اینجا زمین است.... حوا بودن تاوان سنگینی دارد

 

سلاااااااااااااااام دوستای گلم....ازهمتون ممننوووون که مارو یادتون نرفته درموردماهم 

همینطور بوده وهست

این سوالو میخوایم ازهمه ی آقاپسرهایی که به این وب سرمیزنن بپرسیم

اگه یه روزی یه خانم رو تو مترو یااتوبوس یا هرجایی مثل این ببینین که خودتون نشستین ولی اون خانم ایستاده

بلند میشی اون بشینه یا نه!

اگه بلند شدی به این علت بوده که دلت سوخته که زنهاضعیفن یاکلآبه این دلیله که اون زن بوده.

یا به این فک میکنی که یه خانم ظریفه که شاید ممکنه اذیت بشه.

درکل به مقام زن فک میکنی یابه ضعیف بودنش...برای تمسخربلند میشی یابرای احترام

امیدوارم دیدگاه اصلیتون رو بگید...نظرشماهرچی باشه محترمه...


جنسیت

جنسیت فریبی بیش نیست
 
من وقتی زن خواهم بود ...
 
که او باور داشته باشد مرد است. . . .

زن که باشی

دست خودت نیست ، زن که باشی

گاهی دوست داری

تکیه بدهی ، پناه ببری ، ضعیف باشی

دست ِ خودت نیست ، زن که باشی

گهگهاه حریصانه بو میکنی دستهایت را..شاید عطر ِ تلخ و گس ِ مردانه اش

لا به لای انگشتانت باقی مانده باشد !

دست خودت نیست ، زن که باشی

گاهی رهایش می کنی و پشت ِ سرش آب می ریزی

و قناعت می کنی به رویای حضورش

به این امید که او خوشبخت باشد

دست ِخودت نیست ، زن که باشی

همه ی دیوانگی های عالم را بلدی

من زنـــــــــم

نگاه به صـــــــدا و بدن ظریفــــم نکن

اگــــــــــر بخواهم

تمـــــــام هویت مردانه ات را به آتش خواهم کشــــــــــــید ...

 

 


پست قبلی کامل نبود تا کامل شدن این پست صبرکنید....

میخوایم ببینیم چقدرصبردارید.....

بابایی

 

پدرها هم به اندازه ی مادرها عزیزند...

پدرا رووووزتووون مبــــــــــــــــــــــــــــــــارک

وآغوشت گرمترین جای برای زیستن است...

 

WHEN I CAME DRENCHED IN THE RAIN………
وقتی خیس از باران به خانه رسیدم

BROTHER SAID : “ WHY DON’T YOU TAKE AN UMBRELLA WITH YOU?”
برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟

SISTER SAID:”WHY DIDN’T YOU WAIT UNTILL IT STOPPED”
خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟

DAD ANGRILIY SAID: “ONLY AFTER GETTING COLD YOU WILL REALISE”.
پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد

BUT MY MOM AS SHE WAS DRYING MY HAIR SAID”
اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت

“STUPID RAIN”
باران احمق

THAT’S MOM!!!
این است معنی
مادر

عاشقانه روزتوووون مبارک مادرااااای مهربووون.

امروز برای چندمین بار هوا ابری بود

 

دلبسته به سکه های قلک بودیم،دنبال بهانه های کوچک بودیم

رؤیای بزرگ تر شدن خوب نبود،ای کاش تمام عمر کوچک بودیم!

 ......۰۰۰۰......۰۰۰۰......۰۰۰۰......۰۰۰۰......۰۰۰۰......۰۰۰۰

هنر پرواز بیاموز

تا هر وقت عرصه ی زمین

را تنگ دیدی به سوی  آسمان

اوج بگیری

......۰۰۰۰......۰۰۰۰......۰۰۰۰......۰۰۰۰......۰۰۰۰......۰۰۰۰


همیشه با همیشه در انتظار نیامدنت سکوت می کنم واز تو....

می آیی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمی دانم اما خوب می دانم که نمی آیی و این قصه را به هیچ کس نمی گوییم حتی تو

امروز چقدر انتظار ندیدنت را کشیده ام

باور کن ، شاید باور نکنی در ازدحام این همه آدم سخن گفتن را فراموش کرده ام.....

ساعت ها را بگذارید بخوابند بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست

......۰۰۰۰......۰۰۰۰......۰۰۰۰......۰۰۰۰......۰۰۰۰......۰۰۰۰

همه چیز را یاد گرفته ام! ...

 یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم ...

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم ...

تو نگرانم نشو !!

همه چيز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !

یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !!

همه چيز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!

یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....

یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...

که چگونه.....!

برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...

و نمی خواهم که هيچ وقت یاد بگیرم ....

تو نگرانم نشو !!

ولی...

فراموش کردنت را هيچ وقت یاد نخواهم گرفت...

......۰۰۰۰......۰۰۰۰......۰۰۰۰......۰۰۰۰......۰۰۰۰......۰۰۰۰

کوله بار سفرت رفت و نگاهم را برد

نه تو دیگر هستی

نه نگاهی که در آن دلخوشی ام سبز شود

...

هیچ کس گمشده ام را نشناخت

تابش رایحه ای خبر آورد کسی در راه است

چشمی از درد دلم آگاه است

تو مرا می فهمی

من تو را می خواهم

و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است

تو مرا می خوانی

من تو را ناب ترین شعر زمان می خوانم

و تو هم می دانی

تا ابد در دل من میمانی

۰۰۰۰...... ...۰۰۰۰.........۰۰۰۰......۰۰۰۰......۰۰۰۰......۰۰۰۰

 احساس درون سینه ام می گندد

غـــم از همه سو راه مرا می بندد

امسال بهار بی تو؛ یعنی پاییز....

تقویم به گور پدرش می خندد !!

......۰۰۰۰......۰۰۰۰......۰۰۰۰......۰۰۰۰......۰۰۰۰......۰۰۰۰

گاه یک سنجاقک

به تو دل می بندد

و تو هر روز سحر

می نشینی لب حوض

تا بیاید از راه

از خم پیچک نیلوفرها

روی موهای سرت بنشیند

یا که از قطره آب کف دستت بخورد

گاه یک سنجاقک

همه معنی یک زندگی است .

 

 

پایان دوووری!!!

Show in www.khorzou.blogfa.comShow in www.khorzou.blogfa.comShow in www.khorzou.blogfa.comShow in www.khorzou.blogfa.comShow in www.khorzou.blogfa.com 

 عزیزان دل Notiygirls.

 چطورمطورید؟ حالتون خوووفه؟ دیگه عید تموم شد و مریم و نیلو از

 مسافرت برگشتن.الی هم که آخر نتونس ویزا بگیره بره نیس!و اونم هس.

 یه روز خیلی بهاری ما سه تا گووگووولی با هم قرار گذاشتیم همو ببینیییم.

آخه دلمون قد نخود شده بود واسه هم.دور میدون کره بزا با هم قرار داشتیییم! 

از دور که همدیگرو دیدیم نیشمون باز شد و کلی ماچ و بوس و ...Smiley! رفتیم که بریم نیو آیس فلکه سوم ولی بسته بود. نه بابا چرا

ضایع شیم!آیه نازل نشده بود حتما بریم اونجا که! قدم میزدیمو میگفتیم کجا بریم 

کجانریم که مریم گفت بریم پارک نهج البلاغه، دیـــگه ما هم نه نیاوردیم و سه تایی 

راه افتادیم.خیلی خوش گذشت.جاش اینجا بسی بسیاااار خالـــیه.هستی رو

میگم. آخه

عصر روز چهاردهم برگشت تورنتو و یه ماه دیگه برمیگرده. وسط هفته بود ولی  

نمیدونیم چرا انقد شلوغ بود. اول از همه نیلو گفت تاب سوار شیم ولی مگه این

 زوج های جوان دل میکندن از تاب آخه!  دیدیم صبر بیهودست و اینا تازه جا 

خوش کردن دیگه عشقشونو به هم نزدیمو رفتیم سینما 4بعدیش. دو تا دختره 


کنارمون بودن یه کم با هم حرفیدیم، یکیشون یه هفته بود از مسافرت آمریکا

  برگشته بود و با لهجه حرفمیزد.ازش پرسیدیم چند وقت آمریکا بودی؟  گفت

 دو ماه!!!! کلی خندیدیم و الی  گفت دو مااااه تموم اونجا بودی!باز خوب فارسی

 حرف میزنیـــااااا!دختره هم که اصلا توباغ نبودو خلاصه یه  ربعی دختره سرگرممون 

کرد و بعدش قسمت پیست دوچرخه سواری رو پیاده رفتیم و کلی هم عکسای

 خوشگل انداختیـــم. بعدشم رفتیم کافی شاپ یه چی بخوریم.

 وقتی بعد نیم ساعت از کافی شاپ اومدیم بیرون دیدیم هوا یه نمه سرد شده و

 زمین خیسه! بوی بارونم میومد و خلاصه که فضا عجیب دونفره بود!وقتی داشتیم

 از جلو تابا رد میشدیم یه تاب تو یه کیلومتریمون خالی شد و سه تایی دوییدیم

 چه دوییدنی!ملت گرخیده بودن که چی شده و وقتی نشستیم روتاب ملت ترکیدنو

 هرکی یه چی میگفت! "بابا میگفتید زودتر بلندشون میکردیم" "یه تاب ارزششو 

نداره هااا" و ... !!! ما هم نه اینکه نخوایم جواب بدیما ولی نمیتونستیم جلو خندمونو

 بگیریمو تا چشمون میخورد به همدیگه و یاد لحظه ای که تاب خالیو دیدیمو دوییدیم

 میفتادیم خندمون شدیدتر میشد! کلی رو تاب نشستیم و سه تایی با صدای 

 یواش خیلی یواشااا تودلمووون  شعر خوندیم. از خاطره هامون، سوتیامون

 احساسامون و  خلاصه راجع به همه چی حرف زدیم.زیادی جا خوش کرده بودیمو تا

 هشت و نیم اونجا بودیم. الان که یادش میفتم بازم دلم میخواااد! اون روزخیلی 

بهمون خوش گذشت.من که هیچوقت فراموشش نمیکنم... مررررسی از همه 

برادران و خواهرانی که با نظراتشون انگیزۀ مارو واسه نوشتن بیشتر میکنن.

به افتخار خودتوووون

راستی نظرتون درباره ی قالب جدیدمووون چیه؟

کیـــــــــــــه؟؟؟ کیـــــــــــه؟؟؟ اِاِاِ ، نورووز توووویــی؟!!!

 


 

سلااااااااااام  به همه برو بچ...خووووبید عزیزان دل notiygirls؟

چه خبرااا؟؟ چه میـــــکنییید؟؟ ببینم عیدی میخواید چی به ما بدیید؟!؟! اِ اِ اِ اِ!!!یعنی

چی عیدی نمییییدیید؟!! این آخرت نامردیـــه، ما عیدی مییییخوایم یالاااا! ما عیدی

میخوایم یااالااا!!! نه، مثه اینکه تنتون به تنۀ اصفهانیا خورده، نم پس نمیدید! (لطفا!

اصفهونیا بهشون بر نخوره و فکر سو کردن مارو از سر بیرون کنن!) خب بابا، حالا چرا 

دپسرده شدییید،نخواستیم بابا. عیدی نخواااستیم.

خب دیگه،بریم سر اصل مطلب...اصل مطلب ماییم که بعد مدتها دور هم جمع

شدییم، ولی آخه چه جمع شدنی،بدووون مریم.بله دوستان مریم عزیییز در کنار ما

نیست...ای باااباااا! نمرده که! زندست ولی رفته شمال و الان ما سه تا توی اتاق

هستی جوووونیم وطبق معمول بعد یه ساعت زدنو رقصیدنو خوردنو سرو

کله هم زدن، نشستیم جلو سیستم و دست به کیبورد شدیم تا براتووووون یه پست

جالب و زیبا و جادار و مطمئن بنوییسیم، اخه دلمووون خیلی براتون تنگوووولیده خب.

هرکدومم داریم یه چرت و پرتی میگیم!نمیدونم چرا امشب انقد فازااامون شرقی

غربی شدن.امیدوونید، نه اینکه مریم پیشمون نیس، اصلا حس و حال واسمون

نمووونده. تا مریم نباشد حس ما مباد! خداییش مرامو حال میکنید؟ کف کردیدا نه؟ ما

اینـــیم دیگه دادااش! ولی خب به عشق طرفداراموونم شده دیگه چند سطری در

خدمتتون هستیم...ایییهییییم...بزارییید صدامونو صاف کنیییم...اییهیییم... خب حالا

میخوایم به صورت کاملا اتو کشیده عیدو به همه رفقاااای خوب notiygirls تبریک

بگیم : فرارسیدن نوروز و سال نو را شادباش میگوییم! برایتان تندرستی و نیکروزی در

سال نو آرزو داریم.باشد که سالی سرشار از شادی و کامروایی داشته باشید!

الان ساعت نزدیکه هشته و ما هم میخوایم بریم بیرونو چندتا ترقه بترکووونییم،

به رقص پسرا بخندیم و یه نمه سوژشون کنیم و سر آخرم اگه کارمون به بیمارستان

نکشه به آغوش خانواده برمیگردیم...

خب دیگهُ ما داریم میریم.... چند تا اس ام اس تبریک عیدم براتون میزاریمُ .

تنبلی نکنید و خوشگلاشو  برای دوستاتووون بفرستییید تا خوشحال شنُ ُخیلی

قشنگه که تو تبریک گفتن مقدم باااااشید...

به همتووون خوش بگذره...

باباااااااای

 

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


شیشه می شکند و زندگی می گذرد.
نوروز می اید تا به ما بگوید تنها محبت ماندنی است
پس دوستت دارم چه شیشه باشم چه اسیر سرنوشت
نوروز90 مبارک


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است اما خدا را شکر که نوروز هر سال
این فکر را به یادمان می اورد.پس نوروزت مبارک که سالت را سرشار از عشق کند . . .


