت ارشاد منتشر و پابهپای پوستاندازی جامعه در دوران اصلاحات، گفتمان پستمدرنیسم را حمل میکرد- چقدر هم به لحاظ فرمال و هم محتوایی پوچ است، و یا اینکه پژوهشگاه فرهنگ و ارتباطات وزارت ارشاد -حامی مالی ترجمان- نمیفهمد که هر کس گفت آمریکا و سرمایهداری و عقل مدرن اَخ است به درد کار شما دوستان مسلمان نمیخورد. اما واقعاً خودشان نمیمیرند از این دوگانگی که وزارت دولتی «کارگزارانی» که به قول مخالفان اقتصادی و سیاسیاش تا مغز استخوان نئولیبرال و سرمایهسالار و به لحاظ فرهنگی هم مروّج ولنگاری غربی است(کاری به صحت این انتسابات نداریم)، همزمان حامی مالی طرز فکری هم هست که در سیم ثانیه همه منتقدین سرمایهداری و نئولیبرالیسم و بیربطترین انواع چپ را کنار هم مینشاند و عکس یادگاری باهاشان میاندازد؟
برچسبها:
حماقت
+ نوشته شده در
15 Jul 2018ساعت 2:55  توسط نوستالژیک
|
- داشتم فکر میکردم مناسبترین سن آدم برای گرفتن سگ خانگی چه سنی است. بعد یادم آمد من بیشتر وابستهی اشیا میشوم تا آدمها، چون ذات ثابتی دارند و غافلگیرت نمیکنند فقط حیف که فیدبک ندارند؛ و سگها بهترین نوع اشیای فیدبکدارند، با این باگ بنیادین که عمر کوتاهشان هر لحظه میتواند با یک خلاء ویرانگر مواجهت کند. طول عمر سگها با سایز نژاد نسبت عکس دارد که این باگ اولی را تشدید میکند، چون هر چه سایز سگ بزرگتر باشد شخصیت جاافتاده و قابل اتکّاتری هم خواهد داشت. با لحاظ متوسط عمر 15 سال، به نظرم بهترین سن برای گرفتن سگ باید 55 سالگی باشد تا آخرش در 70 سالگی سرتان را با هم زمین بگذارید. اما اگر شما زودتر از سگ مردید چی؟ یا بدتر از آن، سگ زودتر از شما مرد؟ آدم هفتاد سالهای که رفیق پانزده سالهاش را از دست داده چطور باید بقیه راه را برود؟
+ نوشته شده در
7 Jul 2018ساعت 18:47  توسط نوستالژیک
|
- در واقع افسردگی شبیه شبح کوسهایست که زیر قایق وارفتهمان میچرخد؛ و ممکن است سالها بچرخد یعنی تمام مدتی که در اختلاط با دوستان میگوییم یا میشنویم "دیگه هیچی حال نمیده". تا لحظهای که لیز میخوری و در آب میافتی و کارت تمام میشود. در آن خاطرات ویلیام استایرن -ظلمت آشکار- این لحظه کنار گذاشتن الکل و عود سوگواری ناتمام مرگ مادر در جوانی بود. برای رومن گاری رفیقش، طلاق و خودکشی ژان سیبرگ. وقتی کوسه دارد پایینت میکشد تو در تقلاّی رو به بالایی و هیچوقت کوسه را نمیبینی. خود استایرن هم از استعاره «زیر آب» استفاده میکند.

+ نوشته شده در
15 Jun 2018ساعت 22:30  توسط نوستالژیک
|
- از میان صدها کتاب دستِ دوم در چند قفسه تصادفاً سه کتاب برداشتم که همگیشان را یکنفر در سالهای مختلف به صاحب اصلی هدیه کرده بود، و او هم نهایتاً فروخته بود به این کهنهفروشی. یعنی صد در صد شباهت سلیقه با یک آدم نادیده در بیست سال پیش.
+ نوشته شده در
12 Jun 2018ساعت 16:39  توسط نوستالژیک
|
- مسئلهای که در کتاب خاطرات گورباچف و از زاویهای کلّی توجهام را جلب کرد شاید بتوان با عنوان «بحران نتیجه» یا نقصان فیدبکی که سیستم از تحقّق ایدههایش میگرفت شرح داد. گورباچف در 1986 طرحهای اصلاحی معروف خود را کلید زد. این تن دادن به اصلاح نه از سر شکمسیری و برای خالی نبودن عریضه که حاصل یک خودآگاهی ایدهآلیستی خام بر ضرورت داخلیِ پای گذاشتن به چنین مسیر ناهمواری بود. هیچ تعجبی نداشت که در هیات حجیم تصمیمساز شوروی، طیفی محافظهکارتر از گورباچف و طیفی پیشروتر از او حاضر باشند اما همه این نیروها علیرغم دُگمهایی که داشتند در مجموع با یکدیگر کار میکردند. طیّ روند عمومی تصمیمسازی، هستهی مصمّمِ به اصلاح ایدههای خود را پرورانده و به محک بوروکراتیک هیئت حاکمه که شامل انواع کنگرهها و شوراهای ریز و درشت بود میگذاشتند؛ پس از چکشخواریهای متعدد از سوی دو طیف ذکر شده، ایده جهت اجرایی شدن ابلاغ میشد. اما حاصل کار چه بود؟ نتیجه در اکثر موارد نه تنها عکس چیزی از آب درمیامد که سران سیستم میخواستند بلکه عملاً تبدیل به یک تهدید میشد. مثلاً طرحی که قرار بود برای مبارزه با درآمدهای غیرقانونی، دزدان و جاعلان و رانتخواران را هدف بگیرد در عمل تبدیل به اهرم فشاری بر صنعتگران، کارگران و دلالان کوچک و کمبضاعت میشد و هیچ ارزش افزودهای نداشت. طرح استانداردسازی کیفیت تولید فرآوردها که شرکتها و موسسات دولتی و غیردولتی را ملزم به اخذ گواهی کیفیت ملی میکرد در عمل به کاهش دستمزد و سنگاندازی بر سر راه تولید تعبیر و پس از مدتی متوقف شد. طرح مبارزه با عرضه الکل به منظور افزایش راندمان اجتماعی باعث توقف گردش شکننده پول در بازار مواد مصرفی و دهها مشکل اجتماعی و درمانی دیگر میشد.[مردم ادکلنهای ارزان قیمت را رقیق کرده و سر میکشیدند!] طرح تعویض اسکناسهای درشت که قرار بود پول موجود در دستان مافیاهای اقتصادی را عقیم کند فقط با اغتشاش و صفهای طویل مردم در بانکها روبرو شد و نخست وزیر کشور را واداشت تا در مصاحبه با خبرگزاریها خبر از توطئه بانکهای خارجی برای بیثبات کردن نظام پولی بدهد، توجیهی بر تخمین اشتباه تیم اقتصادی خود او که حتی برای گورباچف هم مسخره میامد. طرحهای کارشناسی در راستای افزایش عایدیهای دولت هیچ همبستگی با افزایش تولید چه از نوع صنعتی و چه کشاورزی نشان نمیداد و این تولید بود که هر روز بیش از پیش سقوط میکرد و منجر به شیوع تورمی پنهان میشد. این یعنی بوروکراتها به شکلی ناخودآگاه کاملاً برخلاف تز رایجِ تبدیلِ تهدید به فرصت عمل کرده و از هر فرصتی یک تهدید میساختند. ناکارآمدی اقتصادی در سیستمی که سیاستش جوهر یکسانی با اقتصاد داشت به سکتاریستی شدن اختلافات سیاسی درونی دامن میزد و از آنجا که برای تصویب هر ایده اقتصادی وفاق سیاسی نیز الزامی بود عملاً دور باطلی از ناکارآمدی شکل میگرفت. به طور خلاصه میتوان گفت سیستم تمام «عقلانیت ایدئولوژیک» خود را به کار میگرفت تا از اصلاحات ضروریاش نتیجه بگیرد اما به دلیل محاط بودن در این ترکیب ناممکن و کوری به محدودیتهای معرفتشناختی این نوع عقل، بیشتر به سفینهای میمانست که هر چه دور خود میچرخید صعود نمیکرد که در تاریکی محض پایینتر هم میرفت. گورباچف در توصیف این وضعیت مینویسد تا زانوهایمان در بنزین فرو رفته بودیم و فقط خردک شرر یک ته سیگار کافی بود تا کارمان را بسازد.
