بوی رفتن می آید

سلام بر همه دوستان

شاید این آخرین نوشته ای باشه که براتون مینویسم و از خدمتتون مرخص میشم

معلوم نیست که دیگه کی بتونم بنویسم شاید هفته ای دیگه و یا ماهی دیگه و یا سالی دیگه فقط خوشحالم که دوستان خوبی مثل شما داشتم

نمیدانم..... نمیدانم اینبار چه پیش می آید .... و خوبیش همین است ... همین که دل بسپاری به هرچه باد .... همین که راضی باشی به رضایش ... خوب است ... خوب

وبلاگ تنـــــــــــــــــــــــــــــــها نیستم با تمام خوبی ها و بدی هاش با تمام گفته ها و نگفته هایش با تمام امیدها و آرزو هایش به پایان رسید «البته برای من»

تمام حرفهایم را در این دو کلمه خلاصه میکنم :

«حلالم کنید...»

و در آخر چند شعر

در غروب سرد غمگین زمان بی هدف «بی یار» تنها میروم

میروم شاید در روزی بزرگ در سراشیبی که نامش زندگی ست

باز یابم آنچه را گم کرده ام

به هر حال گفتن خدا حافظی سخته ولی چاره ای نیست چه بخوای چه نخوای باید اینو پذیرفت پس به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی ست وصد دفتر نشاید باز وثوق الحال مشتاقی ست

امیدوارم همیشه هر کجا باشید تنتون سالم، دلتون شاد و لبتون خندون باشه و همیشه خدا پشت و پناهتون باشه منو هم دعا کنید.

همه شمارو به خدا میسپارم


وقتی تخم مرغ به وسیله ی یک نیرو از خارج میشکند,یک زندگی به پایان میرسد


وقتی تخم مرغ به وسیله ی یک نیرویی از درون میشکند یک زندگی آغاز میشود


تغییرات بزرگ همیشه از داخل انسان آغاز میشود

خدا و بنده

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است

بنده: خدایا! خسته ام! نمیتوانم

خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدایا خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم

خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

بنده: خدایا سه رکعت زیاد است

خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدایا امروز خیلی خسته ام آیا راه دیگری ندارد؟

خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

بنده: خدایا من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم میپرد

خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب میکنیم

بنده اعتنایی نمیکند و میخوابد...

خدا: ملائکه ی من ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است، امشب با من حرف نزده.
.


.

.

ملائکه: خداوندا دوباره او را بیدار کردیم، اما باز خوابید.

خدا: اذان صبح را میگویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نمازصبحت قضا میشود خورشید از مشرق سر بر میآورد.


و باز هم بنده اعتنایی نمیکند...

 

ملائکه: خداوندا نمیخواهی با او قهر کنی؟

خدا: او جز من کسی را ندارد... شاید توبه کند...

*** بنده ی من تو هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صدها خدا داری ***

اربعین

چهل روز گذشت . نه اشک ها در چشم دوام آوردند نه حرف ها بر زبان ! روایت درد , آسان نیست


این مطلب رو از توی وبلاگ داداشم اوردم ماجرای خیلی تکان دهنده ایه ارزش خوندنش روداره

عشق خياباني باعث سرگرداني و اعتياد دختر 17 ساله شد؛ سميه پس از خودکشي نافرجام خود گفت: در اين يك سال بارها و بارها به من تعرض شد و حالا مي‌فهمم كه هيچ‌جا مثل خانه‌ پدري نيست.

به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا) - منطقه خراسان، اين دختر جوان در حالي که امروز براي ترک اعتياد در يکي از مراکز بهزيستي، به منظور بازگشت به زندگي تلاش مي‌کند که بعد از فرار از خانه به علت يک عشق خياباني، بارها مورد سوءاستفاده قرار گرفته و به علت فشار زندگي دست به خودکشي مي‌زند. سميه 17 ساله بعد از اين خودکشي، با يك جراحي يك ساعته كه بيش از 20 بخيه در دستش برجاي گذاشت و بعد از دو روز بي‌هوشي، بالاخره به هوش آمد.

