اولین روز پیش دبستانی
و دختر آفریده شد
لبخند خدا روزت مبارک
امروز کلی واست هدیه و گل گرفتیم بابایی رفته گل بگیره بیاد و سوپرایزت کنه مثل هر سال میدونم ذوق میکنی قربونت برم هرسال این موقع خدا رو شکر میکنم که بهم دختر داد قربونت بشم من
دخترکم فردا تولد 5 سالگیته 5 ساله با اومدنت یه عشق جاوید و بهم هدیه دادی عشقی که با هیچ چیزی از بین نمیره و واقعیه چون امسال تولدت تو ماه رمضون بود یه هفته زودتر واست تولد گرفتم و از اون جایی که سه ماه اومدیم تهران زندگی میکنیم خیلی از عزیزایی که دوست داشتی روز تولدت باشن نبودن و جاشون خیلی خالی بود امروز روز خیلی خیلی بدی واسه مامانی بود روزی که دلشو بد شکوندن و اینقدر حرف نگفته تو دلش گذاشتن که پناه اورد به وبلاگ تو . دخترکم روز به روز داری بزرگتر و بزرگتر میشی دلم میخواد یاد بگیری توی این دنیای لعنتی هیچ وقت به حرف و احساس کسی اعتماد نکنی حتی اونی که واست میمیره سعی کن دلت از جنس سنگ باشه تا بتونی راحت زندگی کنی بدون که ادمای این روزا قدر احساس نابت و نمیدونن و یه جایی چنان زخمی به دلت میزنن که هیچ مرهمی واسش پیدا نمیشه توی این دو ماه اخیر خیلی اتفاقا افتاد که فقط تجربه و خاطره شد یه خاطره ای که با همه شیرینیش زخمی به دلم گذاشت که خیلی طول میکشه تا خوب بشه دخترکم بدون مامانی تا اخر عمرش بعد از خدا پناهته و حواسش به تو . روز تولدت فرستادمت خونه خاله سارا و با اونا اومدی و کلی سوپرایز شدی وقتی دیدی تولدته رفتی با خاله سارا ارایشگاه و موهات و گوجه کردی درست شکل پرنسسا .راستییییییییییی خدا بهت یه دختر عموی کوچولوی ناز داده بهار گل که هنوز ندیدیمش و به زودی میریم اصفهان که ببینیمش با ستاره خیلی وقتت و میگذرونی و عینن تام وجری میمونید یه ساعت خوبید ده ساعت دعوا . اوایل که اومده بودیم تهران غربت خیلی سخت بود اما یه دوماهی بود که حس تنهاییم و از دست داده بودم و خیلی همه چی خوب پیش میرفت اما الان دوباره دلم گرفته هوای دیار کرده شاید مال اینه که بیشتر از یک ماه خانوادم و ندیدم . خوشگل مامان خیلی روحیه خوبی ندارم اما بازم تولدت و تبریک میگم انشالله که 120 ساله بشی عشق من.....
........
کارهایی که توی این مدت انجام میدی
گذاشتمت مهدکودک امایک ماه نشده دیگه نذاشتم بری چون از مهدت رازی نبودم زیاد گرجه خاله پگاهت و خیلی دوست داشتی...
