یک نمونه رفتارشناسی
میخواستم نظرتون رو دربارهٔ یک عادت ساده بپرسم:
فرض کنید یک ظرف بيسکوییت جلوی شماست. همهٔ بیسکوییتها یکسان هستند ولی چندتایی از اونها شکسته. آیا شما اول بيسکوییتهای شکسته رو میخورید؟ چرا؟
میخوام جواب و تحلیل خودم رو هم بنویسم. اما به شما پیشنهاد میکنم اگر قصد دارید به این سؤال جواب بدید؛ اول جوابتون رو بنویسید و بعد جواب من و دیگران رو بخونید.
جواب من:
بله من اول بیسکوییتهای شکسته رو میخورم و حدس میزنم اکثر افراد همین کارو میکنن. به نظرم دلیلش اینه که یک بیسکوییت شکسته مثل یک کار ناتمامه! میگیم اول بذار اینو تموم کنم...
شاید هم بشه گفت که خوردن یک بیسکوییت نصفه، تصمیمِ راحتتریه! چون کاریه که قبلاً شروع شده.
از طرفی فکر میکنم خوردن بيسکوییتهای نصفه، از جنس به تعویق انداختن خوشبختیه! ما همونطور که امروز سختیها رو تحمل میکنیم تا در آینده روزهای خوشی داشته باشیم؛ بيسکوییتهای شکسته رو هم اول میخوریم تا یک ظرف بیسکوییت سالم داشته باشیم!
💡 حالا اصلاً این موضوع چه اهمیتی داره؟
حدس میزنم رفتاری که ما در قبال بیسکوییتها بروز میدیم؛ در بعضی از سایر تصمیمات زندگیمون هم دیده میشه. و ما میتونیم با این شبیهسازی از رفتار خودمون یاد بگیریم!