روابط عمومي بهزيستي خراسان رضوي، داستان زندگي اين دختر را به شرح زير بيان مي‌کند:

اولين بار، احمد را در مسير مدرسه ديده بود؛ احمد بيشتر از 30 سال داشت و اول، كار با نامه‌هاي عاطفي شروع شد. كم كم، احمد از او تعريف مي‌كرد و سميه كه دختري ضعيف بود و در مقابل تعريف كردن ديگران، نقطه ضعف داشت، از اين توجه كردن احمد خيلي خوشش آمد. احمد گاه و بيگاه، به سميه ابراز عشق مي‌كرد و سميه كه هرگز اينقدر توجه و علاقه از سوي والدينش نديده بود، شيفته احمد شد. احمد هر گز به او نگفته بود كه همسر دارد و سميه، براي او فقط در حكم يك سرگرمي و تفريح است.

پدر و مادر سميه كلي اختلاف و درگيري داشتند و دائم بينشان دعوا و مرافعه بود. دو تا برادر كوچك‌تر سميه هنوز سرشان توي دوران بچگي بود و خواهر بزرگ هم رفته بود خانه شوهر. آن‌ها هر گز قبول نمي‌كردند احمد و سميه به عقد هم درآيند چون احمد هنوز خيلي جوان بود و به نظر نمي‌رسيد بتواند مسووليت يك خانواده را بر دوش بگيرد.

بعد از چند بار گفت‌وگو، احمد و سميه تصميم گرفتند، فرار كنند. نمي‌دانستند كه بايد كجا بروند و از كجا پول بياورند و غذا تهيه كنند. بعد از يكي دو روز دربدري و خوابيدن توي پارك، احمد غيبش زد و سميه تنها ماند. حالا نه روي برگشتن داشت و نه توان رفتن، اما او نمي‌دانست كه اين هنوز اول ماجراي تلخ آوارگي است.

احمد از او سوء استفاده كرد و بعد ناپديد شد. حتي تلفنش را هم جواب نمي‌داد. روزهاي اول را سميه در خيابان‌ها و كوچه‌ها پرسه مي‌زد و هنگام شب، در گوشه‌ي ويرانه‌اي يا در كنار پاركي در حالي كه چشمانش نيمه‌باز بودند و جانش از وحشت تنهايي و گرسنگي به لب مي‌رسيد شب را به صبح مي‌رساند، اما چند روزي طول نكشيد كه پسران جواني به او وعده‌ سرپناه و غذا داده و چند بار به او تعرض كردند.

سميه روز به روز بيشتر در اضطراب و ترس از آينده فرو مي‌رفت و از سرنوشت سياهي كه در انتظارش بود به وحشت مي‌افتاد. هر شب در خانه‌اي مي‌خوابيد و با افراد ناباب ارتباط پيدا مي‌كرد تا روز را به شب و شب را به صبح برساند. كم‌كم به او سيگار تعارف كردند و بعد از چند روز، شد يك پا سيگاري. حالا بعد از سيگار، نوبت مواد مخدر بود. سميه به دنبال راهي مي‌گشت كه ترس و اضطرابش را كاهش دهد و اگر شده براي دقايقي، قلب و روح ناآرام و سرگشته‌اش را آرام نمايد.

وقتي يك شب در كنار پاركي نشسته بود تا كسي او را به خانه‌اي ببرد و مقداري مواد به او بدهد، مرد ميانسالي سراغش آمد و به هواي اينكه مواد دارد او را به قبرستاني كه در آن نزديكي بود برد و بعد از اينكه مطمئن شد كسي در آن اطراف نيست كه فريادهاي سوزناك بي‌كسي سميه را بشنود به او مقداري مواد روانگردان داد و پس از اينكه سميه به حالت نيمه‌بيهوشي فرورفت، به او تعرض كرد. اين مرد رواني، پس از اينكه دوستانش را نيز مطلع كرد و همگي به سميه تعرض كردند، نقاطي از بدن او را با آتش فندك سوزاندند و هر زمان كه سميه از درد دچار شوك مي‌شد و به هوش مي‌آمد بار ديگر مقداري مواد به او مي‌دادند تا بيهوش شود.

