!!!

اینکه از کوچه ی ما میگذری گاهی هم
دوست دارم بنشینم به سر راهی هم

درد تنهایی یک کوه چه درمان خوشی است
بزند بوسه اگر بر سر آن ماهی هم

دیدمت، رو به خدا آه کشیدم که تو را
می کند معجزه از تنگی دل آهی هم

با تو باشم خوشم حتی به نگاهی، به سکوت
یا تماشا کنم اخبار شبانگاهی هم

قول دادیم که با هم به خوشی سر بکنیم
شاد باشیم اگر لحظه ی کوتاهی هم

(تو کمی بیشتر از عشق مرا می فهمی)
من کمی بیشتر از آنچه تو می خواهی هم

!

ساده اما عاقلی که سخت تنها مانده بود
خانه ی کاه و گلی که سخت تنها مانده بود

داشتم از عقل می گفتم که یک هو آمدی/
زیر و رو کردی دلی که سخت تنها مانده بود

موج دریایی و در یک روز ابری ناگهان/
بوسه کردی ساحلی که سخت تنها مانده بود

نم نم باران که آمد جان دیگر داد به /
شاخه ی بی حاصلی که سخت تنها مانده بود

ماهیان برکه می خواهند تا ویران کنند /
عکس ماه کاملی که سخت تنها مانده بود

قبل تو می خواستم در شعر هایم جا کنم /
خاطرات قاتلی که سخت تنها مانده بود

خنده هایت می فروزد شعله توی دفترِ/
شاعر ناقابلی که سخت تنها مانده بود

بی خبری

خبر داری که بعد از تو دلم حال بدی دارد
جوان بی خبر از یار احوال بدی دارد

کسی که قهوه ی تلخی ننوشد بی گمان پیداست
میان استکان قهوه اش فال بدی دارد

تمام آشناها در زمان کودکیِ من
همه با طعنه می گفتند،آمال بدی دارد

زمانی که کمین کرده است کودک زیر تیر برق
یقین گنجشکِ روی سیم اقبال بدی دارد

شروع سال با دلتنگی و درد فراق یار
بهار این چنین بد، بی گمان سال بدی دارد

شبیه شعر هایم حال من هم حال خوبی نیست
میان بیت، بیت شعر اِشکال بدی دارد

انتظار سرد!!

این قدر پاییزی نکن فصل بهارم را !!

ویران نکن با این جدایی ساختارم را

 

از داغ دوری سخت تر تردید در عشق است

با حرف هایت تلخ کردی انتظارم را !!!!

 

وقتی نباشد در غزل یاقوت چشم تو !!!!

من با چه چیزی می سرایم شاهکارم را؟

 

قلبی میان شعر از دستان تو افتاد

مأیوس کردی خاطر امیدوارم را

 

احساس من را در غزل هایم نفهمیدی

با اینکه خواندی  شعر های آشکارم را

 

یک تار مویت را برایم پست کن شاید

روزی به پا کردم پس از تو چوب دارم را !!!!

 

سفر !!!!

حال که آیینه را تاب تماشای تو نیست

ماه من!!! بالا برو، روی زمین جای تو نیست 

 

بعد تو می خواستم عاشق شوم بار دگر 

تازه فهمیدم میان شهر همتای تو نیست!! 

 

در کنار ساحل دریا به دنبال توام!

روی شن ها هرچه گشتم ردی از پای تونیست

 

تلخی عاشق شدن آنجاست که در اوج شور

تازه می فهمی که عشقت سهم دنیای تو نیست 

 

هر نگاه تو برایم شور شعری تازه بود 

چشم های هیچ کس شکل غزل های تو نیست 

 

بی نگاه عاشقت کز کرده ام اندوهگین 

در میان خانه ای که روی زیبای تو نیست!!!! 

..

خیالت کرده بر پا در دلم آشوب و غوغایی

تو در قلب اسیرم پرچمی هستی که بالایی

 

مسیرم را به سمت خانه ات کج می کنم هر روز

که شاید اتفاقی لحظه ای در را تو بگشایی!!!