- آن جرقّه، کودتای 1991 محافظهکاران هراسان از باختن جایگاه خود در نظم-آشوب جدید بود که تحت لوای دفاع از یکپارچگی اتحادیه و مسکومحوری کهن توجیه میشد. طنز روزگار اینکه حتی همان آخرین ایده نیز در اجرا شکست خورد: کودتا چون قایقی کاغذی وا رفت و طیف حامی گسست را بر لزوم فروپاشی اتحادیه مصممتر کرد.

برچسبها:
سیاست,
شوروی,
بوروکراسی
+ نوشته شده در
24 May 2018ساعت 20:38  توسط نوستالژیک
|
- اولین بار که خطر کردم و از کسی خواستم برایم سوغاتی بیاورد طرف از لندن میامد. سوغاتی هم که نه، در واقع از این نوع که حالا که ما دستمان از آمازون کوتاه است لطف کن فلان کتاب را، که فکر کنم مجموعه داستانهای خولیو کورتاسار بود بگیر و با خودت بیاور. در اینجور موارد معمولاً مشکلی نیست. یعنی وقتی خولیو کورتاسار سفارش میدهی طرف پیش خود دو دو تا چهارتا نمیکند که چرا کورتاسار بلی و مثلاً فوئنتس نه؟ یا بهتر است به جایش دفتر شعر سیلویا پلات بگیرم. نه، عیناً همان را میگیرد. اما وای به روزی که مختصات جنست اینقدرها هم معین نباشد یا درب تاویل و تفسیرش بازِ باز باشد؛ یعنی وقتی طرف میپرسد سوغاتی چیزی نمیخواهی و تو فروتنانه میگویی فلان چیز را به سلیقه خودت بگیری خوشحال خواهم شد.
- بار اول که کسی رهسپار هند بود خواهش کردم در بازگشت یکی از این بوداهای چوبی کوچک و نقش و نگاردار بیاورد. و توضیح دادم آن بودایی که تجسّد یا آواتار نهم ویشنو است. نهم بودنش البته مهم نیست، بلکه ارتباطش با ویشنو است که اهمیت دارد و هندو بودنش. چیزی که طرف آورد اما یک «بودای خندان» بود: آن بودای چاق و کچل چشمبادامی با تسبیحی در دست که اهالی خاور دور معتقدند خدای خوششانسی و فراوانی و ثروت است و نمونههای زمختترش را در بازار ستارخان هم میفروشند. حالا خود بوداییان چین معتقدند این خدا را هرگز نباید با خودخواهی خرید و فروش کرد بلکه کرامات او تنها به کسانی میرسد که متواضعانه سرشان توی لاک خودشان باشد و منتظر میمانند تا خوشبختی روزی در خانهشان را بزند. حتی جایی از خانه را که برای مجسمه او در نظر میگیرند باید مبتنی بر قوانین فنگ شویی باشد تا کرامات آقا به حداکثر برسد! خلاصه آن دوستی که بودای اشتباهی سوغاتی آورده بود بعدها خبر داد از روزی که آن هیکل نخراشیده را وارد زندگیش کرده -یکی هم برای خودش خریده بود- باران بدبیاریها هم بر سرش باریدن گرفتهاند. از تصادف سخت خودش تا ابتلای همسرش به سرطان و ماندن چکهای بیمحل در دستانش. این از دورخیز اول من برای هدیه گرفتن یک بودای هندو.
- مورد دوم همین اواخر بود که دوست دیگری در سفری کاری به احمدآباد هند میرفت و طبق معمول با پیشنهادم در مورد بودای کذایی روبرو شد. این بار زرنگی کرده و حتی در آمازون عکسش را هم نشانش دادم، زیورآلاتش این شکلی، رنگ و لعابش آن شکلی، اندازهاش تقریباً اینقدر، و غیره. همانطور که میدانید احمدآباد علاوه بر هندوان جمعیت مسلمان نیز دارد. همهچیز داشت به خوبی و خوشی پیش میرفت تا روزی که این دوست برای خریدهای متفرقه راهی بازار میشود و راهنمای مسلمان شرکت میزبان نیز همراهش میرود. راهنما، فرض کنید عابد نامی، وقتی میفهمد که میهمان ایرانی مسلمانش قصد خریدن یکی از بتهای هندوان را دارد پشت چشمی نازک کرده و در مذمت اصنام بالای منبر میرود و بعد که میبیند خطبهاش چندان هم کارگر نیفتاده تیر آخر را شلیک میکند: بتهای هندو جماعت در دست مسلمانان که تاریخاً در شبه جزیره دشمنشان بودهاند همچون اسب تروا عمل کرده و همچون دریچهای تمام نیروهای شیطانی و شرور جهان هندو را به زیست-جهان صاحب مسلمانش تزریق میکنند. لازم به گفتن نیست که این حرف در دوست ما که اتفاقاً نه مذهبی است و نه معتقد به خرافات کارگر افتاد و از خریدن بودای کوچک و بینوای من منصرف شد؛ به جایش چه آورد؟ قطبنما. بله یک قطبنمای طلایی به اندازه ساعتی که آقای ویلیفاگِ دور دنیا در هشتاد روز با زنجیر به جلیقهاش آویزان میکرد. میگفت اینطوری خیالم جمع است که هر جا که گم شده باشی علت مرگت لااقل پیدا نکردن قطب شمال نخواهد بود. در حالی که تلاش میکردم عادی به نظر برسم تشکر کردم، و بدینصورت دومین تلاشم هم برای دست یافتن به آن بودای نفرین شده نقش بر آب شد.
برچسبها:
اسطوره
+ نوشته شده در
29 Apr 2018ساعت 0:41  توسط نوستالژیک
|
- «او در یک نمایشنامهی اخلاقی که ایرانیان انتظار دیدنش را در صحنهی سیاسی داشتند، به یک نیاز اساسی آنها پاسخ گفت. این نمایشنامه به ایرانیان اجازه میداد که از حاکم خودکامه اطاعت، و حتی گاهی اوقات او را تحسین کنند؛ اما این امر مستلزم آن بود که در بعضی جاها مردی وجود داشته باشد که «فارغ از خود» و با قدرت، به حاکم خودکامه نه بگوید. بسیاری از ایرانیان معتقدند تا مادامی که آهسته و اغلب پنهانی ضدّ قهرمان را میستایند، احساس نمیکنند روحشان به وسیله قدرت تسخیر شده است؛ و امیدوارند حاکم خودکامه که از این تقسیمِ پنهانی وفاداریها آگاه است، در طرز رفتار با اتباعش محتاطتر عمل کند.»
