1092
تابسـتون 98 هم داره تموم میشه.بگم پیشرفت کاری نداشتم دروغ گفتم. ولی اونجوری نبود که من میخواستم.همه همه همه تلاشمم میکردم بهتر بشم ولی یه جاهایی واقعا رد میکردم. میدونم و میخوام که عالی ترین باشم توی کارم و توی زندگیم.
1091
همینطوری بی دلیل بنویسم.
دلم نمیخواد تارِ مویی از سر دوستام کم بشه و این رو زمانی مینویسم که یک ساعت از گریه هام به خاطر آسیب روحی و جسمی که دوستم دیده میگذره...
کاش خوبی فقط براش ببیاره...چون لایق یه زندگیِ آروم...
یکِ تیرماه
1090
1089
یکروزی باید
سر فرصت
بشینم حتما بخونم
ببینم چکار میکردم اونوقتا :دی
مجید خوابِ خواب و برای فردا صبحش لقمه گرفتم گذاشتم یخچال. خیلی زودتر از من از خونه میزنه بیرون. انشالله حل میشه کاری که براش پیش اومده
از کانال نویسی نگم براتون که یه دنیای دیگس و من بی نهایت عاشقشم :)
+کامنت دونی :)
1085
زندگی خداروشکر خوب و عالی میگذره و هرروز چیزهای جدیدتری یادمیگیریم ک به پیشرفت هامون کمک میکنه.
هم من توی کارم پیش میرم هم مجید و جفتمون از موفقیتمون خوشحالیم.
1084
یه هفتته پیش همچین شبی خونه نفیسه اینا بودم.چون سوپرایز سحر بود :) با چندتا ازدخترای خوب بلاگفا..
خیلی بمن خوش گذشت.. اینجا ثبتش میکنم..که یادم بمونه اتفاقای قشنگو
1083
سه روزه که عشقم رفته مشد واسه انجام کاری. و من خونه مامانمم.. و دلمم یه عالمه تنگشه..
خستم خیلی زیاد اما وقت خواب نیست حالا....
فقط اومدم آدرس کانالمو بدمم و برم :)
hastiiia_NFS@
1082
1081
خواستم بگم کانال زدم..یه جورایی شبیه اینجاست. میتونید بیایید اونجا و همجنان نوشته های منو بخونید :*
1080
کاش اونا هم وضعیتشون مث من باشه :دیی
س شنبه ۱۲دی ماه نودُشیش
1079
تا الان که چندبار ناهار و شام درست کردم. به جز یبار شفته شدن برنجُ دوبار سوختن برنجُ..کم اومدن برنج(به دلیل محاسبات اشتباه )-_- و کم نمک شدن ماکارونیم. بقیش الحمدالله خوشمزه یا شاید قابل تحمل تر بودن :)) ولی انصافا راضی بودم از خودم.. چون فکر میکردم از پسش برنمیام :)
دیروز با یکی از دوستای صمیمیم و نامزد جدیدش رفتیم بیرون. خیلی خووش گذشت. ودلبرم همه کاری میکرد که اون آقا پسر موذب نباشه. حتی برای راحتی ایشون با دستش غذا میخورد :/ :)))))
همه جیز خوبُ عالی پیش رفت... تا اینکه ما نرسیده خونه ... سر یه چیز کاااملا مسخره بحث کردیم.و باعث دلخوری شد..
امیدوارم.. زندگی جوری رقم بخوره که هیچ وقت این ناراحتیا پیش نیاد.. هیچ وقت و برای هیچکسسس
+ الهی آمــین
1078
+برای رسیدن به ارزوهات باید مدت زیادی و براش تلاش کنی.. زحمت بکشی.. تا به اون موقعیت خوبی که میخوایی برسی.. شاید اینجا تهش نباشه که نیست.. ولی حالیه که خوبم..! :)
1077
قسمت جالب عروسیمون اونجاش بود که موقعی که توی خونمون یکم منتظر بودیم باهم رقص دونفرمون رو تمرین کردیم با آهنگی که از دهن مبارک خارج میشد :)))))
وقتی اومد دم سالن دنبالم.. به خانمه میگفت این عروسِ مارو بدید ببریمممم...و چیزی که انتظارشو داشتم رُخ داد.. بوسیدن هم.. و ذوق کردن خودش. البته من که تو لباس دامادی دیده بودمش.. اون بود که من براش کاملا جدید شده بودم خخخخ
الان دُرُست یک هفتس که ا عروسی من میگذره..و یه همچین ساعتی11.31.. دوشنبه هفته پیش توی سالن داشتم اماده میشدم و آمار لحظه به لحظه به بچه ها میدادم. از سحر شمالی گرفته تو پی وی که میگفت حرف بزن.. بگو رژتو قرمز کنه..بگو فلان کنه. هر جارو دوستنداشتی بگو بهش :)))) و تایید کردن هما و نفیسه و سحر.. چه روووز خوبی بود...