 

به این بازار گرم چابلوسان دل نکن خوش ، چون 

زمانی که نباشم در کنارت، سخت تنهایی

 

غزل های مرا هر وقت خواندی خنده کن زیرا 

خیالم هست با لبخند چون مهتاب زیبایی!!!

 

میان شعر حافظ وصف چشمان تو را دیدم 

تو را خواندم میان واژه های شعر نیمایی

 

تو با فصل بهارِ سال قطعاً نسبتی داری

که همراهت طراوت می رسد، وقتی که می آیی

 

تو را می خواهم و بد نام خواهم شد از این کارم 

ولی می ارزد این دیوانه ات بودن به رسوایی!!!

 

 

تنهایی!

من محو نگاهی که دگر مال دلم نیست

چشمان سیاهی که دگر مال دلم نیست 

 

بیهوده پلنگ غزلم چنگ برآورد

بر صورت ماهی که دگر مال دلم نیست 

 

یک عمر دراین کوچه غزل گفته ام از تو 

حالا سرِ راهی که دگر مال دلم نیست

 

از آن همه عشق و غزل و شور چه مانده

احساس تباهی ، که دگر مال دلم نیست 

 

با دست خودم از تو بتی ساختم اما!!

دورم ز الهی که دگر مال دلم نیست 

 

افتاد ورق روی ورق نوبت او شد

تک بر سر شاهی که دگر مال دلم نیست

 

یک عکس فقط سهم من از برق نگاهش

من محو نگاهی که دگر مال دلم نیست 

 

بدون تو !!!

اگرچه جز تو در این شهر «کَس» نمی بینم

ولی مرا به تو محرم نساخت آئینم

 

شبیه کاج کریسمس ولی کمی غمگین...

چرا که دست عزیزی نکرد آذینم

 

بیاد خنده شیرین در کنار تو

تمام ثانیه های پس از تو غمگینم

 

غم نبود تو آنقدر تلخ و سنگین بود

که قرص های مسکن نداد تسکینم

 

تنم به ناز طبیبان نیازمند شده ست

طبیب قلب شکسته بیا به بالینم

 

گرفته بوی فراموش کردنت غزلم

خدانگهدار ای خاطرات شیرینم!!!

 

=====

 

شاید!!

بي خبر به خواب هايم مي آيي و من عاشق تو مي شوم . تقويم نبودنت پر از مناسبت هاي دلتنگي است . ابرها هميشه از سمت چشم هاي من خيس مي شوند و آن طرف كنار تو شكوفه ها، عطر شعرهاي مرا مي گيرند . من از گريه بي وقت ناودان ها در تابستان فهميدم كه آن دورها آسمان دل كسي گرفته است ....
باورت نيست اما نه مي شود از آسمان ، ابرها را گرفت و نه از دل من تو را . بي تو همه ي وجودم در من درد مي كند .ميان كوچه هايي كه بوي خاطره هاي تو را ميدهند، پاهايم مي لرزند. انگار در غياب تو ، خيابان هاي مرداد گرم نمي شوند . حالا تو به آمدن فكر نكن . من به جايت سال هاي طولاني به تمام لحظه هاي بي تو فكر كرده ام . حالا تو بگذار که فاصله بماند . فقط گاهي پنجره اي باز بگذار و به صداهاي بي وقتي كه مي شنوي گوش كن . شايد آن دورها كسي دلش براي تو گرفته باشد ...

!!!!

دوریت دارد جنونم را دو چندان می کند

لحظه ای که عشق را  کار تو کتمان می کند !!!