صبح كه سميه به هوش آمد، خود را در يك گورستان كهنه و با لباس‌هايي مندرس و گل‌آلود يافت. تمام اعضاي بدنش درد مي‌كرد و نقاطي از بدنش كه با فندك سوزانده شده بود، به شدت مي‌سوخت. آنقدر ترس و اضطراب و غصه و دلهره به سميه فشار مي‌آورد كه تحمل آن را نداشت و تنها چيزي كه مي‌توانست او را آرام كند به خيال باطلش، مواد مخدر بود و با همه حال و روز بدي كه داشت بلند شد و به جستجوي مواد پرداخت.

در همان نزديكي، پسر جواني را ديد كه ظاهرا دلش به حال سميه سوخت و پس از اينكه سميه با او درد دل كرد او را به خانه‌اي در همان نزديكي برد. او براي چند روزي از سميه نگهداري كرد و به صورت پنهاني برايش غذا مي‌آورد و با مراقبت از او توانست مصرف موادش را كم كند، اما او هم مثل هر پسر ديگري، وقتي سميه استراحت كرد و به حالت بهتري درآمد، بلافاصله تقاضاي همبستري كرد و سميه كه مهرباني و توجه زيادي از او ديده بود، دلباخته‌ اين پسر جوان شد و به خواست او تن داد.

رفتار عاطفي اين پسر جوان، سميه‌ آسيب‌ديده را جذب خودش كرد و وقتي پسر پس از گذشت چند هفته او را تنها گذاشت، سميه با بريدن شاهرگش، دست به خودكشي زد.

پسر جوان كه بعد از مدت چند هفته، به صورت اتفاقي به آن خانه آمد تا از سميه سري بزند و شايد با او ارتباطي برقرار نمايد، سميه را در حالت بيهوش و در شرايطي يافت كه مقدار زيادي از او خون رفته بود؛ بلافاصله به اورژانس تلفن كرد و خودش از محل دور شد.

ماموران اورژانس سميه را يافتند و او را به بيمارستان رساندند. او با يك جراحي يك ساعته كه بيش از 20 بخيه در دستش برجاي گذاشت، و بعد از دو روز بي‌هوشي، بالاخره به هوش آمد و چند روز بعد از بيمارستان مرخص شد. حالا دوباره زندگي سرگشته‌ سميه شروع شد و بار ديگر آواره‌ كوچه و خيابان گرديد.

او ديگر از اين زندگي خسته شده بود و مي‌دانست كه تا چند روز ديگر يا بايد به تعرض يك مرد تن دهد يا براي سرپناه و مقداري مواد، خود را در مقابل سوء استفاده‌ ديگران بگذارد. از سر ناچاري و از شدت سرگشتگي، به پليس مراجعه كرد و ماموران اورژانس اجتماعي، از طريق پليس از موضوع مطلع شدند و به سراغ سميه رفتند.

سميه بعد از اينكه قصه پرغصه‌ زندگي پر از اندوهش را براي آنان بيان كرد به يكي از مراكز بهزيستي منتقل گرديد تا پس از ترك اعتيادش، سلامت رواني خود را به دست آورد؛ او اكنون اميدوار است بار ديگر به دامان خانواده‌اش برگردد.

