زندگی تخم مرغی !!!!!!!!

 

تخم مرغی رفته بود اینترویو*(مصاحبه)

تا مگر کوکو شود یا نیمرو

 

تخم مرغ بود با شور و امید

خواست تا مرغانه ای*(تخم مرغ) باشد مفید

 

فرم استخدام را پر کرده بود

عکس هم همراه خود آورده بود

 

توی مطبخ از برای شرح حال

پشت هم کردند هی از او سوال :

 

- کیستی تو ، از کدامین لانه ای ؟

- بوده ای قبلا" در آشپزخانه ای ؟

 

- کی زپشت مرغ افتادی برون؟

- توی ماهیتابه بودی تا کنون؟

 

- تجربه داری و فرزی در عمل

- جای دیگر کار کردی فی المثل؟

 

- داغ گشتی توی روغن یا کره؟

- حل شدی در شنبلیله یا تره؟

 

- بانمک فلفل بهم خوردی دقیق؟

- خوب کف کردی شدی کلا" رقیق؟

 

- پشت و رویت سرخ شد روی اجاق ؟

- باد کردی از فشار احتراق ؟

 

تخم مرغ این حرف ها را که شنید

روی وحشت ، زرده اش هم شد سفید !

 

ژوری *(داور)اینترویو هم بی مجال

لحظه ای غافل نمیشد از سوال:

 

- گر "رزومه " داری و " سی . وی " بیار

- ورنه بیخود آمدی دنبال کار

 

- گرنداری توی کارت سابقه

- رد ردی گرچه باشی نابغه

 

گفت لرزان تخم مرغ بینوا

نیست قانون شما بر من روا

 

خوب من تازه زمرغ افتاده ام

صفر کیلومترم و آماده ام

 

هر کسی کرده زیک جائی شروع

میکند خورشیدش از یکجا طلوع

 

گرنه در جائی خودم را جا کنم

تجربه پس از کجا پیدا کنم ؟

 

گر که مرواری نباشد در صدف

پس چگونه تجربه آرد به کف؟

 

گر که در میدان نرفته کره اسب

تجربه را پس چه جوری کرده کسب ؟

 

گفت " شف "*(آشپز) با او که : - زر زر کافیه !

- بیش از این هم ماندنت علافیه

 

- تخم مرغ هم اینقدر پر مدعا

- دست به نطقش را ببین بهر خدا !

 

- تجربه اول برو پیدا بکن

- بعد فکر پخت و پز با ما بکن

 

تخم مرغ بینوا با قلب خون

آمد از آن آشپزخانه برون

 

رفت غمگین ، صاف پیش مادرش

تا که گر گیرد از بال و پرش

 

گفت مادر جان مرا هم جوجه کن

جزو باند جوجه های کوچه کن

 

مرغ مادر گفت که : - دیر آمدی

- پس چرا طفلم به تاخیر آمدی؟

 

- من به تو گفتم بگیر اینجا قرار

- تو خودت عازم شدی دنبال کار

 

- مهلت جوجه شدن شد منقضی

- پس چه شد کوکو پزی ، نیمروپزی ؟

 

تخم مرغ اشکش در آمد پیش مام

ماجرا را گفت از بهرش تمام

 

گفت در نیمروپزی گشتم کنف

چونکه از من تجربه میخواست شف

 

سابقه یا تجربه با من نبود

آشپزخانه مرا ریجکت نمود*(رد نمود)

 

موعد جوجه شدن هم که گذشت

آه مادر بچه ات بیچاره گشت !

 

من از آنجا مانده ، زینجا رانده ام

فاتحه بر هستی خود خوانده ام

 

رفت فرصت های عالی از کفم

حال دیگر کاملا" بی مصرفم

 

پس در این دنیا به چه چیزی خوشم؟

میروم الان خودم را میکشم !