- تفسیر بینظیری از رُی متحدّه استاد تاریخ خاورمیانه دانشگاه هاروارد درباره محمد مصدق که میتواند از او فراتر رود. در واقع این تحسین پنهانی ضدّ قهرمان قرار نیست کنش قهرمانانهای را در صحنهی سیاست عملی تا به انتها پیش برد، بلکه صرفاً نوعی تسویه حسابِ جمعیِ ناخودآگاه است با خود، ادای دینِ وجدانهای معذّب ولی باورمند به دنیای رئالیسم. این خیل ستایندگان ممکن است بده بستانهایی هم با کیش شخصیتپرستان داشته باشند اما در نهایت خوب میدانند کارها از مجرای دیگری است که پیش میرود.
برچسبها:
Iranianism,
سیاست
+ نوشته شده در
17 Apr 2018ساعت 18:45  توسط نوستالژیک
|
- اصغر فرهادی همیشه گفته است هنگام ساختن درباره الی، «ماجرا»ی آنتونیونی را ندیده بود. البته اهمیتی هم ندارد، ولی با این ترتیب حدس میزنم «جریان» ایستوان گال (1963) فیلمساز مجار را هم ندیده است: حلقهای از دوستان هم-دهکدهای برای آخرین خوشگذرانی پیشادانشگاهی خود به ساحل رودخانهای حوالی بوداپست میروند. در انتهای روز متوجه غیبت یکی از پسران شده و بعدتر مطمئن میشوند که غرق شده است. این فقدان به سلسلهای از تنشهای عاطفی و دایلماهای اخلاقی میان بازماندگان دامن میزند؛ تنشهایی که با توجه به مقتضیات سن و سال جوانانهی جمع و بیمیلی کارگردان، سادهتر از فیلم فرهادیاند و البته همان پرسشهای ساده طرح شده نیز در نهایت به جمعبندی واضحی نمیرسند. کسی جایی به این شباهت پلاتها اشاره کرده است؟


برچسبها:
اصغرفرهادی
+ نوشته شده در
13 Apr 2018ساعت 22:19  توسط نوستالژیک
|
- میان همه لحظات سرنوشتساز انقلاب فرانسه، لحظه ورق خوردن صفحه ترمیدور از جالبترین لحظات است؛ وقتی قهّارترین خطیب انقلاب، کسی که با هر نطقش جریان آرای نمایندگان در کنوانسیون را عوض میکرد، سن-ژوست بیست و شش ساله ملقب به آرکانجل [فرشته مقرب] و دست راست روبسپیر، بیخبر از جوّ غالب کنوانسیون پشت تریبون میرود تا با رتوریک همیشگی خود از لزوم دور جدیدی از تصفیه توطئهگران و خائنین به جمهوری سخن بگوید. هنوز لب از لب نگشوده است که کسی رو به دیگران فریاد میزند «بس است دیگر، پوزهاش را ببندید» و بلافاصله فریادها و هو کشیدنهای نمایندگان در تصدیق او بلند میشود. سن-ژوست مکثی کرده و مانند صاعقهزدهها خشکش میزند. زبان قدرتمندش دیگر در کام نمیچرخد و چون گنگها به نگریستن اکتفا میکند. کسی فریادزنان بالا رفته و به زیرش میکشد. روبسپیرِ «فسادناپذیر»، خونسرد و مطمئن از نفوذ کلام خویش در به کنترل درآوردن اوضاع، بیدرنگ خود را به تریبون میرساند تا کلام سن-ژوست را ادامه دهد:«مردان پاک، دشمن همه ما یکیست. اگر این راهزنان...» کلامش منعقد نشده که همان فریادهای کر کننده و خشن بلند شده و خواهان توقیف او میشوند. روبسپیر که قادر به تحلیل چراییِ آنچه میگذرد نیست، تمرکز افکار را از دست داده و از چیدن کلمات کنار هم عاجز میماند. مانند سن-ژوست، کارکرد زبان، یا اگر بخواهیم تفکیک زبانشناسانه را رعایت کنیم، کارکرد «گفتار» برای او نیز از دست میرود و به معنای واقعی کلمه «قفل» میکند. در همان هیاهو کسی فریاد میزند خون دانتون خفقانش داده. بعد از دقایقی که نومیدانه میخواهد تا به او گوش دهند، او را هم از تریبون پایین میکشند و ترمیدور از همینجا آغاز میشود. ظهر روز بعد سر خونالود «فسادناپذیر» در سبدی کنار سر سن-ژوست و دیگران است.
- جزئیات این صحنهی عجیب بیدرنگ آخرین نطق عمومی چائوشسکو دیکتاتور رومانی را پیش از بالا گرفتن کار انقلاب به یاد میاورد. جایی که مردم از گوش کردن سر باز میزنند و دیکتاتور واژهها را گم میکند. شاید این واقعه چیزی فراتر از لغزش آنی ذهن باشد: دیکتاتورها علیرغم قدرت اقناعی رتوریک خود، دایره لغات محدودی دارند و همان را نیز تا سرحدّ از کارافتادگی مستعمل میکنند. گفتار دیکتاتور آنقدر شکنجه شده و از معنا تهی است که به محض رو شدن ناهمبستگی نشانهای، به محض اینکه کسی فریاد برآورد آن امید، آن خائن، آن انقلاب و آزادی، صرفاً هواییست فشرده که از حنجری غضروفی به ناکجا پرتاب شده، دالی سرگردان است که نقش چیزی را در خاطر نمیبندد، همان لحظه تمامیت «زبان» او از هم میگسلد، نظام ارزشی واژگون شده به سر جای خود رجعت میکند و یکنفر جایی بیرون از آنجا که همه هستند، در «خفقان» خود کبود شده و میمیرد.
