آزادی

ترجیح دادم بیخیال شم. بیخیال کار و بیگاری.

بیخیال کارمندی...

تغییرات

برونگرایی، در اوج تنهایی و انزوای خودخواسته

امیدوارم خوب باشی

جنگ که شد، من یاد دوست نادیده ام افتادم که خونشون نوبنیاد بود. امیدوارم حالش خوب باشه. سر من که آسیب دید. شکستگی قاعده جمجمه. مسخره ست. چقدر درگیرمون کرد. چقدر آدمها رو شناختیم. افسرده تر شدیم. کسب و کارها به هم ریخت.

به همریختگی جهان رو نمیشه تحلیل کرد.

ما بیماریم

ما بیماریم. بیمار نوشتن. بیمار همه چیز نوشتن. ما هنوز داریم تاوان نوشتن هامون رو در گذشته می دیم. ما خودمون رو فیلتر نکردیم. پس آسیب دیدیم.

این روزها به این بیماری فکر می کنم. به بیماری نوشتن. به بیماری نگهداشتن وبلاگ. حتی بعد از 11 سال. به بیماری سر زدن به وبلاگی که صاحبش دوستش نداره.

ما بیماریم. بیمار کامنت های یواشکی. بیمار عشق.

از لحظه ای که تصمیم می گیریم خوب شیم... دیگه هیچ چیز اهمیت نداره. دیگه جرات نمی کنیم روزمرگی هامون رو بنویسیم. و این اوج ترسه.

من جز اینجا هیچ وقت جایی رو نداشتم. حوصله نوشتن هم نداشتم.

اصلا چه اهمیتی داره؟

منم دیگه. یه تراپیست تنها.