اولین روز پیش دبستانی

امروز اولین روز پیش دبستانی بود . الهی فدای اون قد و بالات بشم عشق کوچولوی من. امروز انتظار میرفت اونی که موقع جدایی گریش بگیره تو باشی اما تو خیلی قوی تر از مامان بودی و بغض و تو سینت حبس کردی ولی مامانی نتوست جلوی خودش و وقتی دستشو میبوسیدی بگیره و اشکاش سرازیر شد اما نذاشت جگر گوشش چیزی بفهمه ایشالله که روز به روز و سال به سال موفقیتت بیشتر و بیشتر بشه مادری. از زیر قران و حلقه یا قلعه یاسین ردت کردم و ایت الکرسی واست خوندم و همش دعات میکردم که سالم باشی و موفق و دوستای خوب پیدا کنی و خوش بخت بشی الهی فدات بشم چه لحظه سنگین و شیرینی ساختی واسه مامان از ذوقت دیشب زود خوابیدی ساعتت و کوک کردی گذاشتی بالا سرت و تا صبح زنگ خورد با ذوق داد میزدی مامان ساعتم زنگ زد باید بیدار شم و کارام و بکنم و بازم از خوشحالی نه صبحونه خوردی و نه نهار مامان واست تغذیه گذاشت امروز جشن دارید و تو هم که توی مقنعه و مانتو کلافه میشی و میگی احساس میکنم دارم خفه میشم خدای نکرده. اسم معلمتون مرجان عابدینی هستش خانم ناز و با سوادی هستش و من دوستش داشتم اسم مدرست امام جعفر صادق که توی لاله غربی هست . وسیله هات و خریدم و دادم به مربیت کلی عکس از تو و دوستات گرفتم همش میگفتی مامان بگو بهمون درس بدن امروز الهی بگردم که درس خوندن و دوست داری ایشالله همیشه همینطوری باشی دلم پیشته و نگاهم به ساعت که پس کی ساعت 4 میشه همه کسم دل مامانی برات تنگ شده جای خالیت و حس میکنم عاشقتم دخترگلم

خداوند لبخند زد

و دختر آفریده شد

لبخند خدا روزت مبارک

امروز کلی واست هدیه و گل گرفتیم بابایی رفته گل بگیره بیاد و سوپرایزت کنه مثل هر سال میدونم ذوق میکنی قربونت برم هرسال این موقع خدا رو شکر میکنم که بهم دختر داد قربونت بشم من

تولد 5 سالگی دخترم


دخترکم فردا تولد 5 سالگیته 5 ساله با اومدنت یه عشق جاوید و بهم هدیه دادی عشقی که با هیچ چیزی از بین نمیره و واقعیه چون امسال تولدت تو ماه رمضون بود یه هفته زودتر واست تولد گرفتم و از اون جایی که سه ماه اومدیم تهران زندگی میکنیم خیلی از عزیزایی که دوست داشتی روز تولدت باشن نبودن و جاشون خیلی خالی بود امروز روز خیلی خیلی بدی واسه مامانی بود روزی که دلشو بد شکوندن و اینقدر حرف نگفته تو دلش گذاشتن که پناه اورد به وبلاگ تو . دخترکم روز به روز داری بزرگتر و بزرگتر میشی دلم میخواد یاد بگیری توی این دنیای لعنتی هیچ وقت به حرف و احساس کسی اعتماد نکنی حتی اونی که واست میمیره سعی کن دلت از جنس سنگ باشه تا بتونی راحت زندگی کنی بدون که ادمای این روزا قدر احساس نابت و نمیدونن و یه جایی چنان زخمی به دلت میزنن که هیچ مرهمی واسش پیدا نمیشه توی این دو ماه اخیر خیلی اتفاقا افتاد که فقط تجربه و خاطره شد یه خاطره ای که با همه شیرینیش زخمی به دلم گذاشت که خیلی طول میکشه تا خوب بشه دخترکم بدون مامانی تا اخر عمرش بعد از خدا پناهته و حواسش به تو . روز تولدت فرستادمت خونه خاله سارا و با اونا اومدی و کلی سوپرایز شدی وقتی دیدی تولدته رفتی با خاله سارا ارایشگاه و موهات و گوجه کردی درست شکل پرنسسا .راستییییییییییی خدا بهت یه دختر عموی کوچولوی ناز داده بهار گل که هنوز ندیدیمش و به زودی میریم اصفهان که ببینیمش با ستاره خیلی وقتت و میگذرونی و عینن تام وجری میمونید یه ساعت خوبید ده ساعت دعوا . اوایل که اومده بودیم تهران غربت خیلی سخت بود اما یه دوماهی بود که حس تنهاییم و از دست داده بودم و خیلی همه چی خوب پیش میرفت اما الان دوباره دلم گرفته هوای دیار کرده شاید مال اینه که بیشتر از یک ماه خانوادم و ندیدم . خوشگل مامان خیلی روحیه خوبی ندارم اما بازم تولدت و تبریک میگم انشالله که 120 ساله بشی عشق من.....

تولدت مبارک عشق من

امروز تولدت مامانی 4 سال از شیرین ترین دوران زندگیت به سلامتی سپری شد خیلی واست خوشحالم که بزرگتر شدی ولی ای کاش میتونستی بفهمی که چه دورانی و داری میگذرونی دوران خوش کودگیت و از شنبه با انگشتای کوچولوی نازت روزا رو میشمردی و صبح به صبح که بیدر میشدی یکی از انگشتات خم میشد تا اینکه امروز دیگه انگشته اشاره ای نبود و فهمیدی که امروز سالگدر شیرین ترین اتفاق زندگی مامانی و بابایی عاشقانه دوستت دارم و بهترین ها را برات ارزو میکنم دختر عزیزم بدون که هیچ چیز شیرین تر و عزیز تر از حس یه مادر به فرزندش نیست و خدا را شکر کن که تو هم این حس و درک خواهی کرد همه زندگیم و ارزوهام ماله تو هست و میخوام روزی که این نوشته ها رو میخونی به خودت و پدر مادرت افتخار کنی و باعث سربلندیشون باشی

........

کارهایی که توی این مدت انجام میدی

گذاشتمت مهدکودک امایک ماه نشده دیگه نذاشتم بری چون از مهدت رازی نبودم زیاد گرجه خاله پگاهت و خیلی دوست داشتی...