اونجاش که با یه عروس دیگه که توی سالن بودم و اونم به فاصله چند روز تاریخ تولدش بامن فرق داشت..حرف میزدم. چون ناراحت بود از اینکه مادرداماد باهاش نیومده توی سالن.. و کلی کنارش گفتم که ازاین روزت نهایت استفاده رو کن.. چون مادر شوهرت همیشه هست اما عروسیتو دیگه نداری..
واسه هر تیه و لحظش دائمم ذوق میکردم و میگفتم واایی عرروس شدم و بقیه هم میخندیدن هم ذوقمو میکردن....
وایی که چقدر خوب بود :(((((((((
1076
تاریخ عروسیمو به این دلیل انتخاب کردیم که تقریبا 3 سال پیش توی همچین تاریخی نامزد کردیم
یه شاسی هم انتخاب کردیم برای تابلو یادبود.. و اونو خیلی بیشتر از شاسی سر مجلسم که هدیه تشریفاتمون بود، دوستداشتم.
قشنگی زندگی به اونجاشه که صبحا برای بیدار شدن.. حس مرگ دارم :///////// و هیچ جووره دلم نمیخوام خونمون به مقصد محل کار ترک کنم:)))))))
1075
خب.. از کجاش براتون شروع کنم؟؟؟ از خوبی هاش بگم ی بدی هاش.؟ البته بدی که نه.. اتفاق...
جشن عروسیم تمام شد و الان 6 روزه که خونه خودمم. کاملا مستقل و جدا و صبحا از خونه خودمون میرم سرکار.دوشنبه هفته یش که سرارسر استرس برام گذشته بود به خوبی و خوشی تمام شد...
شب های قبلش که بزن و برقص و جشن حنا و دور دور و خیابون بستن بود و صبحش بی خوابی و استرس و جیغ و داد
رفتم تنهایی سالن.. از چند وقت قبلش موهای مشکیمو لابلاش هایلایت در آوردم خیلی خوب شد. خصوصا وقتی کاملا لخت و کاملا فر میشن.
ارایشم تمام شد. خیلی بهتر از فرمالیتم دوستداشتم..موهامم بستم. یه شینیون بسته پایین. بچه های گروهمون دایم باهام بودن و نظر میدادن. ارایشم با ارایش فرمالیتم فرق داشت و راضی تر بودم. خصوصا ابروهام و مژه هاممم
وقتی لباس پوشیدم و از اتاق اومدم بیرون همه سالن برام کِل کشیدن و دست زدن. لباسم تن پوش اول بود و واقعا از انتخابش راضی بودم و به خودم میبالیدم :/ تو اون مدتی که منتظر دلبندم بودم. به خاطر تعادل داشتن تو کفش پاشنه بلند قدم میزدم که پاهام عادت کنن.روز فرمالیته من سرویسمو ننداخته بودم و لحظه اماده شدن عروس و فیلمبرداری نکردن. بهخاطر همین فقط ی دقیقه رفتیم خونمون و اونجا فیلبرداری کرد و بهمون گفت سر 8.30 اونجا باشید.. اوکی... یرب به 8 راه افتادیم ولی توی راه یادمون افتاد دسته کلُ فراموش کردیم... !!!! وایی خدا با جیییغ و داد برگشتیم و بازم راه افتادیم. تو راه پسته و هایپ میخوردیم.ولی از استرس و هیجان نفس نمیتونسیم بکشیم.سر 8.30 رسیدیم سر کوچه تالار. فیلمبردار زنگ زد گفت 5 دقیقه صبر کنیدولی تقریبا یک ربع طول کشید. دستای همدیگه رو گرفته بودیم. یخ کرده بودیم و فقط بهم دلگرمی میدادیم. دامن لباسم پیلی داشت. دامن اسکارلت بود. یه نفر باید میومد تور دامنو میداد زیر پیلی ها.... ولی... همین که پیاده شدددم.... قد دامن واسم خییییلی بلند شدهههه بودددد یه چییییزه عجیییییب.. اذیتم کرد.. توی ورودی که دف و گلریزون داشتیم. و اتیش بازی ..