شماره تلفن خونه مامان پروین و بلدی و هر وقت باهامون دعوات میشه زنگ میزنی شکایت میکنی
پانیذ: باید اول فر کنید بعد صاف کنید
_ خانم دکتر اینجوری که موهام بیشتر میریزه
_ خوب پس اول شونه بزنید بعد برس بکشید
پ واستون یه شامپو توت فرنگی نوشتم حالا لطف کنید برید رو وزله
بیمار: خانم دکتر چند کیلو ام؟
پ: 20$ من :))
دختران فرشتگانی هستند از آسمان
برای پر کردن قلب ما با عشق بی پایان
عزیزم امروز روز توست ، امیدورام از لحظه لحظه زندگیت لذت ببری
و به تمام خواسته های زندگیت برسی
میشــــه اسـم پاکتو رو دل خـــــدا نوشت / میشه با تو پر کشید تــــوی راه سرنوشت
میشـــه با عطـر تنت تا خــــود خـدا رسید/میشــه چشــم نازتو رو تن گلهــــا کـشید
روزت مبارک دخترم
چند وقتیه وقت بیشتری و با هم هستیم و من دیگه کاملا به شرایط عادت کردم یه کم طول کشید اما راضیم درسته که نزدیک ۲ سال زمان برد تا به وجود پانیذم و شرایطی که با اومدنش به وجود اومد عادت کردم اما الان خیلی خیلی با هم بهمون خوش میگذره وقتی میرم بیرون باهم حرف میزنیم ازش نظر میگیرم و از اینکه دختر دارم بینهایت خوشحالم شاید اگه یه روزی تضمین کنن که بچه دوم هم دختر بشه حاضر باشم دوباره باردار شم چون خیلی دلم میخواد یه خواهر داشته باشه اما در کل مخالف بچه دار شدنم . چند روز پیش یهویی از خواب پرید و گفت مامان من چشمام بسته بود یه فیلم دیدم که آقایی داره سرم داد میزنه و میخواد منو بدزده منم ترسیدم گفتم قربونت برم این خواب بوده نه فیلم این اتفاق زمانی افتاد که شبش فیلم همسان و دیده بود که یه دزد میخواست دانیال و بدزده دیگه خیلی خیلی روون حرف میزنه و کلمات قلمبه سلمبش هم زیادتر شده دیروز خونه مامانم بودم که خاله مریم و فراز هم اومدن بعد من سرش داد زدم اومده بوسم میکنه و منو میکشه یه کنار و میگه مامان من دوست ندارم باهام اینجوری رفتار کنی!!!!!! دیگه تلفنچی خونم که شده و کاملا هم توضیح میده مامان حمامه بابا دستشوییه و ......
پ ن:
کلمات و شعرها از زبان دختری
آی بچه بی دندون نرو سراغ اندون
اینقدر نخول شیلینی خوابای بد میبینی
خواب یه ترم دنده که دندونات و خورده
تصافت= تصادف
دودولی دودول= قوقولی قوقول
تتاب= کتاب
اوری= دوری
دول= غول
صبح با کلی سیاست و انرژی مثبت بیدارش کردیم و کلی خوش اخلاق بود که داریم میریم آزمایشگاه هر بار که میپرسید آزمایشگاه کجاست یه جواریی میپیچوندم خلاصه که واردشدیم هی زبون ریخت واسه نمونه گیره و نشست توی دلم و دستشو گذاشت و دور دستشم که بستن بازم نشسته بود فکر کرده بود فشار خون میخواد بگیره آخه تو خونه یکی داریم و دیده خلاصه با یه وسییله جدید خونش و گرفت که اصلا نفهمید اما وقتی درش آورد و اولین قطره خون و دید زد زیر گریه و به من میگه مامان دیو بی ادببببببببب از شرک یاد گرفته بگه دیو یا غول خلاصه بعدش هم خودم خون دادم منو که دید آروم شد اما کلی نگرانم بود بعد هم با پدر بردیمش 2 تاعروسک و یه کالسکه و یه کیف و 5 تا عروسک انگشتی براش گرفتیم که تا شب سرگرم شد و یه زبون هم براش گرفتم خورد جون گرفت و شبیه هم زود خوابید فکر کنم به خاطر آزمایش خون ضعف داشت خلاصه که یه کوله بار انگار از رو دوشم برداشتن آزمایش ادرار و هم همونجا داد و ازمایش مدفوع سه مرحلست که مرحله اولگلاب به روتون عصری انجام گرفت حالا تا مرحله 3 امشب مادر شوهرم اینا از کربلا اومدن این بار خیلی طولانی شد و دلمون براشون تنگ شده بود حسابی