شماره تلفن خونه مامان پروین و بلدی و هر وقت باهامون دعوات میشه زنگ میزنی شکایت میکنی



مهد کودک کیان دانش

خدای من امروز دختری اولین روز مهدکودک به صورت جدی و شروع کرد به خودت میسپارمش دلم گرفته با اینکه این مدت که میرم سر کار همش خونه مامانم بود اما امروز یه جوریم دلم پیششه و بدجور بی قرارشم دخترم تو گرمای زندگی منی انشالله که همیشه سالم و تندرست باشی و شاد و خوشبخت

میدونید بزرگترین آرزوی فرشته کوچولوی من چیهههه؟؟؟؟؟؟؟؟ اینکه دو تا بال واسه پرواز داشته باشه تا حدی که چند روز پیش با گریه این آرزو را میکرد دو هفته پیش دقیقا بینیمو عمل کردم وقتی اومد خونه و پانیذ منو دید اول یه کم با خجالت و بغض نگام کرد و بعد با گریه پرید دل پدرش و مامانم که نمیخوام مامانم این شکلی باشه اخه چون هر از گاهی دستشو تو بینیش میکنه بهش گفتم که چون دستم و تو بینیم میکردم کوچولو که بودم بینیم این شکلی شد و مجبور شدم برم دکتر عملش کنم این حرفم خیلی تاثیر گذار بود خلاصه توی هفته ای که استراحت بودم خیلی دختر ماهی بود و خیلی درکم میکرد اصلا سر وصدا و شیطونی نمیکرد که من حرص بخورم قربونش برم با وجود سن کمش درکش خیلی خیلی زیادهه . زبونش هم که هزار ماشالله شیرین عین نبات واقعا اسمش برازندشه دخترکم . راه میره وقتی میخواد صدام بزنه میگه همه کسم عشدم (عشقم) امشب داشتم میبردمش دکتر حالش خوب نبود میگه یواش الان تصادف میکنیم بعد با اون حالش کلی ذوق کرده آخ جون درست گفتم آخه تصادف و میکفت تصافت .

دکتر کوچولوی من

بیمار: خانم دکتر من موهام میریزه چی کارکنم؟

پانیذ: باید اول فر کنید بعد صاف کنید

_ خانم دکتر اینجوری که موهام بیشتر میریزه

_ خوب پس اول شونه بزنید بعد برس بکشید

پ واستون یه شامپو توت فرنگی نوشتم حالا لطف کنید برید رو وزله

بیمار: خانم دکتر چند کیلو ام؟

پ: 20$ من :))

دخترکم

تازگی یه سریال از یکی از شبکه های ماهواره ای پخش میشه به نام ایزل دخترکم اینقدر مستعد توی دیدن این سریال هست که نگو زودتر از ما میشینه پای تلویزیون . خیلی وقته چیزی ننوشتم خیلی اتفاقات توی این مدت افتاده تلخ و شیرین تصمیمای زیادی گرفتیم واسه اینکه از اصفهان بریم تهران کیش اما تا حالا قسمت نشده و واسم رفتن خیلی خیلی کار سختی هستش. پانیذ شیرین زبونیاش زیادتر شده و دهن که باز میکنه یادلمون ضعف میره یا شاخمون در میاد خلاصه که زندگی با همین چیزا میگذره.

روزت مبارک

دختران فرشتگانی هستند  از آسمان

برای پر کردن قلب ما با عشق بی پایان

عزیزم امروز روز توست ، امیدورام از لحظه لحظه زندگیت لذت ببری

و به تمام خواسته های زندگیت برسی

میشــــه اسـم پاکتو رو دل خـــــدا نوشت / میشه با تو پر کشید تــــوی راه سرنوشت

میشـــه با عطـر تنت تا خــــود خـدا رسید/میشــه چشــم نازتو رو تن گلهــــا کـشید

روزت مبارک دخترم

این متن از دوست خوبم پویان هست که دیدم خالی از لطف نیست اینجا به یادگار بگذارم مرسی پویان عزیز

دقیقه های تنهایی
ساعت های بی تو بودن
و روزهای یکنواخت
ماه ها گذشت وز پس آن سالها
نبودنت تبدیل به عادت نگشت
مانند بوندنت
ای کاش در پایان خط این روزمرگی های انتظار
با آن لبخند موزونت
در انتظارم نشسته باشی
اما
می پندارم که این خط به دایره ای بدل گردد
و پایانی در انتظارم نخواهد بود
و تو شاید روزی
مماس بر محیط دایره
از کنارم بگذری
دست در دست دیگری
بی نگاهی
اما از این تفکرات
امان

از کجا بگممممممممممم

خیلی وقت بود دیگه نشده بود بیام بنویسم تا اینکه امشب به یاری قطعی وی پی ... فرصت پیدا کردم و طلسم شکسته شد اتفاقات خوب و بد زیادی افتاده خیلی هاش و میشه گفت خیلی هاش و نمیشه گفت اما اکثرشون واسه خودم مهمن و ربطی به دخترم نداره پس نمیگم هاهاهاها یه سفر خیلی عالی و خوبی داشتیم رفتیم کیش خونه خاله شیدااااا حسابی زحمتش دادیم و خاطرات شیرین و زیبایی باهمدیگه ساختیم دختر گلم هم که نگو دهنمون و به نحو بسیار حرفه ای آسفالت کرد اما خوب سعی کردیم بهمون خوش بگذره بازم خدا خیر به خاله شیدا بده که از سر دلسوزی و علاقه زیادی که پانیذ داره خیلی کمک حالم بود وبه گفته خودش میخواست من و از روزمرگی هام دور کنه منم که کارم شده بود پلاژ رفتن و از صبح تا عصر پلاژ پلاس بودم خلاصه که پانیذ خانم هم پا به پای مامانش تو آب بود با این تفاوت که ایشون چنان معرکه ای گرفته بودن که اگه کاسه میذاشتم جلوش خرچ سفر در میومد خلاصه که خانم ها هم عاشق زبون و لهجه شیرین و تابلوی اصفهانیش شده بودن . توی این سفر خیلی به شیدا جون و امیر عزیزم زحمت دادیم انشالله که به زودی جبران کنیم واسشون امشب دخترم نشسته میگه ستول قلبت و بشکن و بلگرد نزار این فاصله بیشتر از این شه نمیخوام مثل دزشته که رفتی دوباره آخره قصه همین شه خلاصه که یه پا خوانندم هستتتت دیگه غیر از زحمتهای خاله شیدا به آرامشی رسیدم که انتظارشو داشتم اما دلتنگیییی دیوونه کننده ای هم وجود داشت مخصوصا واسه خجسته ها که میشه گفت عضوی از خانوادم شدن دیگه و پانیذ عاشقشونه مخصوصا خاله پروین و ایمان عزیز که پانیذ خیلی دوسشون داره

