حرف اول...
یکی رفت
برنگشت
یکی اومد
یکی خندید
یکی دلداری داد
.
.
.
اینا شد که شازده ما اومد اینجا تا حرفاشو بنویسه!
یکی رفت
برنگشت
یکی اومد
یکی خندید
یکی دلداری داد
.
.
.
اینا شد که شازده ما اومد اینجا تا حرفاشو بنویسه!
این زمستان به من آموخت که
دیگر به کلاه و شال گردن نیازی نداریم
ما سرمان به خوب و بد دنیا عجیب گرم شده ست ...
کلاه و شالتان را به حراج بگذارید ....
صــــــــــــاز
: )
22 سال پیش ...
روز سه شنبه ...
من اومدم روی دنیا و
روزگار خودشو واسه آشنایی با من آماده کرد ...
کیک تولد
کادو
برف بازی
آتیش
بوی دود گرفتن
یواشکی آرزو کردن و
فوت کردن شمعا
و شبش . . .
تولدت مبارک خودم !
مراقبت باش ...
که توی پاییز شاخه بیده ، بهار ندیده ، بمیره کم کم
+یه جمعه با جاده های برفی ... با حرفای جدید ... با بغضی شدن و پر از لبخند شدن پشت سر گذاشته شد !
![]()
اگر من یکی چون من داشتم
خوشبخترین بودم
راستی ...
خوش بحآلت !
+ امشب برف بیرون از اتاق تمومید و بارون توی اتاق شروع شد ...
آفتاب . . .
آره یه عده آفتاب پرست ماهری شدن
این روزا مث آفتاب پرست لحظه به لحظه رنگ عوض میکنن
همرنگ با جماعت میشن
خلاف رنگ جماعت میشن
خلاف رنگ درونشون میشن
ولی
.
.
مشکل اینجاست که خیلی کم پیش میاد همرنگ خودشون شن !