برچسبها:
زباندرد,
انقلاب
+ نوشته شده در
30 Mar 2018ساعت 18:0  توسط نوستالژیک
|
- این هم از شوخیهای روزگار است که ماکسیمیلیان روبسپیرِ حقوقدان که دوران وحشت پس از انقلاب فرانسه را به نامش سند زدهاند در بحرانیترین روزهای انقلاب در صحن کنوانسیون چنین نطق غرّایی علیه مجازات اعدام میکند. به لحاظ استدلالی رتوریک او حتی شاید قانعکنندهتر از جرمی بنتامِ لیبرال باشد که در همان برهه در بریتانیا از غیرعقلانی بودن اعدام میگفت. روبسپیر در ابتدا به عنوان یک وفادار به آرای روسو مخالف هر حکم اعدامی بود ولی بعدتر با تغییر مقتضیات زمان خیانت به میهن را مستثنا کرد. هنگامی که در جلسه تعیین تکلیف لوئی شانزدهم حمایت خود را از اعدام او اعلام میکند متاسف است:«آقایان، من شخصاً از حکم اعدام منزجرم، و هیچ عشق و نفرتی به شخص لوئی ندارم، ولی از گناهان او متنفرم و با کمال تاسف باید حقیقتی را اعلام کنم: لوئی باید بمیرد، تا میهن زنده بماند.» مسئله وقتی بغرنج شد که مجمع قانونگذار قانون تعقیب مظنونین را تصویب کرد. در بندی از آن آمده بود:«اشخاصی که بر خلاف آزادی اقدامی نکردهاند لیکن قدمی نیز در راه نیل به آزادی برنداشتهاند همردیف خائنین درجه یک خواهند بود.» و اعدام خائین نیز در نظر روبسپیر بلامانع بود. جواد طباطبایی جایی به درک رادیکال روبسپیر از مُدراسیون (میانهروی) و مُدرانتیسم (اعتدال دانتونیستها به مثابه یک مسلک) و تمایزی که میان این دو قائل بود اشاره میکند؛ اینکه ژاکوبنها هم آگاه بودند که افراط و تفریط بد است و بنا به اخلاق ارسطویی میبایست حدّ وسطی یافت که بر آن تکیه زد. اما در عینحال نیز چشم بر این واقعیت نبسته بودند که حوزه اخلاق فردی، منافع خصوصی است و حوزه مناسبات سیاسی، مصالح عمومی و این دو از اساس منطق متفاوتی دارند. تعادل نیروها در حوزه سیاست بر خلاف اخلاق که واجد حدود ثابتیست، ناپایدار و دائماً در شُرف تغییر است و این مقتضیات روز است که حدّ میانه را تعیین میکند. از سوی دیگر، خودکامگان و هوادارانشان از آن رو تن به مُدرانتیسم داده و بر طبل اعتدال و سیاست گام به گام میکوبند که راه بردگی را گشوده نگهداشته و تازیانه خشونت را در زمان مناسب فقط خود به دست داشته باشند. سیاست گام به گام به تعبیر روبسپیر حجابی است بر قصد بعدی اینان بر اِعمال خشونت. ضدّ انقلاب از این نظر با افراط مخالف است که میخواهد خود بعداً دست به افراط بزند. و این استدلالی بود که در تاریخ معاصر علیه همهی دولتهای مستعجل پساانقلابی به کار برده شد.
- با این حال، روبسپیر را با هیچکدام از این اقوال به یاد نمیاورند. آنچه از همه سخنرانیهای پرشور او در کنوانسیون به یاد مانده این خطابش به ملت فرانسه است:«ای شهروندان، آنچه شما میخواستید انقلابی بود بدون انقلاب؟»

برچسبها:
انقلاب,
خشونت,
سیاست
+ نوشته شده در
24 Mar 2018ساعت 20:46  توسط نوستالژیک
|
- روشنترین مثال را در این رابطه [سیلان اراده جهانی در همه امور طبیعی] مورچه بولداگ استرالیایی به دست میدهد: وقتی که دو نصف میشود سر و دم شروع به جنگیدن با یکدیگر میکنند. سر با آروارههایش به دم حمله میبرد و دم شجاعانه با نیش زدن سر از خود دفاع میکند. نبرد معمولاً نیمساعتی به طول میانجامد تا اینکه هر دو بمیرند یا توسط دیگر مورچگان برده شوند.
- شوپنهاور، جهان همچون اراده و بازنمود
برچسبها:
شوپنهاور
+ نوشته شده در
22 Mar 2018ساعت 18:12  توسط نوستالژیک
|
- بازماندهی روز، شاهکار مهجور جیمز آیوری، بر اساس نوول کازئو ایشیگورو. در ذهنم دنبال چند فیلمنامه اقتباسی میگشتم که در عین وفاداری به متن، حتی از اصل منبع خود نیز پرمایهتر شده باشند. آنتونی هاپکینز و اما تامپسون در اوج، مغناطیس عاطفی بیسرانجام در نهایت شدت، کارگردانیِ بینقص روایتی کمفراز و نشیب، واندوه روزگارِ رفته، آه امان از اندوه.

+ نوشته شده در
19 Mar 2018ساعت 13:2  توسط نوستالژیک
|
- یک نمونه از نگاه فاضلنمایی که میخواهد جامعالاطراف باشد اما در نهایت به ورطه کینتوزی و سانتیمانتالیسم میافتد. به فمینیسم لیبرال از جانب جمعگرایان نقدهایی وارد است از جنس نقدهایی که به هر فرآورده لیبرالی دیگر نیز وارد شده است؛ اینکه فمینیسم لیبرال همانقدر که دلمشغول مبارزه برای حقوق فردی -اعم از رفع تبعیض و برابری در مقابل قانون و عرصه عمومی، و نیز تحقق آزادیهای فردی و اجتماعی- هست درگیر مناسبات جامعه به مثابه یک کل نمیشود؛ اینکه صرفاً بر نقش فرهنگ در «زن» شدن زنان پای میفشارد؛ و اینکه غایت جدّ و جهد خود را بیرون کشیدن زن از نقشهای طبیعی و تاریخیاش همچون مادری و نشاندن در جایگاه یک شهروند بدون جنسیت تعریف میکند. میتوان با هریک از این آرا موافق یا مخالف بود اما این که، به قول نویسندگان متن زنان-مردان برابریخواهی را چون مظنونانی به پیشگاه خود فراخوانده و بخواهیم به «امتیازات طبقاتی و اتنیکی خود اعتراف کرده و فضای رسانهای را به بقیه زنان به حاشیه راندهشده واگذار کنند»، یا سخن گفتن «فمینیسم مرکز» را به مثابه خاموش کردن صدای «زنان کارگری که ماههاست حقوق نگرفتهاند، زنان افغان بدون حقوق شهروندی، زنان بلوچ با شوهر اعدامی، الخ» بدانیم، نقد نیست، کینتوزی کور است. کور بدین معنا که فاقد زمینیست تا در نقد خود بر آن بایستد. نه مانند نظرگاه فمینیسم مارکسیستی جزئاً ایده اقتصادی-طبقاتی خاصی را پیش رو میگذارد، و نه مانند سوسیال فمینیستها که دغدغه «مردسالاری» را همزمان با «سرمایهداری» دنبال میکنند، برای نوعی وحدت مبارزاتی در این راستا مفهومسازی میکند. صرفاً کروشه گشادی است که از کوبانی تا بلوچستان را با تکیه بر کلیدواژهی زن در بر خود میگیرد. چنین برداشتی از خواهری زنان ممکن است اخلاقی، انسانی و خیرخواهانه باشد اما گشادی بیش از حدش حتی مانع از طرح مسئله است چه برسد به کوشش در جهت یافتن پاسخی همدلانه. اینکه حرف نزنند مگر حرف مرا نیز بزنند آوانگارد نیست، ارتجاع محض است.
برچسبها:
فمینیسم
+ نوشته شده در
16 Mar 2018ساعت 12:12  توسط نوستالژیک
|
- جواد صالحی اصفهانی استاد اقتصاد دانشگاه پلیتکنیک ویرژینیاست و تا جایی که دنبال کردهام در تحلیلهای خود پیشآگهی خوبی نسبت به وضعیت میدهد. اینجا میگوید سال گذشته با رشدی 11درصدی بهترین سال اقتصادی ایران پس از سقوط قیمت نفت بوده است و درآمد سرانه به طور متوسط 6% افزایش داشته است اما به شکلی کاملاً نابرابر: تهران 10%، سایر مناطق شهری 6% و روستاها 3.4%. صالحی اصفهانی میگوید افزایش درآمدهای ناشی از نفت بیش از هر جای دیگر کشور در تهران لمس شده است و لااقل دو سال طول خواهد کشید تا به سایر مناطق سرریز کند. مسئلهای که کسی مثل روحانی با توجه به پایگاه رای خود در شهرهای بزرگ نمیتواند از آن ناراضی باشد. همچنین رشد اقتصادی در غالب افزایش درآمد در دهکهای متفاوت به شکل کاملاً متفاوتی اتفاق افتاده است: صدک نودم (دهک ثروتمند جامعه) 7.5% رشد درآمد داشتهاند، صدک پنجاهم یا همان طبقه متوسط میانی 3.9% و صدک دهم (پایینترین دهک فقیر) منهای یکدرصد، یعنی نه تنها چیزی به دست نیاوردهاند که از دست هم دادهاند.