وقتی اتیشا روشن شد هنوز چندتا قدم برنداشته بودم یه چیزی بغل من ترکید. عین ترقه ..من سرمو به سمت چپ چرخوندم. و یه لحظه فقط دیدم لباس عروسمو مجیدداره میتکونه.. لباسم سووخنه بووووووود
وایی بدترین جس دنیارو داشتم. عین ابربهارراشک میریختم و فقط به این فکر میکردم که عروسیم بهم خورده. داداشم از پشت سر تندتند میگفت فدای سرت.. قضا بلا بوده..خواهرم میگفت گرریه نکن ارایشت خاب میشه.. چیزی نشده و اینا... موقعی که وارد تالار شدم اونم با بغض.. بابایی دستمو محکم گرفته بود. و دلگرمی میداد..خواستم بشینم توی جایگاه چشمم افتاد به دامن بازم زدم زیر گریه و حمید اومد پیشم و بغلم کرد و ازاونور خواهرم. ومن کلللی گرریه میکردم..دیگه اصلا اجازه ندادن من بشینم و شروع کردیم رقصیدن تا یادم بده. دامنم خدارو شکر اینقدر پیلی داشت و پف بود. که سوختگیش پیدا نبود.. خوش گذشت.. یعنی عالی بود با دوستایی که داشتم و دخترخاله هام و خواهرزاادم. عالی بودن. شیش تا دستبند برای ساقدوشام درست کردم. گل آراییم و دسته کلم تم یاسی و بنفش داشتن. فرمالیتمم زرد بود. و همه دورم بودن. رقص دونفرمون هم به حز اون قسمتش که دامن توی پام بود.. بقیش عالی بود.. شبم زودترازونی که فکرشو میکردم تمام شد و دسته گلمو پرت کردمو توی تالار داد میزدم. من نمبخوام برم خونه
چرا اینقدر زود تمام شد! توی عروس مکشون نذاشتم چیزی رو دلم بمونه.. باهم جییغ میزدیم کِل میکشیدیم...باهم رقصیدیم کنار خیابون.. البته داییم اومد و دعوامون کرد و ماهم رفتیم... اخرش از همش بدتر بود.. پر از بغض... و من خونشون بودم برای قربونی.. همه که رفتن نشستم گریه کردن کهمامانش اومد.. میکفت منم عین مامان خودت.. و ازاین جرفا.. عشقم اومد و کلی ارومم کرد و کفتم میخوام برم خونمون.. دوتایی وارد کلبه قشنکمون شدیم.. 5 بوذ که خوابیدم و صبحم زودترازاونی که فکرشو میکردم بیدارشدیم و زندکیمون آغااز شد.
تمام بچه های بلاگفایی دمشون گرم که دلگرمی میدادن بهم و همراهم بودن خصوصا جفت سحرا. نفیسه و هما .. عاشقشونم.
نفیسه هم نتونست بیاد.به خاطر یه اتفاق شیرین
کلی هم براش خوشحالم...
توی مجلس همه بهم میگفتن چشمت زدن.. و منم باورم شده که این طور شده! و همه دعا میکردن که خداروشکر خودت چیزیت نشده. موقعی هم که رفتم لباسو تحویل بدم و خسارتو پرداخت کنم. خانمه بااینکه از لباس ناراحت شده بود دستمو گرفت گفت تا باشه به لباس و به اشیا بخوره به جان نخوره. خداروشکر کن که اتفاق بدتری نیوفتاده...
