1092

تابسـتون 98 هم داره تموم میشه.بگم پیشرفت کاری نداشتم دروغ گفتم. ولی اونجوری نبود که من میخواستم.همه همه همه تلاشمم میکردم بهتر بشم ولی یه جاهایی واقعا رد میکردم. میدونم و میخوام که عالی ترین باشم توی کارم و توی زندگیم. 

1091

همینطوری بی دلیل بنویسم. 

دلم نمیخواد تارِ مویی از سر دوستام کم بشه و این رو زمانی مینویسم که یک ساعت از گریه هام به خاطر آسیب روحی و جسمی که دوستم دیده میگذره...

کاش خوبی فقط براش ببیاره...چون لایق یه زندگیِ آروم...

یکِ تیرماه

1090

من الان به مدت 20 روز یا حتی بیشتر تقریبا خونه نشین شدم و استعفا دادم :دی البته کارای دیگه دارم ولی اون جای که 3 سال بودم تمام شد!!!! هرچند من هنوز میرم و میام خخخ و کلا چیزی برای من پایان نداره خخخ

1089

بااینکه فردا صبح کارم و دارم روی پروژه دومم کار میکنم. ولی یهو دلم هوس نوشتن و زیر و رو کردن وبلاگ و خواست...

یکروزی باید

سر فرصت

بشینم حتما بخونم

ببینم چکار میکردم اونوقتا :دی

مجید خوابِ خواب و برای فردا صبحش لقمه گرفتم گذاشتم یخچال. خیلی زودتر از من  از خونه میزنه بیرون. انشالله حل میشه کاری که براش پیش اومده

از کانال نویسی نگم براتون که یه دنیای دیگس و من بی نهایت عاشقشم :)

+کامنت دونی :)

1085

یک سالِ از عروسیمون میگذره و یکسالِ که کاملا مستقل شدیم. تو این مدت خراب کردیم از نو ساختیم های زیاد داشتیم..ولی همچنان عاشق و رفیقیم..

زندگی خداروشکر خوب و عالی میگذره و هرروز چیزهای جدیدتری یادمیگیریم ک به پیشرفت هامون کمک میکنه.

هم من توی کارم پیش میرم هم مجید و جفتمون از موفقیتمون خوشحالیم.

 

1084

به طور اتفاقی وبلاگمو باز کردم دیدم هچنان داره خاک میخوره...

یه هفتته پیش همچین شبی خونه نفیسه اینا بودم.چون سوپرایز سحر بود :) با چندتا ازدخترای خوب بلاگفا..

خیلی بمن خوش گذشت.. اینجا ثبتش میکنم..که یادم بمونه اتفاقای قشنگو

1083

من تا پاسی از شبهارو کار میکنم.....

سه روزه که عشقم رفته مشد واسه انجام کاری. و من خونه مامانمم.. و دلمم یه عالمه تنگشه..

خستم خیلی زیاد اما وقت خواب نیست حالا....

فقط اومدم آدرس کانالمو بدمم و برم :)

hastiiia_NFS@

1082

ازاینـکه سرکار از غرغرهای،بقیه خسته میشم شکی نیست..اما بدتراز همه اینه ک بیایی خـونه تازه ی عالمه کار سرت بریزه و اینبار صدای غرغرای خودتو بشنوی..دیگه اینجارو راه فرار ندارم.تاهمین الان مشغول انجام کارهام بودم هرچند راضی،نبودم از خـودم و بنظرم اگه یکم دیگه کشش داشتم میتونستم روش کارکنم..ولـی خب چشمای خمارمو چکار میکردم..:دی

1081

من نوشتنو دوست دارم. اگه دوست نداشتم سومین دفتر خاطراتم هم رو به اتمام نبود^_^

خواستم بگم کانال زدم..یه جورایی شبیه اینجاست. میتونید بیایید اونجا و همجنان نوشته های منو بخونید :*

1080

آقا این چ وضعشههه..من از دنیاا کامـلا عقبم..چرا ب خاطر این اعتراضا و شلوغ بازیا،تلگرام و اینستارو فیلتر کـردن..الان حس میکنم پَرتــم..هـیچے نمیدوونم..خـبر از دوستامم نداررم.فیلتر شکن هم فیلتره -_-