روز مرگی

خسته شدم از این روزمرگی زندگی خیلی بی خود و یه نواخت شده حوصله خودمم ندارم دیگه این رمضون هم شده قوز بالا قوز از بس کم حوصله شدم دیگه با دخترهم وقت زیادی نمیگذرونم آدمای دور و برم هم حرف مفت زیاد میزنن کاش میشد رک بهشون گفت خفه شید لطفا حیف که نمیشه چند روز پیش پانیذ میگه مامان ماکارونی ممیخوام همون موقع واسش درست کردم 2 دقیقه از حرفش نگذشته میگه پزید میگم نه مامان میگه اخه من که ممیمیرم از گشنگی وای دیگه انگار یکی دلمو از جا کند همون موقع هم ذوق مرگ شده بودم هم دلم میخواست همون موقع میشد ماکارونیه اماده باشه خلاصه که از این شیرین زبونیا زیاد میگننه خاله مریم واسش یه لباس عروس خوگل کادو آورد بهش پوشوندم میگه مامان میشه موهام هم عروس کنی میگم اره مامان بعد خودشو توی آینه دیده میگه عروسا رژ دارن من ندارم منم عین بچه داهاتیا آرایشش کردم اخه از اینایی که بچه هاشون و ارایش میکنن بدم میاد اما خودم هم این کارو کردم بعد هم گیر داده منو ببر خونه مامان ملیحه بردمش کلی براش ذوق کردن بعد میگه حالا ببر خونه مامان پری هیچی دیگه اگه بهش رو میدادم احتمالا کل اصفهان و دعوت میکرد عروسی قربونش برم اممروز پیشم نبود بعد هم که رفتم دنبالش خوابش برد واسه همین دلم خیلی براش تنگ شده


ادامه نوشته


امروز تولد تنها دخترم پانیذ بود تنها چیزی که میخوام بنویسم اینه که تولدت مبارک باشه دخترم و انشالله 120 سال سالم و سرحال و موفق و شاد و خوشبخت باشی خیلی دوست دارم عزیز دلم بوسسسسس

چند وقتیه وقت بیشتری و با هم هستیم و من دیگه کاملا به شرایط عادت کردم یه کم طول کشید اما راضیم درسته که نزدیک ۲ سال زمان برد تا به وجود پانیذم و شرایطی که با اومدنش به وجود اومد عادت کردم اما الان خیلی خیلی با هم بهمون خوش میگذره وقتی میرم بیرون باهم حرف میزنیم ازش نظر میگیرم و از اینکه دختر دارم بینهایت خوشحالم شاید اگه یه روزی تضمین کنن که بچه دوم هم دختر بشه حاضر باشم دوباره باردار شم چون خیلی دلم میخواد یه خواهر داشته باشه اما در کل مخالف بچه دار شدنم . چند روز پیش یهویی از خواب پرید و گفت مامان من چشمام بسته بود یه فیلم دیدم که آقایی داره سرم داد میزنه و میخواد منو بدزده منم ترسیدم گفتم قربونت برم این خواب بوده نه فیلم این اتفاق زمانی افتاد که شبش فیلم همسان و دیده بود که یه دزد میخواست دانیال و بدزده دیگه خیلی خیلی روون حرف میزنه و کلمات قلمبه سلمبش هم زیادتر شده دیروز خونه مامانم بودم که خاله مریم و فراز هم اومدن بعد من سرش داد زدم اومده بوسم میکنه و منو میکشه یه کنار و میگه مامان من دوست ندارم باهام اینجوری رفتار کنی!!!!!! دیگه تلفنچی خونم که شده و کاملا هم توضیح میده مامان حمامه بابا دستشوییه و ......

وایییییی که با بزرگتر شدنش لذت زندگیم داره بیشتر میشه مخصوصا وقتایی که مثل یه فرشته میشه هنوز که هنوزه میادوو میگه مامان روزت مبارک و هر چیزیم دم دستش باشه میگیره دستش و میگه برات جایزه بخرم رفتیم گل فروشی واسه مامانم یه شاخه گل بگیرم میگه واسه خاله سارا هم بگیر و گرفتم و بهشون داده و گفته روزت مبارک انگار دنیا را بهم دادن امسال که دخترم بهم تبریک گفت کلا خیلی با محبت هستش روز مادر صدای طبل و  دهل میومد رفتم روی پشتبوم از روی فضولی و دخترم هم پشت سرم یکی از بدترین صحنه های زندگیم و دیدم که حالم تا شب بد شد یه جنازه سبز پوش و یه مادر داغدار که از داغ پسر 20 سالش بیهوش شده بود کف کوچه واییییییی خیلی بد بود اشکم دراومد و پانیذ هم خیلی بغض کرد و خودم و زود جم و جور کردم بعد با بغض خوابید و وقتی بیدار شد ازم میپرسه مامانی چرا رویی پشت بوم گریه کردی میگم همینجوری تو چرا گریه کردی میگه آخه تو که گریه میکنی من اشکاتو میبینم اذیت میشممممممم وای انگار یکی قلبم و فشار داد بغلش کردم و فشارش دادم حالام داره با موچین من ابروهاش و تمیز میکنه تا خودش و کور نکرده برم دوباره میام

پ ن:

