Dariush
رهگذار عمر سیری در دیاری روشن خاموش
رهگذار عمر راهی بر فرازی دور یا نزدیک
کس نمیداند کدامین روز میآید
کس نمی داند کدامین روز میمیرد
چیست این افسانه هستی خدایا چیست
رهگذار عمر سیری در دیاری روشن خاموش
رهگذار عمر راهی بر فرازی دور یا نزدیک
کس نمیداند کدامین روز میآید
کس نمی داند کدامین روز میمیرد
چیست این افسانه هستی خدایا چیست
منکه با این برگ ریزان روز شب سرکرده ام/// صدگل امید را در سینه پرپرکرده ام
نبض دل عاشقمو
پشت کدوم بهانه باز
پنهون کنم هقهقمو
چکاوک
فردا که از این دیر کهن درگذریم با هفت هزار سالگان سر بسریم..
.
میشکنن شاخش و ميفرستن تو باغ
اين روزا تاقُ نمیريزن سرش
سر گلهاشون رو میکوبن به تاق
آخر نمايشا عوض شده
همه نقش همُ بازی میکنن
اونايی که چشمشون به قدرته
همپيالههاشُ راضی میکنن
نمیدونم اگه برگرديم عقب
دل طوقی واسه کی پر میزنه؟
اگه فرمونُ يه شب دوره کنن
چند تا چاقو پشت قيصر میزنه؟
نمیدونم اگه برگرديم عقب
داشآکل به عشق کی سر میکنه؟
اگه رستمُ ببينه روی خاک
پشتشُ بازم به خنجر میکنه؟
پای روضه خودت گريه نکن
وقتی گريه ننگ مردونگيه
دورهای که عاقلاش زنجيرين
سوتهدل شدن يه ديوونگيه
اين روزا دوره غيرتکُشيه
کی میدونه قيصر اين روزا کجاست؟
بکُشی و نکُشی میکُشنت
اينجا... اينجا بازارچه آبمنگلياست».
داریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوش اقـــــــــــبالی
برای گفتن من ، شعر هم به گِل مانده
نمانده عمری و صدها سخن به دل مانده
صدا که مرهم فریاد بود زخم را
به پیش زخم عظیم دلم خجل مانده
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز این دسته مرا مشغله ای نیست
دیری است که از خانه خرابان جهانم
بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست
در حسرت دیدار تو آواره ترینم
هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست
روبروی تو کیم من ؟ یه اسیر سرسپرده
چهره تکیده ای که تو غبار آینه مرده
من برای تو چی هستم ؟ کوه تنهای تحمل
بین ما پل عذابه ، منه خسته پایه ي پل
ای که نزدیکی مثلِ من ، به من اما خیلی دوری
خوب نگام کن تا ببینی چهره درد و صبوری
کاشکی میشد تا بدونی من برای تو چی هستم
از تو بیش از همه دنیا ، از خودم بیش از تو خستم
ببین که خستم ، غروره سنگم اما شکستم
کاشکی از عصای دستم یا که از پشت شکستم
تو بخونی تا بدونی از خودم بیش از تو خستم
ببین که خستم ، تنها غروره عصای دستم
از عذاب با تو بودن در سکوت خود خرابم
نه صبورم و نه عاشق ، من تجسم عذابم
تو سراپا بی خیالی ، من همه تحملِ درد
تو نفهمیدی چه دردی زانوی خستمو تا کرد
زیر بار با تو بودن ، یه ستون نیمه جونم
اینکه اسمش زندگی نیست ، جون به لبهام میرسونم
هیچی جز شعر شکستن قصه ي فردای من نیست
این ترانه ي زواله ، این صدا ، صدای من نیست
ببین که خستم تنها غروره ، عصای دستم
ای به داد من رسیده تو روزهای خودشکستن
ای چراغ مهربونی تو شبهای وحشت من
ای تبلور حقیقت توی لحظه های تردید
تو شب و از من گرفتی تو من و دادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی
برای من که غریبم تو رفیقی جون پناهی
یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت
غم من مخور که دوری برای من شده عادت
ناجی عاطفه من شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من از تن تو خون گرفته
اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه ندانم که من و دادی نشونم
وقتی شب شب سفر بود توی کوچه های وحشت
وقتی ابر سایه کسی بود واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانیه شب تپش هراس من بود
وقتی زخم خنجر دوست بهترین لباس من بود
تو با دست مهربونی به تنم مرحم کشیدی
برام از روشنی گفتی پرده شب و دریدی
یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت
غم من مخور که دوری برای من شده عادت
ای طلوع اولین دوست ای رفیق آخرمن
به سلامت سفرت خوش ای یگانه یاور من
مقصدت هرجا که باشه هر جای دنیا که باشه
اون ور مرز شقایق پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود
قصه بی سر و ســـامانی من گوش کنـــــيد
گفتگوی منو حيرانی من گوش کنــــيد
شرح اين قصه جانسوز نهفتن تا کــــــــی سوختم
سوختم اين راز نگفتن تا کــی
روزگاری من و دل ساکن کويی بوديــــــــم
ساکن کوی بت عربده جويـی بوديـــــم
دين و دل باخته ديوانه رويی بوديـــــــــــم
بسته سلسله سلسله مويی بوديـــــــــم
کس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يک گرفتار از اين جمله که هستند نبود
نرگس غمه زنش اين همه بيمار نداشـــــت
سنبل پر شکنش هيچ گرفتار نداشــــت
اين همه مشتری و گرمی بازار نداشــــــــت
يوسفی بود ولی هيچ خريدار نداشـــــت
اول آن کس که خريدار شدش من
بـــــــــودم
باعث گرمی بازار شدش من بــــــــودم
گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفــت
با دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفــــت
شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفـــــت
با دل پر گله از نا خوشی روی تو رفــت
به تو ناززززززززززززززززززززززم که وجودت غم دل می شکنند.
زمین ویرانه میگردد
به وقت تنگدستی اشنا بیگانه میگردد
مشو هم صحبت نامرد
که کامت تلخ میگردد
مصیبت میکشد مردی که با نامرد میگردد.
رومیکنم به اینه رو به خودم داد میزنم ببین چقدر حقیر شده اوج بلند بودنم
رومیکنم به اینه من جای اینه میشکنم رو به خودم داد میزنم این اینه ست یاکه منم
من ما کم شده ایم خسته از هم شده ایم بنده پاک خاک ناپاک خالی از معنای ادم شده ایم
رومیکنم به اینه رو به خودم داد میزنم ببین چقدر حقیر شده اوج بلند بودنم
دنیا همون بوده هست حقارت از ما و منه وگرنه پیش کائنات زمین مثل یه ارزنه
زمین بزرگ باز نیست دنیای رمز راز نیست به هر طرف رو میکنم راه رهایی باز نیست
من ما کم شده ایم خسته از هم شده ایم بنده پاک خاک ناپاک خالی از معنای ادم شده ایم
رومیکنم به اینه رو به خودم داد میزنم ببین چقدر حقیر شده اوج بلند بودنم
رومیکنم به اینه من جای اینه میشکنم رو به خودم داد میزنم این اینه ست یاکه منم
داریوشششششششششششششششششش جونم