فاحشه بودن به تن فروشی نیست...به فروختن خاطرات قدیمی به بهای وروود یک تازه وارد است....
فاحشه بودن به تن فروشی نیست...به فروختن خاطرات قدیمی به بهای وروود یک تازه وارد است....
روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه ی انگوری به اوداد
و گفت اگر تو خدا هستی پس این خوشهرا تبدیل به طلا کن
فرعون یک روز از او فرصت گرفت
شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشدو همچنان عاجز مانده بود
که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد
فرعون پرسید کیستی؟
ناگهان دید که شیطان وارد شد
شیطان گفت خاک بر سر خدایی که نمی داند پشت در کیست!!
سپس وردی بر خوشه ی انگور خواند و خوشه ی انگور طلا شد
بعد خطاب به فرعون گفت
من با این همه توانایی «لیاقت بندگی خدا» را نداشتم
آن وقت تو با این همه حقارت ادعای «خدایی» می کنی؟!
پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت
چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی؟
شیطان پاسخ داد
زیرا می دانستم که از نسل او همانند «تو» به وجود می آید...
|
|
اجي مجي لا ترجي
|
|
و آقا 92 ساله شد!
|
|
حکایت کلاغ عاشق و قناری
رو دوچرخه پا میزد، …….. رد شدش از دم باغ
پای یک درخت رسید ،
…….. صدای خوبی شنید
نگاهی کرد به بالا ،……….. صاحب صدا رو
دید
یه قناری بود قشنگ ، ……… بال و پر ، پر آب و رنگ
وقتی جیک جیکو
میکرد ، ……… آب میکردش دل
سنگ
قلب زاغ تکونی خورد
،…… قناری عقلشو برد
توی فکر قناری، …… تا دو روز غذا
نخورد
روز سوم کلاغه ،……..
رفتش پیش قناری
گفتش عزیزم سلام …….. اومدم
خواستگاری!
نگاهی کرد قناری ،
……بالا و پایین، راست و چپ
پوزخندی زد به کلاغ ،……. گفتش که عجب!
عجب
منقار من قلمی ، …….منقار تو بیست وجب
واسه چی زنت بشم؟….. مغز
من نکرده تب
کلاغه دلش شیکست ،….. ولی دید یه راهی هست
برای سفر به شهر
،…… بار و بندیلش رو بست
یه مدت از کلاغه ،……… هیچ کجا خبر
نبود
وقتی برگشت به خونه ،…….. از نوکش اثر نبود
داده بود عمل کنن ،
……..منقار درازشو
فکر کرد این بار میخره ،…. قناریه نازشو
باز
کلاغ دلش شیکست ، ……..نگاه کرد به سر و دست
آره خب، سیاه بودش!
…….اینجوری بوده و هست
دوباره یه فکری کرد ، …….رنگ مو تهیه
کرد
خودشو از سر تا پا ،…….. رفت و کردش زرد زرد
رفتش و گفت: قناری!
……اومدم خواستگاری
شدم عینهو خودت ،……… بگو که دوسم
داری
اخمای قناریه ،
…….دوباره رفتش تو هم!
کلهمو نگاه بکن ،……… گیسوهام پر پیچ و
خم
موهای روی سرت ،…….. وای که هستش خیلی کم
فردا روزی تاس
میشی!…… زندگیمون میشه غم
کلاغه رفتش خونه ……..نگاه کرد به
آیینه
نکنه خدا جونم ! …….سرنوشت من اینه؟!
ولی نا امید نشد ،……
رفت تو فکر کلاگیس
گذاشت اونو رو سرش ، ….تفی کرد با دو تا لیس
کلاه
گیسه چسبیدش ،…. خیلی محکم و تمیز
روی کلهی کلاغ ،….. نمیخورد حتی
لیز
نگاه که خوب میکنم ،
….میبینم گردنتو
یه جورایی درازه ، ……نمیشم من زن تو
کلاغه رفتشو
من ،…… نمیدونم چی جوری
وقتی اومدش ولی ، …..گردنش بود
اینجوری
خجالت نمیکشی؟…. واسه
گوشتای شیکم!؟
دوست دارم شوهر من ، …..باشه پیمناست دست کم!
دیگه از
فردا کلاغ ،…. حسابی رفت تو رژیم
میکردش بدنسازی ، …..بارفیکس و دمبل و
سیم
بعدش هم میرفت تو پارک ،….. میدویید راهای دور
آره این کلاغ ما
،…..خیلی خیلی بود
صبور
واسه ریختن عرق ،
…..میکردش طناببازی
ولی از روند کار ، ….نبودش خیلی راضی
پا شدی
رفتش به شهر ،…. دنبال دکتر خوب
دو هفته بستری شد ، …..که بشه یه تیکه
چوب
قرصای جور و واجور ، ….رژیمای رنگارنگ
تمرینهای ورزشی ، ….لباسای
کیپ تنگ
آخرش اومد رو فرم ، …..هیکل و وزن کلاغ
با هزار تا آرزو ،
…..اومدش به سمت
باغ
وقتی از دور میومد ،
…..شنیدش صدای ساز
تنبک و تنبور و دف ، ….شادی و رقص و آواز
دل زاغه
هری ریخت !…….. نکنه قناریه؟
شایدم عروسیه ……… بازای
شکاریه!!