 

گفت مادر : - طفلکم قدقدقدا

- چند مدت صبر کن بهر خدا

 

- صبر کن طفلم بیاید نوبهار

- باز پیدا میشود بهر تو کار

 

- گرچه اکنون فرصتت سر آمده

- تو نگو دنیا به آخر آمده

 

تخم مرغ آنجا به حال انتظار

ماند تا از ره بیاید نو بهار

 

عید نوروز ، عید پاک آمد ز راه

روی هر میزی بساطی دلبخواه

 

شربت و شیرینی و قند و نبات

تخم مرغ رنگ  کرده در بساط

 

روی میز خانه ی بانو بهار

یک سبد مرغانه ای خوش نقش و نگار

 

تخم مرغ ما نشسته آن میان

میفروشد فخر بر اطرافیان

 

از همه خوشرنگ تر ، خندان و شاد

حرف های مادرش آمد به یاد :

 

- بهر هر کس در جهان قدقدقدا

- هست یک جا و مکان قدقدقدا

 

- نیست بی مصرف کسی قدقدقدا

- هست امکان ها بسی قدقدقدا

 

- هر کسی باید بیابد جای خود

- تا نهد جای مناسب پای خود

 

- پس تو هم توی مدار خویش باش

- فارغ از ما یوسی و تشویش باش

 

- چون شبیه تخم مرغ است این کره

- روز و شب گردش کند بی دلهره

 

- خود تو هم هستی عزیزم بیضوی

- در مدار خویش گردش کن قوی

 

- زندگی زیباست ، زیبایش ببین

- هم ز پائین ، هم زبالایش ببین

 

تخم مرغ ما ز پندمادری

شادمان لم داد آنجا یکوری

 

گفت گر مطبخ به من میداد کار

در کجا بودم کنون ای روزگار ؟

 

گشته بودم جوجه گر روی حساب

ای بسا که میشدم جوجه کباب

 

پس چه بهتر که بد آوردم زیاد

حال راضی هستم و ممنون و شاد

 

تلنگر

 

همیشه از خوبی آدم ها

برای خودت دیوار بساز

هر وقت در حق تو بدی کردند،

فقط یک آجر از دیوار بردار

بی انصافیست اگر دیوار را خراب کنی!!!


 

جالب

 

داستانک

 

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،

 

خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

 

مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و

 

در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

 

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش

 

را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

 

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.

 

مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))،

 

از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

 

مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد

 

ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست

 

در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.

 

مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

 

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.

 

مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

 

مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.

 

شیطان در ادامه توضیح می دهد:

 

((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.))

 

وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید،

 

خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم

 

و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید.

 

به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر

 

باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.

 

بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

 

داستان:

 

کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید

 

چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر

 

دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.



این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید.

 

 

ستایش خدایی را است بلند مرتبه

 

با این متن دقایقی زندگی کنیم؟

 

با این پیام دقایقی زندگی کنید

شما یادتون نمیاد، کاغذ باطله و نون خشکه می دادیم به نمکی ، نمک بهمون می داد بعدش هم نمک ید دار اومد که پیشرفت کرده بود نمک ید دارمی داد، تابستونها هم دمپایی پاره می گرفت جوجه های رنگی می داد.


شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم می خواستیم بریم حموم باید 1 ساعت قبل بخاری تو حموم روشن می کردیم.


شمایادتون نمیاد، کیک می خریدیم پونزه زار. کاغذ زیرش رو هم می جویدیم!


شمایادتون نمیاد آسیاب بشین می شینم، آسیاب پاشو پامی شم، آسیاب بچرخ می چرخم، آسیاب پاشو، پا نمی شم؛ جون ننه جون، پا نمی شم؛… جون قفل چمدون، پامی شم..آسیاب تند ترشکن، تندتر تندترش کن!


شما یادتون نمیاد موقع امتحان باید بین خودمون و نفربغلی کیف می ذاشتیم رو میز که تقلب نکنیم.

شما یادتون نمیاد؛ جمعه شبا سریال جنگجویان کوهستان رو، فرداش همه تو مدرسه جوگیر بودیم.
شما یادتون نمیاد ، پیک نوروزی که شب عید می دادن دستمون، حالمونو تا روز آخر عید می گرفتن !

شمایادتون نمیاد، اون قایق ها رو که توش نفت می ریختیم و با یه تیکه پنبه براش فیتیله درست می کردیم و بعد روشنش می کردیم و می گذاشتیمش تو حوض. بعدش هم پت پت صدا می کرد وحرکت می کرد و ما هم کلی خر کیف می شدیم..!!!