کاش اونا هم وضعیتشون مث من باشه :دیی

س شنبه ۱۲دی ماه نودُشیش

1079

چند وقته پیش با یکی از دوستام رفتیم خونه یکی از همسایه هاشون که چند سالی هست همدیگه رو میشناسیم.هنوز از درنرفته تو کِل میکشیدن:))عکسامو دیدن و کلی ذووق کردن. منم جریان سوختن لباس عروسم و اشکایی که میریختمو تریف میکردم. داشتم فیلم خودمو دلبریُ که با هم میرقصیدیمو نشون دوستم میدادم. یهو همشون سراشونو کردن تو گوشی من و به کارای ما میخندیدن :/و منم خیلی نسبت به چشمُ نظر یه جورایی حساس شدم ولی توجهی نکردم .. رفتیم با دوستم خونمون که شام درست کنیم بهم گفت اسفند داری؟ و منم نییشم شل شد گفتم وای اره خدا خیرت بده :)) و برام اسفند دود کرد و بهم گفت ان شالله چشم بد ازتون دور باشه  

تا الان که چندبار ناهار و شام درست کردم. به جز یبار شفته شدن برنجُ دوبار سوختن برنجُ..کم اومدن برنج(به دلیل محاسبات اشتباه )-_- و کم نمک شدن ماکارونیم. بقیش الحمدالله خوشمزه یا شاید قابل تحمل تر بودن :)) ولی انصافا راضی بودم از خودم.. چون فکر میکردم از پسش برنمیام :)

 

دیروز با یکی از دوستای صمیمیم و نامزد جدیدش رفتیم بیرون. خیلی خووش گذشت. ودلبرم همه کاری میکرد که اون آقا پسر موذب نباشه. حتی برای راحتی ایشون با دستش غذا میخورد :/ :)))))

همه جیز خوبُ عالی پیش رفت... تا اینکه ما نرسیده خونه ... سر یه چیز کاااملا مسخره بحث کردیم.و باعث دلخوری شد.. 

امیدوارم.. زندگی جوری رقم بخوره که هیچ وقت این ناراحتیا پیش نیاد.. هیچ وقت و برای هیچکسسس

+ الهی آمــین

1078

دُرُست دو هفتس که منو عشق جان تو خونه خودمون زندگی میکنیم. دیشب بغض عحیبی داشتم.داشتم فیلم مییدیدم..یهو یادم افتاد خیلی وقته که شبا موقع فیلم دیدن منتظر زنگ ش نیستم.. چون همیشه دارمش.. اره این قشنگه.. ولی من اونروزا رو هم خیلی دوستداشتم.که ساعت 12 شب.. میزدیم از خونه بیرون.. که دم صبح میرسیدیم و نخود نخود هر که رود خانه خود.. که پیش میومد چند روز همدیگه رو نبینیم..دلتنگ بشیم.. که شبا چت کنیم..که خیلی چیزای دیگه..اون روزای قشنگ تمام شدن وجاش روزای قشنگتری رو گرفته..

+برای رسیدن به ارزوهات باید مدت زیادی و براش تلاش کنی.. زحمت بکشی.. تا به اون موقعیت خوبی که میخوایی برسی.. شاید اینجا تهش نباشه که نیست.. ولی حالیه که خوبم..! :)

1077

قسمتِ سوم

 

قسمت جالب عروسیمون اونجاش بود که موقعی که توی خونمون یکم منتظر بودیم باهم رقص دونفرمون رو تمرین کردیم با آهنگی که از دهن مبارک خارج میشد :))))) 

وقتی اومد دم سالن دنبالم.. به خانمه میگفت این عروسِ مارو بدید ببریمممم...و چیزی که انتظارشو داشتم رُخ داد.. بوسیدن هم.. و ذوق کردن خودش. البته من که تو لباس دامادی دیده بودمش.. اون بود که من براش کاملا جدید شده بودم خخخخ 

الان دُرُست یک هفتس که ا عروسی من میگذره..و یه همچین ساعتی11.31.. دوشنبه هفته پیش توی سالن داشتم اماده میشدم و آمار لحظه به لحظه به بچه ها میدادم. از سحر شمالی گرفته تو پی وی که میگفت حرف بزن.. بگو رژتو قرمز کنه..بگو فلان کنه. هر جارو دوستنداشتی بگو بهش :)))) و تایید کردن هما و نفیسه و سحر.. چه روووز خوبی بود...

