تَراوُشاتِ ذِهْنَم را دَر این جا پَهْن می کنم...

عشق ورزی می کنم با نام او ....

سریع میرم سراغ اصل مطلب....

آخر هر متنی که نوشنم (به قلم خودم) :

یعنی زحمت خودمه و لطف کنید و کپی نکنید ....

هر چند ساده باشه ....

توجه کنید لینک هایی که من و وبم رو فراموش کنن ازلیست لینک ها حذف میشن ....

سپاس گزارم ....

کاسْــیَن

+ تاريخ سه شنبه ۱۳۹۶/۰۳/۰۹ساعت نويسنده کاسْــیَن

"خانوم" بودن خوب است 

اما گاهی دخترک درونت را زنده کن ...

گاهی اوقات بلند بلند بخند ...

چه عیبی دارد اگر دلت خواست لی لی بازی کنی ...

آواز بخوانی ...

عروسکت را بغل کنی ، 

موهایش را ببافی ...

ما فقط گاهی دلمان برای آن دخترک درونمان تنگ می شود ...

وگرنه سبک سر نیستیم ...

بگذارید به وقتش پیر شویم ...

ما هنوز خیلی جوانیم ...

هنوز برای این همه" خانوم  " بودن زود است ...

بگذارید لااقل گاهی" دخترک" پرشور باشیم ...

 

کاسْــیَن

+ تاريخ یکشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۲۱ساعت نويسنده کاسْــیَن |

اولش همه شبیه هم هستیم،
کوچولو و کچل!
حتی صداهامون هم شبیه به هم‌دیگه‌ست.
با اولین گریه بازی شروع می‌شه
هی بزرگ می‌شیم
بزرگ و بزرگ‌تر
اون‌قدر بزرگ که یادمون می‌ره یه روز کوچولو بودیم!
دیگه هیچ چیزی‌مون شبیه به هم نیست،
حتی صداهامون.
گاهی با هم می‌خندیم،
گاهی به هم!
گاهی دوست می‌داریم

و

گاهی متنفر می‌شیم...

 

و شاید روز تولدهامون میفهمیم چه قدر کوچولو بودیم ...

 

+ تولدم نیست اما ... دیروز مامان شمع بیست سالگی منو خریده .... با اینکه حدود یک ماه مونده ...

خیلی نارحت شدم از اینکه اینقدر بزرگ شدم ... 

کاهش همون دختر بچه 2 ساله مو فرفری میموندم و همیشه شکلات رو می گفتم کوشولات ...

 

با همه این ها خدا رو شکر ...

باید عوض بشم تا بتونم بهتر بشم ...

کاسْــیَن

+ تاريخ شنبه ۱۳۹۷/۰۴/۲۳ساعت نويسنده کاسْــیَن |

اگر یه جایی باشید و احساس کنید که مزاحم هستید ونتونید اون مکان رو ترک کنید ...

 

چه کار می کنید که کمتر اون افراد رو اذیت کنید ؟َ

 

خواهشا راهنمایی کنید ...

+ تاريخ جمعه ۱۳۹۷/۰۴/۲۲ساعت نويسنده کاسْــیَن |

 

تنهایی را دیده ای ؟

حسش کرده ای؟

با سرانگشتانت لمسش کن ... آرام 

ظریف است ... ظرافتی شکننده ...

نگاه کن رقصش را زیر باران ... همچون بید مجنون پیچ و قوس می آید ...

یا رقص بخارش پشت میز کافه ، وقت انتظار ، زمانی که کافه چی قهوه تنهایی را می آورد...

 

گوش کن...

هنگام قدم زدنش بر روی برگ های پاییزی .. چه صدای زیبایی ...

درکش کن در لابه لای قلم زدن های نقاشی ... در تار و پود رنگ های به کار رفته ...

می بینی چه زیباست ؟!

و چه دوست خوبیست ...

آرام یک گوشه کنارت می نشیند ، گوش می دهد ... دلش دریاییست برای شستن غصه هایت ...محرم اسرار خوبیست ...

رازت را جایی فاش نمی کند ... راحت باش ... می توانی روی او حساب کنی ...

همه جا و هیچ جا در کنارت .. موازی شانه هایت با تو می آید ... هم دوش و همراه ...

همیشه کمک حال است ...

آری دوست عالی ست ... بی نظیر و بی مانند...

در اوج با تو می آید به عرش ...

و در زمان فرش ، با تو به فرش می نشیند ...

 

دیدی چه زیباست...

چه وفادار است ...

 

 

امّا

 

به او دل نبند ...

با او دوست نشو ...

زمانی در لابه لای تار و پود تنهایی ...