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


با تو از خاطره ها سرشارم.جشن نوروز تو را کم دارم
سال تحویل دلم می گیرد با تو تا اخر خط بیدارم . . .


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


از نوروز می اموزیم که هیچ وقت کسی را نا امیدنکنیم
شاید امید تنها دارایی اش باشد.نوروزتان مبارک باد


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


نوروز شعر بی غلطی است که پایان رویاهای ناتمام را تفسیر می کند. . .


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


لحظه ای که سال تحویل می شه
تنها لحظه ایه که بی منت به من لبخند می زنی
کاش هر ثانیه برای من سال تحویل باشه
تا لبخند همیشه مهمون لبهات بمونه
سال90مبارک


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

باران عشق همیشه می بارد اما در نوروز قطره های باران طلایی رنگند
از خدا می خواهم که همیشه زیر این باران خیس شوی . . .


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


ستاره بختتان بالا
سپیده صبحتان تابناک
سایه عمرتان بلند
ساز زندگیتان کوک
سرزمین دلتان سبز
سال جدید مبارک


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


دلت شاد و لبت خندان بماند
برایت عمرجاویدان بماند
خدارا میدهم سوگند برعشق
هرآن خواهی برایت آن بماند
بپایت ثروتی افزون بریزد
که چشم دشمنت حیران بماند
تنت سالم سرایت سبز باشد
برایت زندگی آسان بماند
تمام فصل سالت عید باشد
چراغ خانه ات تابان بماند


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
با توجه به گران شدن نرخ sms پیشاپیش نوروز ۹۰
تولدت ، تولدم ، پیوندتان و قدم نورسیده مبارک.نور به قبرت بباره !!

 

یادش به خیــــــــــر...

 

 

سلام

داشتم پیش خودم فک متفکرمیکردم که چه چیزی توی بچه گی میتونست یه بچه رو

خیلی خوشحال کنه و  چی میتونست اونو آزار بده.

میدونم به فکر زیادی احتیاج ندارید..

چیزه واضح این بود که من (من = نیــــلو )اون موقع از کارتون آنشرلی خیلی زیاد

خوشم میومد و تنها چیزی که منو آزار میداد،

یادمه کلاس سوم بودم یه معلم پیر وچروکیده داشتیم که با من خیلی لج بود چون

 جدول ضربو حفظ نمیشدم اونم دست میزاشت رو نقطه ضعف من وهمیشه سه

شنبه ها زنگ اول ریاضی داشتیم ازمن جدول ضرب میپرسید

بعد منم که بلد نبودم منو میذاشت کنار تخته سرپا وایسم تا ته زنگ.خداذلیلش کنه

 از اون موقع من از جدول ضرب متنفر شدم.

عاشق دکلمه ی اول کارتون بودم :

آنه !

تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت

وقتی روشنی چشمهایت

در پشت پرده های مه آلود اندوه

پنهان بود.

با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکی ات

از تنهایی معصومانه دستهایت

آیا می دانی که در هجوم دردها و غم هایت

و در گیر و دار ملال آور دوران زنگی ات

حقیقت زلالی در دریاچه نقره ای نهفته بود ؟

آنه !

اکنون آمده ام تا دستهایت را

به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری

در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی

و اینک آنه !

شکفتن و سبز شدن در انتظار توست

در انتظار توست...


هستی : منم از کفش تق تقی برعکس الان بدم میومدو با دیدنش حرصی میشدم .خانومایی که کفش تق تقی

میپوشیدن به نظرم خیلی احمق میومدن ! و همیشه به این فک میکردم که چطور

آدم میتونه همچین کفشی بپوشه!

ولی عاشق آبنبات چوبی های سوپرمارکت سرکوچمون بودم چون هیچ جا اون مدل

 آبنباتو نداشت.

 

الــی: راستش هرچی فک کردم از چی بدم میومد چیز خاصی یادم نیومد.ولی یه
 
چیزی که یادمه موقع کوچولوگیام دوس نداشتم فوتبال بود...آخه به خاطرش
 
نمیزاشتن برنامه کودکو ببینم...همون برنامه که اون خانم مهربونه بود، مقنعۀ خیلی
 
خیلی خیلی بلند داشت، خیلی هم فِـیس تو  فِـیس بودیم باهاش بس که نزدیک
 
دوربین میشست، اونو میگم...ولی یه روز به خاطر سر شکستۀ علی دایی از فوتبالم
 
خوشم اومد! بزارید براتون تعریف کنم.البته به شرط اینکه سوژم نکنیدااا
 
آقا یه روز که خانواده داشتن فوتبال میدیدن و منم از سر ناچاری جلو تی وی نشسته
 
بودمو دعا میکردم فوتباله امروز مثه همیشه طولانی نباشه ،، یکی از بازیکنا با علی
 
دایی هد تو هد شد و سر دایی شکست! خیـــــلی خوشم اومد! واقعا لذت بخش
 
بود! نخندیداا ولی به نظرم مثه کارتون فوتبالیستا بود که بازیکن به خاطر تیمش هر
 
کاری میکنه!از خودگذشتگیو از این جور حرفا دیگه! از اون به بعد فوتبال میدیدمو Emoticonهمیشه هم دعا میکردم سر یکی بشکنه! قرار شد نخندید دیگه.ای
 
بابااا...خب دیگهُ زیاد فک زدم مختصر بگم که از کارتون وروووجکم همیشه خوشم
 میومده...
 
خب دیییگه...تا پست بعدی بابااای...







راستــــــــــــی هرچند به ماربطی نداره ولی
ولنتاین مبارکـــــــــــــــــــــــــ  Yah

داستان کوتاه...


بانوى خردمندى در كوهستان سفر مى كرد كه سنگ گران قیمتى را در جوى آبى
 
پیدا كرد. روز بعد به مسافرى رسید كه گرسنه بود. بانوى خردمند كیفش را باز كرد تا
 
در غذایش با مسافر شریك شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در كیف بانوى
 
خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست كه آن سنگ را به او بدهد. زن
 
خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این كه
 
شانس به او روى كرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست
 
كه جواهر به قدرى با ارزش است كه تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى كند، ولى
 
چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا كند. بالاخره
 
هنگامى كه او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فكر كردم. مى دانم این
 
سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید كه چیزى
 
ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده كه به تو قدرت
 
داد این سنگ را به من ببخشى...

استادى از شاگردانش پرسید:
 
چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟
 
چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد
 
می‌کشند؟
 
شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت:
 
چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم
 
استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى
 
که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟
 
آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد
 
می‌زنیم؟
 
شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.
 
سرانجام او چنین توضیح داد:
 
هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله
 
می‌گیرد.
 
آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند.
 
هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید
 
صدایشان را بلندتر کنند.
 
سپس استاد پرسید:
 
هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟
 
آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟
 
چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است.
 
فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است.
 
استاد ادامه داد:
 
هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف
 
معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به
 
یکدیگر بیشتر می‌شود.
 
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این
 
هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.
 

 

       یه شعر بسیار زیبا(خیلی قشنگه حتما بخونیدش)   در ادامۀ مطلب...

ادامه نوشته

Happy BirthDay Dear Hasti


سلام.

هستی جوووون تولدت خیلی خیلی مباااارک باشه عزیزم...

خیلی دوست داشتیم که اینجا بودی و برای تولدت دعوتمون میکردی همون کافی

 شاپ همیشگی و یه تجدید خاطره ای میکردیم و صدالبته که جیب توروهم خالی

 میکردیم ولی خب از تحصیل علم نمیشه گذشت.مخصوصا تو دانشگاه تورنتو...

البته ما که صبرموون زیاده منتظر میشیم از تورنتو که برگشتی اونوقت در کمال

 پرروویی مجبورت میکنیم شیرینی تولدتو بدی،خلاصه که هیچ راه دررویی نداری و

 اگه کادوهاتو میخوااای باید سرکیسه رو شل کنی! (با این حساب احتمال برگشتن

 هستی از تورنتو به صفر درجه مییرسد!!!)هستی جوووون خیلی دلمون برات

 تــــنگ رفته و مودوونیم که تونم از دوووریمون یه وری رفتی!ولی طاقت بیار...

 طاقت بیارو مرد باش. بالاخره امتحانات تموم میشه و چشمت به جمال ما روشن

 میییشه...

خب بگذریم.حالا بگو چند سالت شده؟ها؟ ایــــول ایـــول،پس بیست ساله شدی.

الهــــی صد ساله شی...نـــــه!صدو بیست ساله شی...نـــه!صدو بیست سال

 کمه،همیــــشه زنده باشی(لطفا ریتمو رعایت کنید!) 

هستییییی جووون بازم تولدتو تبریییک میگییییم.از راه دوور میییبوسیمت....به

 دوووستای تورنتوییتم سلام ویژه برسوووون...

Merry Christmas

 

سلاااااااااااااااااااااام کریسمستووووون مبارک... میبینیم که شادییید....ولی ما که منتظر

نوروز خودمووون هستیم خداااایییشم هیچی  عید مانمیشه تازه عیدیییمووونم نقدیه

بیشتربه درد آیندموون میخوره.هرچنداووون درخت کریسمس یه حال وهوای دیگه ای

داره.

تازه شم ماکه میدوونیم بابانوئل چجوووری به وجودامده!!!

شمانمیدووونید که!! ما هم نمیگیم کــــــــــــــه!!نه اصرارنکن!اِااِ قسم نده!نمیخوایم

بگیم مگه زوره!حالاچرامثله گربۀ شرک زل زدید به ما!باشه بابا!

میـــــــــــــــــــگووووووووووویییم:

روزی روزگاری ... توی یه شهر کوچیک یه دختری با دوتا ناخواهریاش زندگی میکرد...

اسم این دختر سیندرلا بود...اِااِا اشتباه شد ما قرار بود بابا نوِئلو بگیم... البته زیاد فرق

نمیکنه اونم بابابزرگ سیندرلا بوده دیگه ! خب  بزارید بگیم....نمیزارییید که!هی مارو

میبرید تو حاشیه از اصل داستان دور میکنید!ای بابااااا....

اولین بار شرکت کوکاکولا برای تبلیغ نوشابه هاش (همونایی که میخرید و میخورید به

عشق اینکه بعدش پرسش کنید بفرستید هوا) یه همچین شخصیت سه بعدی! رو روز

کریسمس برای تبلیغ نوشابه هاش دم خونه ی مردم فرستاد.به مرور زمان این

شخصیت جزئی از فرهنگ مردم شد و دیگه همین دیگه .تموم شد.حالا چرا گریه

میکنی؟!!اشکاتو پاک کن ...ناسلامتی بزرگ شدی... بـــــسه  بابااا بـــــسه!خودتو

لوووس نکن....

خب بچه های گلم  اینم از قصۀ امشبتوووون ..حالا بگیرید تخت بخوابیییید.... فرداخوشکلومشکل برید مدرسه.!آفرین


سلام سلامی به زیبایی نگاه خیرتون به مانیتور...دیرزمانی بود سوژه ایی که محرکمون برای آپ

کردن  باشه نداشتیم امااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.....

دیروزتوی جمعی ازدوستان نشسته بودیم که درمورد خواستگاری دختراازپسراباهم تبادل نظرمیکردن

وبحث داغی داشتن (به قول یکی ازدوستان یکی یه توپی انداختهبودوسط ،بقیه ام دنبال توپ میرفتن)

خلاصه ما هم پابرهنه پریدیم وسط گفتمان وبعد از صحبت های همه دوستان به یک نتیجه کلی واتفاق

نظررسیدیم ؛ همه ی ما داریم توی یه جامعه زندگی میکنیم که شاید خیلی ازباوراشو قبول نداشته باشیم

ولی مجبوریم باهاش کناربیایم و اینکه هیچ دختری نمیتونه بره خواستگاری یه پسردرحالی همه 

دخترادوست داشتن که میشد این کاروبکنن!

عمراٌمطلبو گرفته باشید!الان قضیه روبراتون میگیم...خیلی ستمه که دخترابایدمنتظرانتخاب شدن باشن

 وپسراتوی نقش انتخاب کننده.البته قابل ذکره که این دختره که تصمیم نهایی رو میگیره.که کدوم یکی

 ازخواستگاراشو انتخاب کنه(حالا کو خواستگار)اما به خاطر عرف،فرهنگ ،طرزفکری که توجامعه

هست وصدالبته بی جنبه گی پسرااا،دخترنمیتونه روهرپسری دست بزاره.اگرم ازیه پسرخوشش بیاد باید

بشینه کنج خونه ودعادعا کنه که شایدطرف یه نیم نگاهی بهش بندازه یا شاید بیادخواستگاریش.

ولـــــــــــــــــــــــــــی

الان دختراماشالله دست به نخ دادنشون خیلی خوب شده ودرسته که نمیتونن برن خواستگاری پسر اما

 پیشنهاددوستی که میتونن بدن که.شک دارم اطرافتون دوستیهای اینجوری ندیده باشید که دخترشروع

کنندش باشه.الان این جورکارا باب شده..درمورد درست یا غلط بودنش نظر نمیدیم...ولی مطمئناٌ با این

بهایی که یه دختر به پسرمیده پسراین حقو به خودش میده که هرجورکه دلش میخوادرفتارکنه.واین وسط

این دخترهکه هی باید نازطرفو بکشه.

ولی خب بعضی ازدخترااین کارومیکنن چون پیش خودشون به این فک میکنن که پسره ارزششو داره 

خلاصه به حرف دلشون گوش میدنو غرورشونوزیره پامیزارن.