سميه وقتي در اين مركز نشسته بود به سراغش رفتم و بعد از شنيدن داستان زندگي‌اش، از او خواستم تجربه و درسش از اين ماجرا را براي همسن‌ و سال‌هايش بگويد؛ سميه گفت: خانه‌ پدر و مادر آدم، هر چقدر هم بد باشد از دربدري و سرگرداني بهتر است. من حالا فهميدم كه هيچكس دلش به اندازه پدر و مادر براي بچه نمي‌سوزد. حالا فهميدم كه احساساتي كه دخترها دارند مايه‌ اصلي بدبختي آن‌هاست. نبايد به حرف‌ها و تعريف‌هاي پسرهاي جوان دلخوش كنيم. آن‌ها به دنبال اهداف خودشان هستند. من خيلي از اين حرف‌هاي قشنگ شنيدم ولي همه‌ آن‌ها باد هوا بود. زندگي من به خاطر خوش باور بودن و احساساتي بودن، از بين رفت. بارها و بارها به من تعرض شد تا پس از يك سال سرگرداني و اعتياد و گرسنگي، بالاخره پليس و بهزيستي نجاتم داد.

اين دختر ادامه داد: آن‌هايي كه فكر فرار از خانه به سرشان مي‌زند بايد بدانند كه ممكن است مثل من خوش شانس نباشند و همان روزهاي اول، به خاطر مصرف مواد يا تعرض يا آزار جنسي و بلاهاي ديگري كه در بيرون منتظرشان است، از بين بروند و يا از ترس و اضطراب و ناچاري، دست به خودكشي بزنند. من حالا مي‌فهمم كه هيچ‌جا مثل خانه‌ پدري نيست، هر چند كه اختلاف پدر و مادر زياد باشد و هميشه جار و جنجال داشته باشند. البته به پدر و مادرها هم مي‌گويم، اگر به فكر آينده‌ بچه‌هايتان هستيد شما را به خدا بحث‌ها و دعواها را تمام كنيد. يا جدا شويد و يا در آرامش زندگي كنيد. هيچ فرزندي تاب دعواي هميشگي والدينش را ندارد.


یامَن اِسمُهُ دَوا وَ ذِکرُهُ شَفاء

نخند

به سر آستین پاره ی کارگری که دیوارت را میچیند و به تو میگوید ارباب نخند

به پسرکی که آدامس میفروشد و تو هرگز نمیخری نخند

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه میرود و شاید چند ثانیه ی کوتاه معطلت کند نخند

به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده نخند

به دستان پدرت

به جارو کردن مادرت

به راننده چاق اتوبوس

به رفتگری که در گرمای تیر ماه کلاه پشمی به سر دارد

به راننده آژانسی که چرت میزند

به پلیسی که سر چهار راه با کلاه صورتش را باد میزند

به مردی که روی چهار پایه میرود تا شماره ی کنتر برقتان را بنویسد

به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته و در کوچه ها جار میزند

به پارگی زیر جوراب کسی در مجلسی

به پشت و رو بودن چادر پیر زنی در خیابان

به مسافری که سوار تاکسی میشود و بلند سلام می گوید

به هول شدن هم کلاسی ات پای تخته

به اشتباه لفظی بازیگری در یک نمایش تاتر

نخند ,نخند که دنیا ارزشش را ندارد که تو به خرد ترین رفتار های نا به جای آدم ها بخندی

هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پر درد سری دارند

آدم هایی که هر کدام به خاطر روزیشان

تقلا میکنند

بار میبرند

بی خوابی میکشند

کهنه میپوشند

جار میزنند

سرما و گرما میکشند

و گاهی خجالت هم میکشند

بیاییم و هرگز به دیگران نخندیم

و زمانی لب به خنده باز کنیم که خودمان را در شادی و خوشبختی دیگران سهیم بدانیم

و بقولی "به دیگران نه ولی با دیگران بخندیم"

خدا حافظ  فصل زرد

آخر پاییز

همه دم میزنند از شمردن جوجه ها

اما تو بشمار

بشمار تعداد دل هایی را که به دست آوردی

بشمار تعداد اشکهایی که از شوق و غم  ریختی 

فصل زردی بود

هر چه بود گذشت

به خاطره ها پیوست

حال چه خوش یا نا خوش

به امید بهاری سر سبز تر

به امید فردایی بهتر

خوابم میاد

شب رو با این امید به رخت خواب رفتم کهفردا هوا بارونی باشه,آخه اگه آفتابی باشه باید فرشی رو که علی کوچولوبا دونه های انار سرخش کرده بود رو میشستم.گوشیمو ساعت 6:30کوک کردم  چون فردا امتحان تربیت بدنی داشتمباید صبح زود بلند میشدم یه کم ورزش میکردم که واسه امتحان آماده باشم. تا ساعت 12 بیدار بودم خوابم نمی اومد

