و من در انتهای ِ رود خانه به دریاچه رسیدم ، جایی که در آن
" ماهی ها خوش بختند .."
و من در انتهای ِ رود خانه به دریاچه رسیدم ، جایی که در آن
" ماهی ها خوش بختند .."
به استعداد خودت ايمان داشته باش
همانطور كه به خدا ايمان داري
روح تو پارهاي از آن «واحد» بزرگ است
نيروهايي كه در تو هست
مانند درياي وسيعي عميق و بيپايان است.
روحت را در ميان سكوت،
در جزائر الماس گردش بده
آن جزائر را كشف كن و از آنها استفاده كن.
اما براي اينكه تسليم بادها نشوي
سكان اراده را به كار انداز
اگر به آفريننده و به خودت ايمان داشته باشي
هيچكس نميتواند به نيروهاي تو حدودي قائل شود
بزرگترين پيروزيها به تو تعلق ميگيرد
به پيش! به پيش!
رمز و راز ...زیباترین چیزیست که میتوانیم تجربه کنیم و
راز سرچشمه ی تمام هنرهای راستین و دانش هاست !
شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند.
فرشته پري به شاعر داد و شاعر ، شعري به فرشته.
شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت
و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.
خدا گفت : ديگر تمام شد.ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار مي شود.
زيرا شاعري که بوي آسمان را بشنود، زمين برايش کوچک است
و فرشته اي که مزه عشق را بچشد، آسمان برايش تنگ.
دلتنگی های شبانه ام
آهنگ حضور تو را ....می نوازند
ملودی درامی از
بودن و نبودن....
آسمان امشب
با شکوه تر از هزاران سال نوری
می درخشد.
و تک خال آسمان
همانی که روزی با نامت... زندگی گرفت
چشمک زنان
حضورت را ...
فریاد می زند !
خط قرمز

عزیز نمیدانم کیستی ؟
اما میدانم کودک درونت فریاد میزند ..
لیکن .. کسی حرفهایت را نمی شنود ..
و تا درک شدن هزاران مایل فاصله داری ..
آیا تو نیمه ی گمشده ی منی ؟
نمیدانم ..
اما فریادت بسیار اشناست ..
که بی هدف .. در فضای بین سیاره ای راه گم میکند ..
آنقدر رساست ..
که سرعت نور هم خود را سخریه می بیند ..
گویی کودک درونت تنهاست ..
و تو .. راه را نمی شناسی ..
پس ساکت باش !!
هیس .. سکو..ت ..کامل ..
ببین .. گویی در جایی ..
در همین نزدیکی ها ضجه ای بگوش میرسد ..
گوش کن ..
آن صدا .. در آنسوی دنیاست ..
ضجه های مادرانیست که فرزند خود را درجنگ از دست دادند ..
اما نفرین شان خاموشی ندارد..
و در این سو ..
غرش فرو ریختن یخهای قطبی بلند میشود .. چون از خجالت دمای بالا زمین آب میشوند ..
تا زندگی را ابلیس مرگ برو باید..
می بینی خرسهای قطبی را ..
چه مایوسانه انقراض شان را جشن گرفتند ..
خنده ی موذیانه ی ارباب سرمایه دار را نمی بینی ..
که چه ماهرانه با کودکان گرسنه رقص مرگ بازی میکند ..
و چه شیرین ..
عاشقانه می رقصد ..
آری ..
می رقصد ..
اما رقصش نوع دیگریست ..
این یکی ارباب کوچک است و فرعون را هم بچه میداند ..
آخر توانسته .. برایمان قانون بگذارد و با پنبه سر ببرد ..
اما ..
نقش قانون آنرا سالهای درازیست که تازیانه بر پشت ما واجداد ما می نویسد ..
اجداد ما هم از این قانون می نالیده اند ..
اما همین قانون ساز دلنوازیست ..
که مرغان نغمه سرا هم با نوایش به رقص میپردازند ..
و چه زیبا صدایی دارد این قانو ن ..
و چه زیباتر..
نوازندگان قطعه ی دموکراسی را با ان می نوازند .....
و در سایه ی آن قطعه ی مجذوب کننده ..
چه پایکوبیها که نمی کنند ارباب زادگان .. تا جشن جشن غارت کامل شود ..
تا در نابود کردن ذخیره گاه های حیاتی ما ..
گوی سبقت از کفتار بروبایند ..
تا برای نسل آینده ی مان میراثی بجز مرگ باقی نماند ..
از این روست که همواره حقیقت با واقعیت فرق دارد
پس سکوت کن ..
و در سکوت به کمان پشتت بنگر ..
زخمی نیست ..
اما تو درد زخمهای قانون را در اعماق وجودت حس میکنی ..
به همین دلیل تو دیوانه ای ..
چون توانسته ای فریاد کودک درونت را بشنوی .. قیام کنی ..
تا هدف از آفرینش خودت رابدانی ..
بله .. در همین زمان تو دوباره متولد شدی ..
چون در این زمان تو به بیدار ی رسیدی ..
و از خط قرمز قانون ار باب هم گذشتی ..
پس.. فرق خود را با حیوان دریافته ای ..
از نظر قانون ارباب.. تو محکومی ..
یا باید دیوانه باشی و سکوت کنی ..
و یا ..!!!
می دانی عزیز ..
این اربابان جاهل حتی حق مورچه بودن را هم از ما گرفته اند !!
چون ..درمواقع ضروری مورچگان تخم هایشان را برای حفظ نسل آینده جابجا میکنند ..
این قانون بقاست ..
و ما حق مورچه بودن را هم نداریم .. نمیتوانیم ازحق حیات نسل آینده یمان دفاع کنیم ..
پس این .. دموکراسی پیشکش ارباب ..
ما حق مورچه بودن .. و قانون مورچه ای میخواهیم ..