کلمات و شعرها از زبان دختری

آی بچه بی دندون نرو سراغ اندون

اینقدر نخول شیلینی خوابای بد میبینی

خواب یه ترم دنده که دندونات و خورده

تصافت= تصادف

دودولی دودول= قوقولی قوقول

تتاب= کتاب

اوری= دوری

دول= غول

دختری

دیروز بهش تاپ پوشونده بودم نشسته بود روی صندلی ماشینش بعد آفتاب افتاد رودستش دیدم داره میگه مو مو نگاه کردم دیدم تازه موهای روی بدنش و کشف کرده کلی خندیدیم شب هم وقتی داشتیم میومدیم یه میمون کوچولو خوشگل نشسته بود ترک موتورو سفت چسبیده بود به صاحبش کلی ذوق کرد من که دلم ضعف رفت خیلی میمون دوست دارم همیشه دلم میخواست یکی داشته باشم این هفته خیلی هفته خسته کننده ای بود هم پانیذ و هم مجی مریض بودن و غیر از سرماخوردگی و گلو درد چشمشون هم عفونت کرده بود و پانیذ و بردم پیش دکتر سالک و آزمایششو دید و گفت که همه چیز خوبه اما آهنش نزدیک مرز هست یعنی کم خونی نداره اما بهتره گوش قرمز بیشتر بخوره من هم که هروز میرم باشگاه و بعد هم دنبال پانیذ و این چندروز باشگاه هم نرفتم و پاینذ و چند بار با خودم بردم و همه عاشقش شدن ااما باید همه حواسم به اون باشه واسه همین دیگه نبردمش دیروز هم هستی دختر الهام دوستم اینجا بود و کلی باهم خیلی ناراحتم چون دخترم دست به کتک خوردنش خیلی بالاست و خیلی هم مهربون و احساساتیه همش نگران اینم که توی این دنیا که بر از گرگ های بره نمان کم نیاره البته تنها دلخوشیم اینه که خدا نگاه به قلب هر کس میکنه

آزمایش خون

صبح با کلی سیاست و انرژی مثبت بیدارش کردیم و کلی خوش اخلاق بود که داریم میریم آزمایشگاه هر بار که میپرسید آزمایشگاه کجاست یه جواریی میپیچوندم خلاصه که واردشدیم هی زبون ریخت واسه نمونه گیره و نشست توی دلم و دستشو گذاشت و دور دستشم که بستن بازم نشسته بود فکر کرده بود فشار خون میخواد بگیره آخه تو خونه یکی داریم و دیده خلاصه با یه وسییله جدید خونش و گرفت که اصلا نفهمید اما وقتی درش آورد و اولین قطره خون و دید زد زیر گریه و به من میگه مامان دیو بی ادببببببببب از شرک یاد گرفته بگه دیو یا غول خلاصه بعدش هم خودم خون دادم منو که دید آروم شد اما کلی نگرانم بود بعد هم با پدر بردیمش 2 تاعروسک و یه کالسکه و یه کیف و 5 تا عروسک انگشتی براش گرفتیم که تا شب سرگرم شد و یه زبون هم براش گرفتم خورد جون گرفت و شبیه هم زود خوابید فکر کنم به خاطر آزمایش خون ضعف داشت خلاصه که یه کوله بار انگار از رو دوشم برداشتن آزمایش ادرار و هم همونجا داد و ازمایش مدفوع سه مرحلست که مرحله اولگلاب به روتون عصری انجام گرفت حالا تا مرحله 3 امشب مادر شوهرم اینا از کربلا اومدن این بار خیلی طولانی شد و دلمون براشون تنگ شده بود حسابی 

عروسی

امشب دیگه بریدم دیگه کم آوردم دلم سوختتو  با خودم بردمش عروسی بیشتر از 10 بار بدنم لرزید صندلیمون نزدیک در خروجی بود عروسی هم تو هتل آسمان بود و دلم سوخت گفتم بجم وببرم عروس ببینه ذوق کنه اول بایدبگم که عروسی مال فامیل شوهر بود و همین یعنی کلی حرف صندلیمون نزدیکدر بود که به پله های هتل و چپ آسانسور راه داشت لباس منهم کوتاه و دکلته بود و بیرون در پرسنل مرد در 2 ثانیه پا گذاشت به فرار منم به دنبالش حالا بدو بدو لباس بپوش که بهش برسی پرسنلشون هم که مثل بوفففففف اینطرف وبگرد اونطرف و بگرد نبودش یهویی دیدم در آسانسور بسته شد زود دکمه را زدم و باز شد دیدم همه دکمه های آسانسور و زده حالا فکر کنید اگه میرفت توی این هتل درندشت من باید کدوم طبقه رامیگشتم کلی بدنم لرزید نزدیک 4 بار هم 3تا5 سانتی پله های سن خورد زمین دو بارهم از سکوو نزدیک بود بیافته دیگه جیغ و دادهاش هم که بگذار وبرو بعدطرف که بچش مثل چی ازش میترسه و هیچ وقت از کنارش تکون نمیخوره به من میخواد درس بده آخه یکی نیست بهشون بگه اول یه سوزن به خودتون بزنید بعد یه جوالدوز به مردم خلاصه همه اینا شد انرژی منفی وقتی داشتیم برمیگشتیم پانیذ قشنگ دست من و گرفته بود و داشتیم میرفتیم که یهویی گیر دادبیا از اینجا بریم همون موقع همه جونم پیدا شد و مردهها هم دم هتل ایستاده بودن همین باعث شد دیگه ببرم و بغلش کردم و یه کم هم فشارش دادم و کردمش تو ماشین و دیگه اون گریه من گریه به خدا بچه که نداشتم وقتی میدیدم یکی بچه نداره حتی حاضر بودم بچشو نگه دارم تا اون غذاش و بخوره یا کمکش میکردم که اذیت نشه چی بگگم خلاصه که عذاب وجدان گرفتم که بچم و به خاطر هیچی اذیت کردم فقط به خاطر اینکه توی محیط معذب بودم نمونش اینکه موعقع شام من اولین نفر بود به خاطر پانیذ و کلی خجالت کشیدم و به خاطر عذاب وجدانی که گرفتم بردمش پارک تو راه هی اشکام و پاک میکرد و هق میزد که بابایی ببین مامانم داره گریه میکنه و قربون صدقه خودم واشکام و این عذاب وجدانم و بیشتر و بیشتر ذمیکرد مشاوره که باهاش حرف زدم احتمال زیاد داد که کم خون  باشه و فردا قراره ببرمش آزمایشخون