بی سر و صدا ... بدون خونریزی ...

سرت را با گیوتین ...

زیر آب می کند ...

خیلی آرام ...

کاسْــیَن

 

+ عکس از خودمه ... لاهیجان ...

+ متن رو خودم نوشتم و خب خیلی ها گفتن قشنگه و یک سری از افراد هم خوششون نیومد ... نظرتون چیه؟

+ تاريخ دوشنبه ۱۳۹۷/۰۲/۲۴ساعت نويسنده کاسْــیَن |
+  یکی از عواملی که در همه خانوم ها در هر سن و سالی دیده میشه ، دورهمی هاشون هست ...از دختر بچه های 2 ساله که می خوان خاله بازی کنن تا خانوم های جوون 70-80 ساله ...همین هفته پیش بود که همه ما یعنی دختران بیوتک خوارزمی ساکن در خوابگاه به جز دو نفر در اتاق مرضیه و فرینا چتر شده بودیم که در بین شیطنت ها و دیوونه بازی هایمان یک دفعه خانوم جاویدان با صدای بلند و هیجانی بسیار زیاد اعلام کرد کرمانشاه زلزله اومده ...اعلام این خبر همانا  فینگ فینگ کردن کردو و سکته کردن کردک همانا ...

اخه من نمیدونم این جاویدان جون نمیدونه نباید این خبر رو با این هیجان جلوی این دوتا کرد گروه  بگه ... البته به شکر خدا متوجه شدیم که خانواده های کردو و کردک در سلامت کامل هستند و سوغاتی هایمان هم در جای امنی از منزل قرار دارد . در نتیجه جلسه هفت نفرمان تصمیم گرفتیم که همگی در اتاق تلویزین بخوابیم ، به دو دلیل :

اول اینکه در جلو در ورودی ساختمان قرار دارد و در صورت وقوع زلزله به سریعت می توانیم از ساختمان خارج شویم 

و دوم اینکه تنها اتاقی بود که همگی می توانستیم در کنار هم و در یک اتاق بخوابیم و قرار شد در هنگام وقوع زلزله من همه بچه ها رو از خواب بیدار کنم ، چون خواب من بسیار سبک است ( در حدی که من خواب هستم ، هم اتاقیم نباید توی اتاق راه بره ) .

وقتی همه ما رخت خواب هایمان را در اتاق پهن کردیم و در انتظار وقوع زلزله بودیم ،که این انتظار همراه با صدای فینگ فینگ کردن های کردو و صدای سشوار کردک همراه بود ، شیرازی جان یک سره پارازیت می انداخت که اتاق می لرزد و زلزله امده است و در این هنگام من یاد خاطره ای از خودم افتادم که دلم می خواست بلند بلند بخندم ولی از انجایی که دقیقا روبه رو کردو نشسته بودم نمی توانستم بخندم . زیرا در صورت خندیدن من ، این کردو جسارت کرده و سر مرا از تن جدا می کرد .

قضیه از این قرار بود که من کلاس دوم ابتدایی بودم و از طرف حلال احمر برایمان مانور زلزله گذاشته بودند و به ما یاد دادند که در هنگام وقوع زلزله چه باید انجام دهیم ؛ ما نیز سرخوش انگار یاد گرفته ایم آپولو هوا کنیم . حدود دو یا سه روز از این قضیه می گذشت که من تنها خونه بودم و داشتم تلویزیون نگاه می کردم که برنامه عمو پورنگ پخش می شد . یک دفعه آنتن تلویزیون رفت و یک لرزش بسیار کوتاه ... بعد حدود دو یا سه دقیقه یک دفعه خونمون لرزید و من وسط خونه ایستاده بودم و به در و دیوار خونه نگاه می کردم که چرا خونمون می لرزه ...و بعد لرزش تموم شد . 

دوباره نشستم سر جام و به ادامه برنامه نگاه کردم که عموپورنگ آهنگ می خوند . بعد 10 دقیقه دوباره لرزش ... این دفعه با پرشی مثل پرش اسفندیار روئین تن بر اسبش به سمت گوشه خونه پریدم و گلدون مامان کوچ کن رو انداختم یه طرف دیکه که موجب شد گلدون بشکنه و خودم رو کنج دیوار جا کردم و نشستم .... دوباره بعد چند دقیقه لرزش تموم شد ...و دوباره لرزش ... 6 یا 7 بار لرزش خونه باعث شده بود که من از اعماق وجودم گریه کنم و با خدا صحبت کنم ... به خدا می گفتم خدا جون قول میدم از الان که به سن تکلیف  نرسیدم همه نماز هامو بخونم . قول میدم عروسکا و ماشین هامو بدم لوسْــیَن باهاشون بازی کنه و اگه خرابشون کرد ،من دعواش نکنم . 