و با همه این ها به خوووبی تمام شده.. و وارد دوره جدیدی از زندگی شدیم. خداروشکر میکنم بهخاطر تمام این سالاو عاشقی ها و تمام اتفاق علی خوب و شیرین...
+ فعلا چیزی به ذهنم نمیرسه.. اگه یادم اومد بازم براتون میگم :دی
1074
بهعد از کلی بالا پایین کردن بلخره اون خونه ای که میخواستیم رو پیدا کردیم
. و کلی هم خوشحالم. هر سری که میریم توش همش میگم خونه قَجَنگم :)) تقریبا چیدیم. یه سری وسیله هام کمه ولی اوناهم میاد تو خونمون.فعلا درگیر کارای عروسی ام وچیزی هم نمونده بشدت هم استرس دارم . حالم یه جوریه. خییییلی خوشحالم و خیییلی هم غصه دارم. که دیگه اون روزای مجردی تو اتاق نشستنم و به خاطره هام فکر کردن توی خلوتم تمام شد. همه اون روزای خوش م کنار مامانم و بابام..
دیگه روز شماری میکنم. و میرم خونه خودمون.. و مستقل زندگی میکنیم. با همهه فراز و نشیب هاش ولی و.اقعا خوش گذشت تمام این سالا.. حتی اونوقتا که تا صبح گریه میکردم و غر میزدم..
من همشو مدیون خدای خوبمم.. که این روزای خوبو سرراهم قرارداده
1073
1072
مهم نیست کی چی گفت..مهم اینه که تو خودت آرامشت رو بهم نزنی...
وسلام -_-
1071
1070
بلخره بعد از کلی کلنجار رفتن تونستم به خودم حالی کنم که یکمم آرامش داشته باشم بد نیست. در هر صورت کارای ما انجام میشه.وقتی آتلیه رو اوکی کردم به خاطر اینکه عروسیمون توی فصل گرمی پیشنهاد دادن که زودتر عکس ها و فیلممون رو بگیریم.منم همیشه دوستداشتم که فرمالیته داشته باشم. یه روزی رو مشخص کردیم مثل ده خرداد ^_^ لباسم آرایشگاهم و دسته گلمون رو بعد از کلی استرس و گشتن و اینا اوکی شد..بی نهایت تا شب قبلش هول بودم. شب یه بادرنج بویه درست کردم و باهم خوردیم و بعدم خوابیدیم. کلا 4 ساعت خوابیدیم و بعدش به دوستم شیدا گفتم که همراهم بیاد.صبح سر 8 دم مزون بودم 8.30 هم آرایشگاه.من تصور دیگه ای داشتم از گریم و خیال میکردم اتفاق خاصی میوفته..با بچه های ابرفک هم آنلاین بودم و اوناهم بشدت برام خوشحال..(ببخشید تند تند مینویسم چون سر کارم و عجله دارم :دیییی )
کار گریمم و میکاپم که تمام شد رفتم که خودمو ببینم...:///// اوووف حس کردم شبیه خواهرای سیندرلا شدم.. همون لحظه گفتم پاکش کن.. فلان کن... :// تا حالا چون آرایش نداشتم تهش ختم میشد به یه مداد چشم و ریمل .. یه همجین آرایشی واقعا برام سنگین بود. همه گفتن خوبه و خوشگل شدی و تایید کردن.. :/ ولی من فقط نگران عکس العمل بابایی بودم !!! موهامو دوست داشتم. فر باز کردم. اما جون موهام بلنده سنگینی میکرد و به باغ نرسیده باز شدن و فقط یه پیچ داشتن.ولی بازم خوب بود. لبااسم که اوووف 60 نفری تو آرایشگاه بودن که کار عروسشونو ببین اوناهم گفتن لباست قشنگه و مبارکه..