وایییییییی همشش وقت کم میارم همش بدو بدو خیلی خوبه اما به خیلی کارهیا نمیرسم مثل همین وبلاگ دختری خیلی خیلی داناتر و بزرگتر شده و مشکلاتش هم با خودش بزرگ میشن مخصوصا خوابش و اینکه خیلی عصبی شده با اینکه من و پدرش خیلی ملاحضه میکنیم و هواسمون هست که پرخاشگر نشه اما انگار فایده نداره واسه همین با مشاور حرف زدم و گفت 2/5 تا 3 سالگی همینجورین در مورد خوابش هم گفت شب و روزش و گم کرده و مقصر خودمونیم که صبحا بیدارش نمیکینم و واسه پیش فعالیم گفتش که کاراش خیلی خیلی طبیعی هستش و همش بر میگرده به بیخوابی و ساعت خواب بدی که داره کلی هم دعوام کرد که چرا بهش برچسب میزنم گفت زندگی و به دهنش تلخ نکنم و محیط خونه را واسش سخت نکنم و دل به دلش بدم گفت تنبیه بدنی مطلقا ممنوع و فقط کارهایی که خطر جانی براش داره برخورد جدی بشه اگه نشست ماست و به در و دیوار و صورتش مالید کاریش نداشته باشم و کلی حرف دیگه که خودم بارها توی کتابهاییکه مربوط به تربیت بجهه هاست خوندم سی دی هم زیاد نبینه که تخیلی بشه خیلی و تمرکز نداشته باشه در آخر هم گفت دختر با دقت و باهوشی داری که اگه صبرت و زیاد کنی به یه جایی میرسه خانم محسنی مشاور مهدکودک عمه راضیم هستش و خیلی خانم خوبی بود و وقت گذاشت شاید پارتیم کلفت بوده این مدت سرم به مهمونای گلی که داشتم گرم بود از جمله دایی و زندایی گلم که خیلی بهمون خوش گدشت عید با ماشین رفتیم کیش و بد نبود خوش گذشت و بعد هم همش مهمونی و بالاخره طلسم مهمونی شکست و اگه خدا بخواد منم به فامیل یه سور دادم و جای بقیه فامیل خیلی خالی بود روزی که دایی و لورنا میرفتن خیلی دلگیر بود و کلی گریه کردیم پانیذ خیلی توس سفر بهش خوش گذشت مخصوصا کنار ستاره و وقتی میرفتیم دریا کلی شن و ماسه بازی میکرد خیلی بچه ها را دوست داره و با همشون ارتباط برقرار میکنه جالبتر از همه فراز هستش که هر موقع فراز میبینتش اونروی پلنگییش بالا میادو با یه حالتی میزاره دنبال پانیذ که گازش بگیره و پانیذم جیغ و الفرار قربون اون دندونای تیزت برم خالهههههههههه دیروز هم دوتاییشون و باهم بردم حمام و کلی بهشون خوش گذشت و عکس گرفتیم ازشون شبا ناخواستهه تا این موقع بیداریم و خیلی روی چهره هامون اثر گذاشته پانیذ یه کم اذیتم میکنه غد شده چند روز پیش از باشگگاه میومدم گفت مامان بغلم کگن از پله ببرم بالا منم بغلش کردم و 5 تا پله آخر خسته شدم گفتم خودت بیا دیگه حالا بیا و آرومش کن نیم ساعت رو تختش گریه کرد ت خوابش برد بعد از 1/5 کهه بیدار شد دوباره نقو گریه که تو  منو بغل نکردی آخر سر دیدم داره هق هق میکنه  طاقت نیاوردم و بغلش کردم بردمش 5 تا پله پایین و دوباره آوردمش بالا تا منو بخشیده یا مثلا شبا که با باباش میاد بالا گیر میده مامان منو بیاره یا همیشه خودش میرفت دستشویی و شلوارشم خودش در میاورد اما حالا میگه الا بلا فقط مامانم ببرتم دستشویی و سرپام بگیره خلاصه عین یه بچه نوپا کار داره خیلی خسته میشم اونقدر که دیگه وقت نمیکننم به مامانم هم یه زنگ بزنم هم خوبه هم بد هر روز میرم ورزش و توی ورزشگاه یه اتاق هست که مال بچه هاست مگه بند میشه همش میاد بیرون و زبون میرزیزه و همه عاشقش شدن و به جای ورزش با پانیذ حال میکنند برگشته میگه به مربیم خانم معلم میشه یه لحظه بیایند این د آخر و از فاطی دوستم یاد گرفته و واسه همه فعلاش د میگذاره در کل خدا را شکر

سال نو مبارک دختر گلم

این دومین هفت سینی هست که با وجود دختر گلم کامل میشه و تو پیشمونی یه همچین وقتایی به خیلی چیزا فکر میکنم چند روز پیش یهویی واست شعر واسه عروس برات خوندم و به پدرت گفتم یه روزی براش این شعر و میخونن و هر دومومون اشک تو چشمون حلقه زد هم از سر شوق هم ناراحتی که بالاخره یه روزی ما رو تنهامیگذاری و این رسم روزگاره و امیدواریم که بتونیم این مدتی که پیشمونی برات سنگ تموم بگذاریم تا اخر عمر

توی این یک سال خیلی بزرگتر شدی اونقدرکه قابل لمس و مشاهدست خیلی وقتا دعوات کردم و شب از عذاب وجدان خوابم نبرده و توی خواب بوست کردم و ازت معذرت خواستم اما بدون دخترکم که اینا مثل واکسن میمونه با اینکه درد داره اما برات لازمه امیدوارم درک کنی یه موقعی و فکر نکنی من مامان بدی هستم عاشق محبت کردن و ابراز عشق و علاقتم مخصوصا وتایی که بهمون میگی عاشقتم یا زبالتم که هنوز هم نتونستیم بفهمیم زبالتم یعنی چه اما میدونیم یه دنیا عشقه هر پدرجونی که میگی یا مامانی عزیزم هزارتا قربون صدقه تودلمون میریم و همه خستگیامون در میره امسال هم که از دست تو سبزمون به فنا رفت و به قول بابایی همینش عزیزه و با ارزش امیدوارم سال آینده سلامت و شاد و سر حال باشی و بتونیم مادر و دختر بهتری برای هم باشیم . چند روز پیش با هستی رفتی هپی هوس و اونجا فهمیدم با همه شیطنتات چقدر عاقلتر و با درکتر تر از همسن هاتی درسته که میگن قیاس کردن اشتباه اما اینقدر به چشم میومد که نگو کلی بهت خوش گذشته بود و دل من هم همش باهات بود وقتایی که از خونه میری بیرون و من توی خونم بهم میگی مامان گریه نکنی من زود بر میگردم و بعدش هم مدام نگرانی که من تنهام عاشق خریدی و همش میگی اینو بخر اونو بخر امااگه نخرم هم پافشارینمیکنی التبه به قول قدیمیا ////// شب درازه دو هفتس که فهمیدی ستاره قراره بیاد یه پلاستیک برداشتی و هرچی گیرت میاد میندازی توش و میگی اینا را میخوام بدم به ستاره و هنوزم دست نزده مخفی شون کردی امروز هم میگی ستاره کی میاد میگمم چند روز دیگه میگی واییییییی براش هیچی نخریدم قربون محبتت برم که بروز میدی عشق میکنم با این اخلاقت عاشق بچه هایی هرروز باید بگم کی داییرضا و ستاره و لولنا به قول خودت میان سراغ همه را میگیری واسه همین اگه به خاطر مشغله کاری هم کسی و یادمون بره تو یاداوری میکنی حروف انگلیس و کامل حفظ شدی و مرتب میخونی و من هلاک میشم برات امسال یه اتفاق خیلی بد تو زندگیم افتاد اما الان میفهمم که چقدر باعث شد تحول داشته باشم و جقدر به نفعمبود شاید اگه این اتقاف نمیفتاد خیلی ضرر میکردم اما در کل سال بدی نبود گرچه دوماه اخر مرگ و میر زیاد بود که اونم لابد حکمتی بوده