بعضیام وقتی بایکی که خجالتی یا کم روروبه رو میشن میگن حالاکه اون سختشه پس مامیریم جلو...

بگذریم که عده ایی هم به عشق و علاقه کاری ندارن فقط کافیه یه پسر خوشتیپ ،چشم و ابرومشکی

ببینن خودشونو میکشن تاباپسره دوووست شن.

حالادوست داریم بدونیم اگه دخترخانمابسی بسیار به یه پسرعلاقه داشته باشن

چیکارمیکنن؟پیشنهاددوستی میدن آیا؟ویا...؟

وآقاپسرهاهم به ما بگن درصورتی که پیشنهاددوستی ازیه دختربهشون بشه چه عکس العملی نشون

میدن ؟راجع به طرف چه فکری میکنن؟



Eliii:

من اصلاٌاحساسات ندارم که بخوام عاشق کسی بشم . . .

حالااگه برفرض محالم ازپسری خوشم بیاد یه جوری برخورد می کنم که خودمم نفهمم ازش خوشم اومده

چه برسه به خودش!!!

N!lo0:

اگه از پسریم خوشم بیادفک نکنم غرورم اجازه بده که پیشنهاددوستی بدم .سقفش این که هواشو

داشته باشم و بزارم که زندگیشوبکنه.

:H@sti

من اگه خیلی طرفو دوست داشته باشمو شخص مورد علاقم باشه بازم غرورم اجازه نمیده که همچین بیشنهادی رو بدم.

                      

                     N!loo                                                                     Eliii

                          

                   H@sti                                                               M@ryam



سلاااااام...میدونیم که خیلی منتظرتون گذاشتیم ،ما که اینقدر دوستون

 داشتیم   چرا این همه مدت تنهاتون گذاشتیم    (حالا همه با هم)به خداا

 قصدشو نداشتیم! به خدا قصدشو نداشتیم!!به عشقتون شعر هم

 میسراییم. به به ...

این پست پست خیلی ویژه ایه،حداقل برای ما که اینطوریه.البته بنابر

 درخواستهای مکرر شما عزیزان که اینقده هی هی هی!پرسیده بودید که

:شما 4تا دختر باحال و عزیز و دوست داشتنی و خوشگیل و موشگیل

 چجوری با هم دوست شدید؟ ما هم قراره براتون تعریف کنیم که شما هم

 اندکی از کنجکاوی بیرون بیاید.چــــــی؟؟!!!! میگید درخواست نکرده بودید؟

 به جون خودم درخواست ها زیاد بوده  منتها شاید تو خواب بوده! ولی نه،

اگه شک دارید برید نظرارو بخونید،تازه آمار نظرارو هم بنگرید.طرفدارا کثیراً

 شدیداً  شده.خب،بگذریم...حالا قضیه رو تعریف میکنیم.سال دوم

 دبیرستان بود،یعنی اول بدبختیا. که رشتۀ کامپیوترو انتخاب کردیمو جل

 لخالق!4تامون توی یه کلاس بودیم و از وجود هم خبر نداشتیم. ازبین

 notiygirls اولین نفرایی که باهم آشنا شدیم منو نیلوفر بودیم.فاعل این

 جمله یعنی من (مریم)میباشد...روز اول بعد از اینکه کلاس تموم شد و

 به قول معروف زنگ خورد و همه رفتیم سمت خونه هامون،تو راه داشتم

 میرفتم، همینجوری میرفتم، میرفتم که ناگهان  دختری از پشت سر صدایم

 زد و گفت:تو مریمی؟برگشتم و باعشوه گفتم:بــــله ،دیدم نیلوفره.فهمیدم

 که خونشون کوچه بقلیمونه و این شد که از اون به بعد قرار گذاشتیم که با

 هم بریم و بیایم. یه چی میگم بین خودمون باشه هااتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد،اولا ازش خیلی

 حساب میبردمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد.بعداٌ فهمیدم به به ،خانم خانما دوران راهنمایی منو تو

 مدرسه میدیده و کلی هم ازم بدش میومده .در کل اولا بد سلیقه بوده!

 الان که منو دوست داره خیلی خوش سلیقست...

مثل اینکه نیلو از من اجتماعی تر بوده آخه بعد از من با الی دوست

 شد.سال سوم دست روزگار زد و نشستن جفت هم توی یه میز. تصور

 کن!خدا میدونه با هم چه فنی میزدن!اخلاقاشوونم متفاوت!! اصلا همینش

 زیباست و باعث شده که این دوتا با اخلاق گند هم هنوز که هنوزه بسازن و

 صداشون در نیاد.البته خودشون که میگن نیمه ی گم شده ی همن! من و

 الی هم از طریق نیلو با هم دوست شدیم.هی نیلوووو!دستی دستی منو

 بدبخت کردی!آخه این الی کی بود دیگه! شوخی کردم بابا،من از اخلاق

 الی خوشم میومدو دوست داشتم باهاش دوست شم .کافی نت اومدنای

 مکرر الی به همراه نیلو و من باعث شد که من هم با الی صمیمی

 شم...چه عالمی داشتیم. فــــــک کن! ساعت 2 که کلاسمون تموم

 میشدمیرفتیم کافینت تا 6-5! کلی هم خاطره های جورواجور از اونجا

 داریم. همیشه نیلو جلوتراز ما میرفت تو کافینت و نیگا میکرد اگه سیستم 

خالی بود همراه با اشاره ی دست به ما میگفت بیاااااید بچه ها!انگاری که 

قصد حمله به اونجارو داشتیم!کلی هم همیشه تو راه پلۀکافینت میخندیدیم

.درحد ریسه!غش! به خدا دخترای جلفی نبودیمااا،آخه کسی نبود جز در!

 دیوار! الی و هستی هم کلاس پنجم دبستان با هم دوست بودن و روزگار 

نامرداونارو از هم جدا کرده بود!که تو هنرستان دوباره همدیگرو یافتیدن(یه

 چیزی تو مایه های فیلم هندی!!)من و نیلو هم خونۀ الی اینا با هستی

 دوست شدیم. داشت میرقصید خوشمون اومد بهش پیشنهاد دوستی

 دادیم!به همین راحتی! اینجوری شدکه از اون به بعد ما 4تا شدیم.به

 دوستی با همدیگه هم کلی زیاد ! افتخار میکنیم.اینو دارم صادقانه میگم!

 از تفریحات سالم ما 4نفر نیز میتوان به سینما رفتن اشاره کرد. در حد

 ملیون بار! هرروزم به بهونۀ پروژه های درسی خونۀ یکیمون چتر میشدیم،

بعضی وقتا هم در حد بالون! جاتون خالی کلی هم خوش میگذشت 

طوریکه این خوشگذرونیا ا الانم ادامه پیدا کرده و همچنان چتر همدیگه ایم! 

هم اکنون هم  در اتاق الی به سر میبریم.... خب دیگه حالا باید بریم عینک 

نیلو جونو بگیریم. فک کن!بچم عینکی شده .کلی هم بهش میاد.ایشالله 

یه عکس سه در چهارشو میزنیم سر در وبلاگ شما هم باورتون شه...ما 

رفتیم حاضر شیم...بای بای

عشق مااااا


سلام. ماتوی این پست میخوایم ازیه شخصی که خیلی دوووسش داریم بیوگرافیشو براتووون

 بگیم.مطمئننیم شمام دووسش دارید

راستی بچموون هم خواننده است هم بازیگره هم خوووب میرقصه.

بیوگرافی زک افرون بازیگر مجموعه فیلم های High School Musical :

زاکاری دیوید الکساندر "زک"

افران (Zachary David Alexander "Zac" Efron) (زادهٔ ۱۸ اکتبر ۱۹۸۷) بازیگر و خواننده

 آمریکایی است. او بازیگری حرفه‌ای را از سال‌های آغازین قرن بیست و یکم شروع کرد.

 او با بازی در فیلمتلویزیونی موزیکال دبیرستان از شبکه دیزنی، مجموعه تلویزیونی

 سامرلند از شبکه دبلیودی و فیلم موزیکال اسپری مو در میان تماشاگران نوجوان

 به شهرت و محبوبیت رسید.



افران در سن لوئیس اوبیسپو، کالیفرنیا به دنیا آمد و چند سال بعد به همراه خانواده‌اش به ارویو

گراند کالیفرنیانقل مکان کردند. پدرش دیوید افران یک مهندس نیروگاه برق و مادرش استارلا بسکت 

یک منشی پیشین بود که در همان نیروگاه محل کار پدر افران کار می‌کرد. او با ایفای نقشی 

همراه با رقص و آواز در فیلم موزیکال دبیرستان، به سرعت تبدیل به تازه ترین چهره محبوب 

هالیوود شد. افران با حضور در فیلم دوباره ۱۷، همزمان بازی در نقشی غیرموزیکال و ایفای 

نقش اصلی در یک فیلم سینمایی را تجربه کرد.

زکاری دیوید الکسندر افرون 

Zachary David Alexander Efron

به او زفرون و زکوییشا نیز می گویند 

Zefron/Zacquisha

تولد: ۱۸ اکتبر ۱۹۸۷(۲۶ مهر ۱۳۶۶)

محل تولد: سن لویس آبیسپو ٫کالیفورنیا٫آمریکا 

San Luis Obispo, California, USA

پدر و مادر:دیوید و استارلا افرون 

David & Starla Efron

خواهر یابرادر:ی
ه برادر به اسم دیلن ۴ سال از زک کوچیکتره یعنی 18 ساله است

Dylan Efron

دوست دختر: ونسا ان هاجنز 

Vanessa Anne Hudgens

علامت ماه: لیبرا
رنگ چشم: آبی روشن

قد: ۱۷۵ سانتی متر

حیوانات خانگی: دریمر و پاپی (سگ های نژاد شپرد استرالیایی) و سایمون (گربه سیامیزی)

Dreamer & Puppy (Australian Shepherds) and Simon (a Siamese cat)

حیوان: لایگر! (گونه ای از شیر و ببر) 

(Ligers (the lion and tiger mixed breed

کتاب:Busting Vegas از Ben Mezrich و رابینسون کروئوزه از دنیل دوفو

کارتون: زندگی مدرن روکو 

Rocco's modern life

غذاهای مورد علاقه: سوشی٬ مرغ پرتقالی٬ غذاهای عجیب

فیلم: The Goonies
 ورزش‌های مورد علاقه وی به ترتیب عبارتند از گلف، اسکی و کوهنوردی!

موسیقی: هر چی جز کانتری

آدامس مورد علاقه اش:orbit

گیتار و پیانو میزنه

عدد مورد علاقه : 8

مارک مورد علاقه اش:nike

school subjects(رشته تحصیلیش):انگلیسی,مطالعه تفریحی

اولین کنسرتش:the wall flowers

وی علاقه داشت در:bat man 2در کنار christian baleهنر نمایی کند

کانال تلویزیون:سپایک

کتابهایی که دوست داره:باستین وگاس از(ben mezrich)و رابینسون کروزه از(dniel defoe)

نوازندگان مورد علاقه اش:johnmayer,the gorillaz,the shins,the postal service.

مجلات محبوبه زک شامل:m&f,Ga'pop star'cargo

برنامه تلویزیون: Most Extreme Elimination,WSOP,American Idol,The Wriggles

عادت بد:زیر لب خواندن

بزرگترین ترس: زامبی٬ کوسه٬ دختر فیلم The Ring

سلبریتی هایی که ازشون خوشش میاد: Lori Loughlin,Paula Abdul,Tyra Banks,Jessica Alba

ماشین رویایی: تویوتا سوپرا

ارزشمندترین دارایی: کلکسیون امضا شده ی بیسبال

الگو:پیتر پارکر 

و این پسر 22 ساله توانسته افرادی چون :nicol scherzinger,paula abdul,lori loughlin را با هنر نمایی خود له و ضایع کند


برید عکساشوببینیدحال کنید...زک جوووون نامزدکرده بغیرازماقابل توجه بقیه دخترااااااا...





ادامه نوشته

دختر چيه ، پسر چيه

_وقتي يک دختر حرفي نميزند

ميليونها فکر در سرش مي گذرد 

_وقتي يک دختربحث نميکند

عميقا مشغول فکر کردن است

_وقتي يک دختربا چشماني پر از سوال به تو نگاه ميکند

يعني نمي داند تو تا چند وقت ديگر با او خواهي بود

_وقتي يک دختر بعد از چند لحظه در جواب احوالپرسي تو مي گويد: خوبم

يعني اصلا حال خوبي ندارد

_وقتي يک دختر به تو خيره مي شود

شگفت زده شده که به چه دليل دروغ مي گويي

_وقتي يک دختر سرش را روي سينه تو مي گذارد

آرزو مي کند براي هميشه مال او باشي

_وقتي يک دختر هر روز به تو زنگ مي زند

توجه تو را طلب مي کند

_وقتي يک دختر هر روز براي تو [اس ام اس] مي فرستد

يعني ميخواهد تو اقلا يک بار جوابش را بدهي

_وقتي يک دختر به تو مي گويد دوستت دارم

يعني واقعا دوستت دارد

_وقتي يک دختر اعتراف مي کند که بدون تونمي تواند زندگي کند

يعني تصميم گرفته که تو تمام آينده اش باشي

_وقتي يک دختر مي گويد دلش برايت تنگ شده

هيچ کسي در دنيا بيشتر از او دلتنگ تو نيست 


_وقتي يک پسر حرفي نمي زند

حرفي براي گفتن ندارد

_وقتي يک پسر بحث نمي کند

حال وحوصله بحث کردن ندارد

_وقتي يک پسر با چشماني پر از سوال به تو نگاه مي کند

يعني واقعا گيج شده است

_وقتي يک پسر پس از چند لحظه در جواب احوالپرسي تومي گويد: خوبم

يعني واقعا حالش خوبه

_وقتي يک پسر به تو خيره مي شود

دو حالت داره يا شگفت زده است يا عصباني

_وقتي يک پسر هر روز به تو زنگ مي زند

او با تو مدت زيادي حرف مي زند که توجه ات را جلب کند

_وقتي يک پسر هرروز براي تو [اس ا م اس] مي فرستد

بدون که براي همه "فوروارد" کرده

_وقتي يک پسر به تو ميگويد دوستت دارم

دفعه اولش نيست (آخرش هم نخواهد بود)

_وقتي يک پسر اعتراف مي کند که بدون تو نمي تواند زندگي کند

تصميم شو گرفته که تورو اقلا واسه يه هفته داشته باشه.