اونجاش که با یه عروس دیگه که توی سالن بودم و اونم به فاصله چند روز تاریخ تولدش بامن فرق داشت..حرف میزدم. چون ناراحت بود از اینکه مادرداماد باهاش نیومده توی سالن.. و کلی کنارش گفتم که ازاین روزت نهایت استفاده رو کن.. چون مادر شوهرت همیشه هست اما عروسیتو دیگه نداری.. 

واسه هر تیه و لحظش دائمم ذوق میکردم و میگفتم واایی عرروس شدم و بقیه هم میخندیدن هم ذوقمو میکردن....

وایی که چقدر خوب بود  :(((((((((

1076

قسمتِ دوم

 

تاریخ عروسیمو به این دلیل انتخاب کردیم که تقریبا 3 سال پیش توی همچین تاریخی نامزد کردیم

یه شاسی هم انتخاب کردیم برای تابلو یادبود.. و اونو خیلی بیشتر از شاسی سر مجلسم که هدیه تشریفاتمون بود، دوستداشتم.

قشنگی زندگی به اونجاشه که صبحا برای بیدار شدن.. حس مرگ دارم :///////// و هیچ جووره دلم نمیخوام خونمون به مقصد محل کار ترک کنم:)))))))

1075

قسمتِ اول

 

خب.. از کجاش براتون شروع کنم؟؟؟ از خوبی هاش بگم ی بدی هاش.؟ البته بدی که نه.. اتفاق...

جشن عروسیم تمام شد و الان 6 روزه که خونه خودمم. کاملا مستقل و جدا و صبحا از خونه خودمون میرم سرکار.دوشنبه هفته یش که سرارسر استرس برام گذشته بود به خوبی و خوشی تمام شد...

شب های قبلش که بزن و برقص و جشن حنا و دور  دور و خیابون بستن بود و صبحش بی خوابی و استرس و جیغ و داد رفتم تنهایی سالن.. از چند وقت قبلش موهای مشکیمو لابلاش هایلایت در آوردم خیلی خوب شد. خصوصا وقتی کاملا لخت و کاملا فر میشن.