یکم عجله ای شد.. همون موقع مزون بهم یه کت داده بود.. حالا این کت تنگ:///// عصبی شال شیدارو انداختم سرم و رفتم بیرون. دامادم دم در بود. منو که دید خندید..اومدم بشینم دیدم سه نفر پرسنل آتلیه چپیدن تو ماشین :/// بازم خواستم حرص بخورم ولی توجه نکردم.. بعد از ده دقیقه که آروم گرفتم تو ماشین نگام کرد و گفت چه جیگری شدی.. گفتم "واقعا؟ من یه حسی دارم." اونم گفت چون گریم کرده اونم حس بدی داره و خندیدیمم. اما کلا بگم خوشش اومد و این یکم از نکرانی من کم کرد. دسته گلو بهم داد.واقعا قشنگ شده بود. دوستداشتم گلم زرد باشه که با گلای زرد هم تزئین کرده بودن.واقعا دوستش داشتم. .تو بااغ همش به خنده گُذشت و واقعا پر انرژی بودیم. شیدا رو برده بودم فیلم و عکس یهویی ازمون بگیبره اما اجازه ندادن ولی توی یه کار دیکه کمکم کرد.. عکسامونو گلچین کردم و آویزون درخت تا تاتوی فیلمم باشه.فیلمبردار پشت صحنمون واقعا از دست کارای ما میخندید و میگفت خیلی خوبه که اذیت نمیکنید. تو قایق روی آب بودیم من قایق تکون میدادم داماد جیغ میزد بقیه میخندیدن. به معنای واقعی خوش گذشت... هوا گرم بود و ماهم میگفتیم خدا بداد اونروز عروسی برسه . ساعت 6 ناهار خوردیم و تا 7.30 کارمون طول کشید منم هرچی ایده داشتم برای عکسام تا جایی که یادم بود و به عکاس گفتم.البته قبلش گفته بودم میخوام عکسام واقعی باشن.. یعنی واسم مهم نیست سایم تو آب بیفته یا دکور باغ خیلی تو عکسا باشه..رئال باشه و شیک.. فیلمبردارمون روزه بود بنده خدا با همه اینا برامون آب میاورد..از درخت زردآلو میچید.. دمش گرم
. .. 8 شب راه افتادیم. اونارو پیاده کردیم و رفتیم خونه شیدا که من لباسمو عوض کنم.. و چقدرم اونجا خندیدیم احسان شوهرش واقعا ذوق میکرد که مارو دید. توراه همش به این فکر میکردیم وایی فک کن الان باید میرفتیم تالار... با این خستگی.. و دامادم همش میکفت دمت گرم که کفتی فرمالیته و واقعا یه باری از رو دوشم برداشته شد .
+پیشنهاد میکنم اگه شماهم میتونید فرمالیته بگیرید. باغ ما عمومی بود ولی چون تو این ماه بود هیشکیی نبوود و راحت بودیم.
قرار بود عکس اینستا نذارم ولی نتونستم تحمل کنم :)))))) عکس گذاشتن همانا و تبریک فراوان بقیه هم همانا... بعضی ها که کلا قهر کردن.. که چرا عروسی دعوتشون نکرم :))))))
از سری شیطنتهامون اونجاشه که توی قایق بودم عکاس گفت درخواست کن بیاد از قایق بیرون. دامادم اومد گفت پ چرا اینجا نشسی وخی بیا برو خونتون
یا مبگفت حس بگیر نگاه عاشقانه به آسمون کن.. من چشامو میچرخوندم خندم میگرفت اون حرص میخورد میگفت چشاتو اینطوری نکن :)))
میگفتن باهم حرف بزنید.. منو بابایی هی بلند بلند میگفتیم خب از خودت بگوو.. چه رنگی رو دوستداری.و .... یا بابایی میگفت به به چه خانمی.. بعدا بیا اون پشت درختا کارت دارم
اوناهم داد میزدن میگفتن لازم نیست اینقدررر بلللند بگید و ما هی میخندیدیم.
یه دنیااا از ابرفکی ها و دوستای خوبم ممنونم.. که کلی نظرای خوب دادن وو تو هر لحظه با من بودن. عااشقشوونم اونم زیااد :***
+ خدایا شُکــرت.. اونم یه عاالمـــه که اینهمه خوبی و محبت بهم میکنی :*
+ چاکرم
1069
یکی از معمولی ترین خرفای بقیه هم اینه که این حال استرسیت هم طبیعی چون دم عروسیته..... :/ ولی فقط عروسی نیست که.. هزار کوفت و زهرمار دیگه هم هست
1068
قرار بود پولی ک میخواستم جور بشه.ک مثل اینکه حالا حالا ها نمیشه...