شما یادتون نمیاد اونجا که الان برج میلاد ساختن، جمعه ها موتورهای کراس می اومدن تمرین و نمایش. عشقمون این بود که بریم اونا رو ببینیم. راستی چی شدن اینا؟


شما یادتون نمیاد، این چیه این چی چیه؟ کفش نهرین بچه ها، شما هم می خواین؟ بـــــله…

شما یادتون نمیاد سریال آیینه ، دو قسمتی بود اول زن و شوهر ها بد بودند و خیلی دعوا می کردند بعد قسمت دوم :زندگی شیرین می شود بود و همه قربون صدقه هم می رفتند. یه قسمتی بود که زن و شوهرازدواج کرده بودند همه براشون ساعت دیواری آورده بودند. بعد قسمت زندگی شیرین می شودجواد خدایاری و مهین شهابی برای زوج جوان چایی و قند و شکر بردند همه از حسن سلیقه این دو نفر انگشت به دهان موندند و ما باید نتیجه می گرفتیم که چایی بهترین هدیه عروسی می تونه باشه.



شما یادتون نمیاد چرخ فلکی که چرخ و فلکش رو میاورد 4 تا جا بیشترنداشت و با دست می چرخوندش.

شما یادتون نمیاد، همیشه کفش پاشنه بلندای مامانمونو می پوشیدیم و احساس بزرگی بهمون دست می داد.


شما یادتون نمیاد چکمه پلاستیکی که مامانا از کفش ملی می خریدند پامون می کردند.



شما یادتون نمیاد اون سریالی که مرد دوچرخه سوار می گفت دریا موجه کاکادریا موجه (دریا با کسره د)



شما یادتون نمیاد شیشه های همه خونه ها چسب ضربدری داشت.



شما یادتون نمیاد که چه حالی ازت گرفته می شد وقتی تعطیلات عید داشت تموم می شد و یادت می آمد پیک نوروزیت را با اون همه تکالیفی که معلمت بهت داده رو هنوز انجام ندادی واقعا که هنوزم وقتی یادم می یاد گریم میگیره.



شما یادتون نمیاد،انگشتامونو تو هم کلید می کردیم یکیشونو قایم می کردیم اینو می خوندیم: بر پاااا….بر جاااا…. کی غایبه؟ مرجاااان…دروغ نگو من اینجااام…


شما یادتون نمیاد، چقدر زجر آور بود شنیدن آهنگ مدرسه ها وا شده اونم صبح اول مهر.



شما یادتون نمیاد، توی سریال درپناه تو وقتی بابای مریم سیلی آبداری زد به رامین چقدر خوشحال شدیم!


شمایادتون نمیاد, سریال روزی روزگاری که پخش میشد تیکه کلام رایج بین مردم شده بود “التماس نکن”



شما یادتون نمیاد، زنگ آخر که می شد کیف و کوله رو مینداختیم رو دوشمون و منتظر بودیم زنگ بخوره تا اولین نفری باشیم که از کلاس میدوه بیرون.



شما یادتون نمیاد،خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی.



شما یادتون نمیاد ولی سره كلاس انشاء كه میشد اگه نوشته بودیم دل تو دلمون نبود معلم صدا بزنه ولی اگه ننوشته بودیم زنگ استراحت دل درد میگرفتیم!



شما یادتون نمیاد یک مدت از این مداد تراش رو میزی ها مد شده بود هرکی از اونا داشت خیلی با کلاس بود.


شما یادتون نمیاد، بازی اسم فامیل. میوه:ریواس. غذا:ریواس پلو…..!


شما یادتون نمیاد دبستان كه بودیم معلم بهداشت یه ساعتایی می اومد با مدادامون لای موهامونو نگاه می كرد.



شما یادتون نمیاد:قبل از شروع برنامه یه مجری میومد اولش شعر می خوند بعد هم برنامه ها رو پشت سر هم اعلام می کرد…آخرشم می گفت شما رو به دیدن برنامه ی فلان دعوت میکنم..

شما یادتون نمیاد تو فیلم سازدهنی مرده با دوچرخه تو کوچه ها دور میزدومیخوند:دِریااااااا موجه کا کا.. دِریا موجه.



شما یادتون نمیاد، تو نیمکت هاباید سه نفری می نشستیم بعد موقع امتحان نفر وسطی باید می رفت زیرمیز!


شما یادتون نمیاد، این آواز مُد شده بود پسرا تو کوچه میخوندن: آآآآآی نسیم سحری صبر کن، مارا با خود ببر از کوچه ها،آآآی…



شما یادتون نمیاد، سرمونو می گرفتیم جلوی پنکه می گفتیم: آ آ آ آ آ آآآآآ


شما یادتون نمیاد، مراد برقی عاشق محبوبه بود، وقتی سریال مراد برقی شروع میشد پرنده توخیابونها پر نمی‌زد.