ارایشم تمام شد. خیلی بهتر از فرمالیتم دوستداشتم..موهامم بستم. یه شینیون بسته  پایین. بچه های گروهمون دایم باهام بودن و نظر میدادن. ارایشم با ارایش فرمالیتم فرق داشت و راضی تر بودم. خصوصا ابروهام و مژه هاممم وقتی لباس پوشیدم و از اتاق اومدم بیرون همه سالن برام کِل کشیدن و دست زدن. لباسم تن پوش اول بود و واقعا از انتخابش راضی بودم و به خودم میبالیدم :/ تو اون مدتی که منتظر دلبندم بودم. به خاطر تعادل داشتن تو کفش پاشنه بلند قدم میزدم که پاهام عادت کنن.روز فرمالیته من سرویسمو ننداخته بودم و لحظه اماده شدن عروس و فیلمبرداری نکردن. بهخاطر همین فقط ی دقیقه رفتیم خونمون و اونجا فیلبرداری کرد و بهمون گفت سر 8.30 اونجا باشید.. اوکی... یرب به 8 راه افتادیم ولی توی راه یادمون افتاد دسته کلُ فراموش کردیم... !!!! وایی خدا با جیییغ و داد برگشتیم و بازم راه افتادیم. تو راه پسته و هایپ میخوردیم.ولی از استرس و هیجان نفس نمیتونسیم بکشیم.سر 8.30 رسیدیم سر کوچه تالار. فیلمبردار زنگ زد گفت 5 دقیقه صبر کنیدولی تقریبا یک ربع طول کشید. دستای همدیگه رو گرفته بودیم. یخ کرده بودیم و فقط بهم دلگرمی میدادیم. دامن لباسم پیلی داشت. دامن اسکارلت بود. یه نفر باید میومد تور دامنو میداد زیر پیلی ها.... ولی... همین که پیاده شدددم.... قد دامن واسم خییییلی بلند شدهههه بودددد یه چییییزه عجیییییب.. اذیتم کرد.. توی ورودی که دف و گلریزون داشتیم. و اتیش بازی ..وقتی اتیشا روشن شد هنوز چندتا قدم برنداشته بودم یه چیزی بغل من ترکید. عین ترقه ..من سرمو به سمت چپ چرخوندم. و یه لحظه فقط دیدم لباس عروسمو مجیدداره میتکونه.. لباسم سووخنه بووووووود وایی بدترین جس دنیارو داشتم. عین ابربهارراشک میریختم و فقط به این فکر میکردم که عروسیم بهم خورده. داداشم از پشت سر تندتند میگفت فدای سرت.. قضا بلا بوده..خواهرم میگفت گرریه نکن ارایشت خاب میشه.. چیزی نشده  و اینا... موقعی که وارد تالار شدم اونم با بغض.. بابایی دستمو محکم گرفته بود. و دلگرمی میداد..خواستم بشینم توی جایگاه چشمم افتاد به دامن بازم زدم زیر گریه و حمید اومد پیشم و بغلم کرد و ازاونور خواهرم. ومن کلللی گرریه میکردم..دیگه اصلا اجازه ندادن من بشینم و شروع کردیم رقصیدن تا یادم بده. دامنم خدارو شکر اینقدر پیلی داشت و پف بود. که سوختگیش پیدا نبود.. خوش گذشت.. یعنی عالی بود با دوستایی که داشتم و دخترخاله هام  و خواهرزاادم. عالی بودن. شیش تا دستبند برای ساقدوشام درست کردم. گل آراییم و دسته کلم تم یاسی و بنفش داشتن. فرمالیتمم زرد بود. و همه دورم بودن. رقص دونفرمون هم به حز اون قسمتش که دامن توی پام بود.. بقیش عالی بود.. شبم زودترازونی که فکرشو میکردم تمام شد و دسته گلمو پرت کردمو توی تالار داد میزدم. من نمبخوام برم خونه چرا اینقدر زود تمام شد! توی عروس مکشون نذاشتم چیزی رو دلم بمونه.. باهم جییغ میزدیم کِل میکشیدیم...باهم رقصیدیم کنار خیابون.. البته داییم اومد و دعوامون کرد و ماهم رفتیم... اخرش از همش بدتر بود.. پر از بغض... و من خونشون بودم برای قربونی.. همه که رفتن نشستم گریه کردن کهمامانش اومد.. میکفت منم عین مامان خودت.. و ازاین جرفا.. عشقم اومد و کلی ارومم کرد و کفتم میخوام برم خونمون.. دوتایی وارد کلبه قشنکمون شدیم.. 5 بوذ که خوابیدم و صبحم زودترازاونی که فکرشو میکردم بیدارشدیم و زندکیمون آغااز شد.

تمام بچه های بلاگفایی دمشون گرم که دلگرمی میدادن بهم و همراهم بودن خصوصا جفت سحرا. نفیسه و هما .. عاشقشونم.

نفیسه هم نتونست بیاد.به خاطر یه اتفاق شیرین کلی هم براش خوشحالم...

توی مجلس همه بهم میگفتن چشمت زدن.. و منم باورم شده که این طور شده! و همه دعا میکردن که خداروشکر خودت چیزیت نشده. موقعی هم که رفتم لباسو تحویل بدم و خسارتو پرداخت کنم. خانمه بااینکه از لباس ناراحت شده بود دستمو گرفت گفت تا باشه به لباس و به اشیا بخوره به جان نخوره. خداروشکر کن که اتفاق بدتری نیوفتاده...

و با همه این ها به خوووبی تمام شده.. و وارد دوره جدیدی از زندگی شدیم. خداروشکر میکنم بهخاطر تمام این سالاو عاشقی ها و تمام اتفاق علی خوب و شیرین...