توی این یک سال خیلی بزرگتر شدی اونقدرکه قابل لمس و مشاهدست خیلی وقتا دعوات کردم و شب از عذاب وجدان خوابم نبرده و توی خواب بوست کردم و ازت معذرت خواستم اما بدون دخترکم که اینا مثل واکسن میمونه با اینکه درد داره اما برات لازمه امیدوارم درک کنی یه موقعی و فکر نکنی من مامان بدی هستم عاشق محبت کردن و ابراز عشق و علاقتم مخصوصا وتایی که بهمون میگی عاشقتم یا زبالتم که هنوز هم نتونستیم بفهمیم زبالتم یعنی چه اما میدونیم یه دنیا عشقه هر پدرجونی که میگی یا مامانی عزیزم هزارتا قربون صدقه تودلمون میریم و همه خستگیامون در میره امسال هم که از دست تو سبزمون به فنا رفت و به قول بابایی همینش عزیزه و با ارزش امیدوارم سال آینده سلامت و شاد و سر حال باشی و بتونیم مادر و دختر بهتری برای هم باشیم . چند روز پیش با هستی رفتی هپی هوس و اونجا فهمیدم با همه شیطنتات چقدر عاقلتر و با درکتر تر از همسن هاتی درسته که میگن قیاس کردن اشتباه اما اینقدر به چشم میومد که نگو کلی بهت خوش گذشته بود و دل من هم همش باهات بود وقتایی که از خونه میری بیرون و من توی خونم بهم میگی مامان گریه نکنی من زود بر میگردم و بعدش هم مدام نگرانی که من تنهام عاشق خریدی و همش میگی اینو بخر اونو بخر امااگه نخرم هم پافشارینمیکنی التبه به قول قدیمیا ////// شب درازه دو هفتس که فهمیدی ستاره قراره بیاد یه پلاستیک برداشتی و هرچی گیرت میاد میندازی توش و میگی اینا را میخوام بدم به ستاره و هنوزم دست نزده مخفی شون کردی امروز هم میگی ستاره کی میاد میگمم چند روز دیگه میگی واییییییی براش هیچی نخریدم قربون محبتت برم که بروز میدی عشق میکنم با این اخلاقت عاشق بچه هایی هرروز باید بگم کی داییرضا و ستاره و لولنا به قول خودت میان سراغ همه را میگیری واسه همین اگه به خاطر مشغله کاری هم کسی و یادمون بره تو یاداوری میکنی حروف انگلیس و کامل حفظ شدی و مرتب میخونی و من هلاک میشم برات امسال یه اتفاق خیلی بد تو زندگیم افتاد اما الان میفهمم که چقدر باعث شد تحول داشته باشم و جقدر به نفعمبود شاید اگه این اتقاف نمیفتاد خیلی ضرر میکردم اما در کل سال بدی نبود گرچه دوماه اخر مرگ و میر زیاد بود که اونم لابد حکمتی بوده
شکرانه: خدایا تنها چیزی که توی آخرین شب سال میتونم بهت بگم اینه که شکرت به خاطر همه خوشبختهایی که بهم دادی شکرت به خاطر همه سختی ها و مشکلاتی که بعد فهمیدیم چقدر به نفعمون بوده شکرت بهخاطر سلامتی که بهمون عطا کردی شکرت به خاطر همه چیز خیلی چیزها که اینجا نمیشه گفت و مخصوصا به خاطر وجود شوهر و دختر گلی که بهم دادی خدایا شکرتتت
خیلی وقته ننوشتم چون یه جورایی شب عید وقت کمتری دارم واینکه کلا اتفاقات زیاد خوبی نیفتاده بودن که بخوام تو وبلاگ دخترم نوشته بشن از طرفی هم پانیذ اینقدر کاراش متنوع شده که یادم میره چیو بنویسم تنها چیزی که الان به ذهنم خطور میکنه اینه که عاشق تمیزکاریه یعنی اگه بخوام 2 ساعت سرگرم شه هیچ چیز بهتر از یه ابر جادویی یا یه دستمال آشپزخونه نمیتونه باشه حالا برم سر اتفافات خوب و بد اتفاقای خوب اینکه شیدا امیر و میدیدم اما به خاطر یه اتفاق بد که بعد میگم دیگه من خیلی عوض شدم و روز به روز به زندگی سالم و مثبت بیششتر نزدیک میشم و خیلی دارم حال میکنم دارم یاد میگیرم تو اجتماع چه جوری امنیت اجتماعیمو حفظ کنم و بیشترین خوشحالی واسه اینه که میتونم به دخترم هم یاد بدم اتفاقای بد اول فوت خواهر امیرحسین که خیلی ناگوار بود مخصوصا اینکه شبش امیر خونه ما بود و صبح این خبرو بهش دادن و شب قبلش خیلی امیدوار بودیم که خوب میشه من که هنوز باورم نمیشه که کسی که تا هفته های پیش دعاش میکردیم وامید داشتیم به بودنش حالا دیگه نیست خدا صبر به همه خونوادش