- این دادهها تصویر جامعی را از اقتصاد سیاسی آنطور که در جریان است پیش رو میگذارد. ما با ایرانهای متفاوتی طرفیم.
برچسبها:
اقتصاد
+ نوشته شده در
6 Mar 2018ساعت 19:3  توسط نوستالژیک
|
- در ژانویه 2008 الیزابت فریتزل 42 ساله به پلیس شهر آمستتن اطریش مراجعه و اظهار کرد تمام بیست و چهار سال گذشته را در یک کوریدور مخفی در زیرزمین خانه پدری محبوس بوده و به عنوان برده جنسی مورد سواستفاده پدر قرار گرفته است. پرونده فریتزل تنها سه سال بعد از واقعه مشابهی به نام پرونده پریکلوپیل اتفاق میافتاد که در آن یک تکنسین مخابرات دختری 10 ساله را ربوده و هشت سال در زیرزمین خانه خود به عنوان برده در حبس نگهداشته بود.
- اولریش زایدل کارگردان جسور اطریشی، در مستند خود «In The Basement» نخی را که فریتزل و پریکلوپیل داده بودند، بی هیچ اشاره مستقیمی به آنها دنبال میکند. زیرزمین در فیلم او جاییست شبیه ارض ملکوت عرفا، با این تفاوت که اینجا به جای فیض آسمانی با مکنونات عمق ضمیر انسان مواجه میشویم. اطریشیهای زایدل هرچند در ابتدا مرموز ولی به هر حال بیآزار به نظر میرسند؛ زنی که هر روز پایین میرود تا دقایقی برای عروسکی نوزادنما نقش مادر را بازی کند، شکارچیان خارجیهراسِ سالمندی که در یک زیرزمین تغییر کاربری یافته تمرین تیراندازی میکنند و غیره. ولی به تدریج سر و کله ویردهایی از جنس کارکترهای پازولینی پیدا میشود: نگهبان شبکار سالن نمایشی که روزها به عنوان برده جنسی زن میانسالی کار میکند، ماچویی حرفهای که فوت و فن ارضا را در زیرزمین مجهز خود پیاده میکند، پیرمردی الکلی و دوستان نوازندهاش که زیرزمین خانه را به پاتوق یادبود نازیها و گرامیداشت پیشوا تبدیل کردهاند، و زن مازوخیستی که کارمند یک خیریه کاتولیک است. در یک کلامِ دلوزی: همه میکروفاشیستها، نه ذاتاً شرور که سوژههای تنها با امیالی سرگردان و منحرف شده.
- جالب است بدانیم زایدل که فیلمش را سه سال قبل از انتخابات پارلمانی سال گذشته اطریش ساخته بود ناخواسته در قامت جامعهشناس مسلح به پیشآگهی سیاسی ظاهر شد. انتخاباتی که در آن روند از دست دادن کرسی برای حزب سوسیالیست به حداکثر رسید و حزب راست محافظهکار، ضد مهاجرت و پانژرمنِ «آزادی» به بزرگترین پیروزی بیست سال گذشتهاش دست یافت.

برچسبها:
فاشیسم
+ نوشته شده در
1 Mar 2018ساعت 11:20  توسط نوستالژیک
|
- نظریه فوئرباخ، کیفر را بر بنیاد تهدید استوار میسازد و میگوید که هرگاه کسی، به رغم تهدید، مرتکب جرمی شد باید کیفر ببیند زیرا مجرم پیش از ارتکاب جرم، از آن آگاه بوده است. اما، تهدید تا چه حد با حق سازگار است؟ تهدید چنین فرض میکند که آدمیان آزاد نیستند و میکوشد آنان را با نمایشِ فلان شرارت مجبور سازد. اما حق و عدالت باید جایگاه خود را در آزادی و اراده بجویند نه در آن نبودِ آزادی که هدف تهدید است. توجیه کیفر از این راه، بدان میماند که چوبی را به سگی نشان دهیم؛ معنای این توجیه این است که با آدمی، به جای آن که شرف و آزادی او را محترم بداریم، مثل سگ رفتار کنیم. اما، تهدیدی، که شاید در نهایت، کسی را بدان وادارد که آزادی خود را با پایداری در برابر آن نشان دهد، عدالت را یکسره کنار میگذارد. اجبار روانشناختی، تنها، میتواند به تفاوتهای کمّی و کیفی در درون جرم ربط پیدا کند، نه به ماهیت جرم، و هر نظام قانونی که از این آموزه زاده شده باشد بنیاد درستی ندارد.
- هگل، عناصر فلسفه حق
- حق مجرد، بند 99
برچسبها:
سیاست,
هگل
+ نوشته شده در
22 Feb 2018ساعت 6:41  توسط نوستالژیک
|

- ترزا بیجن (دانشیار فلسفه سیاسی دانشگاه آکسفورد)
- جنجالهای امروزی در کمپهای دانشگاهی منعکس کننده نزاع میان دو مفهوم متمایز یک واژه است-آنچه یونانیان isegoria و parrhesia مینامیدند.
- کمتر چیزی همچون اولویت -و تساهل- تعهد ما به آزادی بیان آشکارا دموکراسی در آمریکا را از نوع اروپاییاش متمایز میکند. با این حال مباحثات جاری در دانشگاههای آمریکا نشانگر این است که آزادی بیان به سوژهای متعصبانه بدل شده است. در حالیکه دانشجویان محافظهکار از اهمیت دعوت از سخنرانان جنجالی به کمپها و تحریک کردن دیگران دفاع میکنند، بسیاری از لیبرالهای خودخوانده اقدام به تلاشهای فزاینده برای برهمزدنِ حتی خشونتآمیز و تعطیلی [سخنرانیهای] آنان کردهاند. آنها چنین استدلال میکنند که آزادی بیان برای بعضیها در خدمت بستن دهان و حذف کردن دیگران است. برای طرد صداهای نفرتزا یا صدای آنها که به طور تاریخی دارای امتیازات ویژه بودهاند، مرامنامهای لازم است تا برابری را عملیاتی کند، تا اقشار به حاشیه رانده شده و آسیبپذیر سرانجام بتوانند سخن بگویند و شنیده شوند.
- دلیل اینکه ارجاع به متمم اول قانون اساسی نمیتواند درباره جنجالهای این کمپها تصمیم بگیرد این است که یک منازعه بنیادیتر مابین دو مفهوم بسیار متفاوت آزادی بیان در جریان است. نزاع بر سر آنچه یونانیان باستان در یکسو isegoria و در سوی دیگر parrhesia می نامیدند قدمتی به اندازه خود دموکراسی دارد. امروزه هر دو واژه اغلب به صورت «آزادی بیان» ترجمه میشوند اما معانی آنها به نحو حائز اهمیتی متمایز بوده و هستند. در یونان قدیم، ایزگوریا وصف حقِ برابر شهروندان برای شرکت در مباحثات عمومی مجمع دموکراتیک بود؛ و پرزیا، جواز گفتن آنچه فرد دوست داشت بگوید، آنگونه، آنزمان و به آن که دوست داشت بگوید.