شکرانه: خدایا تنها چیزی که توی آخرین شب سال میتونم بهت بگم اینه که شکرت به خاطر همه خوشبختهایی که بهم دادی شکرت به خاطر همه سختی ها و مشکلاتی که بعد فهمیدیم چقدر به نفعمون بوده شکرت بهخاطر سلامتی که بهمون عطا کردی شکرت به خاطر همه چیز خیلی چیزها که اینجا نمیشه گفت و مخصوصا به خاطر وجود شوهر و دختر گلی که بهم دادی خدایا شکرتتت

خیلی وقته ننوشتم چون یه جورایی شب عید وقت کمتری دارم واینکه کلا اتفاقات زیاد خوبی نیفتاده بودن که بخوام تو وبلاگ دخترم نوشته بشن از طرفی هم پانیذ اینقدر کاراش متنوع شده که یادم میره چیو بنویسم تنها چیزی که الان به ذهنم خطور میکنه اینه که عاشق تمیزکاریه یعنی اگه بخوام 2 ساعت سرگرم شه هیچ چیز بهتر از یه ابر جادویی یا یه دستمال آشپزخونه نمیتونه باشه حالا برم سر اتفافات خوب و بد اتفاقای خوب اینکه شیدا امیر و میدیدم اما به خاطر یه اتفاق بد که بعد میگم دیگه من خیلی عوض شدم و روز به روز به زندگی سالم و مثبت بیششتر نزدیک میشم و خیلی دارم حال میکنم دارم یاد میگیرم تو اجتماع چه جوری امنیت اجتماعیمو حفظ کنم و بیشترین خوشحالی واسه اینه که میتونم به دخترم هم یاد بدم اتفاقای بد اول فوت خواهر امیرحسین که خیلی ناگوار بود مخصوصا اینکه شبش امیر خونه ما بود و صبح این خبرو بهش دادن و شب قبلش خیلی امیدوار بودیم که خوب میشه من که هنوز باورم نمیشه که کسی که تا هفته های پیش دعاش میکردیم وامید داشتیم به بودنش حالا دیگه نیست خدا صبر به همه خونوادش بده دوم فوت مامانجان بهار که اونم به نوبه خودش ناراحتمون کرد مخصوصا اینکه من توی فامیل بهار ازهمه بیشتر دوستش داشتم و بعد فوت مادربزرگ لیلا  که یادم نمیره روزه اربعین چه سلام احوال پرسی باهم کردیم و واقعا هر سه اتفاق خیلی بد بود خیلی خدا به همشون صبر بده یه چند روزی خیلی فکر مردن افتاده بود تو مخم ااما دوباره خوب شدم دیروز هم کنسرت امیر فاتحی بودو به خاطر موفقیتش خیلی خوشحالم . دیروز یه چیزایی توی کنسرت دیدم که واسه آینده پانیذ خیلی نگرانم من اصلا امل نیستم اما خیلی رفتارها را بی کلاسی میدونم و دیروز چیزایی دیدم که به عنوان یه مادر خیلی نگران دخترم شدم دلم میخواد کلاس و وجه خانوادگیش و حد خودش و بدونه . توی بی ارزشی ها دنبال ارزش نگرده ترجیح میدم بقیشو واسش خصوصی بنویسم که راحتتر باشم 

دلم گرفته بد جوردلتنگم امشب واسه اولین بار پانیذ باهام نیومد خونه وموندخونه مامانم منم اصرار نکردم چون میخواستم تجربه دوری و بچشم ودیدم غیر ممکن هستش اصلا حتی موقع خواب هم نمیتونم دوریشو تحمل کنم چقدر سخته وقتی دخترت یا پسرت فرقی نمیکنه دور از تو باشه از حالا غصه وقتی که عروس میشه رامیخورم الهی فدات شم مادر میرم تو اتاقت گریم میگیره منو بگو که میگفتم واسه سفرهای بعدی با خودم نمیبرمت عمرا بتونم نفسم به نفست بنده الهی قربونت برم جات خیلی خالیه خدایا به این دلتنگی قسمت میدم هیچ وقت منو دخملم و ازهم جدانکنی یا اون روز روزه مرگم باشه دوست دارم با یه دنیا بغض بوسسسسس

دخترم دیروز واسه اولین باررفت مهدکودک پویان که مدیرش یکی از اقوام نزدیک هستن و حسابی بهش خوش گذشته بود و من هم که دو هفته ای هستش خیلی گرفتارم و وقت خودم و کامل پر کردم زندگی واسم یه رنگ و بوی دیگه ای گرفته و از اون حالت قبلی در اومدم شیدا جونم دلم برات تنگه خیلی خیلی میدونم تو هم خیلی گرفتاری به زودی میبینمت بووسس