بده دوم فوت مامانجان بهار که اونم به نوبه خودش ناراحتمون کرد مخصوصا اینکه من توی فامیل بهار ازهمه بیشتر دوستش داشتم و بعد فوت مادربزرگ لیلا که یادم نمیره روزه اربعین چه سلام احوال پرسی باهم کردیم و واقعا هر سه اتفاق خیلی بد بود خیلی خدا به همشون صبر بده یه چند روزی خیلی فکر مردن افتاده بود تو مخم ااما دوباره خوب شدم دیروز هم کنسرت امیر فاتحی بودو به خاطر موفقیتش خیلی خوشحالم . دیروز یه چیزایی توی کنسرت دیدم که واسه آینده پانیذ خیلی نگرانم من اصلا امل نیستم اما خیلی رفتارها را بی کلاسی میدونم و دیروز چیزایی دیدم که به عنوان یه مادر خیلی نگران دخترم شدم دلم میخواد کلاس و وجه خانوادگیش و حد خودش و بدونه . توی بی ارزشی ها دنبال ارزش نگرده ترجیح میدم بقیشو واسش خصوصی بنویسم که راحتتر باشم
پانیذ: مریضی؟؟؟؟؟
من: بله
پ: برو پیش دکتر عزیزی
من:قربون چشات برم
پ:خدا نتونه
حالا برعکسش کنید
شعر حسنی نگو بلا بگو و عروسک قشنگ من یه توپ دارم قل قلیه پاییزه وباییزه دوباره آی دوباره دستاش مثل زوغاله گل زود خوابید و خوش حال و شاد و خندانم ..... را کامل بلد شده
مثلا نه فلفلی نه قلقلی نه مرغ زرد تاتولی(کاکولی)
یا شونه نترده(نکرده) تنبل موهاش شده یه جندل (چنگل)
بچم دیگه ثابت شبا توی اتاقش میخوابه یه کم بهم میگه بیا پیشم و بعدش میگه برو توی جای خودت بخواب هر کی باید توی جای خودش بخوابه من بزرد شدم\(بزرگ)
ظهر که ازخواب بیدار میشه میگه مامان متسه ت را با تشدید بخونید باز الان میگم نه مامان دیر بیدار شدی از جلوی مهد کودک توی کوچه که رد میشیم میگه بابا اینجا متسه منه بزرد (بزرگ ) که شدم میام اینجا پیش دوستم باباش:» حالا اسم دوستت چیه ؟ نمیدونم هنوز که نرفتم
عاشق اهنگ تو که چشمات خیلی قشنگه فرنوش هستش و کامل حفظ شده و بهش میگه این شهزاده(دختر داییم)
روز عاشورا رفتیم بیت العباس چهاراه توحید و وقتی که جسد امام حسین و آوردن و گهواره علی اصغر و باباش واسش توضیح داده بود که چی شده بغض کردبود و کم مونده بود گریه کنه بعد بهش میگم چرا چادر ت و سر نکردی تو روضه میگه میخوای سرم و ببری مثل حسین و دیگه سینه زدناش هم که دل آدم و میبره
وقتی از دستم ناراحت میشه میگه خداییی من چی تار تنم (چیکار کنم)
دعواش که میکنم التماس میکنه میگه مامان دوسم داش(دوستم داشته باش)
خونه مادربزرگاش که میره اگه بگن تو پیشمون بمون یا تلفنی بگن بیا اینجا میگه اگه دختر خوبی باشی میام اینجا یا میمونم
به تخم مرغ میگه جوجه طلایی به من میگه اگه دختر بدی باشی بهت جوجه طلایی نمیدم
از بس من قربون چشای فراز رفتم تا عکساشو میبنه میگه قربون چشات برم
دوتا از دوستامون جدا شدن وقتی با یکیشون حرف میزنه از اون یکی سراغ یکی دیگه را میگیره و نمیتونه درک کنه
شب یلدا با خودم نبردمش بعد عکساشو دیده و خیلی واضح از من گله کرده که چرا منو نبردی من کجا بودم منم میخواستم بیام بلقصم اون وقت که هر چی خوشی کرده بودیم از توی دماغمون درمیاد
صبحا بیدار میشه میگه صبح بحیر(بخیر) و میگه صبح شده باز دوباره پانیذ خانوم بیداله از خودم یاد گرفته اون روزا
چندوقت پیش بخاری اتاقش و وصل کردیم اومده با یه ذوقی به باباش میگه بابایی بخاریش خوبه استاندارده آخه خاله سارا هفته قبلش یه مجله استاندارد بهش داده بود و واسش توضیح داده بود حالا اگه علامت استاندارد حتی روی شکلاتش هم نباشه گیر میده میگه خوب نیست یا ذوق میکنه میگه مدادم استاندارده ه
قربون زبونت برم مامان هزار ماشالله به فهم و شعورو منطقت که باعث شده فکر نکنم و بچه ای و اندازه یه دختر 16-17 ساله ازت انتظار داشته باشم