داستان خودمون رو هم ببینیم! در ادامه مطلب

ادامه نوشته

تولـــد تولــــــد تولـــــدت مباااارک

  

          

          مبارک مبــارک تولــــدت مباااارک

سلام

اگه گفتین پنجشنبه تولد کی بود؟!! إإإإإإ! خب یه کم به مغزتون فشار بیارید

 ...آررره...تو میتونی...آفریین...درسته...تولد نیلو بوود...نیلوو جون خوب و

 مهربون و عزیز و دوست داشتنی و...( به مناسبت تولدشم که شده باید

 ازش تعریف کنیم دیگه،یه کم خالی بندی که به جایی بر نمیخوره!)!

 پنجشنبه 22مهر بود!نه!22 مهر پنجشنبه بود! 22 مهر که پنجشنبه بود تولد

 نیلوفر بود.ماشاا... انقدم طرفداراش زیادن واسه دیدن و تبریک گفتن

 تولدشم باید وقت قبلی گرفت!از نیلو خواستیم افتخار بده و جمعه شو

 دیگه واسه ما نیگه داره(اینجاس که نیلو میگه:من متعلق به همتونم!دعوا نکنید!به همتوون میرسم!) پنجشنبه رو که چند تا از دوستای عزیز

 همکلاسیش رزرو کرده بودن  (تا باشه از این هم کلاسیا باشه!) البته اونا

 تو تولد گرفتن صرفه جویی کردنو تولد مسعود که 18 مهر بودو با نیلو تو یه

 روز گرفتن...جا داره از طریق همین تریبون آزاد تولد مسعود روهم بهش

 تبریک بگیـــــــــــــم...مسعود جان تولدت بادا بادا مبارک بادااا! امیدواریم به

 تک تک آرزوهات برســـی...

خلاصه که ما پنجشنبه سعادت دیدن نیلو جونو نداشتیم و تبریکات

 اس مسی و تلفنیمونو به سمتش روانه! کردیم. و به قول یکی از عزیزان

 آسفالت کردیم با پیامامون! اینجاست که چشمۀ شاعر یه قلی میزنه و

 میگه:

تولد روز عادی نیست ،نیــــــلو !

و تبریکم زیادی نیست ،نیـــــلو !

اگر رنجیدی از تبریک بسیــــــــار

ببخشم چون ارادی نیست نیلو !

 

هستی جونم پنجشنبه شب طی تماس تلفنی به صورت زنده از تورنتو تولد

 نیلو رو بهش تبریک گفت.جاش هم جمعه خیلی زیاد خالی بود.جمعه

 ساعت 6:30 با مریم رفتیم گلفروشی سرکوچشون بلکه یه گلی سنبلی

 چیزی واسه نیلو بگیریم و ییهو  چشممون خورد به بامبو! از اونجایی که ما

 خوشمون آمد پس نیلو هم چاره ای نداره! مجبوره که خوشش بیاد!  بامبو

 رو گرفتیم که بزاره گوشه اتاقش و رفتیم خونشون...بعدشم خودتون تصور

 کنید دیگه، تبریک و ماچ و بوس و بغل  بعدم بامبو رو دادیم بهش و

 اونم بشمار3 گذاشتشون تو یه گلدون شیشه ایه خوشگل.کلک خبر

 داشت چی براش گرفتیم!گلدونم دم دست گذاشته بود! ما که کادوهاشو

 بهش ندادیم که!بابا یه هفته گشتیم یه کادو درست حسابی خریدیم بعد یه

 دیقه ایبدیم بهش؟!! حال نمیده که! کادوها رو نگه داشتیم تا نیلو یه نمه

 تو کفشون بمونه.اینجوری وقتی کادوشو دادیم بیشتر بهش میچسبه!

آرره جووونم!  میدونم آدمای خبیثی هستیم!چه میشه کرد ما هم این

 مدلیـــــــــم دیگه.....إإإإإ!حالا ما یه چی میگیم تو چرا پررو میشی؟!!الان  

باید میگفتی"نـــــه بابااا،شما خیلی هم مهربونید.کارتونم همه رقمه 

درسته" اشکال نداره...یبخشمت....هنوزم دیر نشده...برگرد و 3-2 بار جمله 

بالایی رو با صدای بلند واسه خودت تکرار کن! بریم سر اصل مطلب... یه 

ربع بعد از ما ابوالفضل(پسرعموی نیلو)و دوتا از دوستاش هم اومدن و 

شیش تایی سوار ماشینشون  شدیم و از اونجایی که ما باربی هستیم

 عقب 4نفره نشستیم.تو راهم به نیلو گفتیم حالا که تولدته هر آهنگی 

دووست داری بزارگوش میدیم...نیلو هم نامردی نکرد و آهنگ یگانه رو 40 

باری هی زد ریپیت شه! ما هم که همشجو میدادیمو با همون آهنگ و هر 

دفعه که پخش میشد بیشتر از سری قبل ابراز هیجانات میکردیم...ما که مجبور بودیم ولی موندم نیلو چطوری یه آهنگو 40بار گوش میده

.خلاصـــه بعد از اینکه یه کم خیابونارو بالا پایین کردیم مهدی گفت بریم

قهوه خونۀ حافظ.ما هم که اسم دود و قلیون و این جور چیزا میاد دلمون 

آشوب میشه! چشمامون از حدقه زد بیرون وگفتیم نه مــهدی قلیون

بده مــهدی خیلی خطرناکه مــهدی ! آخر سرم  با تضمین کتبی که از

 ابوالفضل گرفتیم مبنی بر اینکه قلیونو بیخیال شن و از سایر امکانات

اونجا! استفاده کنیم،بلوای دل ما هم خوابید و رفتیم اونجا...خداییشم جای

 دنج و باحالی بود.نشستیم و کلی از خاطره هایی که با نیلو داشتیم

تعریف کردیم.فامیلای نیلو هم مثه خودش رودست ندارن.اولین

 بار بود سعادت نصیب شده بود ابوالفضل و ببینیم ولی انقده که خاکی و 

مهربون بود ما هم زود باهاش صمیمی شدیم...بعد یه ساعت که دیدیم

نیم نگاههای نیلو به کادوها دیگه کم کم داره اعصاب خودمونو خرد میکنه!

شروع کردیم به خوندن آهنگ تولدت مبارک و دادن کادوهااش...به بـــه چه 

کادوهایی... اصلا تو تولد قسمت کادو گرفتن بهترین قسمتشه... آقا ما

 تا ساعت 10 بیرون تشریف داشتیم و بعد بچه ها رسوندنمون خونه 

هامون. واقعا که شب خاطره انگیزی بود و کلی هم خوش گذشت. در انتها 

هم برای صدمین بار! تولد نیلو رو تبریـــــــــــــک میگیم...نیلو جون ایشااله

تا عمر داری زنده باشی! بهترین ها رو برات آرزو

 میکنییییم....بوووووس  بووووس

 

برگشتیییییم....

 

 

سلام...حالتون خوفه؟؟؟

چیکار میکنید با این پست های باحالی که براتون میزاریم؟!ایول ایول...میدونیم

که خفن دارید حال میکنید!اینم میدونیم که میدونید این بلاگ اختصاص داره به

خاطرات ما 4تا گوگولی،تو این مدت هم که پستهای متفرقه براتون میزاشتیم

،نبودیم که باشیم که بزاریم! نیلو که در شمال به سر میبرد و انقدرم بهش

خوش گذشته بود که نزدیک یه ماه موند.الی، هستی و مریم هم که درگیر

امتحانات ترم بودیم.ولی بالاخره روزگار چرخید و دست سرنوشت ما 4تارو دور

هم جمع کرد تا در خدمت شما هموطنان عزیز باشیم!

از ما 4تا گوگولی عکس الی مونده بود که بزاریم و از اونجایی که همه برامون

نظر خصوصی میزاشتن که بی صبرانه منتظر عکس الی هستن و دارن روز

شماری میکنن! ما بالاخره عکسی الی رو واستون گذاشتیم. شادباشیییید...

بای تا پست بعدی که بسی amazing! میباشد...




 

                                               

 


سیر تکامل اقا پسرها و دختر خانم ها!!!!

 

   آقا پسرها!!!!:

سن ۱۴ سالگی  : تازه توی این سن هر رو از بر تشخیص میدن  اول بد بختی 

 

سن 15 سالگی : یاد میگیرن که توی خیابون به مردم  نگاه کنن ...از قیافه خودشون

بدشون میاد

 

سن 16 سالگی:توی این سن  اصولا راه نمیرن "تکنو میزنن...حرف هم  نمیزنن .داد

میزنن...با راکت تنیس هم گیتار میزنن...

 

سن ۱۷ سالگی: یه کمی مثل ادم میشن ...فقط شعرهاشونو بلند بلند میخونن

 

سن 18 سالگی:هرکی رو میبینن تا پس فردا عاشقش میشن...آخ آخ ...شعرهای

داریوش مثل چسب دو قلو بهشون میچسبه

 

 سن 19 سالگی:دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن ...تیز میشن ...ابی

گوش میدن

 

سن ۲۰   سالگی:از همه شون رو دست میخورن ...ستار گوش میدن که نفهمن چی

شده

 

سن 21 سالگی :زندگی رو غیر از این بچه بازیها میبنن...مثلا عاقل شدن..

 

سن 22 سالگی:نه میفهمن که زندگی همش عشقه ...دنبال یه ادم حسابی

میگردن ..

 

 سن 23 سالگی:یکی رو پیدا میکنن اما مرموز میشن ...دیدشون عوض میشه

 

سن 24  سالگی :نه ..اون با یه نفر دیگه هم دوسته...اصلا لیاقت عشق منو نداشت

 

 سن 25 سالگی:عشق سیخی چند؟؟...طرف باید باباش پولدار باشه ...حالا

خوشگل هم باشه بدنیست

 

 سن 26 سالگی:این یکی دیگه همونه که همه عمر میخواستم ..افتخار میدین

غلامتون باشم ؟

 

 سن 27  سالگی:آخیش

 

سن 28 سالگی:کاش قلم پام میشکست خواستگاری تو نمیومدم ..

 

دختر خانم ها!!!

 

 سن 14 سالگی:تا پارسال هر کی بهشون میگفت چطوری ؟میگفتن ..خوبم

مرسی...حالا میگن مرسی خوبم

 

 سن 15 سالگی:هر کی بهشون بگه سلام ..میگن علیک سلام ..نقاشیشون بهتر

میشه >>بتونه کاری و رنگ امیزی

 

سن 16 سالگی:یعنی یه عاشق واقعیند..فردا صبح هم میخوان خود کشی

کنن..شوخی هم ندارن ..

 

 سن 17 سالگی:نشستن و اشک می ریزن ..بهشون بی وفایی شده..کوران حوادث

 

سن 18 سالگی:دیگه اصلا عشق بی عشق ....توی خیابون جلوی پاشون رو هم

نگاه نمیکنن.

 

سن 19 سالگی:از بی توجهی یه نفر رنج میبرن..فکر میکنن اون یه ادم به تمام

معناست

 

سن 20 سالگی:نه نه ...اون منو نمیخواست اخر یه ادم کور و کچل میاد منو

میگیره..میدونم

 

سن 21 سالگی:فقط سن 27-28 سالگی قصد ازدواج دارن "فقط

 

 سن 22 سالگی:خوش تیپ باشه"پولدار باشه "تحصیلکرده باشه"قد بلند باشه .اخ

که چی نباشه

 

سن 23 سالگی:همه ء خواستگارها رو  رد میکنن

 

 سن 24 سالگی:زیاد مهم نیست که چه شکلیه یا چقدر پول داره فقط شجاع باشه

مارو به اون چیزی که نرسیدیم برسونه

 

 سن 25 سالگی:اااااه ه ه ه" پس چرا دیگه هیچکی نمیاد...هر کی میخواد باشه

 

سن 26 سالگی:یه نفر میاد "همین خوبه "بله

 

سن 27 سالگی:اخیش

 
سن 28 سالگی:کاش قلم پات میشکست  و خواستگاری من نمیومدی...
 
نویسنده :هستی

      
    
      بایدها و نبایدهای سه گانه در زندگی  در ادامه ی مطلب...
ادامه نوشته

این شد که اینجوری شد!!!

 

آیا میدانستید که؟؟؟؟ نه وجدانا آیا میدانستید که؟؟؟؟ خدا وکیلی آیا میدانستید

 که؟؟؟؟ حالا بگو چیو!!!! اینکه موسس این وبلاگ چه کسی میباشد؟ بخدا اگه

بدونید. خانم ها و آقایان این شما و این نیلو جوون.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدبله عزیزان فکر اینکه ما یه

وبلاگ درست کنیم تا بتونیم با همه ی شما عزیزان در ارتباط باشیم فقط با نیلو بود.

بله نیلو،جوان نسل امروز. متفکر خلاق، تیزهوش و باهوش مثل خرگوش.

 بله بله درسته خودشه. به افتخارش.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 (این قسمت فقط جنبه ی تبلیغ داشت پس زیاد جدی نگیرید.) تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

بریم سر اصل مطلب. اصل مطلب همون قضیه ی ساختن وبلاگه. پس پسران و

دختران من خوب گوش فرادهید تا براتون تعریف کنیم.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

روزی روزگاری در گوشه ای از این دنیای بزرگ توی یه شهر خیلی خیلی خیلی بزرگتر

 و باکلاسی به اسم فردیس 4تا دختر بودن تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدکه دوستای صمیمی بودن.