 

+ فعلا چیزی به ذهنم نمیرسه.. اگه یادم اومد بازم براتون میگم :دی

1074

الان بگم از خونه یا نه؟؟ 

بهعد از کلی بالا پایین کردن بلخره اون خونه ای که میخواستیم رو پیدا کردیم. و کلی هم خوشحالم. هر سری که میریم توش همش میگم خونه قَجَنگم :))  تقریبا چیدیم. یه سری وسیله هام کمه ولی اوناهم میاد تو خونمون.فعلا درگیر کارای عروسی ام وچیزی هم نمونده بشدت هم استرس دارم . حالم یه جوریه. خییییلی خوشحالم و خیییلی هم غصه دارم. که دیگه اون روزای مجردی تو اتاق نشستنم و به خاطره هام فکر کردن توی خلوتم تمام شد. همه اون روزای خوش م کنار مامانم و بابام..

دیگه روز شماری میکنم. و میرم خونه خودمون.. و مستقل زندگی میکنیم. با همهه فراز و نشیب هاش ولی و.اقعا خوش گذشت تمام این سالا.. حتی اونوقتا که تا صبح گریه میکردم و غر میزدم..

من همشو مدیون خدای خوبمم.. که این روزای خوبو سرراهم قرارداده

1073

نــــــــتاله بزنم برای خونه؟؟؟؟؟-_- ای بابا... پیدا نمیشه که... ی خونه دیدیم کوچیک بود ولی تمیز و خوب بود.. نوساز بود با یه بالکن خیلی بزرگ که جون میداد برای اینکه تخت بزنیُ گلی بکاریُ اینا... منتها یه ایراد بزرگ داشت. ط چهارم:/ کی میره اینهمه راهو....

1072

اینا هم تموم میشن.... گذشت کردن تو میمونه و احترام گذاشتن به خودت..

مهم نیست کی چی گفت..مهم اینه که تو خودت آرامشت رو بهم نزنی...

وسلام -_-

1071

روزای پر استرس قشنگیُ سپری میکنم :) وقت زیادی نداریم.. و باید خونه پیدا کنیم. پولمون به خریدن خونه نمیرسه همون رهن و کرایه :) گه بازم خداروشکر.. هرچند هرچند خونه پیدا کردن سخته و تا حالا هم تجربه اینو نداشتم که دنبال خونه باشیم یکم اذیتم میکنه.بیش از 20 تا خونه دیدیم. بعضی هاش ، همین که رفتیم تو کوچه پشیمون شدیم...بعضی ها هم کوچیک بعضی ها هم بزرگ و قدیمی وو بعضی ها هم گرون...ذهنم مشغووله اما با همه اینا اینم دوستدارم. به مامانم میگم هی تو ظهر بهم زنگ بزن ببین کی میرسم خونه.. پیگیررم باش.. که دیگه رفتم خونه خودم از این خبراا نیست :( دیشب بیخواب شده بودم. تو خونه راه میرفتمم و همه چیزشو حس میکردم. مامانم که خوابیده... بابام..اتاقم با نور مهتابی... گوشی تو شارژم و چت کردن با بچه ها... همه و همه اینا خاطره میشه برامممم...

 

1070

روزِ خیلی خیلی خـــــــوب

 

بلخره بعد از کلی کلنجار رفتن  تونستم به خودم حالی کنم که یکمم آرامش داشته باشم بد نیست. در هر صورت کارای ما انجام میشه.وقتی آتلیه رو اوکی کردم به خاطر اینکه عروسیمون توی فصل گرمی پیشنهاد دادن که زودتر عکس ها و فیلممون رو بگیریم.منم همیشه دوستداشتم که فرمالیته داشته باشم. یه روزی رو مشخص کردیم مثل ده خرداد ^_^ لباسم آرایشگاهم و دسته گلمون رو بعد از کلی استرس و گشتن و اینا اوکی شد..بی نهایت تا شب قبلش هول بودم. شب یه بادرنج بویه درست کردم و باهم خوردیم و بعدم خوابیدیم. کلا 4 ساعت خوابیدیم و بعدش به دوستم شیدا گفتم که همراهم بیاد.صبح سر 8 دم مزون بودم 8.30 هم آرایشگاه.من تصور دیگه ای داشتم از گریم و خیال میکردم اتفاق خاصی میوفته..با بچه های ابرفک هم آنلاین بودم و اوناهم بشدت برام خوشحال..(ببخشید تند تند مینویسم چون سر کارم و عجله دارم :دیییی )

