حرف اول...

صدام کنین صاز !

یکی رفت

برنگشت

یکی اومد

یکی خندید

یکی دلداری داد

.

.

.

اینا شد که شازده ما اومد اینجا تا حرفاشو بنویسه!

حراج ...

آهای اهالی زمین


این زمستان به من آموخت که


دیگر به کلاه و شال گردن نیازی نداریم


ما سرمان به خوب و بد دنیا عجیب گرم شده ست ...


کلاه و شالتان را به حراج بگذارید ....


صــــــــــــاز

: )

سکوت شازده ....

و دوباره اون سردی دستام اومده سراغم


میگفتن همون شبی که خاله فوت شده مادر بزرگ هم با اینکه آلزایمر داشته و 

چیزی از اطرافش نمیفهمیده

 با اینکه هنوز کسی از فوت خاله خبر نداشته

مادر بزرگ تب کرده و مث یه مرده رو تختش بدون هیچ حرکتی خوابیده

همه از تلپاتی عجیبی که مادر و فرزند با هم داشتن متعجب شده بودن !

گویی اونم نتونست بدون فرزندش تو این دنیای مسخره طاقت بیاره و

 امروز صبح پرواز کرد سمتش . . .

اوهوم الان دیگه مامان بزرگ و خاله کنار همن ...

مات و مبهوتم و دارم اتفاقای آخر سالمو نگاه میکنم ...

چه سالی تحویل شود امسال ....

: )

خاله آسمونی ......

هنوز سردی دستام خوب نشده

شاید دستای خاله رو تو دستام حس کردم و مث اونا سرد شدن

زیادی منگم ...

امشب ملحفش دیگه از جنس پارچه نیست

از جنس خآکه

کاش اونجا دیگه بهش خوش بگذره و مث اینجا واسش جهنم نباشه

کاش اونجا دیگه نفس کم نیاره

یادمه دفعه آخر که دیدمش میگفت : اینهمه هوا تو این دنیای به این بزرگی ست

یعنی نمیشه یه خوردش سهم من باشه ؟!

ولی غافل از اینکه نمیدونست ما به هوای خودشه که زنده ایم ...

آره .. خودش یه پا هوا بود واسمون

و حالا چقد تنفس سخت شده واسمون

هی سرفه های پی در پی .... هقهقای پشت سر هم ...

میبینی خاله؟!



فردا میرسم پیشت ...

:)

تولد ...

22 بهمن ...

22 سال پیش ...

روز سه شنبه ...

من اومدم روی دنیا و 

روزگار خودشو واسه آشنایی با من آماده کرد ...

کیک تولد 

کادو

برف بازی

آتیش

بوی دود گرفتن

یواشکی آرزو کردن و 

فوت کردن شمعا

و شبش . . . 


تولدت مبارک خودم !

مراقبت باش ...

گل ارکیده ...

بیا نذاریم گل ارکیده ، گلی که چهرش پاک و سفیده


که توی پاییز شاخه بیده ، بهار ندیده ، بمیره کم کم


+یه جمعه با جاده های برفی ... با حرفای جدید ... با بغضی شدن و پر از لبخند شدن پشت سر گذاشته شد !

خوش بحآلت ...


اگر من یکی چون من داشتم

خوشبخترین بودم

راستی ...

خوش بحآلت !


+ امشب برف بیرون از اتاق تمومید و بارون توی اتاق شروع شد ...

رنگارنگ ...

فهمیده ام که بعضی از آدما بغیر از خدآ یه چیز دیگه رو هم بدجور میپرستن ...

آفتاب . . .

آره یه عده آفتاب پرست ماهری شدن

این روزا مث آفتاب پرست لحظه به لحظه رنگ عوض میکنن

همرنگ با جماعت میشن

خلاف رنگ جماعت میشن

خلاف رنگ درونشون میشن

ولی

.

.

مشکل اینجاست که خیلی کم پیش میاد همرنگ خودشون شن !



دارندگی و برازندگی ...


من از خیلی از دارایی هایم گذشتم

تا فقط یه چیز را داشته باشم

و اکنون من مانده ام و یک دارایی

یک دارایی بنام " دوستت "
.
.

الان من فقط دوستت دارم و بس !



صــــــــــــاز

درخت ...

من دل رفتن نداشتم

درخت خانه ات ماندم

تو رفتن را ...

دل دل نکن !

ریزش برگهایم آزارت می دهد ....


+ یاد تعبیر قشنگی از دوستم افتادم که میگفت:

درخت او شدم و اکنون فقط تکه های دلش در شاخه هایم باقی مانده و خودش پرواز کرده ...