شما یادتون نمیاد ولی نوک مداد قرمزای سوسمار نشانُ که زبون میزدی خوش رنگ ترمیشد.

شما یادتون نمیاد؟

 

 

داستان

داستان

روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود.

پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود. زن پیروزیش را تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست.

دو ونسنزو تحت تاثیر حرفهای زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و در حالی که آن را به زن می داد گفت: برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می کنم.

یک هفته پس از این واقعه دوونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود که یکی از مدیران عالی رتبه انجمن گلف بازان به میز او نزدیک می شود و می گوید: هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده اید. می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است. او نه تنها بچه مریض و مشرف به مرگ ندارد، بلکه ازدواج هم نکرده. او شما را فریب داده، دوست عزیز!

دوونسنزو می پرسد: منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده است؟

-               بله کاملا همینطور است.

دوونسنزو می گوید: در این هفته، این بهترین خبری است که شنیدم.

 

!!!!!

 

پرسيدم: بار الهي چه عملي از بندگانت بيش از همه تو را به تعجب وا مي‌دارد؟

پاسخ آمد: اينكه شما تمام كودكي خود را در آرزوي بزرگ شدن به سر مي‌بريد...

و دوران پس از آن در حسرت بازگشت به كودكي مي‌گذرانيد…

اينكه شما سلامتي خود را فداي مال‌اندوزي مي‌كنيد...

و سپس تمام دارايي خود را صرف بازيابي سلامتي مي‌نماييد…

اينكه شما به قدري نگران آينده‌ايد كه حال را فراموش مي‌كنيد،

در حالي كه نه حال را داريد و نه آينده را…

اين كه شما طوري زندگي مي‌كنيد كه گويي هرگز نخواهيد مرد...

و چنان گورهاي شما را گرد و غبار فراموشي در بر مي‌گيرد كهگويي هرگز زنده نبوده‌ايد…

سكوت كردم و انديشيدم،

در خانه چنين گشوده، چه مي‌‌طلبيدم؟ بلي، آموختن…

پرسيدم: چه بياموزم؟

پاسخ آمد: بياموزيد كه مجروح كردن قلب ديگران بيش از دقايقي طول نمي‌كشد...

ولي براي التيام بخشيدن آن به سالها وقت نياز است…

بياموزيد كه هرگز نمي‌توانيد كسي را مجبور نماييد تا شما را دوست داشته باشد،

زيرا عشق و علاقه ديگران نسبت به شما آينه‌اي از كردار و اخلاق خود شماست ...

بياموزيد كه هرگز خود را با ديگران مقايسه نكيند، از آنجايي كه هر يك از شما...

به تنهايي و بر حسب شايستگي‌هاي خود مورد قضاوت و داوري ما قرار مي‌گيرد…

بياموزيد كه دوستان واقعي شما كساني هستند كه با ضعف‌ها و نقصان‌هاي شما آشنايند

وليکن شما را همانگونه كه هستيد و دوست دارند…

بياموزيد كه داشتن چيزهاي قيمتي و نفيس به زندگي شما بها نمي‌دهد،

بلكه آنچه با ارزش است بودن افراد بيشتر در زندگي شماست…

بياموزيد كه ديگران را در برابر خطا و بي‌مهري كه نسبت به شما روا مي‌دارند...

مورد بخشش خود قرار دهيد و اين عمل را با ممارست در خود تقويت نماييد…

بياموزيد كه كه دونفر مي‌توانند به چيزي يكسان نگاه كنند...

ولي برداشت آن دو هيچگاه يكسان نخواهد بود…

بياموزيد كه در برابر خطاي خود فقط به عفو و بخشش ديگران بسنده نكنيد،

تنها هنگامي كه مورد آمرزش وجدان خود قرار گرفتيد، راضي و خشنود باشيد...

بياموزيد كه توانگر كسي نيست كه بيشتر دارد بلكه آنكه خواسته‌هاي كمتري دارد…

به خاطر داشته باشيد كه مردم گفته‌هاي شما را فراموش مي‌كنند،

مردم اعمال شما را نيز از ياد خواهند برد ولي،

هرگز احساس تو را نسبت به خويش از خاطر نخواهند زدود…

 

سلف سرویس

 

سلف سرویس

این داستانی است درمورد اولين ديدار "امت فاكس"، نويسنده و فيلسوف معاصر، هنگامی كه برای نخستين بار به رستوران سلف سرويس رفت.