کار گریمم و میکاپم که تمام شد رفتم که خودمو ببینم...:///// اوووف حس کردم شبیه خواهرای سیندرلا شدم.. همون لحظه گفتم پاکش کن.. فلان کن... :// تا حالا چون آرایش نداشتم تهش ختم میشد به یه مداد چشم و ریمل .. یه همجین آرایشی واقعا برام سنگین بود. همه گفتن خوبه و خوشگل شدی و تایید کردن.. :/ ولی من فقط نگران عکس العمل بابایی بودم !!! موهامو دوست داشتم. فر باز کردم. اما جون موهام بلنده سنگینی میکرد و به باغ نرسیده باز شدن و فقط یه پیچ داشتن.ولی بازم خوب بود. لبااسم که اوووف 60 نفری تو آرایشگاه بودن که کار عروسشونو ببین اوناهم گفتن لباست قشنگه و مبارکه..

یکم عجله ای شد.. همون موقع مزون بهم یه کت داده بود.. حالا این کت تنگ:///// عصبی شال شیدارو انداختم سرم و رفتم بیرون. دامادم دم در بود. منو که دید خندید..اومدم بشینم دیدم سه نفر پرسنل آتلیه چپیدن تو ماشین :/// بازم خواستم حرص بخورم ولی توجه نکردم.. بعد از ده دقیقه که آروم گرفتم تو ماشین نگام کرد و گفت چه جیگری شدی.. گفتم "واقعا؟ من یه حسی دارم." اونم گفت چون گریم کرده اونم حس بدی داره و خندیدیمم. اما کلا بگم خوشش اومد و این یکم از نکرانی من کم کرد. دسته گلو بهم داد.واقعا قشنگ شده بود. دوستداشتم گلم زرد باشه که با گلای زرد هم تزئین کرده بودن.واقعا دوستش داشتم. .تو بااغ همش به خنده گُذشت و واقعا پر انرژی بودیم. شیدا رو برده بودم فیلم و عکس یهویی ازمون بگیبره اما اجازه ندادن ولی توی یه کار دیکه کمکم کرد.. عکسامونو گلچین کردم و آویزون درخت تا تاتوی فیلمم باشه.فیلمبردار پشت صحنمون واقعا از دست کارای ما میخندید و میگفت خیلی خوبه که اذیت نمیکنید. تو قایق روی آب بودیم من قایق تکون میدادم داماد جیغ میزد بقیه میخندیدن. به معنای واقعی خوش گذشت... هوا گرم بود و ماهم میگفتیم خدا بداد اونروز عروسی برسه . ساعت 6 ناهار خوردیم و تا 7.30 کارمون طول کشید منم هرچی ایده داشتم برای عکسام تا جایی که یادم بود و به عکاس گفتم.البته قبلش گفته بودم میخوام عکسام واقعی باشن.. یعنی واسم مهم نیست سایم تو آب بیفته یا دکور باغ خیلی تو عکسا باشه..رئال باشه و شیک.. فیلمبردارمون روزه بود بنده خدا با همه اینا برامون آب میاورد..از درخت زردآلو میچید.. دمش گرم. .. 8 شب راه افتادیم. اونارو پیاده کردیم و رفتیم خونه شیدا که من لباسمو عوض کنم.. و چقدرم اونجا خندیدیم احسان شوهرش واقعا ذوق میکرد که مارو دید. توراه همش به این فکر میکردیم وایی فک کن الان باید میرفتیم تالار... با این خستگی.. و دامادم همش میکفت دمت گرم که کفتی فرمالیته و واقعا یه باری از رو دوشم برداشته شد .

+پیشنهاد میکنم اگه شماهم میتونید فرمالیته بگیرید. باغ ما عمومی بود ولی چون تو این ماه بود هیشکیی نبوود و راحت بودیم.