 یه روز 3تاشون قرار گذاشتن که برن خونه ی یکیشون. ببخشید تصحیح میکنم: یه روز

 مریم و الی و هستی قرار میزارن که برن خونه ی نیلو. خب چیکار کنیم حوصلمون سر رفته بود.

بهمون حق بدید دیگه. لازم به ذکر است که پاتوق notiy girls اتاق نیلو هست. طبق

معمول یه ساعتی زدیم و رقصیدیم و خوردیم و زدیم تو سرو کله ی همتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 و بعد هم رفتیم بیرون. دقیقا یادمه که

ساعت 17:23 واقع در فلکه سوم فردیس بودیم که ییهو نیلو گفت: وبلاگ میخوام. من

وبلاگ میخوام. من وبلاگ دوست دارم. میخوام وبلاگ داشته باشم. گفتیم وا بچه چش

 شده؟ توهم وب زده! ماهم که کودکی ساده بیش نبودیم و گول خوردیمو قبولیدیم.

 نظرش بدم نبود. بلاخره نه معروف هستیمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدمردم دوست دارن با ما درارتباط باشن.

آخه نمیدونید که وقتی میریم فردیس چجوری دخترپسرا میریزن دورمونو دیگه اشکی

 نیست که ازچشمی سرازیر نشه. نیلو هم که دلسوز تصمیم قطعی گرفت که وبلاگ

 بسازه. البته میدونید که وبلاگ ساختن کار هرکسی نیست خیلی سعی و تلاش

 میخواد ومخصوصا خلاقیت که نیلو خوراکشه. اومدیم اسم انتخاب کنیم. گفتیم بزاریم

 4تفنگدار نشد.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصورکن خیلی ضایع بود. حالا بقیه ی اسمهارو داشته

باشید: فردیسیا، 4فردیسی، دخمل فردیسیا، fardis girls. نه جون من داشتید! تاکید خاصی

رو اسم ولایتمون داریم. ناگهان نیلو گفت دخترای شیطون چطوره؟ همه

 گفتیم به به به به به ببببهههههه به به به به به.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدالبته ناگفته نماند که الی نقش

 مهمی رو برعهده گرفت و گفت پس میزاریم notiy girls. . جاداره همینجا از الی

 بخاطر فوران اطلاعاتش هم تشکر کنیم. بله دوستان این بود که ما از فرداش خونه ی

 نیلو چترشدیم که مشغول به ساخت این وبلاگ جذاب شیم. ­(البته چترشدن که کار

 هرروزمون بود. دیگه میگم چتر شدن شماها باید تا تهش بخونید که ما برای ناهارو

شام هم رو سرش خراب بودیم. به ما چه!!! میخواست پیشنهاد وبلاگ رو نده. البته

اینقدر چتر شدیم که بدبخت یه مدت از ساخت وبلاگ پشیمون شده بود.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 بگذریم. 30سال رنج کشیدیم که حالا بیاین و دسترنج مارو بنگرید. به جون خودم

فردوسی اینقدر برای شاهنامش زحمت نکشیده. دقیقا 30سال اصلا دروغم نمیگیم.

 در آخر بایدگفته شود که نیلو جون اگه تو رو نداشتیم دیگه وبلاگی هم نداشتیم. این

 الان نهایت احساسات و تشکراتمون ازنیلو بود.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 بعد از اینکه این متن جالب و زیبا وجادارو

 مطمئن روخوندیدو خواستید نظر بدید تشکر از نیلو رو فراموش نکنید. حالا بدو برو نظر

 بده تا عصابانیمون نکردیدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

. تا پست بعدی bye bye byeتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تولدش مبااااااارک

1243.gif

Ladies & Jentelmanخوش آمدید. چطورایید؟؟؟ میبینید چقدر زود آپ

میکنیم اصلا هیچکس از دست ما عصبانی نیست که... زودزود آپ میکنیم که

ببینید چقدر بچه ­های خوش قولی هستیم. این آپ به مناسبت تولد مریمه.

منتها یه کوچولو از تولدش نگذشته که... آخه بچه ­های گروهمون نه خیلی

هماهنگن واسه همین هم به موقع میخوایم تولدشو تبریک بگیم. یکشنبه

تولدش بود و قراربود که تولد بگیره. حالا قراره تواین پست ازتولدش یه

خلاصه ای بگیم که شماهم مطلع باشید آخه دوست داریم شماهم

توخوشیهامون شریک باشید. آره جونم..........عجب تولدی بود البته به خودش که اینو نگفتیم.(آخه امیدوارمیشد)

. دمش hot خیلی حال داد. بچه ها

رو همه دورهم جمع کرده بود تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدایشاالله از جوونیش

خیرببینه. ای رقصیدیم ای رقصیدیم.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيددیگه هرچی قربود به حول قو­ه

­ی الهی تخلیه شد. دیگه رقصی نبود که انجام ندیم قاطی کرده بودیم. باآهنگای

ایرانی، کردی میرقصیدیم و باآهنگ لری تکنو میزدیم. عجب تکنوهایی!!! تکنو

نگو درحد مایکل جکسون خدابیامرز.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدجاتون خالی باآهنگای دهه ­ی 80 هم

میرقصیدیم. خلاصه هی میخوردیم و میرقصیدیم هرچی خورده بودیم هضم میشدو 2باره میخوردیم!!!! تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتازه 2،3 کیلویی کم کرده بودیما. البته

آخرین باری که خوردیم متاسفانه نشد برقصیم انگارکه سه تا بادکنک پیش

هم نشسته بودیم. شوخی کردیم مانکن ترازما تودنیا پیدا نمیشه. بعد نوبت کادوها شد. یکی ازیکی قشنگترتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

حالا بقیه رو بیخیال کادوهای ماسه تا که یه چیزدیگه

بود. بلاخره مادوستای صمیمیشیم باید با بقیه فرق داشته باشیم. تعریف

ازخودمون نباشه هستی(جوراب)، نیلو(گیر سر)، الی (مداد باربی). دهن

بچه بازمونده بود فکرکرده بود که کادوهاش واقعا همینه ! کل تولد یه طرف

دق دادنو حرص خوردنش سرکادوها یه طرف. خیلی چسبید. اینقدر باحال

بودکه نگو بهش کادوهاشو ندادیم وقتی میخواستیم بریم میگفت بچه ­ها

واقعا میخواین برید؟ گفتیم آره ما که برات چیزی کم نزاشتیم دیگه باید بریم

دیگه. باهاش خداحافظی کردیم و رفتیم پایین... دوست داریم اذیتش کنیم

دیگه...وقتی برگشتیم که کادوهاشو بدیم دیدم یه چاقو دستشه فکرکنیم

ازشدت ناراحتی میخواست خودکشی کنه خدارو شکرزودتر برگشتیم وگرنه

ازدستش داده بودیما. راستی یه نتیجه ­ای میشد درآخرتولد گرفت که مریم

اینارو 100درصد تا فردا ازاون خونه بیرون میکنن. آخه به قول همسایشون"تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدچه خبرتونه!!! تولدشه؟؟؟؟ شماها هرروزتون تولده. اینجووری که

نمیشه"ماهم که خودمونو زدیم به کوچه علی چپ. اصلا با ما نبودکه. آخه

ماکه هرروز نمیریم خونشونو آهنگ نمیزاریم و نمیرقصیم و سروصدا نمیکنیم که. تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدآره میدونیم همسایشون چرت میگفت. خب سخن کوتاه میکنیم

مریم جون دوباره تولدت مبارک،یادت نره دوست داریم ایشاالله هزارساله

بشی و تولد ننه بزرگیتو بگیری و باعصا بیای برامون قربدی...

بچه ها شرمنده بخاطر عکسم هرچندمیدونم بسیار زیبا و جذاب هست ولی نیدونم چرا اینقدر خشک و بیروح. پیرو چروکیده شده. من که میدونم بلاگفا حسوده چشم نداره خشکلیه منو ببینه واسه همین عکسمو این مدلی کرده به هرحال شما باید ببینیدو لذت ببرید


تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

سلام سلام سلام ... ۲تا سورپرایزبزرگ براتون دارم .تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

اولیش برگشت یکی از عضوهای notiygirls... دومیش گذاشتن عکسامونه... حدس بزنید

کی اومده .. معلومه دیگه...

هستی جووووووووونه !!.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

میدونم دوریه من براتون خیلی سخت بود ولی چه میشه کرد,از تحصیل و علم و دانش نمیشه

گذشت.. تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدهر چند تو این مدت نبودم ولی از راه دور کارای نظارتی رو انجام میدادم ولی کار اصلی رو بچه ها انجام میدادن.تو این مدت امتحان پشت امتحان بود و بالاخره روزی فرا رسید که دوباره به بچه های notiy بپیوندم تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

.. نگران نباشید من تا شروع ترم جدید اینجام با up های زود به زود notiy ...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

حالا گذشته از این حرفها چطولیددددد؟خوفید؟

خب 100% با خوندن این پست خوب خوبید ,اصلا شعار notiygirls همینه .. هدف ما شادسازی شماست تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيددوستام که سنگ تموم گذاشتن با این پست های باحالشون ... خب این از اولین سورپرایز که میدونم کلی خوشحال شدید..تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد
دومیش گذاشتن عکسامونهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدکه بدونید به در خواستتون احترام میذاریم .حالا ما میخوایم عکسای طفولیتمونو با بیوگرافی بذاریم ... بچه ها نامردید اگه سوژمون کنید.خب طفل بودیم دیگه ..تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد
اینم از up جدیدمون .اصلا از این به بعد زود up میکنیم چون یکی از طرفدارمون خیلی خیلی

شاکی بودتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدحسین از این به بعد up هامون زود به زود میشه .من رفتم ولی زود زود سورپرایزدومم میبینید!!! تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

bye ta hi .

نویسنده :هستی

جنایی ترسناک!!!

از افراد زیر 20سال خواهشمندیم متن زیر رو به هیچ وجه نخونن چون بدآموزی داره!

 درصورت فضولی ازپذیرفتن هرگونه مسولیت برای سکته و ناراحتی قلبی و گرفتن عضلات و

 سردرد وآبریزش بینی!!! اِ علائم سرماخوردگیه كه! شرمنده قاطی شد! داشتیم میگفتیم سکته

 کردن و مردن و از اینجورچرت و پرتا پای خودتونه.

سلام هم که خدارو شکر یادمون رفت. اینقدر غرق در افکار پلید و پریشان اتفاقات دیشب بودیم

 که سلام هم فراموش کردیم. بریم سر اصل مطلب،بابام اینا قرار بود تواین هفته برن شمال.

 ولی من بلاخره مهندس این مملکتم نتونستم برم. اما بابام که قبول نمیکرد منو تک وتنها بزاره تو

 خونه! آقا منو مامانم رفتیم رو مخش. آخه بابام حاجی یه کلامه. یه دفعه گفتم بابا الی ونیلو

 خونشون نزدیک اگه بگم حتما مییان. بابام این حرفمورو هوا زد گفت: خب پس مشکلی نیست.

 تصمیم براین شد که فرداش برن. همون روز زنگ زدم به الی ونیلو. آقا هی از من اصرار از

 اونا انکار.دیگه خودمو به هردری زدم که قبول کنن. از خواهش و التماس گرفته تا رفتن دم

خونشونو به پای پدرمادراشون افتادن!بلاخره رضایت دادن. دیروز اول نیلو اومد خونمون. به

 الی زنگ زدم گفتم الی داری میایی چندتا فیلم هم بیار سرگرم بشیم. الی گفت ترسناک بیارم؟ من

 همونجا پشت تلفن یخ کردم! دید ساکت شدم گفت بچه گرخیدیا!خب بابا نمیارم. عشقولانه بیارم؟

 منم که بهم برخورد گفتم کی ترسیده؟ همون ترسناک و بیارخوراکمه! حدودا نیم ساعت دیگه الی

 هم اومد. تقریبا ساعت 9 شب بود که الی گفت فیلمو بزاریم؟ خدابگم این نیلو چی نشه! گفت نه

 حس فیلم ترسناک از ساعت 1 نصف شب به بعده. الی هم که پسر شجاع گفت ایول همینه! منه

 بدبخت هم که جزتایید کردن کاردیگه ای بلد نیستم اصلا کلاس کار میومد پایین. ولی خودمونیما

 اصلا دوست نداشتم ساعت بشه1. خلاصه ساعت 1 الی فیلم پيچ اشتباه1 رو گذاشت.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدمنم رفتم چراغو خاموش کردم و یه پتو اوردم که درصورت تماشای هرگونه حرکت

 اضافی بپرم زیر پتو. فیلم شروع شد آقا يه ربع اول فیلم هی به الی نیگاه میکردیمو میخندیدم و

میگفتیم: " هه این بود فیلم ترسناکت. توروخدا نگاه کن. مستربین میزاشتیم بیشترازاین

میترسیدیم. الی گفت تا ميتونيد بخنديد كه به گريه هم ميرسييد آخه داش عبد بهش گفته بود که

 خیلی ترسناکه. چند دقیقه بعد به جاهای ترسناکشتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدرسید من کم کم جوری که بچه ها

متوجه نشن خودمو چسبوندم به نیلو. تو جو فیلم بودیم که ییهو الی با یه صدای خیلی ترسناک

 گفت ترسیدید؟ منو نیلو با حالت خیلی وحشت زده بخاطر فیلم یواش باهم برگشتیم سمت الی که

