حکایت شهر خاموشان
بررسی ساختاری شعر "درد شهر" از کتاب آهنگ دیگر زنده یاد منوچهر آتشی
علیرضا عمرانی
پشت این خانه حکایت جاری ست
نیست بی رهگذری کوچه خمار
هرزه مستی ست برون رفته ز خویش
می کشاند تن خود بر دیوار
آن چنان است که گویی بر دوش
سایه اش می برد او را هر سو
نه تلاشی ست به سنگین قدمش
نه صدایی ست از او
در خیالش که ندانم به کدامین قریه ست
خانه ها سوخته اینک شاید
قصرها ریخته شاید در شب
شاید از اوج یکی کوه بلند
بیرقش بال بر ابر گذران می ساید
دودش انگیخته می گردد با ریزش شب
دره می سازد هولش در پیش
مست و بیزار و خموش
می رود کفراندیش
در کف پنجره ای نیست چراغ
که جهد در رگ گرمش هوسی
یا بخندد به فریبی موهوم
یا بخواند به تمنای کسی
می برد هر طرف این گمشده را
کوچه ی خالی و خاموش و سیاه
وای از این گردش بیهوده چو باد
آه از این مستی بی عربده آه
شهر خاموشان یغما زده است
کوچه ها را نچرد چشمی از پنجره ای
نامه ای را ندهد دستی پنهان به کسی
ساز شعری نگشاید گره از حنجره ای
یک دریچه نگشوده ست به شب
تا اطاقی نفسی تازه کشد
تا نسیمی چو رسد از ره دشت
در زخوابی خوش خمیازه کشد
پشت در پشت هم انداخته اند
خانه ها با هم قهرند افسوس
شب فرو پاشد خاکستر صبح
باد ها زنده ی شهرند افسوس
مست آواره به ویرانه ی صبح
پای دیواری افتاده به خواب
خون خشکیده به پیشانی اوست
با لبش مانده اندیشه ی آب !
این شعر را من از کتاب " آهنگ دیگر " (1339) آتشی برگزیده ام ؛شعری که هرچند به ظاهر یک لایه به نظر می آید و در نگاه اول، مخاطب را به سمت ارتباطی مبتنی برمعناگرایی بکشاند اما من در آغاز از زاویه ای دیگر به این شعر روی آورده ام و در ادامه ضمن پیگیری بافت های درونی آن در نهایت به ارتباط آن با زمینه ی تاریخی و سیاسی دوره ی سرایش آن پرداخته ام.
ساختار این شعر بر توصیف ، بنا شده است ؛ توصیفی که بر رو ی دو عنصر اصلی متمرکز گردیده : هرزه مست و شهر . از این رو به اعتقاد من ، این شعر به دو پاره ی هم پیوند تقسیم می شود که هریک از عناصر یاد شده در درون شبکه های تداعی گر مربوط به خود قرار می گیرند.
پاره ی نخست ، وصف هرزه مستی است که گزاره هایی این چنین ، شبکه های تداعی کننده ای را تشکیل می دهند که در پیرامون او به حرکت در می آیند : می کشاند تن خود بر دیوار /نه تلاشی ست به سنگین قدمش / نه صدایی ست از او / مست و بیزار و خموش / می رود کفراندیش . و پاره ی دوم که بر وصف شهر استوار شده : و این گزاره ها دقیقا تداعی گر سکوت و خاموشی و فراموشی شهری اند که بر پیشانی این شعر نیز از درد آن سخن رفته است ؛ اگرچه در میان این دو کانون اصلی توصیف ، وصف کننده با حضور در خیال هرزه مست با رویکردی ارجاعی به قریه ای ناشناس با او هم قدم می شود ؛ اما ، عبور زود گذر از این خیال به عینیت حاضر ، نشان دهنده ی اهمیت شهری است که بیشتر از یک قریه ی ناشناس هم در نزد خود و هم در نزد مخاطب ، ارزش عام و جهان شمولی پیدا کرده است. از این روی پاره ی اصلی دوم شعر به توصیف این شهر خاموش و سکوت حاکم بر آن اختصاص می یابد که این گزاره ها ما را بیشتر با فضای موجود در آن آشنا می سازد : در کف پنجره ای نیست چراغ / که جهد در رگ گرمش هوسی/شهر خاموشان یغما زده است/کوچه ها را نچرد چشمی از پنجره ای/نامه ای را ندهد دستی پنهان به کسی/یک دریچه نگشوده ست به شب/ تا اطاقی نفسی تازه کشد/ پشت در پشت هم انداخته اند و......
