۱
این معجزه زردپاییزاست
که عریانی اش
شاخه های زخمی وزجرکشیده را
به رخ می کشد.
۲
قلم از دستم افتاد
از روزی
که دستم
لای چرخ زندگی گیر کرد .
۳
وقتی ازتمام دنیا کم میاورم
تازه می فهمم
که شاعرم
۱
این معجزه زردپاییزاست
که عریانی اش
شاخه های زخمی وزجرکشیده را
به رخ می کشد.
۲
قلم از دستم افتاد
از روزی
که دستم
لای چرخ زندگی گیر کرد .
۳
وقتی ازتمام دنیا کم میاورم
تازه می فهمم
که شاعرم
مشک پر هم که باشد ُ
کوفه تکه ای از بهشت هم که بشود ُ
کوفیان پسر پیغمبران هم که باشندُ
تاهمیشه تاریخ
شرمنده حسین
خواهند ماند.
از دیوار اتاق بالامی رود
لاکپشت سبز بدترکیبی
روی بالش جا خشک کرد ه است .
*
کودکم تقصیری ندارد اگر امروز
رستم را در املایش
اشتباهی نوشت
1
گنجشککی تنها
روی سیم های لخت برق
به من زل زده است .
2
باد به صورت برگها سیلی می زند
ومی رود
برگهای افتاده را
لای دفترم بایگانی می کنم .
3
قد بکش
تا با شکوفه های تو
به میوه برسم .
4
دردهایم را از من نگیر
که کسی به کاکتوسها
سایه تعارف نمی کند .
وقتی بر ف می بارد دلم می خوهد تمام روز را کنارپنجره بنشینم ودانه ای برف رااز آسمان تا کف حیاط ،باغچه وکوچه بدرقه کنم وقتی برف می بارد دوست دارم جایم را با تیر برق کنارخیابان عوض کنم ویا ساعتها زیر نور شاعرانه اش بنشینم وشعر بخوانم .وقتی برف می بارد دلم می خواهد از تمام دودکشها دود بیرون بیاید .اجاق تمام خانه ها روشن باشد .هیچ آدمی در هیچ خانه ایی تنها وبی کس نباشد .
وقتی برف می بارد دلم می خواهد آدم برفی ایی بسازم که قدش از بی کسی هایم بلندتر باشدوچشمهایش از بغض هایم کوچتر .
هنوز برف می بارد ومن دلم می خواهد .......
به زندگی که فکر می کنم
می بینم
جای خیلی چیزها را
نمی توان پرکرد
جای خنده هایت
درعصرعای چهارشنیه،
یاگریه هایت
در غروب جمعه
که دلم را به کارون می انداخت
وکارون فقط توی خوزستان وجودم می چرخید
وبه هیچ دریای نمی رسید
*.
می بینم حتی
جای خیلی چیزها را
نمی توان خالی کرد
جای پرسه هایمان
درکوچه های بی کسی
که تو تما م دنیا بودی
ومن تمام تو ،
بغض هایی
که روی بالش بهم می رسیدند
وبارور می شدند.
جای زمستانی
که تمام شب هایش
یلدابود.
گاهی به زندگی فقط فکر می کنم
شعر بالا تقدیم به همسر عزیزم برای سالگرد ازدواجمون که در اوج کار ومشغله زندگی یادمون رقته بود.(به یاد روزهای سخت وشیرینی که باهم داشتیم)
*
۱
سرم را روی بالش که می گذارم
هجوم می آوری
به خوابهایم
که بیداری ام
کم آورده است
از هجوم نبودنت.
۲
((پلک دلم پریده بود ))
که مسافری در راه است
عقربه ها
دور زمان را
وخیال تو که هزار بار
دور دلم را
چرخیده بود
که عقربه ها زنگ خورد
وتو وقتی آمدی
که تمام ساعتها
از کار افتاده بود.
انگور را از شاخه هایم تکاندم
وقتی گنجشکی را دیدم
که در آستین مترسک
لانه کرده است.
تنهایی ات را دوچندان می کند
وقتی روزهای مانده تا بهار را
به یادت می آورد .
شعر جدیدی برای وبم نداشتم اما تصمیم داشتم از همون حداقل ها روهم روی وب بزارم .اما توی گشتی که توی اینترنت زدم از اوضاع وبلاگ خودم ناامیدتر شدم .ولی بازم تصمیم گرفتم یهیه چیزی بنویسم تا شاید با ثبت کم کاری هام به غیرت ادبی به خواب رفتم بربخوره وبتونم خودم رو نجات بدم .(متاسفانه دفترم رو اداره جاگذاشتم .تابعد ......!)