دختر گلم بزرگ شده و دیگه باعروسکاش بازی میکنه الانم یکی از عروسکای کوجولوشو قنداق پیچ کرده و از صبح تا حالا تو بغلشه دیگه خیلی وقته جدا میخوابه و قبول نمیکنه پیشش باشیم میگه من بزرگ شدم قربونت برم من امروز به اعظم خانم میگه اعظم خانم ابروکمون چشم عسلی..... و اون بیچارم حسابی خر کیف شده خیلی خوشگل لباس هاشو تا میکنه و عشق این کار ها رو داره خدا کنه تا اخرش همین باشه بزرگترین سوپرایز این هفته عمو امیرش بود که اومده بود و خیلی خوشحال شده بودو باهاش خیلی حال کرد حیف که تنها بود و شیدا جون باهاش نیومده بود و خیلی حیف شد میشد خیلی حال کنیم تازگی حرفای زشت توی قهوه تلخ و یاد گرفته و به باباجان محمودش میگه اگه یه بار دیگه بوسم کنی پدرت و در میارم پدر سوخته دیروز هم با یه لجی به من میگه کثافت جلوی عموو امیرش و احمد بیشعور و هم بهش اضافه کنید اما خوب زود هم از سرش میفته هفته پیش اتفاق خیلی بدی توی فامیل افتاد پسر عموی مامانم از پشت بوم افتاد پایین و خیلی همه را شک کرد و به رحمت خدا رفت خیلی حس خاصی به باباش دارم واسه همین خیلی دردناک بود خدا صبرشون بده توی همین اتفاقا پانیذ و گذاشتم خونه عمه محبوبه و کلی ذوق مرگ شده بود و به زور اومد خونه خیلی بهش خوش گذشت دخترم خیلی اجتماعی و با محبته و این به من یه حسی میده و خیلی خوشحالم که یاد گرفته محبت کنه و احساسشو بیرون بریزه و وقتی کسی واسش کاری کنه درک میکنه و چشم و رو داره و سعی میکنم همه خوبی ها را باجون و دل یادش بدم تا فقط به زیبایی ها فکر کنه و تا میشه زشتی های دنیا را ازشون سرسری بگذره هفته گذشته هفته شلوغی واسمون بود و این هفته نسبتابه آرامش رسیدیم دخترم پا به پای من ورزش میکنه و حرکات و به خاطر نرمی بدنش بهتر از منم انجام میده دوست دارم یه چیزهایی که ما بزرگها ازکنارشون سر سری رد میشیم و واسش ارزش کنم و بهشون اهمیت بده مثل ورزش هر موقع من غذا میپزم و بهش میدم از م تشکر میکنه و میگه مرسی که برام غذا دودوس کردی و به پدرش هم میگه مرسی که برام خلیدی و همه خستگیمون در میره دیگه قربون صدقهاش هم که میکشه آدم و میگه فدات شم قلبونت برم چپ و راست احساسشو بروز میده و من و باباش و میبوسه تازه وقتایی که کارزشت کنیم بهمون گوش زد میکنه قربونت برم دخترم تا حالا که خیلی ازت راضیم امیدوارم تا آخر عمر همینجور باشه و بتونم کلفتیتو بکنم خدایا به هر کی آرزوی داشتن بچه داره این نعمتت و عطا کن که واقعا خوب چیزیه شیدا جونم میدونم دوری امیر سخته برات اما تحمل کن زودی میاد پیشت البته اگه قول بدی زود بیای اصفهان هاها

شیرین زبونیاش

پانیذ: مریضی؟؟؟؟؟

من: بله

پ: برو پیش دکتر عزیزی

من:قربون چشات برم

پ:خدا نتونه

حالا برعکسش کنید

شعر حسنی نگو بلا بگو و عروسک قشنگ من یه توپ دارم قل قلیه پاییزه وباییزه دوباره آی دوباره دستاش مثل زوغاله گل زود خوابید و خوش حال و شاد و خندانم ..... را کامل بلد شده

مثلا نه فلفلی نه قلقلی نه مرغ زرد تاتولی(کاکولی)

یا شونه نترده(نکرده) تنبل موهاش شده یه جندل (چنگل)

بچم دیگه ثابت شبا توی اتاقش میخوابه یه کم بهم میگه بیا پیشم و بعدش میگه برو توی جای خودت بخواب هر کی باید توی جای خودش بخوابه من بزرد شدم\(بزرگ)

ظهر که ازخواب بیدار میشه میگه مامان متسه ت را با تشدید بخونید باز الان میگم نه مامان دیر بیدار شدی از جلوی مهد کودک توی کوچه که رد میشیم میگه بابا اینجا متسه منه بزرد (بزرگ ) که شدم میام اینجا پیش دوستم باباش:» حالا اسم دوستت چیه ؟ نمیدونم هنوز که نرفتم

عاشق اهنگ تو که چشمات خیلی قشنگه فرنوش هستش و کامل حفظ شده و بهش میگه این شهزاده(دختر داییم)

روز عاشورا رفتیم بیت العباس چهاراه توحید و وقتی که جسد امام حسین و آوردن و گهواره علی اصغر و باباش واسش توضیح داده بود که چی شده بغض کردبود و کم مونده بود گریه کنه بعد بهش میگم چرا چادر ت و سر نکردی تو روضه میگه میخوای سرم و ببری مثل حسین و دیگه سینه زدناش هم که دل آدم و میبره

وقتی از دستم ناراحت میشه میگه خداییی من چی تار تنم (چیکار کنم)

دعواش که میکنم التماس میکنه میگه مامان دوسم داش(دوستم داشته باش)

خونه مادربزرگاش که میره اگه بگن تو پیشمون بمون یا تلفنی بگن بیا اینجا میگه اگه دختر خوبی باشی میام اینجا یا میمونم

به تخم مرغ میگه جوجه طلایی به من میگه اگه دختر بدی باشی بهت جوجه طلایی نمیدم

از بس من قربون چشای فراز رفتم تا عکساشو میبنه میگه قربون چشات برم

دوتا از دوستامون جدا شدن وقتی با یکیشون حرف میزنه از اون یکی سراغ یکی دیگه را میگیره و نمیتونه درک کنه

شب یلدا با خودم نبردمش بعد عکساشو دیده و خیلی واضح از من گله کرده که چرا منو نبردی من کجا بودم منم میخواستم بیام بلقصم اون وقت که هر چی خوشی کرده بودیم از توی دماغمون درمیاد

صبحا بیدار میشه میگه صبح بحیر(بخیر) و میگه صبح شده باز دوباره پانیذ خانوم بیداله از خودم یاد گرفته اون روزا

