دستهایت را از زیر لحاف مخملی ات بیرون می آوری و به صورتت می کشی. پر شده از دانه های عرق.
هنوز چشمانت را باز نکرده ای . اما خیلی دلت می خواهد که زودتر بیدار شوی.
دوباره کابوس ها ی همیشگی . نمی دانی کی دست از سرت بر می دارند.پلکهایت می لرزد عضلات
صورتت را در هم می پیچانی و چشمانت را باز می کنی . دو دو می زنند .
بلند می شو..قلبت تند می زند ، نفس هایت هم تند شده. رگ دستت به پوستت فشار می آورد و مدام آنرا بالا و پایین می برد.
داری فکر می کنی اما صدای تند نفس هایت تمرکزت را بهم می زند و درست نمی دانی که به چه فکر می کنی.
پاهایت را از زیر لحاف سنگین بیرون می آوری و از تخت پایین می اندازی.سریع بلند می شوی قلنج پاهایت می شکنند اما صدایی ازشان در نمی آید.
به اتاق شوهرت می روی دو تا پتو رویش انداخته و از زیر آن فقط موهایش پیداست که تک و توک می توانی رنگ تیره در آنها پیدا کنی.
هنوز نفس هایت تند می زند. سعی می کنی نفس هایت را حبس کنی و ثابت بمانی . اولش فکر می کنی هیچ تکانی نمی خورد خوب که نگاه می کنی متوجه بالا و پایین رفتن قفسه ی سینه اش می شوی .
شش هایت پر از هوا شده همه شان را را بیرون می آوری و شش هایت خالی می کنی.
عاشقش نیستی اما دوستش داری او تو را به یاد پدرت می اندازد خیلی وقت است که دیگر پیشش نمی خوابی حتی یادت نمی آید آخرین باری که پیشش خوابیدی کی بود.
خودش این طور خواست فهمید که از بوی تند سیگار نمی توانی نفس بکشی .خودش رفت و برایت یک تخت خرید.
به طرف آشپزخانه می روی همین که پاهایت سرامیک را لمس می کند سردت می شود.
در یخچال را باز می کنی پارچ شیشه ای آب را بر می داری و سر میکشی. از این کار حالت به هم می خورد.
زیر کتری را روشن می کنی . دیگر تحمل سرامیک سرد را نداری. به اتاقت می روی و جوراب های بافتنی قرمزت را می آوری و می پوشی .
مادرت بافته ، خیلی دوستشان داری .
به طرف پنجره می روی کاناپه کنار پنجره جایگاه مخصوصت است .
می نشینی و به بیرون خیره می شوی نمی دانی به کجا شاید همه جا شاید هم فقط خانه روبه رو با شیشه های رفلکس صورتی. این کار هر روزت است .
خانه روبه رو زن تنهایست که هیچ وقت تنها نیست .
ازش خوشت می آید یعنی این برایت سرگرمیست که ببینی رنگ موهایش چیست یا هربار چه لاکی می زند و آنرا با کدام یک از لباس هایش ست می کند.
مردی جلوی در ایستاده عرض در را قدم بر می دارد.هی می رود و بر می گردد.
دستش را در جیب کتش می کند ، چیزی بیرون نمی آورد مقابل شیشه رفلکس صورتی می ایستدو دستهایش را در موهایش می برد و مرتبشان می کند.
در باز می شود و مرد سعی می کند خوشحالیش را کمتر نشان دهد و داخل می شود.
احتمالا این اولین مرد غریبه ایست که امروز وارد خانه اش می شود.
به کتری نگاه می کنی بخار آب با هیجان از سوراخ درش بیرون می زند.
دلت نمی خواهد اما بلند می شوی . به طرف کتری می روی شعله اش را کم می کنی. لیوانت را بر میداری و تمام پودر داخل بسته ی کافی را تویش خالی می کنی .
آبجوش می ریزی و هم می زنی .
شوهرت فقط چای می خورد. دم میکنی و میز صبحانه را می چینی.
به اتاق شوهرت می روی کف دستهایت را به هم می کوبی چند بار این کار را می کنی اما شوهرت توجهی نمی کند.
عصبانی می شوی لیوان کافی ات را بر می داری و میروی روی کاناپه ات لم می دهی.
هم می زنی.
دوباره به خانه زن نگاه می کنی پرده های خانه اش را انداخته.
با خودت فکر می کنی امروز کاسبی اش خوب است یا نه نمی دانی دعا کنی خوب باشد یا بد .
هم می زنی عاشق بوی کافی هستی.بخارش را وارد ریه هایت می کنی.این کار آرامتر می کند.
جرعه ای می نوشی .
هم می زنی
به خوابی که دیده ای فکر می کنی . دیده ای که هر چه با دقت به شوهرت نگاه می کنی قفسه سینه اش تکان نمی خورد .
جرعه ای می نوشی
این خواب را بارها دیده ای خسته شده ای از این تصاویر تکراری
جرعه ای می نوشی
پاهایت را روی هم می اندازی و به جوراب هایت نگاه می کنی . یاد مادرت افتادی دو دستت را در هم گره کردی و به نشانه التماس مدام جلویش تکان دادی تا راضی شد با چشم های ضعیفش آنها را برایت ببافد.
جرعه ای می نوشی
لیوانت خالی شد ، حالا خیره شده ای به اشکال نامفهوم درون لیوان همیشه دلت می خواست ازشان سر در آوری اما هیچ وقت نفهمیدی و همیشه فقط به آنها خیره شدی . شوهرت هنوز بیدار نشده از اینکه توجهی به تو نمی کند عصبانی هستی .
میز صبحانه را جمع می کنی ترجیح می دهی اصلا بیدارش نکنی .
دوباره روی کاناپه لم می دهی و خیره می شوی به شیشه های رفلکس صورتی پرده ها جمع شده . مرد غریبه از خانه بیرون می آید و در را هم نمی بندد.به نظر راضی نمی آید.
آفتاب بدنت را پوشانده .دوباره به خوابت فکر می کنی . عاشقش نیستی اما دوستش داری او تو را به یاد پدرت می اندازد ، به اندازه ی او مهربان است.از تنهایی می ترسی همیشه هم تنها بودی از همان موقع که پدرو مادرت مردند و شوهرت بزرگت کرد تنها بودی.
نور های طلایی چشمانت را نوازش می دهند پلک هایت مدام به هم می خورند.اما آرام و ملایم.
بچه ات گریه می کند اما صدایی از گلویش بیرون نمی آید . شوهرت بچه دوست دارد اما تو از ترس اینکه بچه ات مانند تو تنها شود زیر بار بچه دار شدن نمی روی.
شوهرت بچه را بغل می کند . آرامش می کند و می خواباندش خودش هم می خوابد اما دیگر قفسه ی سینه اش بالا و پایین نمی رود. خانه ات سرد و تاریک شده دیگر آفتابی نیست .
مرد غریبه جلو در خانه با شیشه های رفلکس صورتی ایستاده نمی دانی این چندمین نفر است. احتمالا سومین نفر.سردت شده. شوهر هنوز بیدار نشده.
پایان