کله ی صبحی سر و صدای گوشیم بلند شد منم که گیج خواب دلم نمی اومد اون رخت خواب گرم و نرم رو ول کنم گوشی رو خفه کردم سرم رو کردم زیر پتو یه دفه دیدم که مامانم صدا میزنه, امید پاشو دیرت شد یه نیگاه به ساعت انداختم وایـــــی ساعت 7:30 دیرم شد.

هول هولکی از جام پریدم سری  لباسامو پوشیدم رفتم موتورمو روشن کردم Click here to enlargeتا که سر کوچه رسیدم موتورم خاموش شد, نیگا کردم دیدم بنزین نداره برگشتم خونه کلید ماشین بابا جان رو برداشتمو ماشینشو کش رفتمClick here to enlarge

تو عرض 20 دقیقه با سرعت هواپیماClick here to enlarge خودمو سریع رسوندم به محل امتحان خدا را شکر چون استاد امتحان رو یکی یکی از بچه ها میگرفت منم یه فرصتی پیدا کردمو یکم خودمو گرم کردم

خلاصه امتحان رو دادمو با یه حال خراب برگشتم خونه میدونین واسه چی ,آخه صبحانه نخورده بودم

یه جوری شدم بعد از امتحان

میخواستم یه کم بخوابم که مادر عزیزم اینجانب رو صدا زدامید, بله مادر جان کاری داری

مادر جون: آره بیا این فرشی رو که دیشب قول دادی بشوری رو ببر بیرون بشورش که زود خشک بشه

اه , مارو باش فکر میکردیم امروز میخواد برف بیادامایه لکه ابرم تو آسمون پیدا نمیشد

خلاصه فرش رو هم به هر سختی بود شستمو دوباره رفتم که بخوابم داشتم میموردم از

خستگی که دوباره مادر جون صدا زد امید بیا این نرده بونو بردار بیا این پرده ها رو باز کن میخوام بشورمشون من چه قد بدبختم, مگه گذاشتن من بخوابم

تا موقعی که کارای مادر جون رو تمومش کردم ظهر شد

تا وقتی که رفتم نمازمو خوندم  و نهارخوردم شد ساعت 2:30 حالا منم خسته و کوفته بر عکس ساعت

3:40کلاس دارم .وای نه, کی با این وضع حال داره بره سر کلاس الانم که دیگه ساعت 3:10 دارم

حاضر میشم که برم  دیرم شد خداحافظ

امـــــــــــــــــید

روزی مردی لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.
بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.
او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.
او لبخندی زد و گفت:
وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،
پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟
گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید ...

اخرین پست غمگین من"خداحافظ غمو غصه ها"

بــاز یه بغضی گلومو گـرفته

      باز هـــمون حـس درد جـــدایی

            من امروز کجامو تو امروز کجایی

                حـــال تو بد تر از حــــال مـن نیســت

                         همــه درد دنیـــا یه شــب درد من نیست

                                تو از قبـــله ی مـــن گـــرفتی خـــــــدا رو

                                          کجــــایی ببینـــی یه شـــب حــــال مـــا رو

                                                   فقط حــــال مـــن نیست کـــه غــرقه عذابه

                                                            ببین حـــال مـــردم مثــــل مـــــن خـــــرابه

 

اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست او جانشین تمام نداشتنی هاست


تا به حال حتما براتون پیش اومده که

از یکی بپرسین که: "چقدر من رو دوست داری"