 نیگاش کنیم یه دفعه دیدیدم الی خودشو تو یه ملافه سفید پیچونده و فقط دوتا چشماش پیداست.آقا نبودید که!
اینقدر منو نیلو ترسیدم به محض دیدن این صحنه شروع کردیم به جیغ زدن.الی هم شروع کرد

به جیغ زدن. درهمون حال که داشتیم جیغ میزدیم الی وایساد و نیگامون کرد گفت: "اه خفه شید

 دیگه حالا هی من میخوام همراهیشون کنم ایناهم پابه پای من میان. نیلو هم که بکشیش کم نمیاره

 گفت نه گفتم جیغ بزنم که مریم تنها نباشه خواستم به وجد بیارمتون!دوباره بقیه فیلم رو نگاه

کردیم. نیلو گفت مریم میری برام آب بیاری؟ من که ازشدت ترس سرجام میخکوب شده بودم

 گفتم نه تازه الان داره به جاهای حساسش میرسه! نیلو گفت: اِ پس من باالی میرم. من تو حال

تنها موندم یه نیگاه به اتاقا انداختم یه دفعه احساس کردم یکی تواتاقه مثل یه سایه. باورکنید! فورا

 رفتم سمت بچه ها! از قصدنبودولی یواش زدم پشت کمر الی گفتم یه لیوان آبم به من بده. زدن

من همانا و لیوانو انداختن و ترسیدن اونا و ازهمه مهمتر خسارت زدن به یک عدد لیوان ماهم

همانا. حالا تواین هیری ویری که آشپزخونه پرشیشه هست برقم رفت. به زور ازآشپزخونه

 اومدیم بیرون. گفتم بچه ها موافقید بریم بخوابیم بقیه فیلم رو هم فردا صبح تماشا میکنیم. رفتیمو

 دشک مشکارو پهن کردیم و دودقیقه هم نبود که خوابیده بودیم که یه دفعه نیلو گفت مریم این

 صدای چیه؟ یه صدایی مثل هووووووووووووووو میومد. من که دیگه اینقدر ترسیده بودم که

دست الی رو که وسط خوابیده بود سیاه و کبود کردم اینقدرکه فشاردادم.الی گفت خاکتوسرتون

 نکنم برق اومده تلویزیونه. اصلا یادم نبود که تلویزیون رو خاموش کنم. باهم رفتیم که تلویزیونو

 خاموش کنیم نیلو گفت بشینیم بقیشو نیگاه کنیم. الی هم که بمیره نمیگه نه گفت آره. من پایه ام.

 نیلو رفت دست صورتش رو آب بزنه من هم نشستم بخاطراینکه زیاد تو موضوع فیلم نباشم

شروع کردم به اس دادن. تو فکر فیلمه واس دادنم بودنم که یه دفعه یه دست مشکی از زیردستام

 دیدم حالا منو میگی عین این دیوونه ها هی جیغ میزنم و میدوئم این سمت اون سمت. نیلو

باصدای جیغ من پرید بیرونو اونم تادید من دارم جیغ میزنم شروع کرد به جیغ زدن و دوئیدن.

الی هم نشسته بود هرهرهر کرکرکر به ما میخندید. یه آن به خودم اومدم دیدم نیلو هم داره

میدوئه. نیلو هم یه دفعه وایساد. گفت مریم برای چی داشتی جیغ میزدی؟ اینو که گفت هرسه

تامون زدیدم زیر خنده! گفتم حالا بازم من یه چیزی دیدم تو چته! دوباره نشستیم دورهم و بقیه

 فیلم رو نیگاه کردن. ساعت 2 وخورده ای بود که دیدم یکی داره زنگ میزنه! تعجب کردم آخه

 تاحالا پیش نیومده بودکه کسی نصف شبی بهمون زنگ بزنه! باترس بلندشدمو برداشتم گفتم بله!

 صدای یه زوزه ای اومد و یکی گفت "هوووووووووو" فورا قطع کردم. نیلو گفت کی بود؟

گفتم نمیدونم فکرکنم جن بود. از کجا میدونست که ماترسیدیم!!! دیدم دوباره همون شماره زنگ

 زد. باصدای گرفته گفتم بله! آقا شما کی هستید؟ هیچی نگفت فقط سوت میکشید و صدای یه

آهنگ ترسناک هم میومد. ازشدت ترس اشک توچشمام جمع شده بود! گفتم آقا توروخدا حرف

 بزن. با گفتن این جملم الی زد زیرخنده. یه دفعه دیدم ازاون طرف هم صدای چندتا دختر میاد

که میخندن. گفتم اِچی شد؟!!! هستی مسخره بود. الی بهش گفته بود داریم فیلم ترسناک نیگاه

میکنیم یه زنگ بزن. خلاصه هستی خندیدو گفت وای جون من خیلی ترسیده بودی نه!به جرات

حاضرم بگم اگه الی نمیخندیدو ادامه میدادم حتما سکته میکردی! خلاصه نصف شبی کلی با

 هستی فک زدیم. دیگه فیلم هم تموم شد ورفتیم بخوابیم. به جون همسایمون که خیلی برام عزیزه

 یه دفعه صدای باز شدن آب دستشویی اومد. نیلو با وحشت گفت اگه جنی هم اکنون دردستشویی

 هست آب رو ببنده! ییهو بسته شد. دوباره جیغ زدیمو رفتیم زیرپتو. یه ذره دیگه باهم حرفیدیمو

 بعدخوابیدیم. تا لنگ ظهرهم خوابیدیم. بیدارکه شدیم کلی به حرکات دیشبمون خندیدم. خداوکیلی

 اگه به شماها حال ندادبه ما که خیلی فاز داد. دوباره امشب قراره بساط فیلم ترسناک رو راه

بندازیمم(پيچ اشتباه 2و3 منتظرن!). جاتون حسابی خالی. اگه دوست دارید تجربه کنید ما

حرفی نداریم. یادداشت کنید. مکان: فردیس، فلکه … جنب حسینه ارشاد. به صرف میوه و

تخمه. اینم از پست ایندفعه. میتونیم سه تا نتیجه اخلاقی بگیریم. 1) دخترا رو نباید تو خونه تنها

 گذاشت. 2) با افراد بیجنبه به هیچ وجه فیلم ترسناک نباید نگاه کرد. 3) هرگونه میوه و

شیرینیو هله هوله بیاری دست نخورده برمیگردونیش به یخچال. این آخرین مورد واقعا به من

کلی حال داد. از فرط ترس به هیچی دست نزدن. به خانواده ­های اقتصادی پیشنهاد میکنم اگه

مهمون براتون اومد مخصوصا درهنگام خوردن غذا فیلم ترسناک بزارید عمرا دست به غذاها

بزنن! یه حالی میده!!!آهان یادم رفت بگم این مطالب رو با صدای ترسناک برای خودتون بخونید

 پس دوباره برگردید وازاول بخونید! راستی اگه یه وقت دیدید پست بعدیمون دیر شد مطمئن

باشید که یه بلایی سرمون اومده. چون امشبم میخواییم فیلم بنگریم پس این داستان ادااااامه دارد…. یوهاهاها!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد


گروه کنسرت گذاران تقدیم میکند

 

سلام وصد سلامو درودو خسته نباشيد و خوبییییيد! چطوريد؟يا نه؟ ما که خيلي خوبيم تا کور

 بشه چشم هرکسي که نتونه ببينه!خب.بريم سر اصل مطلب... ديروز چندشنبه بود؟

 آهان پنج شنبه بود؟ خب چي شد؟ اتفاق خاصي نيفتاده. البته از گشت و گذارهاي نيلو

بگذريم که قابل گفتن نيست. البته کار بدي نکرده هااااااااااااااااا! فکر بد نکنيداااااااااااااااا! بريم

 سراغ جمعه... شرمنده ولي جمعه هم کار خاصي نکرديم. بزاريد از شنبه براتون بگيم. جاتون

خالي چه اتفاقي افتاد؟ آقا يه هفته است ميريم کافي نت که کاراي نظارتيشون رو انجام بديم.

بابا اين پسره کافي نتی يرو  ميگيم , آقا به مدت يه هفته است آسفالتمون کرده با اين کنسرتش.

هر سري ميريم از اين گيتار وحشيا هست (گيتار برقي) هي ميگفت از اينا ميزنم و کنسرت داريم

 خيلي باحالبوود و آقا ماهم فکرميکرديم رو دست تموم کنسرتا بلند ميشه. حالا امروز اون روز بود.

بلاخره روزموعود فرا رسيد. چي بگیم که بهتره نگیم ولي بگیم که يه وقت بچتون نيفته. ديويد

امروز بلاخره سي دي کنسرتشو داد به نيلو و سفارش کرد که  همگي ببينيم و نظرمممووونو بگيم.

نيلو هم که از فرط خوشحالي اومد خونه و آقا به همه زنگ زد که بياين کنسرت ديويد جونو ببينيم.

جاتون خالي الانم پيش نيلوييم . چقدرم داره بهمون خوش ميگذره.حالا مگه کنسرتو نشووون ميداد

هي اداي خواننده رو در مياورد ..و هر کدوم به حالت غش يه گوشه کناري پناه برديم...خلاصه..بعد

 کلي خنده چشممووون به جمال ديووويد و دوووستاش روشن شد,ما رو ميگي دوباره به هموون

حالت غشمممون برگشتيم..


توصيف محل کنسرت:توي کافي نت خودش البته در رو از پشت بسته بووودن حالا معلوووم نبود

 قفل کردن يا فقط بستن .3تا گيتاريست که خودش يه گوشه وايستاده بووود بعد عضو اصلي

 گروه که که يه پسره  که مثل جميله موهاشو تککووون ميداد البته قابل به ذکر است که موهاش

 به بلندي موهاي جميله نميرسید ...يه موقع به جميله بر نخورهاااا...(ما که شانس نداریم )

  سبکشووونم که وحشي بازي کمي به سوي متال بووود.تصویرم با دوربین ۳.۲بوووده تازه افکتم

  داده بووودن سیا ه سفیدش کرده بووودن.


الان ساعت 21:30هست اينجا اتاق نيلو و notiygirls داريم اين پست رو مينويسيم...


قراره تا ساعاتي ديگه بريم رو آنتن.


ميدوونيد با بچه ها به چه نتيجه ايي رسيديم ميخوايم تو ماه آينده يه کنسرت توي استاديوم

 آزادي برگزار کنيم بيليتشم از همين الان  زير قيمت بازار به فرووش ميرسه...ميخوايم ببينيم

 کيييييييييي چي ميتونه بگه.به بچه ها گفتيم گيتاراشونو بيارن ,نشدم با قابلم ه,دبه ماست

 مهم استعداداست که بايد شکوفا بشه امکانات مهم نيست..


دووووووستاي گلمممموووون مارو توي آزمووون الهي مووون تنها نذاريد...به اميد ديدار در اوووون روز  ...
 

دلخوش عشق شما نیستیم ای اهل زمین به خدا قسم که معشوقه ما بالائیست...

سلاااااااااااام....سلام به همه طرفداراي باحالمون و سلام به همه دوستاني که ميان

و نظرمیدن ونظر نميدن!نظرا یه لحظه قاطی شد ن.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد


ميدونيم دلتون برامون تنگوليده و ممكنه به خاطر دير آپ كردن بلاگ سر بزاريد به كوه و

دره ودشت و كوير و...و حتي تهديد كرديد اگه آپ نكنيم خودتونو با كش دار ميزنيد.....ميريد

كناردمپايي ميخوابيد و....(ببينم تابلو كه نيست جوگير شديم ؟هاااا؟) شنيديد ميگن طرف با

تخيلش چمن آ رزوهايش را آ بياري ميکرد....خب كه چي؟؟؟ما هم شنيديم ؛چيه مگه؟!!به ما چه فلاني چيكار كرد....بگذريييييييييييم

ما اووووومديم با يه پست جديد بتركونيم....
.

.
.

.

تا حالا به چيزاي خيلي بزرگ فکر کرديد...چيزايي که مغز انسان گنجايش شو نداره!(ميدونم

سوال بيجايي بود چون خيليا كلآ فكر نميكنن...شما به بزرگي خودت ببخش)


منظورمون اينكه پشه ها روزا كجا ميرن يا اينكه آخوندا چراتو زمستون کاپشن نميپووووشن نيست....

(دلموون براشووون ميسوزه يعني سردشوون نميشه!!!)موووضوع ما يه موضوع خيلي عرفانيه...

هر چند از ما بييييعيدِه(خودمونم سورپرايز شديم!)...ولي اين يکي فرق ميکنه با بقيه.....


تا حالا فکر کرديد خدا چه شکليه؟ هرکس میتوونه یه ذهنیتی از خدا داشته باشه...هر کس

تو وجودش خدارو یه شكل خاص برای خودش میبینه پس تردید نکن بگو خدای تو توی ذهن

تو چه شکلیه؟؟؟

الی

من وقتی به خدا فکر میکنم یه لبخند خیلی گنده میاد جلو چشمم...همييييين.

نیلووو

توی ذهن من!!!...خدای من یه هاله ای از نوووره ..اونم هاله ای از نووورای رنگین کمووونی.

مريم

راستش طفلی صغیر که بودم همیشه خدا رو مثل یه آخوند خیلی خیلی خیلی خیلی عظیم میدیدم که بالا سر کره زمین چهار زانو نشسته ولی
.
.

حالا که برا خودم خانمی شدم خدارو مثل هیچی نمیبینم بلکه تو دلم احساسش میکنم...

هستي

بيشتر مثه يه حس آرامش بخشه......نميتونم وصفش كنم.

خدا چه شكليه؟

دخترک همه مدادرنگیهایش را آورد.نمی خواست قایق، دریا یا خانه بکشد؛گل و درخت و آسمان هم نه ،

او می خواست خدا را نقاشی کند.دخترک خدا را ندیده بود .

از خودش پرسید ؛خدا چه شکلیه؟

به آنچه درباره خدا می دانست فکر کرد.