بعد هفتیم لرزش بود که یک نفر آیفون خونه رو به صدا در آورد و من بهش توجه نکردم و بعد 5 بار صدا خوردن آیفون مجبور شدم که برم و در رو باز کنم . پس سینه خیز به سمت آیفون خونه حرکت کردم و بعد از اینکه در رو برای مامانم باز کردم به سمت مقر خودم یعنی کنج دیوار خونموون دویدم . وقتی مامانم اومد داخل و منو دید ، پرسید چرا گریه می کنم و منم با گریه گفتم :

مامانی ، مامان خوشگلم برو یه کنج دیوار بشین .. برو زیر میز پناه بگیر ، مامان خوشگلم من اگه مُردم تو ناراحت نشیا ... گریه نکنیا .. زلزله هست دیگه ،چیزی نیست که ...

یک دفعه وسط حرف های من مامانم با صدای بلند خندید و منم عصبانی شدم و گفتم :وسط این زلزله می خندیدی ؟ببین لوستر تکون می خوره .ببین خونه میلرزه .مامانم گفت اخه عزیز من زلزله نیست ، شهرداری می خواد کوچه رو آسفالت کنه ، قیر ریختن حالا غلتک داره از روی قیر حرکت می کنه و باعث میشه خونه بلرزه .

این شد درس عبرتی برای من تا قبل از اینکه برم کنج خونه و گلدون مامان کوچ کن رو بشکونم ، بپرم توی کوچه و عکس العمل بقیه مردم رو ببینم و اگه واقعا زلزله بود به کار های مربوط به زلزله بپردازم . 

+ چه قدر سخته که در اوج تنهایی به یکی وابسطه بشی و اون بره ... نه اینکه عاشق بشیا .. نه ... فقط وابسطه بشی ... شدیدا به یک دوست نیازمندیم ... باید درآگهی چاپ کنم ..

 

+ ممنونم از همه شما ها که بازم به من لطف دارید و با اینکه من فعالیتی ندارم من رو شرمنده می کنید و برام پیام میزارید ...

کاسْــیَن

+ تاريخ یکشنبه ۱۳۹۶/۰۸/۲۸ساعت نويسنده کاسْــیَن |

 

.... و 

دیشب باران بر کویر ترک خورده دلم بارید ..

بیا 

که به بهانه آمدنت ...

در دلم هلهله بر پا کنم ...

 

+اولا سلام خدمت همه شما خوبان که با اینکه من کم کار شدم ،شما منو با لطف بی دریغتون شرمنده کردید ...

ببخشید واقعا میدونم نبودم و جبران نکردم .. شاید به خاطر تابستون بود که من بازم شمار روز ها از دستم در رفت و بازم طبق معمول مامانم منو بی کار گیر آورد و منو تحت تعلیمات مادرانه خویشتن بگرفت و من در طول این بازه کم کاری یک عدد کدبانو شدم ...

امید وارم با شروع سال تحصیلی جدید باز هم پر فعالیت بشم ...

+دوما متن بالا رو خودم نوشتم ،میدونم نسبت بهه نویسنده های واقعی و حرفه ای خیلی خیلی ساده هست ... با این جال امیدوارم به هدفم برسم ...

+خبر اینکه فردا غروب (یعنی غروب یک شنبه 9 مهر)باید برم خوابگاه چون دوشنبه کلاس دارم ...

ترم اولی هستم و استرس دارم ... اولین بار هست که قراره دور از خانواده باشم ...

راستش خیلی می ترسم ...

برای رسیدن به ارزو هام و کمک به بقیه ادمای دنیا نیاز به تلاش فراوون دارم ... یکی از ارزو هام گرفتن نشان علمی از دست رهبری و گرفتن جایزه نوبل ...دعا کنید وسط راه جا نزنم ...

کاسْــیَن

+ تاريخ شنبه ۱۳۹۶/۰۷/۰۸ساعت نويسنده کاسْــیَن |
   

شهريور عاشق انار بود ،

اما هیچ وقت حرف دلش را به انار نزد ...

آخر انار شاهزاده باغ بود 

تاچ انار کجا و شهريور کجا ! 

انار اما فهمیده بود ، 

       می خواست بگوید او هم عاشق شهريور است ، 

            اما هر وقت میرسید فرصت شهريور 

                                                              تمام می شد ....

نه شهريور به انار می رسید ، 

و نه انار می توانست شهريور را ببیند ;

دانه های دلش پر خون شد و ترک برداشت 

سال هاست انار سرخ است ....

سرخ از داغی و تندی عشق ...