 

ای زلیخا دامن یوسف به خود خواهی مگیر

اینقَدَر اصرار یوسف را به زندان می کند

 

آسمان بخت من را ابر غم پر کرده است

ماه را پشت نقابی نحس پنهان می کند

 

روزگارم بی تو مثل چای تلخ کهنه ایست

خنده ات با کام تلخم کار سوهان می کند

 

می زند باران ولی هر بار با آهنگ غم

بی ترانه روزگارم (باز باران) می کند

 

روز هایی که حواسم نیست می خندد لبم

شب خیالت خنده را با گریه جبران می کند

 

سال های بعد تو هر ماه مهر و آذرند

رفتنت باغ دلم را برگ ریزان می کند !!!!!!

یادش بخیر!!!!!

یادش بخیر، روزگاری یار من بودی

در شادیم شاد  و به غم غمخوار من بودی

 

فرمان چشمانت به قلبی خسته صادر شد

سرباز صفری بودم و سردار من بودی

 

روزی تمام هستیم را از تو می گفتم

روزی میان دفتر اشعار من بودی

 

در شعر هایم یک مخاطب بود آن هم خاص

در حرف هایم محور گفتار من بودی

 

حق دارم از گفتار با مردم بپرهیزم

وقتی تو تنها محرم اسرار من بودی

 

لبخندت از یادم نخواهد رفت تا هستم

یادش بخیر ، روزگاری یار من بودی!!!!!!!!!!

 --------------------------------------------------------

( خسته شده ام ..

شعر هایم با من قهرند ....

دعا کنید حال شعر هایم خوب شود ...

بعد از او !!! شعر تنها چیزی است که از این دنیا دارم !!!)

بی تو !!!!!!!!!

پاییز امسالم پر از غم بود بی تو

جایی که حس کردم جهنم بود بی تو

 

آهنگ هایی که من و تو گوش دادیم

درگوش هایم بانگ ماتم بود بی تو

 

زیباترین پازل تماس دست ما بود

در دست هایم قطعه ای کم بود بی تو

 

رفتی و آشوبی درون من به پا شد!!!

آشفته بازاری که در هم بود بی تو

 

پاییز و دلتنگی و من در راه تنها ...

آن روز که باران نم نم بود بی تو

 

دور از دم گرمت ، کنار خاطراتت

فصل خزان بدجور سردم بود بی تو !!!!

 

روزگار نبودت!!!!

دلم هوای تو دارد ، ولی کمی دیر است

دلت میان سخن های یک نفر گیر است 

 

نه طاقت دوری و نه جرأت دیدار

مصاف بین غرور و دلم نفسگیر است 

 

توان دل کندن از تو در دل من نیست 

دلم میان نگاهت اسیر و زنجیر است

 

«غم» اینکه محو تماشای یک نفر باشی

و درنگاش ببینی به یک نفر خیره است

 

تمام خاطره هایی که بین من با توست

یکی ...یکی ... از چشمان من سرازیر است 

*** 

هوای بارانی را بیا قدم بزنیم 

که روزگار نبودت عجیب دلگیر است!!! 

 

معشوقه ی اشعارم

خبری از تو ندارم ، چِقَدَر دور شدی

به گمانم که به این فاصله مجبور شدی

 

چند روزیست سلامی نفرستادی ... هی .....

راستش حس غریبیست که این جور شدی!

 

همه در جستن معشوقه ی اشعار منند

در میان غزلیات چه مشهور شدی

 

شعر گفتم همه از عیب خود و خوبی تو 

از بد حادثه این شد که تو مغرور شدی

 

تو همان قاصد وحیی و چنان زیبایی

که به تسخیر دلی غم زده مامور شدی

 

من پروانه به وصف تو چنین می گویم 

آمدی ، شعله شدی ، خیره شدم ، نور شدی ......

دستم رها شد

می آمدم همگام باتو ، پا به پایت 

دستم رها شد از میان دست هایت 

 

گفتی مرا تا بی نهایت دوست داری 

در گوش من می پیچد هر ساعت صدایت 

 

در لا به لای برف کوچه حس خوبیست 

وقتی که پیدا می کنم از ردپایت 

 

یک شاخه گل،  یک گوی کوچک ... چند خط شعر-

تنها همین ها مانده از آن روزهایت 

 

یک عکس از دریای چشمان قشنگت 

سهم من از زیبایی بی انتهایت 

 

دکتر برایم نسخه می پیچید ... دیدار .........

