بوی رفتن می آید
سلام بر همه دوستان
شاید این آخرین نوشته ای باشه که براتون مینویسم و از خدمتتون مرخص میشم
معلوم نیست که دیگه کی بتونم بنویسم شاید هفته ای دیگه و یا ماهی دیگه و یا سالی دیگه فقط خوشحالم که دوستان خوبی مثل شما داشتم
نمیدانم..... نمیدانم اینبار چه پیش می آید .... و خوبیش همین است ... همین که دل بسپاری به هرچه باد .... همین که راضی باشی به رضایش ... خوب است ... خوب
وبلاگ تنـــــــــــــــــــــــــــــــها نیستم با تمام خوبی ها و بدی هاش با تمام گفته ها و نگفته هایش با تمام امیدها و آرزو هایش به پایان رسید «البته برای من»
تمام حرفهایم را در این دو کلمه خلاصه میکنم :
«حلالم کنید...»
و در آخر چند شعر
در غروب سرد غمگین زمان بی هدف «بی یار» تنها میروم
میروم شاید در روزی بزرگ در سراشیبی که نامش زندگی ست
باز یابم آنچه را گم کرده ام
به هر حال گفتن خدا حافظی سخته ولی چاره ای نیست چه بخوای چه نخوای باید اینو پذیرفت پس به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی ست وصد دفتر نشاید باز وثوق الحال مشتاقی ست
امیدوارم همیشه هر کجا باشید تنتون سالم، دلتون شاد و لبتون خندون باشه و همیشه خدا پشت و پناهتون باشه منو هم دعا کنید.
همه شمارو به خدا میسپارم





سرم رو کردم زیر پتو یه دفه دیدم که مامانم صدا میزنه, امید پاشو دیرت شد
تا که سر کوچه رسیدم موتورم خاموش شد, نیگا کردم دیدم بنزین نداره
خودمو سریع رسوندم به محل امتحان خدا را شکر چون استاد امتحان رو یکی یکی از بچه ها میگرفت منم یه فرصتی پیدا کردمو یکم خودمو گرم کردم
برگشتم خونه میدونین واسه چی ,آخه صبحانه نخورده بودم
الانم که دیگه ساعت 3:10 دارم 