مادر بزرگ می گفت:خدا بزرگه ، خیلی بزرگ.پس خدا در دفتر کوچک نقاشی او جا نمی گرفت.

صفحه بزرگتری آورد،بزرگترین صفحه ای که داشت.

با مداد قرمز یه خط بلند کشید.به خط نگاه کرد.خدا مهربان بود،اما این خط خیلی مهربان به نظر نمی رسید .

خط عصبانی بود و تیز.

مداد صورتی اش را بر داشت و چند خط بلند صورتی کشید .خطهای صورتی مهربان تر بودند،

اما نه به اندازه خدا.

مادر بزرگ می گفت:خدا اول و آخر نداره....

یعنی همیشه بوده و هیچ وقت تمام نمیشه.اما خطهای صورتی هم اول داشتن هم آخر.

دخترک با خودش گفت:شاید اصلا" نشه خدا رو نقاشی کرد.

اما نه... او خیلی دلش می خواست خدا رو نقاشی کنه.با مداد ابیش یه دایره کشید.

نگاهش کرد چند تا دایره کشید.دایره ها شکل خدا بودن ،اول و آخر نداشتن .

بعد یادش آمد مادر بزرگ گفته بود:"خدا یکی ست"

دایره هارو پاک کرد و فقط یکی رو گذاشت.دایره آبی تنها بود .دخترک فکر کرد خدا هم همینطور تنهاست .

برای خدا غصه خورد.

خداوند بخشنده هم بود.برای دایره آبی دو دست بزرگ کشید.دستها از صفحه کاغذ بیرون زدند.

در یکی از دستها گل سرخی کشید. می دانست که خدا هم به اندازه ی او گل سرخ را دوست دارد.

مادر بزرگ می گفت :خداوند چشم نداره.

او حتما" اشتباه می کرد.بدون چشم که نمیشد آدمهارو دید.

برای خدا دو چشم بزرگ کشید،دو چشم بزرگ قهوه ای تا بتواندهمه کس را ببینه

حتی اونهایی که خیلی کوچک بودن،چشمها از دایره ی آبی بزرگتر شدند.

دخترک نمی دانست خدابه پااحتیاج داره یا نه؟

او فکر کرد شایدخدا بخواهد به ادم ها نزدیکتر بشه پس برای خدا با خطهای نرم بلند پاهایی کشید

مادر بزرگش می گفت:خدا به کفش و لباس احتیاج نداره

دخترک فکر کرد که خدابدون کفش و لباس هیچ وقت به اندازه کافی راحت نیست.

اصلا"به همین دلیل که خدا هیچ وقت از اسمان به زمین نیامده.

شاید بهتر بود که خدا همه چیز را نمی بخشید و بعضی چیزها را برای خودش نگاه می داشت.

کنار دایره ی آبی یک جفت کفش کشید،قرمز خالدار.اگر می خواست می توانست آنها را بپوشد.

به نقاشی نزدیک ترشد و گفت:

امیدوارم که این کفشارو برای خودت نگه داری...

مادر بزرگ می گفت:خدا حرف نمی زنه.

اگر حرف نمی زد از کجا میشد فهمید که او به چه فکر می کند؟

از کجا میشد فهمید که او مهربان است؟

برای خدا با یک خط کوچک دهانی کشید که بسته بود.

دخترک به نقاشی گفت:اگه خواستی با من حرف بزن.

در صفحه نقاشی دخترک دیگه جایی نمانده بود.دخترک ناراحت شد.هنوز گوشهای خدا را نکشیده بود.

گوشهایی که حرف همه آدمها را می شنید،حتما" گوشهای بزرگی بود. چه باید می کرد؟

یادش آمد که مادر بزرگش می گفت:هرچه رو گه در دلت بگی،خدا می شنوه.

در دلش گفت:امیدوارم منو ببخشی.خودت می بینی،دفتر نقاشی مندیگه جا نداره.

دخترک خوشحال شد. خدا حتما"حرفهای اوراشنیده بود او دستهایش را زیر چانه اش زد و خندید.

گفت: پس تو این شکلی هستی...

دلش می خواست زودتر نقاشی رو به مادر بزرگ نشون بده می دونست که او هم خیلی دوست داره خدارو ببینه.

13/3/1389


وقتی که همچون گل در سرسبزترین دشت خداوند لبخند زدی دیدم که خورشید عشق

از مشرق آسمان طلوع کرد و تا ابد بی غروب ماند.

دانستم که همواره درختان از واژه های روشن تو ترانه می خوانند.

پس دوباره بخند تا درختان و آسمان دوباره بخوانند...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

روز مادر روز فرشته های زمینی مبارک

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

ما هم از این جا این روز رو به تمام مادر های ایرانی و به خصوص به

مادرای خودمووون تبریک مییییگیم.

به راستی که بهشت زیر پای مادران است...

لنگه کفش

 

وووووووووووواي ووووووووووواي.....بازم وووواي يه بارديگه  وووواي
فکر ميکنيد ديروز چه اتفاقي  افتاد؟؟؟!!!ٍٍٍٍٍٍٍ شما نميدونيد که...
مگه اينکه ديروزتوي ميدون کره بزا بوده باشيد(فلکه دوم)
نبوديد که...
خداييييييش چقدر خنديديماااااااتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد


ديروز يه سر ...هستي که نبود ما سه تا بوووديمو با يکي از دوستاي دوران هنرستان...«نازي»
اين  بشرم که از اون اعتماد به نفساي کاااااااااااااااااذب....!!!!
آخه کي اين هوا کفش پاشنه ميپوشه آخه...
خلاصه مثل خواهراي دالتون داشتيم ميرفتيم که سمت ميدوووون که...
يهو ديديم يکيمون کمه اين ورو ببين اون ورو ببين ...بالارو ببين پايينو ببين ...
بله نازي جووون پاش ليرز خورده تالاپ افتاده زميييييين.جوووريکه کفشاش از پاش درامد ه بودافتاده
بووود خونه ي بغلي.
آقا مارفتيم گريه !زاري...
آقا اين کفشو بده ما بيريم دنبال زندگيموووون
حالا مگه کفشو ميدادن ميگفتن:واسه ما مسئوليت داره ؛بايد فاکتور کفشه باشه...

.
.
.
بچه ها فکر ميکنيم زيادي رفتيم تو فازتوهمات...
کفش نازي پاش بووود ؛که کاش نبووووداونجوري جاداشت تايه سال

اوووونم  روزی 25 ساعت بهش بخنديم.

نازي وقتي افتاده بود  خيييييييييلي عصبي بوددلش ميخواست ماکه داشتيم ميخنديمو لهمووون کنهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

...
البته دستش هيچوقت به ما نرسيدااا...


راستي اگه شما جاي نازي بوووديدتو اون لحظه چيکارميکرديد؟؟؟؟


نيلووو
من اگه بودم خوشحال ميشدم که يه ملتو شاد کردم و براي اينکه ضايع نشم ملتو همراهي ميکردم...

الي
ازاون  جايي که من اين جور مواقع خندم نميگيره بلند ميشدم الکي با کفشم ور ميرفتم...

که بفهمند ايراد ازکفشام بوووده نه من.


مريم
پا ميشدم و با اعتماد به نفس خاکامو ميتکوووندم
بعد صداتووون ميکردم يکي يه دونه پس گردني نثارتون ميکردم  بعد فرمان ادامه حرکت ميدادم.

هستی

با خونسردی کامل بلند میشم و به راهم ادامه میدم.

 

راستی گووووگولیاااا یه بازی باحالم سمت چپ پایین صفحه گذاشتیییییم یه سرم  اونجا بزنید.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد
    

عقاید

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

سلام خدمت بينندگان وخوانندگان عزيز وبلاگ دختران شيطون از شبکه سه سيما... امروز درخدمت شما عزيزان هستيم با سري متنهاي جذاب وچرت اين گروه
خودمون با وبلاگمون شوخي کنیم  اشکالي نداره شماها از اين شوخياااا نکنيد ما جنبه منبه نداريم.....
خب امروز اومديم با 10 تا سوال. هستي در بين ما نبود به همين دليل مجبور شديم که تلفنی جوابارو ازش بگیریم. خيلي مشتاقيم جواباي شما عزيزان دل خواهر رو هم ببينيم. ماهم به جاي اينکه هي حرف بزنیم شما رو دعوت به جواب دادن سوالات ميکنیم... جواب نديد با ما طرفيداااا. پس تو قسمت نظرات منتظر جواباي قشنگتون هستيم. هر جواب بد و نظري مخالف و کلمه اي ناسزا پيگرد قانوني دارد ومتخلف به مدت 3 سال حق ورود به اين وبلاگ ونظر دادن را ندارد در غير اين صورت با متخلف برخورد جدي وفيزيکي  ميشود.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد شک داريد ميتونيد امتحان کنيد.... حالا اجازه ميدم بريد سراغ سوالا...

1) اگه يه چراغ جادو داشتيد چه آرزويي ميکرديد؟


2) اگه مجبورميشديد جاي يه حيوون باشيد کدوم حيوونو انتخاب ميکرديد؟ چرا؟


3) کدوم اخلاق خودتونو خيلي دوست داريد؟


4) قشنگترين جمله ...3 2 1 بگو


5) آبي يا قرمز؟ چرااااااااااااااااا؟


6)تيکه کلامتون چيه؟هااااااا


7) يا کي يا هيچ کس ديگه!!!؟


8) بين حروف انگليسي کدومو دوست داريد؟ 

 
9)اگه اين فرصتو داشتيد که اسمتونو خودتون انتخاب کنيد اونوقت....؟


10) دوست داشتيد جاي کس ديگه اي باشي؟ کي؟

نیلوفر:

1- يه ماشين داشتم اونم از نوع مزدا3 با بروبکس ميرفتيم صفا

2- خرگوش... چون ملوسه


3- خون گرم و صميمي و اجتماعي اصلاوجودم براي دنيا باارزشه


4- دوستاي آدم مثل ستاره ميمونن اگه هزار شبم آسمون ابري باشه خيالت راحته که سرجاشونه


5- آبي بابا. به خاطر آرش برهاني


6- کوووووووووووفت.احمق!!!!!!


7- H


8- H


9- نيلوفر


10- خوب بودن را به ديگران واگذار ميکنم من هميني که هستم بهترينم

 

الی:

 

1- آرزو ميکردم جاي يه دونه چراغ جادو 10 20 تا چراغ داشتم!!


2- اسب...چون برای اینکه زیرا همینطوری!

۳-بچه ها ميگن باحالم...


4-
ترجیح می دهم با کفش هایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکر کنم.


5-قرمزتر از آنم که بی رنگ بمیرم....آبی نیستم که با ننگ بمیرم....

 
6-جییییییگرتو

7-شاهرخ جوووونمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد


8-A


9-ELIII


10-خودم مگه چشه؟؟؟!!

مریم:

1- اينکه يه خواننده معروف بشمو به بچه ها افتخار بدمو يه دهن براشون بخونمو با صدام عشق کنن.


2- عقاب:عظمتشو تو آسمون حال ميکنيد


3- کلا که تکم لنگه ندارم ولي مظلوميتم همه رو کشته


4- در دنيا جاي کافي براي همه هست پس به جاي اينکه جاي کسي را بگيري سعي کن جاي خودت را پيدا کني


5- تا وقتي قرمز هست آبي چيکارست!!!


6- آقا


7- يا خودم يا هيچکس ديگه


8- M، A


9- به جاي مريم ميزاشتم جيگرهمه


10- جاي يه خواننده معروف البته همين الانشم به اندازه کافي معروف هستم

هستی:

۱-زن بیل گیتس بودم!

 

۲-اسب...نمیدونم چرا...

 

۳-با همه زود جور میشم...تعامل اجتماعی بالا

 

۴-زندگی یافتن یک قالیست...نه همان نقش و نگاری که خودت میخواهی...نقشه را اوست که تعیین کرده...تو در این بین فقط میبافی...نقشه را خوب ببین!نکند آخر کار...قالی زندگیت را نخرند...

 

۵-خفن آبییییییییییییییییییییییییییی

 

۶-کوووفت...بیشعور

 

۷-پرهام و پارسا

 

۸-A

 

۹-نفس

 

۱۰-جای خودم!!

 

اينم از آپ ايندفعه اميدوارم خوشتون اومده باشه از همين حالا به خاطر نظراتتون

 ممنون. دستتون درست... تا پست بعدي که نميدونیم دقيقا کي هست باي باي

سووووتی یا خاطره خنده دار!i

 

حتمآ تا حالا توزندگيتووون سوتي داديد...یا چیزی بووده که از خنده

رودوبر بشید.نگيد نه که باورمووون نميشه...پس تند سريع دو,سه

 تا از اون سوتياتونو بگيد تا يکم با هم بخنديم...

                                                  

حالا میخوام یکی از خاطر هایی که باعث شد کلی بخندیمو براتووون بذارم...

                                                        

 آقا عرضم به حضورتون ما يه روز با بچه ها رفتيم بيرون. ييهو دلمون هوس

 

 کرد که بريم يه کافي شاپ باکلاس و يه بستني بزنيم تورگ. خلاصه رفتيم و

 

هممونم قيافه گرفته بوديم که هرکسي مارو ميديد فکر ميکرد چقدر باکلاس و

 

مايه داريم. رفتيم کافي شاپ و يه نگاهي به اين وراونور انداختيم ديديم دريغ

 

ازيه نفر. هيچکي نبود. نشستيم پشت ميز و به منوي روي ميز يه نگاهي انداختیم. 

 

 لعنتي تا ديروز منو با قيمت بود اونروز از شانس گند ما اوناهم باکلاس شده بودنو

 

 منوبدون قيمت بود. اومدیم یه چیزی انتخاب کنیم که سفارش بدیدم هممون گرخیدیم.

