خوندن خاطرات گذشته هم لبخند رو لبام آورد هم حسرت...
از 92 تا اردیبهشت 91 خوندم ، اونجا غم رو دلم اومد که نوشته بودم:
"دیشب کارت عروسی خواهرم و سفارش دادیم ، کفش سفید هم خرید تقریبا کارای عروسی رو به اتمام ، یعنی
میشه یک روزم من دنبال کارای عروسیم باشیم؟" چه رویای خنده داری!
این مدت خیلی اتفاقها پیش اومد ، گاهی اوقات واقعا کم آوردم، اما بازم پشت همسرم بودم نزاشتم
زندگیمونُ خراب کنن ، خیلی تلاش کردن تا من خطایی در این مورد بکنم، گرچه خیلی سخت گذشت
اما وایستادم...
بیشتر خاطرات لبخند رو لبم آورد، خیلی جاها هم خداروشکر کردم:
جاهایی که از دوری همسر و دانشجو بودنش در شهر دیگه نوشته بودم ،الان که فکر میکنم واقعا چقدر
سخت بوده.....
اگه بقیه اشُ نخوندم به خاطر این بود که رمزو فراموش کرده بودم حوصله نداشتم برم مدیریت
مطالب :)
الان زندگیم خیلی تغییر کرده ، در کنار سختیهاش پیشرفتهای زیادی کردیم و همش به خاطر لطف خداوند
و وساطت امام رضا (ع) و محبت پدرو مادر خوبم بوده ،خدارو شکر میکنم برای هر آنچه به ما عطا کرد
اگر جویای احوالمون باشید بهتر بگم روزای سختی گذروندیم اما خداروشکر الان خوبیم ، البته خوب بودیم
و هستیم...
این وسط ،در شرایط سخت آدمهای اطرافمونُ خوب شناختیم و فهمیدیم چقدر آدم حسرت خور
اطرافمون زیادن
اگر از دوران شیرین عقد! میپرسید باید بگویم بعله، همچنان در این دوران به سر میبریم البته تا ماه آینده شاید...
واقعا نمیدونم چه تصمیمی باید بگیرم چی درسته و چی غلط!
برنامه زندگی من مشخص نیست، چون اول باید با خودم کنار بیام...
گرچه میدانم این نیز بگذرد
پ.ن: از خبرای خوبی که تو وبلاگ دوستانم خوندم واقعا خوشحال شدم و از صمیم قلب برای دوستانم
آرزوی خوشبختی میکنم...