حالم خــیلے گرفتس..ن میتونم گریه کنم ن میتونم حرفی بزنم ن حتی صبوری کــنم.و از اون موقع ک متوجه شدم کنج اتاقم نشستم...
خدایــا..خودت میدونے چقدر ب این پول نیازدارم...خواهش میکنم مثل همه مواقعی ک دستمو گرفتے اینبارم تنهام نذار و کمکم کنــی...
بی نهایت ب دعاهاتون نیاز دارم....
1067
دوتا تاالان پسندیدم. ولی دقیقا بین هر جفتشم موندم. هر کدومشون یه قشنگی دارن.یکم کارمو سخت کرده.
+این روزا بینهایت روزای پر استرسی هستن که صدالبته استرسم شیرینهو نهایت استفاده رو میکنم چون میددونم دیگهه تکراار نمیشن
شبا که پیش هم میخوابیم هی میگم.. کم کم تمون میشن این یواشکی حرف زدنا.. بعدن میتونیم قهقه بزنیم توی خونمونو شیطونی کنی.
به مامانمم میگم توی این مدت باقی مونده من دست ب سیاه و سفید نمیزنما:)))) میخوام فعلا راااحت باشمم خخخخ
توی این هفته هم آتلیمو اوکی میکنم.
راستی ماشینمونو رنگ کردیم. خیلی تمیز و قشنگ شد از اونروز هم همش دست منه :)
+ خدایاا هزاران بار شُــکرت
1066
روزش رو نمیگم تا همه کارام اوکی بشن.. خیلی هم خوشحالم. خیلی زیاد چون برای هزارمین بار موقعی که فکرشم نمیکردم معجزه شد تو زندگیم :* هنوز انتخاب لباسم مونده خیلی هم روش حساسم خداکنه چیزه خوبی از آب دربیاد :/
+ وقتی دیشب پیام میده مبارکت باشه
1065
کارم گیره نمیدونمم چکار کنم.دیشب جفتمون خسته بودیم بدون ذره ای حرف خوابیدیم..میدونم تحمل کنم تموم میشه ها و یه روزی به این روزام میخندم.. ولی خب واقعیتش اینه که یکم دارم اذیت میشم..
همین فقط
1064
1063
سرکار هم همه هواسم به جای اینکه پیِ کار باشه ..نیستت.. فکرمم بازم مشغوله عروسیم.
احتمال زیاد از ماه دیگه هم دنبال خونه هستیم تا ببینیم کجا رو میتونیم پیدا کنیم.البته متراژ خونه برام مهم نیست... فقط خونه میخوام ^_^ که جفتمون راحت و پر از امنیت و ارامش توش زندگی کنیم.
1062
توظهر راه افتادیم رفتیم برای خاکسپاری ک البته دیر رسیدیم☺من حاالم اصلا خوب نبود و ی لحظه هم نمیتونستم اون محیط،و آدم هاش ک هرکدوم ی جور زل زدن بهت و نگات میکنن،رو تحمل کنم.دیشب خوابم نبرد.چون سرما خوردع بودم بدجور همش توخواب نفس کم میاوزدم و خس میکردم دارم خفه میشم.ب هرسختی بود صبخ شد و بلخره همسری جان منو برد امروز،دکتر.شکرِ خدا بهترم و مدیون مراقبت های یارم.
دیشب بابا بررگم میگفت دعا کتید ب هفته نکشیده منم بمیرم.خوشم نمیومد،ازشون ولی ی چیزشونو دوستداشتم .خیلی کنارهم بودن و وابسته همدیگه[قلب]
ب هرحال خدابیامرزش
+من ک بخشیدم...
1061
اولین خرید،عروسیم کفشم بود^_^بینهابت هم از داشتنش خوشحالم.میدونم سال ۹۶ دیگع مث سالهای قبل نیست..پر برکت تر و قشنگتره.من مطمئنم همه ایـنا هم ی روزی تموم میشه و ما دونفرمون توی خونه خودمونیم:)