معمولا همه جوابای خیلی گنده میدن

ولی یه چیز رو باید بدونیم

اینکه:ارزش محبت , دوستی و عشق به استمرار اونه نه به اندازه ی اون

هیچ وقت نخواین که محبت , دوستی و عشقش براتون گنده باشه

همیشه بخوایم که محبت , دوستی و عشقش برامون استمرار داشته باشه

آخه مگه عشقی که اندازه یه  دنیا باشه ولی

عمرش اندازه ی یک گل هم نباشه چه فایده ای داره

صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناک تر

از این دو درد ناک تر اینه که

ندونی صبر کنی یا فراموش 


دلو دماغ هیچ کاری رو ندارم,کلی هم کار ریخته رو سرم

امتحانات میان ترم هم که قربونش برم ,چپو راست این استاد اون استاد امتحان میگیرن

نمیزارن یه شب بی حول و بلا بخوابی

توی این گیری بیری باید واسه ی یکی از درسا 100صفحه پروژه رو ارائه میدادم.

اون وقت استاده با هزار پرویی میگه ترم یعد در خدمتتون هستیم آقای ...

اصلان انگار نه انگار

زحمات چند هفته و چند شبانه روزم رو این طوری جواب داد

حیف که کارم بهش گیره وگرنه  درسش رو هم حذف میکردم خودمو هم پنج ترمه

راحت...

حالا این بماند , من که از اول ترم لای هیچ کتابی رو باز نکردم

حالا چه جوری این همه کتاب های قطور رو توی مخم جا کنم؟؟؟



زلزله

اینجا خراسان جنوبی:

ساعت های مردم اینجا همیشه به وقت همدلی کوک است,همدردی راه بسته را نمی شناسد

زمین لب باز کرد تا 5/5 ریشتر فریاد کند

آن شب زمین لرزید

فرو ریختن سقف هایی که به آن اعتماد داشتیم

عقربه های ساعت از 20:30 دقیقه گذشتند زمین دلش لرزید

میخواست فریاد کند و چیزی بگوید

نمی دانم شاید دلش درد داشت,شاید دلش پر بود از من ,تو, او یا همه ی مان

به هر حال دلش لرزید می خواست لب بگشاید و گلایه کندو...

بلاخره لب باز کرد و فریاد زد. صدای فریاد زمین را برخی ها بیشتر شنیدند

همان ها که سقف روی سرشان از این فریاد لرزید و فرو ریخت


هم استانی  عزیز:

"وقتی که خانه ی تو لرزید قلب های ما هم لرزید خانه ات ویران شد اما قلب ما برای تو همچنان مانده است"

تصاویر زلزله در ادامه ی مطلب

ادامه نوشته

دیگه میخوام فکرت رو از سرم بیرون کنم

یعنی مجبورم که این کار رو بکنم

آخه فکر کردن به تو فایده ای جز ضرر برام نداره

آخه فکر کردن به تو منو از آیندم عقب میندازه

فکر کردن به تو چه فایده ای داره

چه فایده ای داره به تو فکر کنم ولی تو الان تو آغوشه یکی دیگه هستی

چه فایده ای داره به تو فکر کنم در حالی که میدونم همه چی دیگه تموم شده

فقط یه خواهشی ازت دارم

میخوام فراموشت کنم

تو رو جون عزیزت

دیگه نیا....


چه قدر سخته که آدم یک سری حرف ها رو از زبون کسی بشنوه

که اصلا انتظارش رو نداره

چه قدر  سخته که تو رو به جرم گناهی نکرده محکوم کنن

ولی با وجود دلیل بی گناهیت نتونی از خودت دفاع کنی

فقط به خاطر یه چیز

به خاطر نگه داشتن حرمت عشق

حرمت عشقی که بین منو تو بود

دلم میخواد جواب تموم بی حرمتی هات رو بدم

اما...

گاهی وقتا آدم نباید به حرف دلش گوش کنه


باز باران

باز باران

بی ترانه

گریه های بی بهانه

میخورد بر سقف

<قلبم>

یادم آرد روی 

<ماهت>

باورت شاید نباشد

که دلم تنگ است

<برایت>

.