حالا می بینی ..
که چطور دیوانه شده ایم ...
پس ساکت باش ..
کمی.....س..ک ..و.. ت .. ببین ..
این صدای کلام خداست که میآید ..
میگوید : ما زمین و آسمان را به حق آفریده ایم .. و نه.. به مشتی ظالم شیطان صفت ..
اما سرنوشت هیچ قومی را عوض نمی کنیم ..مگر بدست خودش ..

حالا که ما از خط قرمز عبور کرده ایم ..
دیگر میتوانیم فریاد بزنیم ..
و میتوانیم به دیوانگی خود آنقدر اصرار بورزیم ..
تا جاهلان ارباب نما قانون حق را بشناسند .. و برای رسیدن به آزادی .. کلام خدا برای ما کافیست ..
کاش عاقلی وجود نداشت .. تا همه ی دیوانگان یکدیگر را درک میکردند ..

حال با تو میگویم ..
نمی بینی کودک درونت را ..
نسل آینده را میگویم ..
که چه معصومانه به مرگ خود لبخند میزند ..
و چه معصومانه تر ..
از مرگ زمین و نسل آینده میگوید ..
محمد اسحاق ابادی
سلام بر تو میدونم که صدامو شناختی پس خودمو معرفی نمیکنم
شایدم نشناختی، منم غضنفر
آااه ای عشق من، چند روز که دلم برات گرفته و گلبم مثل یه ساعت دیواری هر دقیقه شصت لیتر آب را تقسیم بر مجذور مربع میکنه، حالا بگو بقال محل ما چند سالشه؟
امروز یاد آن روزی افتادم که تو من را دیدی و یک دل نه صد دل من را عاشق خودت کردی. یادت میآید؟
ای بابا عجب گیجی هستی، یادت نمیآید؟
خیلی خنجی، خودم میگم. اون روز که من زیر درخت گیلاس سر کوچه، لبو کوفت میکردم با بربری. ناگهان پدرت تو را با جفتک از خانه بیرون انداخت و من مثل اسب به تو خندیدم، خیلی از دست من ناراحت شدی. ولی با عشق و علاگه به طرف من آمدی. خیلی محکم لگدی به شکم من زدی و رفتی. آن لگد را که زدی برق از چشمانم پرید و حسابی عاشقت شدم.
از آن به بعد هر روز من زیر درخت گیلاس میایستادم تا تورا ببینم، ولی هیچوقت ندیدم. اول فکر کردم که شاید خانه تان را عوض کردید ولی بعدا فهمیدم درخت گیلاس را اشتباه آمده بودم.
یک گاب عکس خالی روی میزم گذاشتم و داخل آن نوشتم “عشقم” هروقت آن را میبینم به تو فکر میکنم و تصویر تو را به ذهن میآورم. اینم بگم که من بدجوری گیرتیم هااااااااا ! مثلا همین دیروز داداشم داشت به گاب نگاه میکرد، دو تا زدم تو سرشو بهش گفتم مگه تو خودت ناموس نداری به دختر مردم نگاه میکنی؟
راستی این شمارهای که به من دادی خیلی به دردم خورد. هر روز زنگ میزنم و یک ساعت باهات درد دل میکنم و تو هم هی میگی “مشترک مورد نظر در شبکه موجود نمیباشد” من که میدونم منظورت از این حرفا چیه!! منظورت اینه که تو هم به من عشق میورزی، مجه نه!؟
یه چیزی بهت میگم ولی ناراحت نشی، گوساله! این چه وضع ابراز عشقه؟
ناراحت شدی؟ خاک بر سر بی جنبت!! آدم انقد بی جنبه؟