- هنگامی که موضوع صحبت دانشگاههای خصوصی، بنگاهها یا شبکههای اجتماعی است، سانسورچیهای باالقوه خود شهرونداناند و نه دولت. نهادهای خصوصی مانند فیسبوک یا توئیتر، و البته دانشگاه ییل یا میدلبری، دامنه حق گستردهای برای تنظیم مقررات و ممانعت از سخنپراکنی اعضایشان دارند. همچنان که، توده کاربران آنلاین را افراد خشمالودی تشکیل میدهد که به جامه عمل پوشاندن به حق خود برای آزادانه سخن گفتن مشغولند. دست به دامان متمم اول شدن در این پروندهها برگ برنده نیست بلکه مغالطه بیربطی [Non sequitur] است.
- جان استوارت میل استدلال کرده بود که عمدهترین تهدید برای آزادی بیان در دموکراسیها نه دولت بلکه جباریت جمعی سایر شهروندان است. و با اینحال امروز، بخش عمده لیبرتارینهای مدنی که خود را در قاموس وارثان میل میبینند در اثبات نادرستی و یا مواجهه با مباحث مربوط به آزادی بیان و برابری که مخالفانشان ارائه میدهند ناموفق بودهاند.
- دو مفهوم کهن آزادی بیان، تصورات مدرن لیبرال دموکراتیک ما را به طور شگفتانگیز و بازگشتناپذیری تحت تاثیر قرار داده اند. اما از آن مهمتر، درک اینکه نه یک مفهوم آزادی بیان، بلکه دو مفهوم از آن وجود دارند، و اینکه این دو غالباً با هم در تنازع، اگر نگوییم تضاد آشکار، میباشند به تشریح صورت مایوس کننده بحثهای معاصر، چه در اروپا و چه آمریکا-کمک میکند و اینکه چرا وقتی بحث به مهمترین موضوعات میرسد اغلب احساس میکنیم انگار زبان هم را نمیفهمیم.
- از میان دو مفهوم آزادی بیان، ایزگوریا قدیمیتر است. تاریخ آن به قرن پنجم پیش از میلاد باز میگردد، هرچند مورخین اتفاق نظر ندارند که از چه زمانی دقیقاً عمل دموکراتیکِ رخصت دادن به هر شهروند که قصد سخنرانی در مجمع را داشته باشد آغاز شد. به رغم ترجمه رایج «آزادی بیان»، یونانیان عیناً منظوری نزدیک به «بیان برابر در معرض عموم» را داشتند. فعل agoreuein که واژه اصلی از آن مشتق شده است با «آگورا» یا بازارگاه همریشه است-که مکانی عمومی برای گردهماییهای مردم از جمله فلاسفه و صحبت کردن بوده است.
- در دموکراسی آتن ایده سخن گفتن برای جمعی غیررسمی در آگورا به بستر رسمیتر اکلسیا ekklesia یا مجمع سیاسی انتقال یافت. جارچی میپرسید "کیست که بخواهد برای مجمع سخنرانی کند؟" و سپس فرد داوطلب از "بما" یا سکوی سخنرانی بالا میرفت. در تئوری، ایزگوریا بدین معنی بود که هر شهروند آتنی صاحبقدری حق شرکت در مناظره و اقناع همشهریان دیگرش را داشت. در عمل ولی، تعداد شرکت کنندگان نسبتاً کمتر بود و محدود به سخنوران حرفهای و رجل سیاسی مسنتر میشد که نزدیک به سکوی خطابه مینشستند. (اتهامات موجب سلب صلاحیت شامل فحشاء و ارتشاء بود)
- هرچند آتن تنها دموکراسی جهان باستان نبود، به اصل آتنی ایزگوریا از آغاز به عنوان چیزی خاص نگریسته میشد. هرودوت مورخ حتی شکل حکومت آتن را نه دموکراسیا که ایزگوریا توصیف کرده بود. به گفته دموستنس خطیب و میهنپرست قرن چهارم، قانون موسس آتنی مبتنی بر سخنرانیها (Politeia en logis) بود و شهروندانش ایزگوریا را به عنوان مرام زیستن خود برگزیده بودند. اما برای منتقدان آن، این علاوه بر یک خصیصه، یک اشکال نیز بود. یک منتقد، که اصطلاحاً «الیگارش پیر» خوانده میشد، شکایت کرده بود که حتی بردگان و اجنبیها از ایزگوریا در آتن بهرهمندند، و بنابراین کسی نمیتواند آنها را مانند جاهای دیگر آن طور که باید و شاید ادب کند.
- ممکن است منتقدانی مانند الیگارش پیر به قصد تاثیر کمیک در گفته خود اغراق کرده باشند، اما به هر حال نکتهای نیز داشتهاند: همانطور که ریشه یابی واژه نشان میدهد ایزگوریا اساساً درباره برابری بود نه آزادی. و بدین عنوان، به عیاری برای دموکراسی آتنی بدل شد که نه به خاطر ممانعت از شهروندی بردگان و زنان (همانطور که همه جوامع بشری تا این اواخر چنین بودند) بلکه به خاطر در بر گرفتن فقرا خود را از دیگر دولتشهرهای یونان متمایز میکرد. آتن حتی با به کارگیری پرداخت مالی برای فقیرترین شهروندان، قدمهای مثبتی برای کارآمدتر کردن این برابری در بیان عمومی برداشت تا فقرا نیز در مجمع حاضر شده یا به عنوان هیئت منصفه در دادگاهها خدمت کنند.
- پس به عنوان شکلی از آزادی بیان، ایزگوریا ضرورتاً سیاسی بود. رقیب آن پرزیا، دامنه شمول بیشتری داشت. اینجا مجدداً ترجمه انگلیسی رایج «آزادی بیان» میتواند گمراه کننده باشد. معنای واژه یونانی چیزی شبیه «همه گفته ها» است و به ایده آزادانه سخن گفتن یا رک گویی نزدیک میشود. لذا پرزیا دلالت ضمنی داشت بر گشودگی، صداقت و شهامت گفتن حقیقت، حتی وقتی که مقصود رنجاندن بود. مجری پرزیا (یا پرزیاستس) به معنای دقیق کلمه کسی بود که هر چه دل تنگش میخواست میگفت.
- پرزیا میتوانست یک جنبه سیاسی داشته باشد. دموستنس و خطیبان دیگر تاکید کردهاند وظیفه آنها که به ایزگوریا در مجمع میپرداختند بیان آن بود که در ذهن داشتند. اما این مفهوم اغلب در خارج از اکلسیا و کم و بیش در بستری غیررسمی به کار برده میشد. در تئاتر، نمایشنامهنویسان پرزیایی همچون آریستوفان با به سیخ کشیدن همشهریان خود همه را همه جوره می رنجاندند، از جمله سقراط و با ذکر نام. اما پرزیاستسهای مبتنی بر پارادایم در دنیای باستان، فلاسفه یا به قول خودشان عاشقان حکمت مانند سقراط بودند که با همشهریان خود در آگورا مواجه شده و دشوارترین حقایقی را که کمتر کسی علاقه به شنیدنش داشت بر زبان میراندند. در میان اینان، دیوژنس کلبی بود که به زندگی در خمره اشتهار داشت، در معرض عموم خودارضایی میکرد و به اسکندر کبیر گفته بود که از سر راه نور آقتابش کنار برود - همگی به این خاطر تا حقیقت عادات نابخرد همشهریان یونانی خود را آشکار کند.