 

 هرکدوم نگاهمون به جیب اون یکی بود. تازه اون موقع متوجه شدیم که به به با یه

 

 مقدار پول اومدیم نشستیم کافی شاپ.۴تا دختر به این بزرگی پول به اندازه ی کافی

 

 تو جیبمون نبود.واقعا ترسیده بودیم رنگ از رخسار زیبای هممون پریده بود.ولی

 

 بااین وجود اینقدر خندیدیم که اشک توچشمامون جمع شده بود. آقا جونم براتون

 

بگه تا اينکه باهم تصميم گرفتيم که تا طرف نيومده و سفارشامونو نگرفته يه نقشه اي

 

 بکشيم و در بريم. الی گفت: اگه الان یه چیزی سفارش بدیم بااین پولی که تو جیبمون

 

 هست کی میخواد حساب کنه. اونوقت دوتامون مجبورمیشیم ظرفارو بشوره و دونفر

 

دیگمون هم باید زمینو تی بکشه.تا پول طرفو بدیم...

 

تا هستی اینو شنید فورا گوشيشو درآورد وگفت:

 

 سلام چي؟؟؟ نميشنوم!!! آنتن نميده. وايسا برم يه جاي خوب تا بشنوم وبلند شد

 

و رفت پشت سرش هم نیلوخودشو پشت سر هستی قایم کردو رفت.کلک خودمونیما

 

 خیلی سریع در رفت... دمش جییییییییییز. مونديم منو الی. حالاما ميخواستيم چي کار

 

کنيم؟؟؟ واسه همين منم گوشيمو ازکيفم درآوردمو گفتم چي؟ چي شده؟ خدامرگم بده!!!

 

 کدوم بيمارستان. واي الان ميام. بعد هم به الی نگاه کردمو گفتم واي بلند شو بريم.

 

خواهرم تصادف کرده داره میمیره. بردنش بیمارستان.جاتون خالی چنان طبیعی بازی

 

 کردم که اگر یه کارگردانی منو میدید به عنوان بهترین بازیگر سال انتخابم میکرد.

 

 باورکنید.!!! ديگه اينجوري شد که همه باهم دررفتيم. اون روز به حدی خندیدیم که

 

 حد وحساب نداشت. یعنی واقعا جاتون خالی.....

 

 بااينکه خفن دلمون هوس بستني کرده بود ولي به خاطر اين ماجرا اينقدر خنديديم

 

که ديگه هيچکدوم حال نداشتيم. بعد هم بااون پولي که  تو جيبمون بود رفتيم يه

 

بستني يخي خورديمو رفتيم خونمون...

 

ایشاالله قسمت بشه  خاطرات و سوتی های دیگه ای براتون تعریف کنیم...

 

فعلا که طرفدارانمون اجازه نمیدن. هروقت سرمون خلوت شد می یایم. ازاین خاطرات زیاد داریم.

 

تادلتون بخواد سوتی هم زیاد دادیم. منتظر سوتیای شما هم هستیم...

نویسنده:m@ryam گووووگوووولی

سلام...چطورید یا نه؟


مثل اینکه طرفدارای این بلاگ زیرلفظی میخوان تا سوتیاشونو برامون

 بفرستند! اینه که ما چند تا سوتی دیگه براتون مینویسیم بلکه

شماهم روتون باز شه...


اینجانب بسم ا...الرحمن الرحیم...الی،با چند تا از دوستام که شما

نمیشناسید،رفته بودیم کوه عظیمیه...بعد از اینکه پرچممونو زدیم رو

قله،با دو عدد پیرمرد 50 ساله که کوهنورد حرفه ای بودن اومدیم

 پایین...وسط راهم یه جا وایسادیمو دادیم یه نفر با گوشی زهرا(از

دوستای باحالمه) ازمون عکس دسته جمعی گرفتو یکی از اون

پیرمردا هم با گوشیش عکس گرفت...از اونا که جدا شدیم زهرا

 بهمون گفت شما چرا با گوشی اونا عکس گرفتید؟ما که اونارو

نمیشناختیم آخه...من که تو عکسی که با گوشی اونا گرفتیم عینک

دودیمو زدم...ما هم بهش گفتیم دمت گرم،ما که اصلا حواسمون

نبود،بابا تو خیلی تیزی و... .فردای اون روز زهرا بهم زنگید و گفت

عکسرو ریخته تو کامپیوتر و دیده تو اون عکس عینک زده!من که

 ترکیدم از خنده چون خانم حواس جمع تو عکسی که با گوشی اونا

گرفته عینک نزده و تو عکسی که با گوشی خودش گرفته عینک زده!

درضمن زهرا به خاطر این سوتیش تا چند ماه سوژه ی ما بود...از

الانم شما میتونید سوژش کنید

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 چند تا از خواننده های بامراممون لطفیدن و برامون سوتیاشونو فرستادن.....ازشون میتشکریم....شما هم حالشو ببرید.

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

سلام. اميدوارم اين خاطره باعث خنده ي شما بشه.

يه روز كه درس عمليه كامپيوتر داشتيم رفتيم سايت ولي اي كاش كه نميرفتيم.. .
خب الان حتما ميگيد واسه چي؟!! الان بهتون ميگم: وقتي همه ي بچه ها نشستند سر جاهاشون من تو رديفهاي اول نشسته بودم و ايمان (منظورم ايماني مهر) رديف اخر. من كه هميشه با ايمان در حال صحبت كردن بودم يهو چشمم خورد به سيستم پشتي ديدم يه دكمه اي كه الان هم نميدونم واسه چيه؟! داره به من چشمك ميزنه و از اون جايي كه من دختره كنجكاوي هستم بلافاصله با ذوق و شوق اون دكمه رو زدم و سريع برگشتم كه يه وقت دشتي ( يكي از معلمهاي عقده اي) منو نبينه....
كه يهو ديدم از پشت سرم صداي سوت مياد فوري برگشتم ديدم بله دود هم به صدا اضافه شد. يهو كيس منفجر شد و تركيد. و اي من از ترسم هيچي نتونستم بگم . گفتم الان دشتي مياد و چوب تو استينم ميكنه. من كه خيلي ترسيده بودم و رنگم هم پريده بود و بچه ها داشتن با تعجب منو نگاه ميكردن يهو دشتي ( ابرو قشنگه) اومد و تا منو ديد گفت بچه ها بريد واسه اين (من: رها) اب قند بياريد. من كه كم مونده بود ...... به جام يه خورده از اون اب قند رو خوردم و حالم جا او مد. وقتي كلاس تموم شد و داشتيم ميرفتيم بيرون و من كه فكر ميكردم هيچكس از كاري كه كردم خبر نداره يك دفعه ديدم بچه ها دارن هجوم ميارن سمتم و هي ميگن تو چي كار كردي؟؟ كدوم دكمه رو زدي كه اين جوري شد؟؟ منم هم در جوابشون فقط ميخنديدم... و همه ي بچه ها فهميدن كه كاره خودم بوده!! ولي از اون جايي كه بچه هاي ما با حال بودن و هستن هيچ كدوم از معلما نفهميدن كه من اون كيس رو تركوندم. و اين شد يكي از صدها خاطره ي بچه هاي كامپيوتر با حال. به قول ايمان
" همش خاطرست!!"

ارسال شده توسط:رها

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

دیروز رفته بودیم خونه دختر عمه ام یلدا.تازه بچه اش به دنیا اومده.مادر شوهرو خواهر شوهرشم بودن که فوق العاده چسان فسانی بودن.
ما نشسته بودیم روبه روشون
مامانم گفت شیوا این صدا چیه؟!!صدای نفس های خییییلی بلند میاد...!!ما هم جدی نگرفتیم.که مامان 2باره تکرار کرد
منم جلو همه گفتم مامان حتما صدا قوله!مامان خندید
وقتی اومدیم خونه مامیم گفت شیوا این چه حرفی بود که بلند زدی؟یکم که دقت کردم دیدم صدا نفسای مادر شوهر یلدا بود که آلرژی داره!اونم که اصلا به رو خودش نیاورد (ولی من از خجالت آب شدم)


عذر اگه جالب نبود ولی فقط اینو میدونستم

ارسال شده توسط:شیوا

سال نو مبارک

سلام چطوريد؟ امروزم اومديم بايه پست جديد. امروز که خالي بنديه الان شب، شب که چه عرض کنم

 نصف شب! خب ايندفعه ميخوايم درمورد عيد باهاتون حرف بزنيم...

 

 

صحبت عيد که مياد وسط آدم ياد چهارشنبه سوري و خريد عيد ميفته اول يه ذره دررابطه با چهارشنبه

سوري ميگيم و بعدهم ميريم سر بحث زيباي خريد عيد. ميدونيد چیزیکه خانما عاشقشن و سمتش

 کشش دارن و آقايون فرارين (آخي اي جان) البته پسرا نه هاااااااا! آقایون زن وبچه دارو میگیم.

 

حالا چهارشنبه سوری:

خب بگید ببینیم چهارشنبه سوری چه جوری بود؟ هان! بهتون خوش گذشت؟ هان! والا همه چی میشد

 اسمشو گذاشت جز چهارشنبه سوری. تو فردیس که دیگه اکثرا بیخیال ترکوندن وسیله مسیله شده

 بودنو ماشاالله همه استاد رقص وهمه برا خودشون یه پاجمیله رقاص وکلا با رقص ترکوندن! به جون خودم

 پسرای فردیس ازنظر رقص رودست دخترا بلند شده بودن.ماهم مثلا نمیخواستیم بریم بیرون! حالا رفتیم

 مگه میتونستن مارو بیارن خونه! ساعت 8:30 همه بند وبساطشونو جمع وجورکردن وما هی میترکوندیم

 وهی به رقصشون نگاه کردیم... آقا هی ترکوندیمو هی به اونا نگاه کردیم، هی ترکوندیمو هی نگاه کردیم

 وهی ترکوندیمو ترکوندیمو ترکوندیمو هی به اونا نگاه کردیم تااینکه یکی از همسایه های محترم هم اومد

 مارو ترکوند. آقا هرچی ازدهنش رسید لطف کرد بارمون کردو رفت وماهم که دخترای خوب بدوئیدیمو

 برفتیم خونه! این هم ازچهارشنبه سوری امسال ما. حس کردید چقدر بهمون خوش گذشت!

 

حالا میرسیم به خرید عید:

خب چیکارا کردید با خرید عیدو گرونیو ... البته خداوکیلی امسال قیمتا نسبت به پارسال خیلی بهتر

بود.اینقدر قیمتا خوب بود که ماهی میرفتیم تواین مغازه و هی دست خالی میرفتیم تو اون مغازه! میگید

 نه پس گوش کنید:

رفتیم مانتو فروشی دیدیم گرونه اومدیم بیرونو یه جفت جوراب خریدیم.

رفتیم شلوارلی فروشیو دیدیم گرونه اومدیم بیرونو یه جفت جوراب دیگه خریدیم.

رفتیم شال فروشی دیدیم ........ هه گول خوردید! نخیرم دیدیم ارزونه ولی خوشگل نیست اومدیم بیرونو

 بازم یه جفت جوراب خریدیم.

رفتیم کفش فروشی بازم دیدم چیه؟!!! پرسیدن داره؟ خب گرونه دیگه اومدیم بیرونو چی خریدیم؟؟؟ خب

 جوراب دیگه!

حالا بااین چیزایی که من گفتم حدس بزنید چند جفت جوراب خریدیم؟ هرکسی که جواب این سوال رو

 بده و برنده مسابقه ما بشه یه جفت از اون جورابا بهش هدیه میدیم!!!!

به جون شماها نباشه به جون خودمونم نباشه به مرگ عزیزترین خواهرم که اصلا ندارم فقط قیمت جورابا

 عالی بود. نمیدونید که رنگها و مدلهای مختلف. به به!

خب حالا یکم جدی بشم تا بچه­ها لهم نکردن و نگفتن آبرومونو بردی! وجدانا همه چی خریدیم دلتون

 بسوزه. قصد هم نداریم تاقبل ازعید بپوشیمشون. بنابراین اگه دیدید روز اول عید 4تا دختر تو فردیس

 ازدور لباساشون نوهستو داره برق میزنه شک نکنید خودمونیم.

 

ازاین صحبتا بگذریم میرسیم به عید... سال جدید سال ببر. خدابه دادمون برسه بااین ببر وحشی! لحظه­

ی تحویل سال هم چون میدونم که نمیدونید میگم که بدونید. عرضم به حضورگرامیتون ساعت 21و

2 دقیقه و 13 ثانیه روز شنبه 29اسفند 1388 هجری شمسی مطابق با ربیع الثانی 1431 قمری و

21 مارس 2010 میلادی... نه حال کردید چه دقیق گفتیم!باور کنید خودمون حساب کردیما. اصلا فکرنکنید

 ازروی سالنامه نوشتیما!!! نچ هرگز...

 

خب از شوخی بگذریم جدا امیدواریم که سال جدید سال خیلی خوبی براتون باشه و به هرچی که

 تودلتون هست برسید بچه­ها شک نکنید که میرسید. ما هم پیش خدا وساطت میکنیم و دیگه همه

 چی حللللللللله... شما هم دعا کنید من از وراجیم کم بشه لعنتی فک که گرم بشه مگه دیگه میشه

 بستش! بچه­ها از فرصت استفاده کنید و برید مسافرت. در هنگام مسافرت هم کمربند ایمنی خودرا

 ببندید. اینم از پیام ایمنی. بعد بگید این وبلاگ سودی نداره! تو کدوم وبلاگ ازاین پیامها میگن!!! هان!!!

 

توقسمت نظرات منتظر تشکر ونظرای قشنگتون هستیم...

کاری ازمریم گوگولی با تایید ونظارت وزارت فرهنگ وارشاد دختران شیطون اسلامی--->الی نیلو هستی

بوس بوس بای...     سال نو مبارک