چندوقت پیش بخاری اتاقش و وصل کردیم اومده با یه ذوقی به باباش میگه بابایی بخاریش خوبه استاندارده آخه خاله سارا هفته قبلش یه مجله استاندارد بهش داده بود و واسش توضیح داده بود حالا اگه علامت استاندارد حتی روی شکلاتش هم نباشه گیر میده میگه خوب نیست یا ذوق میکنه میگه مدادم استاندارده ه

قربون زبونت برم مامان هزار ماشالله به فهم و شعورو منطقت که باعث شده فکر نکنم و بچه ای و اندازه یه دختر 16-17 ساله ازت انتظار داشته باشم

ccx

چند تا خبر تازه یکی اینکه پانیذمن چراغ های راهنمایی و تشخیص میده و میدونه کی باید حرکت کرد کی ایستاد دوم اینکه مربع مثلث و دایره را چند ماه یاد گرفته میشناسه و میکشه سوم اینکه سی دی کودک متفکر هر کلمه انگلیسی که میگه را بهتر از ما تلفظ میکنه و چندتاشو حفظ شده مثل پید ده بو یعنی داکی و دیگه اینکه امروز خونه خاله مریم بودم و به خاطر اینکه همه حواسمون به فراز بود شب دپرس شده بود و آهنگ مریم قیصر و که گوش میکرد یهویی لب برچید و شروع کرد با بغض و گریه خوندن که من تو رو میخوام مریم و مگه گریش بند میومد عین عاشقا دیگه کم مونده بود که من و باباش هم گریه کنیم و تا همین حالا بهانه میگرفت و الکی گریه میکرد تا خوابش برد حالا فکر کنید چند روز پیش داشت عکسای قدیمش که کوچیکتر بود و میدید که عکسای یه دوستامون که دیگه نمیبینمشون و دید و شروع کرد گریه کردن که به فلانی زنگ بزن من ش.... را میخوام زنگ زدم به یه دوستام که هم اسم اون شخص بود اما بچم تشخیص دادو گفت نه اونی که این عروسک زشته را برام آورد حالا فکر کنید تو اوج تب من چه جوری این بچه را آروم کرد تو اوجه مریضیش بهش یه بستنی دادم تا اینکه بعد از تمام شدن بستنی روز از نو روزی از نو دیگه بغض خودمم ترکید حالا اون گریه کن من گریه کن مثل خل و چل ها شدم تا اینکه دارو اثر کرد و خوابید خیلی از اینکه پانیذ هم احساساتی مثل خودمون ناراحتم من نمیدونم چرا این یه اخلاقش به خونواده باباش نرفته و سرد و بی احساس نیست و از اینکه چقدر قراره در آینده احساساتش لطمه بخوره ناراحتم من نمیدونستم که نظرات پست قبلیم بازه واسه همین چند نفر از دوستان محبت کردن و گفتن چرا نظراتم و باز نمیگذارم علتش اینه که دوست دارم اینجا مال من و دخترم باشه اما بازهم به خاطر همه محببتاتون ممنونم همچنین از اون دوست عزیزی که نوشته بود از اول بارداری تا الان وبلاگمو میخونده و یه دوست قدیمی که مطمئن نیستم خودش باشه یعنی بعید میدونم اما اگه یه نفر دیگه با اسم اون این کار و کرده بازم ازش ممنونم چون واسه یه لحظه خوسحالم کرد

دخترم چندوقتیه که مریضه و الان هم 4 روزه اسهال و استفراغ داره وهیچی تو دهنش نکرده شکمش خالیه و نیم کیلو وزنش کم شده و انگار دنیا رو سرم خراب شده چهارشنبه شب یه بار بردمش دکتر و امروز هم یه بار بردمش پیش سالک و گفت نگران نباشم طول میکشه تا خوب شه اصلا غذا از گلوم پایین نمیره و نمیتونم هیچی بحورم الهی بمیرم از ضعف زیاد همش از حال میره امروز توماشین با اون صورت معصوم ومظلومش زیر لب میگفت نازنین ناز نتن در و روکسی باز نتن نازنین قهر نتن زندگیمو تخل نتن اشکم در اومده بود بعدشم به باباش گفت خاموشش کن مامانم برام بخونه و منم براش گل گلدون من و خوندم و خوابش برد خدا هیچ بچه ای و مریض نکنه و هیچ مادری و مریض دار نکنه دلم خیلی گرفته هم به خاطر پانیذ هم سر دلتنگی
ینجا دلی تنگ است...آنجا را نمیدانم...

دیروز باغ داییم بودیم و هوا خیلی سرد بود و پانیذم شب قبیش ۵ صبح خوابیده بود و صبح هم ۱۲ بیدار شدو حسابی کمبود خواب داشت بعدش هم گذاشتمش خونه مامانم و رفتیم تولد و خوب شد نبردمش چون تو باغ بود و خیلی سرد بود خلاصه امروز همه خوشی دیشب از دماغم دراومد و بچم تب شدید کرد و بیتابی با اینکه دیشب هم هلاک بود آخرش ۳ خوابید و  صبح هم بیدار شد گفت مامان جیش دارم و وقتی میشستمش دیدم بیتابی میکنه که سرده و فهمیدم تب داره که نمیتونه دمای آب و تحمل کنه اولش فکر کردم به خاطر گرمای اتاق دمای بدنش رفته بالا اما بعد از کلی مایعات دادن و پنجره باز کردن دیدم نه هنوز بدنش آتیشه خلاصه که اعصاب ندارم . کاش به جای هر بار مریض شدنش از عمر من کم میشد اما بچم مریض نمیشد خودم هم که حسابی کمبودخواب دارم و حالم خوش نیست از طرفی امروز هم دو تا تولد دعوت بودم که به خاطر پانیذ و داداش بهار که تو بیمارستان به خاطر اینکه از طبقه دوم افتاده پایین و مهره هاش شکسته برنامه   هامون کنسل شد خودم دیشب خودم و چشم کردم که آخ جون این چند روز چقدر مهمونی رفتیم و خوش گذرونی داریم

 

پ ن: چند روز پیش دیدم دختری میلنگه و نمیتونه از جاش بلند شه خلاصه دلم هزار راه رفت که آیا جی شده تا اومد صبح شه و ببرمش دکتر دلم هزار راه رفت کلی گریه کردم اما خدا را شکر چیزی نبود و گرفتگی عضله بوده و دکتر گفت فقط ممکن که لوزه سوم داشته باشه واسه همین واسش عکس برداری نوشت که بریم و هفته دیگه بایدببرمش