ولی میدونم یکی از این روزا سرتو میندازی پایین و عین بچهٔ آدم میای تو خونهٔ من، راستی خواستی بیای ده تا نون بربری هم سر راهت بجیر!
یه روزی میام خواستگاریت، میخوام خیلی گرم و صمیمی باباتو ببوسم و چندتا شوخی دستی هم باهاش میکنم که حسابی اول زندگی باهم رفیق بشیم، راستی کلهٔ بابت مثل نور افکن میمونه. بعد عروسی بهش بجو خیلی طرف خونهٔ ما پیداش نشه. من آدم کچل میبینم مزاجم بهم میریزه!
چند وقت پیش یه دسته گل برات از باغچه کندم که سر کوچتون دادمش به یه دختر دیگه، فچر بد نکن!
دختر داشت نگاهم میکرد منم تو رودرواسی جیر کردم گل رو دادم بهش، اونم لبخند ملیحی از ته روده اش به من زد. درسته دختره از تو خیلی خوشگل تر بود ولی چیکار کنم که بیخ ریش خودمی.
راستی من عاشق قورمه سبزی ام (البته بعد از تو) اگه برام خواستی درست کنی حواست باشه، بی نمک بشه، بسوزه ، بد طعم بشه همچی لگدی بهت میزنم که نفهمی از من خوردی یا از خر!
خلاصه اینکه بی قراری نکن، یه خط شعر هم برات گفتم. خوشت اومد اومد، نیومد به درک!
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
فکر نکن یاد تو بودم، داشتم اونجا ول میگشتم
۱ - برای داشتن لب های جذاب کلام محبت آمیز به زبان آورید
۲ - برای داشتن چشمان زیبا به زیبایی های مردم و خوبیهای آنها توجه کنید
۳ - برای خوش اندام ماندن غذایتان را با گرسنگان تقسیم کنید
۴ - برای داشتن موهای زیبا بگذارید کودکی هرروز آن را نوازش کند
۵ ـ برای داشتن فرم مناسب در حالی راه بروید که میدانید هرگز تنها نیستید
۶ - انسانها بیشتر از اشیا احتیاج به تعمیر نو شدن احیا شدن مرمت شدن و رهاشدن دارند هیچ وقت هیچ کدام را دور نریزید
۷ - به خاطر داشته باشید هرگاه به دست یاری نیاز داشتید همیشه یکی در
انتهای دست خودتان پیدا میکنید همین طور که سنتان بالا میرود شما متوجه
میشوید که ۲ دست دارید یکی برای کمک به خودتان و یکی برای یاری دیگران
۸ - زیبایی یک زن به لباسهایی که میپوشدبه صورتش و به مدل مویش بستگی
ندارد زیبایی یک زن در چشمانش پدیدار میشود چرا که آنها دروازه های باز
قلبش هستند جایی که عشقش جای دارد
۹ - زیبایی یک زن در آرایشش نیست بلکه درزیبایی واقعی روحش است ، مهم
این است که او مشتاقانه عشقش را نثار میکند
۱۰ - زیبایی واقعی یک زن با گذشت زمان افزایش می یابد

نگاهت چه زیباست ..
چقدر به احساسم نزدیک شده ای ..
از این فاصله ..
رایحه ی دل انگیزت مرا سرمست می کند ..
تا دلتنگی هایم را به فراموشی سپارم ..
دلهره هایت را ..
زیر درخت گیلاس حیاط خانه دفن کن ..
اینجا رهگذری به انتظارت درد میکشد....