گفتم شبیه نوشدارو این دوایت 

 

رفتی و از چشمان من دوری چرا ،پس-

- با خود نبردی از سرم حال و هوایت 

چشم هایت را به جنگ آورده ای

یک درخت بی ثمر کردی مرا

بعد درگیر تبر کردی مرا 

 

تشنه ی بوسیدنت بودم ولی 

تا شنیدی تشنه تر کردی مرا 

 

چشم هایت را به جنگ آورده ای 

بی سلاح و بی سپر کردی مرا 

 

صد معما صد سوال بی جواب 

غرق اما و اگر کردی مرا 

 

رفته ای از خانه و بعد از خودت

میزبان چشم تر کردی مرا 

سفر بخیر

سفر بخیر عزیزم ، خدانگهدارت

منم کسی که نشد قسمتش شود یارت

 

کسی که خواست همیشه برای تو بتپد

کسی که خواست بماند انیس و غمخوارت

 

همان که هرچه غزل می سرود از لب توست

همان که دزدید از برق چشمت اشعارت

 

شبیه شیر جوانی که در شکار غزال

نگاه مست تورا دید و شد گرفتارت

 

توئی که حسرت زیبائیت زلیخا داشت

توئی که یوسف کنعان شود خریدارت

 

تو اوج یک هنری در میان موزه و من

کسی که سیر نشد لحظه ای ز دیدارت

 

درون حنجره ات سازها نهفته شده

به من ببخش از نو صدای گیتارت

 

نشسته ام به تماشای گل، ولی بی شک

نمی رسد ز قشنگی به حسن رخسارت

 

چگونه دل بکنم از تو ای عزیزترین

سفر بخیر عزیزم ، خدا نگهدارت

 

 

 

رویای من !!!!!!!

رویای زیبای دلم زلف سیاه تو

یک عمر در این سینه باشد جایگاه تو

 

با مستی چشمت مرا آشفته تر کردی

یک روز می میرم از این طرز نگاه تو

 

ماهر تر از چشمان آهو نیست صیادی

بیچاره شیری که کمین کرده به راه تو

 

غیر از خریدار تو اینجا هیچ پیدا نیست

صد یوسف اینجا می نشیند در پناه تو

 

قلب اسیری در کمین گاه است تا شاید

یک لحظه در این برکه افتد روی ماه تو

 

خاک بیابان را مرنجان چونکه دل بسته است

بر نـم نـم مهر و وفای گـــاه گـــاه تو

 

زیبای من

زیبای من امشب دلم تنگ صدای توست
امشب دلم در جستجوی حرف های توست

گم کرده ام چیزی درون خاطرم اما ....
هر چیز پیدا می کنم حال و هوای توست

در سینه ام بیهوده دنبال چه میگردی؟
قلبی که اینجا بوده اکنون زیر پای توست

من مطمئنم علت بی تابی دریا...
زیبایی و زلف پریشان و رهای توست

امروز فهمیدم زلال چشمه های آب
از عصمت و زیبایی بی انتهای توست

بغضی درون سینه دارم تا فرو ریزد
در انتظار شانه های بی ریای توست

قابل ندارم هدیه ای در شان چشمانت
یک جان که گر صد بار بستانی فدای توست

روز جدایی

با اینکه تنها چند روزی پیش مایی

حس می کنم عمریست با من آشنایی

وقتی نگاهت را به چشمم هدیه کردی

حس عجیبی داشتم مثل (رهایی)

ای شاه بیت هر غزل در دفتر من

ای بهترین خلق خدا ای ماورایی

شاید تو هم در چشم های من بخوانی

عشقی که پنهان گشته در این بی صدایی

در این غزل حرف دلم را می نویسم

در چشم من زیبا ترین خلق خدایی

احساس دلگیریست این حسی که دارم

ترسیدن از روز غم انگیز جدایی