.

.

انگار! صبورتر که میشوی,دنیا پر رو تر میشود...

دل شکسته ها بخوانند

مگه چند بار یه جوون عاشق میشه

مگه چند بار دل گرفتار میشه

پای عشق اولش میمونه دل

آخه این حس دیگه تکرار نمیشه

دل من تو گوش کن به حرف من 

خیلی ساده به هر کس دل نبند

دروغ هر کی میگه دوست داره

دل من گلم به حرفام تو نخند

می تونه شکست عشق از زندگی سیرت کنه 

جوونی تو بگیره با غصه در گیرت کنه

میترسم غصه عشق اولت پیرت کنه

تو رو آخر بشکنه یه روز زمین گیرت کنه

حرف دلم


دلواپسم نزار تو این دلواپسی بمیرم

نمیدونم از کی باید سراغتو بگیرم

تا کی باید نزارم اشکامو کسی نبینه

تا کی باید همش تو رویا دستا تو بگیرم

    حرف دلم

دستاتو تو رویا همش میگیرم

تو خوابم غریبه ها میخوان تو رو ازم بگیرن

دستامو محکمتر بگیر عزیزم

اونایی که پاپیچت شدن خداکنه بمیرن

فاصلمون طولانیه اما هنوز تو قلبم

امید دارم حرف دلم به دست تو رسیده

چشمای من هیچ موقع بارونی نبوده اما

این مدت اشکام به خدا امونمو بریده


چرت و پرت

چه شباهتی دارد این پاییز با من

خزانی است که در زندگی هر کسی بی شک هست و خواهد بود

اما این هنوز شروع و مقدمه ای است بر سرما های سوز ناک زمستان

آماده باش که این هنوز گوشه ای از سختی ها و مشکلات است

برگ ریزانی که باید پس از آن سنگینی برف را بر روی شاخه هایم تحمل کنم

زندگی یعنی همین هر بهاری خزانی دارد

خزان ما هم رسید ولی بایدهنوز منتظر زمستان بود

اما هیچ گاه نباید نا امید شد

باید افت و خیز ها را تجربه کرد تا مرد شد

اگر همیشه در حال و هوای بهار سر کنی زندگی یک نواختی خواهی داشت

این زندگی لذت بخش نیست

زندگی که در آن بهار و تابستان و پاییز و زمستانی نباشد چنگی به دل نمی زند

فقط باید کمی صبور باشی

سر انجام بهار از راه خواهد رسید

هر چه در پاییز و زمستان برف و بارون بیشتر را ببینی

بهار زیباتر سر سبز تر در انتظار تو خواهد بود

از طوفان ها و سیل ها حراسی به دل راه مده

چرا که سرانجام پایانی خواهد داشت

اجازه نده که این طوفان ها و سیل ها

ریشه هایت را سست کنند

وگر نه نابود خواهی شد

زندگی همه ی ما در طبیعت نهفته است

کافی است کمی چشمانمان را باز کنیم


شعر طنز

بچه های هرکی جزوه این بنده خدا رو ورداشته بهش پس بده . گناه داره طفلی !