قرار بود عکس اینستا نذارم ولی نتونستم تحمل کنم :)))))) عکس گذاشتن همانا و تبریک فراوان بقیه هم همانا... بعضی ها که کلا قهر کردن.. که چرا عروسی دعوتشون نکرم :))))))

از سری شیطنتهامون اونجاشه که توی قایق بودم عکاس گفت درخواست کن بیاد از قایق بیرون. دامادم اومد گفت پ چرا اینجا نشسی وخی بیا برو خونتون  یا مبگفت حس بگیر نگاه عاشقانه به آسمون کن.. من چشامو میچرخوندم خندم میگرفت اون حرص میخورد میگفت چشاتو اینطوری نکن :))) 

میگفتن باهم حرف بزنید.. منو بابایی هی بلند بلند میگفتیم خب از خودت بگوو.. چه رنگی رو دوستداری.و .... یا بابایی میگفت به به چه خانمی.. بعدا بیا اون پشت درختا کارت دارم  اوناهم داد میزدن میگفتن لازم نیست اینقدررر بلللند بگید و ما هی میخندیدیم.

یه دنیااا از ابرفکی ها و دوستای خوبم ممنونم.. که کلی نظرای خوب دادن وو تو هر لحظه با من بودن. عااشقشوونم اونم زیااد :***

 

+ خدایا شُکــرت.. اونم یه عاالمـــه که اینهمه خوبی و محبت بهم میکنی :* 

+ چاکرم

1069

ادم از تکرار یه سری حرفا خسته میشه. میخواد اون حرف دردو دل برای دوست باشه ، میخواد حرف در مورد کار توی محیط کار باشه. نه دیگه به خودت اعتماد  داری نه به دیگرون. میشینی یه گوشه بقیه رو نگا میکنی و راجع به زندگی هاشون حرف میزنی.چند وقتیه کارم به هم ریخته. احساس میکنم تمام تلاشم اینجا بی خوده. چون تاالان هرکاری زدم بهم کفتن صبر کنم...خب آدم حالش گرفته میشه فکر میکنی اینجا بی هدفی... الکی نشستی و وقتتو هدر دادی.

 

یکی از معمولی ترین خرفای بقیه هم اینه که این حال استرسیت هم طبیعی چون دم عروسیته..... :/ ولی فقط عروسی نیست که.. هزار کوفت و زهرمار دیگه هم هست

1068

امروز خداروشکر با آتلیمون قرارداد،بستیم.خوشحالیمون بی نهایت قشنگه.اما همین الان ک دارم تایپ میکنم ی بغضی تو گلومه ک حد نداره!

قرار بود پولی ک میخواستم جور بشه.ک مثل اینکه حالا حالا ها نمیشه...حالم خــیلے گرفتس..ن میتونم گریه کنم ن میتونم حرفی بزنم ن حتی صبوری کــنم.و از اون موقع ک متوجه شدم کنج اتاقم نشستم...

خدایــا..خودت میدونے چقدر ب این پول نیازدارم...خواهش میکنم مثل همه مواقعی ک دستمو گرفتے اینبارم تنهام نذار و کمکم کنــی...

بی نهایت ب دعاهاتون نیاز دارم....

1067

هیچ وقت فکر نمیکردم که پوشیدن لباس عروس تا این حد منو هیجان زده کنه. چند باری که رفتم مزون و لباس تن کردم واقعا شیرین بود.. ذوقم غیر قابل توصیف.خصوصا برای من که تو فاز این جیزا نبودم.

دوتا تاالان پسندیدم. ولی دقیقا بین هر جفتشم موندم. هر کدومشون یه قشنگی دارن.یکم کارمو سخت کرده.

+این روزا بینهایت روزای پر استرسی هستن که صدالبته استرسم شیرینهو نهایت استفاده رو میکنم چون میددونم دیگهه تکراار نمیشن

شبا که پیش هم میخوابیم هی میگم.. کم کم تمون میشن این یواشکی حرف زدنا.. بعدن میتونیم قهقه بزنیم توی خونمونو شیطونی کنی.

به مامانمم میگم توی این مدت باقی مونده من دست ب سیاه و سفید نمیزنما:)))) میخوام فعلا راااحت باشمم خخخخ

توی این هفته هم آتلیمو اوکی میکنم.