وی كه تا آن زمان هرگز به چنين رستورانی نرفته بود، در گوشه ای به انتظار نشست، با اين نيت كه از او پذيرايی شود. اما هرچه لحظات بيشتری سپری ميشد، ناشكيبايی او از اينكه مي ديد پيشخدمتها كوچكترين توجهی به او ندارند، شدت گرفت.

از همه بدتر اينكه مشاهده مي كرد كسانی كه پس از او وارد شده بودند، در مقابل بشقابهای پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.

 وی با ناراحتی به مردی كه بر سر ميز مجاور نشسته بود، نزديك شد و گفت: من حدود بيست دقيقه است كه در ايجا نشسته ام بدون آنكه كسی كوچكترين توجهی به من نشان دهد. حالا مي بينم شما كه پنج دقيقه پيش وارد شديد، با بشقابی پر از غذا در مقابل من، اينجا نشسته ايد! موضوع چيست؟ مردم اين كشور چگونه پذيرايی مي شوند؟

مرد با تعجب گفت: اينجا سلف سرويس است، سپس به قسمت انتهايی رستوران، جايی كه غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره كرد و ادامه داد به آنجا برويد، يك سينی برداريد هر چه مي خواهيد انتخاب كنيد، پول آن را بپردازيد، بعد اينجا بنشينيد و آنرا ميل كنيد!

امت فاكس كه قدری احساس حماقت ميكرد، دستورات مرد را پی گرفت، اما وقتی غذا را روی ميز گذاشت، ناگهان به ذهنش رسيد كه زندگی هم در حكم سلف سرويس است. همه نوع رخدادها، فرصتها، موقعيتها، شاديها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد، درحالی كه اغلب ما بی حركت به صندلی خود چسبيده ايم و آنچنان محو اين هستيم كه ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ايم از اينكه چرا او سهم بيشتری دارد كه هرگز به ذهنمان نميرسد خيلی ساده از جای خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايی فراهم است، سپس آنچه مي خواهيم برگزينيم. 

وقتی زندگی چيز زيادی به شما نمي دهد، به دليل آنست كه شما هم چيز زيادی از او نخواسته ايد...  

 

روش زندگی

با سلام
روش زندگی
....

دو قطره آب كه به هم نزديك شوند، تشكيل يك قطره بزرگتر ميدهند...

اما دوتكه سنگ هيچگاه با هم يكی نمی شوند !

پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشيم،

فهم ديگران برايمان مشكل تر، و در نتيجه

امکان بزرگتر شدنمان نيز كاهش می یابد...

آب در عين نرمی و لطافت در مقايسه با سنگ،

به مراتب سر سخت تر، و در رسيدن به هدف خود

لجوجتر و مصمم تر است.

سنگ، پشت اولين مانع جدی می ايستد.

اما آب... راه خود را به سمت دريا می يابد.

در زندگی، معنای واقعی

سرسختی، استواری و مصمم بودن را،

در دل نرمی و گذشت بايد جستجو كرد.

گاهی لازم است كوتاه بيايی...

گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...اما می توان چشمان را بست

و عبور کرد

گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری...

گاهی نگاهت را به سمت ديگر بدوز که نبینی....

ولی با آگاهی و شناخت

وآنگاه بخشیدن را خواهی آموخت

 

درسی برای همه ما...

 
پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره .
مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.
پسرك پرسيد:خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به من بسپاريد؟
زن پاسخ داد: كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد !
پسرك گفت: خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد!
زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.
پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در جمعه زيباترين چمن رادر كل شهر خواهيد داشت.
مجددا زن پاسخش منفي بود.
پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت.
مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر...، ازرفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم.
پسر جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم.من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند.
 
((آيا ما هم ميتوانيم چنين خود ارزيابي از كار خود داشته باشيم؟))
 
 
 

ببخشید شما ثروتمندید؟

 

 هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند.   هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند.  

پسرک پرسید : «ببخشید خانم! شما کاغذ باطله دارین»   کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آن ها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آن ها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه ی کوچکشان قرمز شده بود.

 گفتم: «بیایید تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.» 

 آن ها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا بهشان دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. 

 بعد پرسید: «ببخشید خانم! شما پولدارین؟»

 نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه ... نه!»  

دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.»

 آن ها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. 

 فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آن ها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه ی این ها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه ی مان را مرتب کردم.   لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم.  

مى خواهم همیشه آن ها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.