ای كه بردی جزوه ام را اشتباهی، پس بده / جز فراموشی ندارم من گناهی،‌ پس بده

روسیه گردم بدون جزوه من در امتحان / از برای من مخواهی روسیاهی،‌ پس بده

روز وشب چشمم براه جزوه می‌باشد، بیا / گر تو هم داری چو من چشمی براهی، پس بده

صد كلاه بوقی به سر دارم ز فرط تنبلی / تا نرفته بر سرم دیگر كلاهی، پس بده

گیر ما دیگر نیاید جزوه، پس این جزوه را / مستقیما گر نمیخواهی، براهی پس بده

جان تو مشروط می‌گردم،‌ بجان مادرت / لازمش داری نگهدار، ‌ار نخواهی پس بده

جزوه از من می‌بری؟ من مركز نشرم مگر؟ / ای به قربانت شود جانم الهی، پس بده

گر توهم مانند من بی‌جزوه‌ای،‌ باشد،‌ بیا / مال تو این جزوه اما گاهگاهی ، پس بده

چند ماهی مال تو،‌ اما دو روزی نزد من / من نمیگویم كه آنرا چند ماهی پس بده

از دعای هر شب و آه سحر اندیشه كن!! / تا نرفته بر فلك از سینه آهی، پس بده

من نمیدانم چرا این جزوه را كش رفته‌‌ای / لعنت و دشنام و نفرین گر نخواهی پس بده

خیال

چشمام سویی نداره که ببینم ته جاده کی باهاته

کیه اون که به من ترجیح می دی

کیه اون که همه ی آرزوته

به مرگ آرزو هامون چه ساده داری تن می دی و از دست میرم

نمی تونم که من مثل تو باشم ببین که چه طور دارم از دست میرم

حالا که داری از این خونه میری

حالا که آخرین حرفامه با تو

میگم هر چی که تو قلبم نشسته تو هم راحت بگو ناگفته هاتو

تورو قد خدا مون دوست دارم ولی عشقی تو اون چشمات ندیدم

همیشه گفتی دنیامی ولی من از همون اول این روز رو میدیدم

بهم گفتی که تنهام نمیزاری

ولی حالا شدم تنهای بی کس

برو اما بدون هر جا که باشی خیال لعنتیت پیشم هنوز هست

تو میمونی و من میرم

به گوشت میرسه روزی

که بعد از تو چی شد حالم

چه جوری گریه میکردم

که از تو دست بردارم

نشد گریه کنم پیشت

نخواستم بد شه رفتارم

نمی خواستم بفهمی تو

که من طاقت نمیارم

دلم واسه خودم می سوخت

برای قلب درگیرم

یه روز تو خنده هات گفتی

تو میمونی و من میرم

سرم رو گرم میکردم

که از یادم بره این غم

ولی بازم شبا تا صبح

تو رو تو خواب می دیدم

بی اعــــتبار


این تلاش رفتن تو آرزو هامو خراب کرد

رفتی و گریه ممتد قلب من رو انتخاب کرد

تورو با فاصله دیدن قد یه دنیا عذاب

از همون روزی که رفتی دیگه چشمام نمی خوابه

روی خط موج عشقت صدایی از بودنت نیست

وقتی درگیر سکوتی حس عاشق شدنت نیست

توبه فردای دوتا مون یه دنیا عشق بدهکاری

کاری کردی توی قلبم یه حس بی اعتباری

"    یه حــــــــــــــس بی اعتباری     "

آه

امروز بعد از دوماه دیدمش

چشمم رو بستمو باز کردم

خدای من خودش بود

قلبم داشت محکم خودش رو توی سینم میکوبوند

یک استرس شدید تمام وجودم رو می لرزوند

خودم رو پشت اینو اون غایم میکردم

نکنه یک وقت منو ببینه

واستادم از دور یه دل سیر نیگاش کردم

چه قدر فرق کرده بود

دستاش رو چنگ کرده بود توی دستاش

کنار هم جلوی یک طلا فروشی

توی حال خودم بودم که

دستی رو روی شونم احساس کردم

برگشتم

گفت بریم پسرم...

پروردگارا

به من آرامش ده

تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

دلیری ده

تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم

بینش ده

تا تفاوت این دو را بدانم

مرا فهم ده

تا توقع نداشته باشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند

نرخ انسان

توی این زمونه

هر کس که خود را رایگان و ارزان به این و آن بفروشد

معلوم میشود که از بازار قیمت انسان بی خبر است

و هر کس زود عاشق شود

و مرتب معشوق عوض کند معلوم میشود که

عشق را به بازی گرفته 

یا خودش بازیچه هوس شده است

بازیگر و بازیچه بودن

هر دو مایه ی شرمندگی