- خطر ذاتی نهفته در رنجانندگی پرزیا برای محافل قدرت – خواه یکهسالارانی چون اسکندر و یا اکثریت دموکراتیک- میشل فوکو را به خود جلب کرد، چنان که در 1980 آن را به سوژه سلسله درسگفتارهای خود در برکلی بدل کرد. (خانه اصلی جنبش آزادی بیان در کمپهای دانشگاهی) فوکو متوجه شد که عمل پرزیا الزاماً دربردارنده یک عدم تقارن در قدرت است، از این رو «قراردادی» است میان مخاطبین (چه یکنفر چه بیشتر) که متعهد میشدند نسبت به هر رنجشی روادار باشند، و ناطق، که میپذیرفت تا حقیقت را به آنان بگوید و ریسک عواقبش را بپذیرد.
- ایزگوریا از اساس درباره برابری بود، و متعاقباً، پرزیا درباره آزادی به معنای اذن، - نه یک حق، بلکه امتیازی ناپایدار که بر حسب خوشایندی طرف قدرتمند اعطا میشد. در دموکراسی آتنی، طرف قدرتمند معمولاً به معنای اکثریت همشهریان خود فرد شهروند بود، که معروف است با عربده زدن صدای ناطق مورد تنفر را خفه میکردند و یا حتی او را به زور از سکو پایین میکشیدند (از جمله گلاکون برادر افلاطون). این شکل باستانی ناطقان «بدون مرامنامه» که حساسیتهای عمومی را جریحهدار میکردند ممکن بود با عواقب مرگباری روبرو شوند – آنطور که محاکمه و مرگ سقراط، دوست و استاد افلاطون بدان گواهی میدهد.
- هیچ چیز همچون شکستهایی که با ایزگوریا و پرزیا گریبان افراد مورد علاقه افلاطون را در طول حیاتش گرفت، نمیتواند به شرح این مسئله کمک کند که چرا پدر فلسفه غرب برای این دو مفهوم در آثارش هیچ اهمیتی قائل نشد. بدون شک افلاطون می بایست فهمیده باشد که علیرغم تفاوتهایشان، هیچیک از این دو مفهوم مبتنی بر مشهورترین درک شاخص یونانی از سخن یعنی لوگوس نبود– که همان خرد یا استدلال منطقی است.
- ارسطو شاگر افلاطون، لوگوس را به عنوان استعدادی که نوع بشر را الزاماً تبدیل به حیوان سیاسی میکرد بازشناخت. و همچنان نه ایزگوریا و نه پرزیا با سخن خردورزانه و برهانآوریهای لوگوس به عنوان یگانه لایق آزادیِ برابر یا اذن اینهمان نشدند. به نظر میرسد این هم منظور افلاطون بوده است – چگونه بوده است که یک شهر دموکراتیک که خود را به آزادی بیان مفتخر میکرد، یک فرد آتنی فرمانبردار لوگوس را به جرم بر زبان راندن آن به مرگ محکوم میکند؟
- شاید تعجبآور نباشد که با سقوط دموکراسی آتنی پرزیا نسبت به ایزگوریا با سهولت بیشتری باقی ماند. در زمانی که نهاد دموکراتیک یونانی به دست امپراطوری مقدونی و بعدها رومیان در هم کوبیده میشد، پرزیا به صورت یک استعاره به ماندگاری خود ادامه داد. یکهزار سال پس از سقوط رم، اومانیستهای رنسانس پرزیا را به عنوان فضیلت ممتاز مستشارانی که همصحبت شهریاران قدرتمند و طالب نصایح صریحاللهجه بودند احیا کردند. این پرزیا در حالیکه اغلب در لفافی تدافعی پوشانده میشد، قابلیت تکاندهندگی خود را از دست نداد. حقایق دشواری که به واسطه ماکیاولی و هابز به حاکمان بالقوه ارائه شدند الهامبخش نسل آزادیخواهان شوریدهسر در راه نیز گردیدند.
- معذلک، اقتباس دیگری از سنت پرزیاییِ حقیقتگویی به اصحاب قدرت در دسترس اروپیان ابتدای عصر مدرن قرار گرفته بود. مسیحیان اولیه ورقی از دفتر دیوژن را در پخش خبر خوبِ اناجیل در عصر یونانی-رومی به عاریت گرفتند – خبری که محتملاً به گوش مقامات رومی آنقدرها هم خوشایند نبود. بسیاری از مسیحیان که پس از اصلاحات خود را پروتستان می نامیدند، بر این باور بودند که بازگشت به شکلی تبلیغ پرزیاییِ اصیل و تعمداً رنجاننده، برای تجدید خلوص مسیحیت ابتدایی کلیسا الزامی است. به عنوان مثال معروف است که کوئیکرهای اولیه عبادات آنگلیکنها را با عربده کشی بر سر کشیش و لخت شدن در منظر عموم به عنوان یک نشانه مختل میکردند.
- ایزگوریا نیز وارثان مدرن خود را داشت، اما در غیاب نهادهای دموکراتیکی ماند اکلسیای آتنی، ضرورتاً صورت متفاوتی به خود گرفت. بیانیه حقوق انگلستان در 1689 آزادی بیان و مناظره در پارلمان را تضمین کرد، و بنابراین فقط اعضای پارلمان را در بر گرفت، و نیز فقط وقتی که در صحن حاضر بودند. برای بسیاری کسان که سهمی از مداخله رسمی سیاسی نداشتند، ایده ایزگوریا به مثابه حق بیان عمومیِ برابری که به همه شهروندان تعلق دارد نهایتاً از عرصه عینی عمومی به سپهر معنوی عمومی کوچ کرد.
- برای فیلسوفانی مانند اسپینوزا و ایمانوئل کانت، آزادی بیان عمدتاً به معنای آزادی فکری برای مشارکت در تبادل عمومی مجادلات بود. در سال 1784، پنج سال پیش از انقلاب فرانسه، کانت اصرار ورزیده بود که «آزادی به کار بستن عمومی عقل» حق بنیادین و برابر همه ابناء بشر و شهروندان است. به شکل مشابهی وقتی استوارت میل کمتر از یکسده بعد «درباره آزادی» را نوشت، از آزادی بیان به همان شکل دفاع نکرد بلکه بیشتر «آزادی فردی تفکر و مباحثه» در طلب جمعی حقیقت را مد نظر داشت. در حالیکه آزادی برابرِ ایزگوریا برای این متفکران ضروری باقی ماند، اما فکرِ خود را به جای بیانگری عینی – عمل فیزیکی سخن گفتن برای دیگران و شرکت در مناظرات- بر عمل ذهنی خردورزی و تبادل ایدهها و جدلیات، غالباً به شکل مکتوب، متمرکز کردند. و بنابراین، از پس دورهای دوهزار ساله، روشنگری بالاخره ایزگوریا و لوگوس را در مفهوم ایدآلیزه شده آزادی بیان به مثابه آزادیِ صرفاً برای بیان عقلانی و سنجش عُقلایی یکپارچه ساخت، عملی که حتماً افلاطون را مفتخر میساخت.