راستی ماشینمونو رنگ کردیم. خیلی تمیز و قشنگ شد از اونروز هم همش دست منه :)

 

+ خدایاا هزاران بار شُــکرت

1066

خبره خوبی که پشت سره ناراحتیم داشتم اینه که با یه تشریفات خوب قرارداد بستیم واسه عروسیمون. روزش رو نمیگم تا همه کارام اوکی بشن.. خیلی هم خوشحالم. خیلی زیاد چون برای هزارمین بار موقعی که فکرشم نمیکردم معجزه شد تو زندگیم  :*  هنوز انتخاب لباسم مونده خیلی هم روش حساسم خداکنه چیزه خوبی از آب دربیاد :/

+ وقتی دیشب پیام میده مبارکت باشه

1065

دیشب رفتم آتلیه.. ارایشگاه و مزون لباسو گلفروشی دیدممم. همشون خوب بودن الا مزون که به طرز وحشتناکی افتضاااح بووود....

کارم گیره نمیدونمم چکار کنم.دیشب جفتمون خسته بودیم بدون ذره ای حرف خوابیدیم..میدونم تحمل کنم تموم میشه ها و یه روزی به این روزام میخندم.. ولی خب واقعیتش اینه که یکم دارم اذیت میشم..

همین فقط

1064

شیطونی های منو بابایی جان هم سرجاشه.. بزرگ شدیممااا ولی دیوونه باقی میمونیم :)

1063

همچنان ما درگیر کارای عروسی هستیم و طبق معمول بعضی مواقعش با زجر!!! سپری میشه :) و بازم طبق معمول پشتم خالی شد و خودم باید بیفتم دنبال کارای عروسی مث آتلیه واین چیزا خب دلم میخواست خواهرم یا حتی دوستم دنبالم باشن... که نشدد.. جا زدن...

سرکار هم همه هواسم به جای اینکه پیِ کار باشه ..نیستت.. فکرمم بازم مشغوله عروسیم.

احتمال زیاد از ماه دیگه هم دنبال خونه هستیم تا ببینیم کجا رو میتونیم پیدا کنیم.البته متراژ خونه برام مهم نیست... فقط خونه میخوام ^_^ که جفتمون راحت و پر از امنیت و ارامش توش زندگی کنیم.

1062

دیروز صبح زن داداشم زنگ زد،و گفت مامانبزرگ فوت شده.خب چون خاطره خوبے نداشتم ازش گریه نکردم فقط،بغض کردم همین.البته بغض هم نه!ناراحت شدم.فقط دلم ب حال بابابزرگم سوخت ک تنها شد.

توظهر راه افتادیم رفتیم برای خاکسپاری ک البته دیر رسیدیم☺من حاالم اصلا خوب نبود و ی لحظه هم نمیتونستم اون محیط،و آدم هاش ک هرکدوم ی جور زل زدن بهت و نگات میکنن،رو تحمل کنم.دیشب خوابم نبرد.چون سرما خوردع بودم بدجور همش توخواب نفس کم میاوزدم و خس میکردم دارم خفه میشم.ب هرسختی بود صبخ شد و بلخره همسری جان منو برد امروز،دکتر.شکرِ خدا بهترم و مدیون مراقبت های یارم.

دیشب بابا بررگم میگفت دعا کتید ب هفته نکشیده منم بمیرم.خوشم نمیومد،ازشون ولی ی چیزشونو دوستداشتم .خیلی کنارهم بودن و وابسته همدیگه[قلب]

ب هرحال خدابیامرزش

+من ک بخشیدم...

1061

دوران عقد الان بیخود،ترینش شده.قبلن ها هرکے میگفت سخته میگفتم نه اصلا سخت نیست.به من ک خیلے خوش میگذره.:) نمیذاشتم کسی بفهمه چقدر فشار رومه.اما الان این چند ماه اخیــر خیلے بد گذشت! آماده کردن یه زندگے اونم دونفره ،تنها خیلی سخته!

اولین خرید،عروسیم کفشم بود^_^بینهابت هم از داشتنش خوشحالم.میدونم سال ۹۶ دیگع مث سالهای قبل نیست..پر برکت تر و قشنگتره.من مطمئنم همه ایـنا هم ی روزی تموم میشه و ما دونفرمون توی خونه خودمونیم:)