در ابتدای وصف پاره ی نخست ، وصف کننده دور از هرزه مست ، ایستاده و به توصیف رفتار و حالات و اندکی خیال او می پردازد؛ اما ، در پاره ی دوم در وصف شهر یغما زده و خاموش ، گویی این خود هرزه مست ناتوان و افتاده است که گوشه گوشه ی شهر و کوچه ها و پنجره ها را می کاود و می گذرد . به اعتقاد من ، بیان شاعرانه در پاره ی دوم بیشتر خود را نشان می دهدزیرا همراه با توصیف ، نوعی کارکرد ارجاعی نیز همراه می شود ؛ ارجاع به وضعیت و موقعیت پیش از این . در اینجا شعر به عنوان یک متن به یک فرامتن دیگر ارتباط پیدا می کند ، احضار یک موقعیت و متنی غائب که با وصف کنونی شهر به دست می آید که گویا روزگاری خود هرزه مست خاطراتی گوارا و شیرین از آن داشته است ؛ مرور دوباره ی پاره ی دوم که در بردارننده ی گزاره هایی است با افعالی منفی ، ما را به موقعیت و فضای عاطفی مثبت پیش از آن ارجاع می دهد. در اینجا کافی است که ما در پاره ی دوم به ریشه ها و دلایل افسوس توصیف گر که اینک با عنصر اصلی پاره ی نخست شعر به این همانی رسیده است توجه نماییم.
از طرف دیگر در رویه ی آوایی این شعر ، با تردد میان وزن : (فاعلاتن ، فعلاتن ، فعلن) و (فاعلاتن ، مفعولن و......)به یک الگوی وزنی و موسیقیایی می رسیم که از نظر روحی و عاطفی با حالت افتان و خیزان راه رفتن هرزه مست ارتباط تنگاتنگ پیدا می کند؛ این الگو در رویه ی آوایی شعر رعایت شده است و با توجه به اینکه از نظر قالب بیرونی ، با تلفیقی از نیمایی و چهار پاره مواجه می شویم کلیت این شعر را دارای فرم و ساختی هماهنگ می یابیم.همچنین باید گفت که ما در ساختار این شعر با الگویی دیگر نیز روبرو هستیم ؛ در رویه ی واژگانی و نیز بررسی محور های جانشینی و هم نشینی ، به ارتباطی که حاصل تناسب واژگان و فضای غم انگیز و یاس آلود حاکم بر شعر است پی می بریم و این امر بخصوص در پاره ی دوم شعر بیشتر به چشم می آید : کوچه ها را نچرد چشمی ......./نامه ای را ندهد دستی ......../ساز شعری نگشاید ......../یک دریچه نگشوده ......... این الگو به گونه ای رعایت شده که ارتباط این دو رویه را با هم و برقراری پیوند میان دوپاره ی شعر و گزاره های توصیفی در هر دو بخش را ممکن ساخته است و همه ی اینها البته در گسترش فضای عاطفی شعر نقش بسزایی ایفا نموده است و در نهایت همه ی این گزاره ها به جایی می رسند که توصیف گر با افسوسی عمیق حضور شاید همیشگی این یاس و اندوه را حتی بیرون از شعر و در درون مخاطب عملی می سازد .در ادامه باید گفت که این یاس و اندوه درد مشترک نسل دهه ی سی و چهل بود که با عبور از رمانتیسم سطحی پیش از خود و موجود در شعر شاعرانی چون توللی و نادرپور و مشیری به نوعی آیینه ی شعری با مفهوم و موضوع شکست شدند که در شعر بزرگانی چون نیما و اخوان و نیز آتشی بزرگ رخنمون گردید وآتشی خود بارها به این نکته اشاره کرده و نیز از جمله به حس قوی نوستالوژیکی که در پاره ی دوم این شعر ، با کارکردی ارجاعی ، بروز می یابد . "این نوستالژی محصول دو جریان است یکی جریان طبیعی و بومی گرای من است و گذشته ی خانواده ام که خیلی در روحیه ام موثر بوده است و دوم شکست های سیاسی ای که بر روحیه ی من تاثیر ویرانگری داشت : جریان اول که بانی سرکوب آن رضا شاه بود و چه جریان دوم که کودتا آن را درهم شکست و بر باد داد".( یاحسینی ،1382: 159)* . از این روی این شعر می تواند در کنار شعرهایی چون دل فولادم نیما و زمستان اخوان و نیز شعر های دیگر آتشی همچون خنجرها ، بوسه ها و...به عنوان شعر دوره ی شکست قلمداد شود شعر هایی که بخش مهمی از هویت فرهنگی و سیاسی ، اجتماعی ما را در دهه ی سی تشکیل می دهد که می توان همه ی آن ها را در یک فضای مشترک محتوم به یاس و شکست و تلخکامی ناشی از سلطه ی استبداد دوران پهلوی مورد بررسی قرار داد.
*یاحسینی ، سید قاسم ، آتشی در مسیر زندگی ، بوشهر، انتشارات شروع