- این ایدآلِ لوگوسمحورِ روشنگری تا به امروز به عنوان نقطه ثقل درک اروپایی از آزادی بیان باقی مانده است. تلاشهای اروپا برای جرم انگاشتن سخن نفرتزا سهم بزرگی را به کانت مدیون است که آزادی بیان (عقلایی) در جمع را تحت عنوان «بی ضررترین» [همه آزادیها] وصف کرده بود. مشابه این گفته را نمیشد برای پرزیای باستان یا ابتدای عصر مدرن ذکر کرد که همواره برای گوینده و شنونده به یکسان تهدیدآمیز بود. در واقع، این ضرر آشکار ناشی از مبلغان مسیحیت پرزیایی برای حساسیتهای مذهبی همسایگانشان بود که منجر شد بسیاری از پروتستانهای اونجلیکی به قصد فرار از تعقیب قانونی خود در اروپا به آزادی بزرگتر – یا اذن- دنیای نو در آمریکا بگریزند. بنابراین ردّپای خود-استثناپنداری [Exceptionalism] آمریکایی را تا قرون هفدهم و هجدهم میتوان دنبال کرد: در حالیکه آمریکا مبلغین اونجلیکی و آزادیخواهان را به دست آورد، اروپا فلاسفه را نگاه داشت.
- امروز پایگاه دادهها درباره آزادی بیان در کمپهای دانشگاهی آمریکا نشان میدهد که مفاهیم رقیب ایزگوریا و پرزیا زنده و جاریاند. هنگامی که دانشجویان معترض مدعی میشوند که صداهای معینی را با اتکا به بی-اساسنامهگری، فشار اجتماعی، یا سانسور آشکارا-تحت لوای خود آزادی بیان، خاموش میکنند ممکن است وسوسه انگیز باشد که آنها را تحت عنوان ریاکاری یا در بهترین حالت گیجی تخطئه کنیم. آنطور که خودم در واقعهای در کالج کنیون در سپتامبر مشاهده کردم، هنگام مواجهه با چنین مجادلاتی پاسخ من به عنوان یک طرفدار متعصب آزادی بیان با موهای جوگندمی ادامه دادن به موعظه نوکیشان درباره متمم اول قانون اساسی است، اما با یک نومیدی زیرپوستی درباره «بچههای امروزی» و شکستشان در درک مبانی لیبرال دموکراسی.
- تعجبی ندارد که «بچه ها» متقاعد ناشدهاند. در حالیکه هشدارها نسبت به محتوای اخبار، فضاهای امن و بی-اساسنامهگری سرخط خبرها را از آن خود کردهاند، نظرسنجی از پی نظرسنجی نشان میدهد که یک تغییر جهت نامحسوس در آداب ما در جریان است. برای نسلی که متقاعد شده بیان نفرتزا به خودی خود شکلی از خشونت یا «ساکت کردن» است ارجاع به متمم اول آدرس اشتباه دادن است. اکثر این دانشجویان به هیچ وجه خود را در حال مقابله با آزادی بیان نمیبینند. آنچه برای آنان مهم است حق بیان برابر، و دسترسی برابر به مجمعی عمومی است که در آن محذوفان و به حاشیهراندگان تاریخی فرصتی برابر با نورچشمیها برای شنیده شدن و به حساب آمدن پیدا میکنند. این یک دعوی ایزگوریاست و یکبار که فرد آن را بدین صورت بفهمد، چیزهای بیشتری دیگری آشکار میشوند – از قبیل تباین با خواستِ به کارگیری پرزیا توسط مخالفانشان، که گاه برای تقلیل «آزادی بیان» به مجوز توهین مصمم به نظر میرسند.
- شناخت کارکرد ایدههای کهن در این مجادلات مدرن، آنهایی از ما را که متعهد به سنت پرزیایی آمریکا در حقیقتگویی به قدرت هستیم در موقعیت بهتری برای دفاع از آن قرار میدهد. این مسئله نشان میدهد که برای مغلوب کردن طرفداران مدرن ایزگوریا – و یادآوری آنچه پرزیاستسهای مدرن برایش می جنگند- فرد باید ورای متمم اول در پی اصل دیگر دموکراسی آمریکایی، یعنی برابری، برود. گذشته از این، نبوغ متمم اول در به هم رساندن پرزیا و ایزگوریاست از راه تضمین حق برابر و آزادی شهروندان نه فقط برای «به خدمت گرفتن عقلشان» بلکه به زبان آوردن آنچه در ذهن دارند. متمم اینگونه عمل میکند چرا که جایگزین آن اعطای این مجوز به قدرتهای بالقوه است تا آن آزادی را به مثابه یک اذن به برخی افراد ببخشند در حالیکه چنین عطیهای را برای سایرین انکار میکنند.
- در بسترهایی که قانون اساسی به کار نمیاید، مانند دانشگاه خصوصی، این ضدیت با رفتار خودسرانه موضوع فرهنگ است نه قانون، اما کمتر از آن مبرم و حائز اهمیت نیست. همانطور که مبلغین مسیحی، معترضین و گستاخانی که سنت پرزیایی آمریکا را بنیان نهادند به خوبی میدانستند: وقتی حقوق همه عطیه عده قلیلی میشود، نه آزادی و نه برابری نمیتواند پایدار بماند.
- *در تمام متن بیان آزاد (Free Speech) به آزادی بیان ترجمه شده است.
- منبع: آتلانتیک
- برگردان به فارسی: نوستالژیک
برچسبها:
سیاست
+ نوشته شده در
25 Jan 2018ساعت 17:8  توسط نوستالژیک
|
- آقای پلیکان، نگهبان پاپتی یک آب-بند در دانوب که معترف بود هیچگاه نخواسته قهرمان جایی باشد، یکروز به جرم ذبح غیرکمونیستی تنها خوکش بازداشت، با شکنجهگر سابقش همسلولی و کمی بعد با دستوری از بالا آزاد میشود. هادیِ امنیتیاش به ترتیب او را به سمت سرپرستی تنها استخر شهر و بعد ریاست شهربازی منصوب میکند ولی چون در این «وضعیت بینالمللی بحرانی» تعهد لازم را [تخصص کلاً لازم نیست] برای اداره هیچکدام ندارد هر بار باز به زندان میافتد. آقای پلیکان در نهایت مدیر پژوهشکده پرتقال میشود و به کمک هادیاش از طرح پرتقال ملی که در واقع یک لیموترش معمولیست پردهبرداری میکند. وقتی بابت این فریبکاری دچار عذاب وجدان میشود هادیاش جواب میدهد: فریب چه کسی؟ خودمان؟ ما که میدانیم جریان چیست. محققین طرح؟ آنها که خوشحالند مدالشان را گرفتند. مردم؟ آنها که اصلاً پرتقال و لیمو نمیخورند. امپریالیستها؟ آنها هم که مشت محکمی بر دهانشان خورد. زنده باد پرتقال ملی مجارستان!
- «Witness» هجویه 1969 پیتر باچو، سالها در توقیف ماند. ظاهراً اداره نظارت بر تولیدِ آثار هنری حزب پروانه ساخت را صادر کرده بود ولی اداره نظارت بر نمایش برای صدور پروانه اکران قانع نمیشد!

برچسبها:
حماقت
+ نوشته شده در
5 Jan 2018ساعت 0:25  توسط نوستالژیک
|