چند تا خبر تازه یکی اینکه پانیذمن چراغ های راهنمایی و تشخیص میده و میدونه کی باید حرکت کرد کی ایستاد دوم اینکه مربع مثلث و دایره را چند ماه یاد گرفته میشناسه و میکشه سوم اینکه سی دی کودک متفکر هر کلمه انگلیسی که میگه را بهتر از ما تلفظ میکنه و چندتاشو حفظ شده مثل پید ده بو یعنی داکی و دیگه اینکه امروز خونه خاله مریم بودم و به خاطر اینکه همه حواسمون به فراز بود شب دپرس شده بود و آهنگ مریم قیصر و که گوش میکرد یهویی لب برچید و شروع کرد با بغض و گریه خوندن که من تو رو میخوام مریم و مگه گریش بند میومد عین عاشقا دیگه کم مونده بود که من و باباش هم گریه کنیم و تا همین حالا بهانه میگرفت و الکی گریه میکرد تا خوابش برد حالا فکر کنید چند روز پیش داشت عکسای قدیمش که کوچیکتر بود و میدید که عکسای یه دوستامون که دیگه نمیبینمشون و دید و شروع کرد گریه کردن که به فلانی زنگ بزن من ش.... را میخوام زنگ زدم به یه دوستام که هم اسم اون شخص بود اما بچم تشخیص دادو گفت نه اونی که این عروسک زشته را برام آورد حالا فکر کنید تو اوج تب من چه جوری این بچه را آروم کرد تو اوجه مریضیش بهش یه بستنی دادم تا اینکه بعد از تمام شدن بستنی روز از نو روزی از نو دیگه بغض خودمم ترکید حالا اون گریه کن من گریه کن مثل خل و چل ها شدم تا اینکه دارو اثر کرد و خوابید خیلی از اینکه پانیذ هم احساساتی مثل خودمون ناراحتم من نمیدونم چرا این یه اخلاقش به خونواده باباش نرفته و سرد و بی احساس نیست و از اینکه چقدر قراره در آینده احساساتش لطمه بخوره ناراحتم من نمیدونستم که نظرات پست قبلیم بازه واسه همین چند نفر از دوستان محبت کردن و گفتن چرا نظراتم و باز نمیگذارم علتش اینه که دوست دارم اینجا مال من و دخترم باشه اما بازهم به خاطر همه محببتاتون ممنونم همچنین از اون دوست عزیزی که نوشته بود از اول بارداری تا الان وبلاگمو میخونده و یه دوست قدیمی که مطمئن نیستم خودش باشه یعنی بعید میدونم اما اگه یه نفر دیگه با اسم اون این کار و کرده بازم ازش ممنونم چون واسه یه لحظه خوسحالم کرد
دیروز باغ داییم بودیم و هوا خیلی سرد بود و پانیذم شب قبیش ۵ صبح خوابیده بود و صبح هم ۱۲ بیدار شدو حسابی کمبود خواب داشت بعدش هم گذاشتمش خونه مامانم و رفتیم تولد و خوب شد نبردمش چون تو باغ بود و خیلی سرد بود خلاصه امروز همه خوشی دیشب از دماغم دراومد و بچم تب شدید کرد و بیتابی با اینکه دیشب هم هلاک بود آخرش ۳ خوابید و صبح هم بیدار شد گفت مامان جیش دارم و وقتی میشستمش دیدم بیتابی میکنه که سرده و فهمیدم تب داره که نمیتونه دمای آب و تحمل کنه اولش فکر کردم به خاطر گرمای اتاق دمای بدنش رفته بالا اما بعد از کلی مایعات دادن و پنجره باز کردن دیدم نه هنوز بدنش آتیشه خلاصه که اعصاب ندارم . کاش به جای هر بار مریض شدنش از عمر من کم میشد اما بچم مریض نمیشد خودم هم که حسابی کمبودخواب دارم و حالم خوش نیست از طرفی امروز هم دو تا تولد دعوت بودم که به خاطر پانیذ و داداش بهار که تو بیمارستان به خاطر اینکه از طبقه دوم افتاده پایین و مهره هاش شکسته برنامه هامون کنسل شد خودم دیشب خودم و چشم کردم که آخ جون این چند روز چقدر مهمونی رفتیم و خوش گذرونی داریم
پ ن: چند روز پیش دیدم دختری میلنگه و نمیتونه از جاش بلند شه خلاصه دلم هزار راه رفت که آیا جی شده تا اومد صبح شه و ببرمش دکتر دلم هزار راه رفت کلی گریه کردم اما خدا را شکر چیزی نبود و گرفتگی عضله بوده و دکتر گفت فقط ممکن که لوزه سوم داشته باشه واسه همین واسش عکس برداری نوشت که بریم و هفته دیگه بایدببرمش