و 

                     قرن هاست شهريور بوی پاییز می دهد ....

                                                                                       " میترا دهقانی " 

 

+ سلام 

ببخشید چند هفته نبودم و فعالیت نداشتم ... نبودم ... راستش داشتم اهنگ می خوندم ... 

همه با ریتم اندی بخونید ....

" ای بهار ای عاشقون هی که میرم به خونمون داد میزنم ای جان ای جان ای جان 

دارم میرم لاهیجان دارم میرم لاهیجان ... 

ناز من بهار میاد ، گل به سبزه زار میاد  ...." 

رفتم شهر خودم بعد 6 ماه ... جاتون خالی ... بیمار شدم ... راستش گرسنه بودم و سرما رو خوردم ... 

 

+ این دفعه که اومدم لاهیجان ، بعد دو سال تونستم درست شهرم رو ببینم ... احساس کردم لاهيجان من پیر شده ... چرا هیچ فردی به شهر های توريستي شمال کشور نمیرسه ? 

من غصه دارم ....

+ تاريخ پنجشنبه ۱۳۹۶/۰۶/۰۲ساعت نويسنده کاسْــیَن |
 

 

+ کلا من از بچگی علاقه خاصی به پیتزا و لازانیا داشتم  و از اون جایی که بچه اولی بابا جان   هستم ، پدر گرام خیلی  منو لوس کرده و به هر ساز من رقصیده ...

به خاطر همین چون من هیچ علاقه ای به کیکی تولد نداشتم ، مامان برام یا پیتزا درست میکرد یا لازانیا ...

به خاطر همین میشد پیتزا تولد یا لازانیا تولد ...

و از همه مهمتر این بود که من دوست داشتم شخصا در درست کردن پیتزا تولد نقش داشته باشه و تا سن  数字。可愛い。 のデコメ絵文字سالگی همیشه توی آشپز خونه وقتی می خواستم به مامان کمک کنم(به قول خودم) سر تا پام رو سسی می کردم ...

و لذت بخش ترین قسمتش اون جا بود که وقتی پیتزا تولد آماده میشد مامانم روش شمع میشذاشت و می آورد خونه من 家 のデコメ絵文字 ( همون اتاق خوابم که توی بچگی می گفتم خونه منه )...

دیروز (یعنی 15 مرداد) تولدم بود و خیلی زیباتر این بود که جواب کنکور هم اومد ... با اینکه رتبه خیلی جالبی نشد و برای داروسازی لب مرزم (دعا کنید قبول بشم والا تمام آرزو هام خراب میشه気持ち のデコメ絵文字 ) و در کمال ناباوری مامان برام پیتزا تولد درست کرد و وقتی دیشب من توی اتاقم زانوی غم به بغل گرفته بودم ، دیدم مامان و بابا و لوسْــیَن همراه پیتزا تولد و کادو خواهری جانم وارد اتاقم شدن و گفتن :

☆きゃわ★ のデコメ絵文字 << اومدیم خونت تولد >>☆きゃわ★ のデコメ絵文字

و من خیلی خیلی خوش حال شدم ...

و به خاظر این که احساس پیری به من دست نده اجازه ندادم برای پیتزا تولدم شمع بزارن ....

واقعا به خاطر خانواده ام خوش حالم ... ゜*顔、かわいい*゜ のデコメ絵文字

+ ممنون از ترانه جونم  ドットだよ。ハートだよ。2つ のデコメ絵文字 که دومین نفر تولدم رو تبریک گفت ...و بهش تبریک میگم بابت رتبه خوب کنکورش ...امیدوارم به بهترین های زندگی که لایقشون هست برسه ....

 

+دیشب دایی جان پیام داده :

دختر که رسید به بیست باید به حالش گریست

یعنی من سرمو به کجا بکوبم؟気持ち のデコメ絵文字

 

+ تاريخ دوشنبه ۱۳۹۶/۰۵/۱۶ساعت نويسنده کاسْــیَن |

 

+اول سلام

دوم اینکه این پست غیر منتظره بود واسه خودم

دارم میرم مشهد ...اونم بعد 5 سال .... کلی ذوق دارم ... شرمنده اگه نتونستم توی هفته آینده براتون نظر بزارم ....

+ نقاشی عکس بالا از خودمه ... ببخشید اگه بد شده ... تازه چند روزه شروع کردم نقاشی کشیدن بعد از سال های زیاد (آخرین نقاشیم امتحان نقاشی سوم راهنمایی بود)

اگه نقص های نقاشیم رو بگید خوشحال میشم ....

+ تاريخ دوشنبه ۱۳۹۶/۰۵/۰۲ساعت نويسنده کاسْــیَن |