دیدش ای وای قناری ،
…..پوشیده رخت عروس
یعنی دامادش کیه؟ …..طاووسه یا که خروس؟
هی کی
هست لابد تو تیپ ، ….حرف اولو میزنه!
توی هیکل و صورت ، ….صد برابر
منه
کلاغه رفتشو دید ،….. شوهر قناری رو
شوکه شد، نمیدونست، ….چیز
اصل کاری رو!
میدونین مشکل کار ،…. از همون اول چی بود؟
کلاغه دوچرخه
داشت ،…..صاحب بی ام و
نبود
نکته
مدیریتی :
ای دخترانی که ملاک انتخابتان خودرو طرف است ! همانا پس از مدتی
همچون روغن موتور آن خودرو تعویض می شوید
!
عید آمد و عید آمد
بگذر از فرزند و جان و مال خویش
تا خلیل الله دورانت کنند
سر بنه در کف برو در کوی دوست
تا چو اسماعیل قربانت کنند
قربانت مبارک![]()
قربانتان
-
-
-
ستاد مبارزه با فتنه ی پَ نَ پَ

به بابام گفتم سوئیچ ماشینو بده …… گفت : می خوای بری جایی؟ … گفتم : بله پدر عزیزم
(ستاد مبارزه با فتنه ی پَ نَ پَ – واحد فرزند صالح)
.
.
.
رفتـــم بــه کنـــار دلــبرم با شــادی
گفتـا کـه چـه خوب یاد من افتــادی
گفتـم صـنما تــو عشق را استـادی
گفتا پـَـَـ نــه پـَـَــــ تو یاد من میدادی
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ و درد زهـــر مــاری
.
.
.
بچه داییم به دنیا اومده. همه خوشحال و اینا. مامان بزرگم برگشته میگه حالا میخاین براش اسم بذارین؟میگم…اگه شما صلاح بدونین
ستاد مبارزه با فتنه ی پَ نَ پَ – واحد احترام به بزرگتر
.
.
.
رفتیم پایگاه انتقال خون میگه شمام اومدین خون بدین؟ گفتم بله اومدیم خون بدیم. شما هم بفرمایید بساط لودگی تون رو جای دیگه پهن کنید. یارو همون جا به گریه افتاد و ابراز پشیمونی کرد.
ستاد مبارزه با فتنه پــَ نــَ پــَ – واحد نهی از منکر
.
.
.
تو صف بربری نوبتم شده یارو میگه بربری میخوای؟میگم نون باشه بقیش مهم نیس
.
.
.
از اتاقم اومدم بیرون ،در دستشویی رو باز کردم .مامانم میگه داری میری دستشویی؟میگم نرم؟؟؟
.
.
.
نوزاده تو بغل مامانش گریه میکرده مامانه میگه قربونت برم گرسنته؟ بچه هه به اذن خداوند میگه پَ نَ پَ دارم برای گرسنگان و زلزله زدگان سومالی گریه میکنم
(واحد نفوذی پ نه پ)
.
.
.
رفتم سوپری گفتم یک نوشابه زرد بدید
فروشنده گفت: منظورتون نوشابه پرتقالی که نارنجی رنگه؟
گفتم: بله، منظورم همون بود. ببخشید
ستاد مبارزه با فتنه پـ نـ پـ واحد فرهنگسازی به جای حاضر جوابی
.
.
.
رفتم دستتشویی هی دارم در میزنم! میگه هاااان، دستشویی داری؟ پـَـــ نــه پـَـــ خواستم بگم آخریم مهلت ثبت نام جشنواره حساب های قرض الحسنه بانک صادراته، جا نمونی! طرف اومد بیرون گفت خاک بر سرتون کنن که فقط بلدین از این چرت و پرتا بگین
(کمیته مبارزه با فتنه پـَـــ نــه پـَـــ , ستاد سیار مستقر در توالت عمومی)
این مطلب رو بخونید و حرص نوش جان کنید.....
اتوبانی که از وسط یه برج رد میشه!!!!!!!!!!!!!
طبقه 5 تا 7 این برج را اشغال كرده است. نام این برج نیز برج دروازه یا گیت تاور میباشد.
هنگامی كه سوار آسانسور این برج شوید خواهید دید كه برای طبقه 5 تا 7 هیچ كلیدی وجود
ندارد و آسانسور
مستقیما از طبقه 4 به طبقه 8 میرود. توافق ساخت بزرگراه و برج به شكل كنونی بعد از 5 سال
كشمكش بین
شركت سازنده اتوبان و صاحبان زمین های اطراف آن كه حاضر به كوتاه آمدن از مواضع خود نبودند
شكل گرفت و
این عكسها نتیجه آن شده است....




پـَـَـ نــه پـَـَــــ
زنده شد خنده دوباره با نوای پـَـَـ نــه پـَـَــــ
دل ما شاد شد ازخاطره های پـَـَـ نــه پـَـَــــ
هرکسی هرسخنی داشت برایت بنوشت
ذهن مابازشد از ذهن رسای پـَـَـ نــه پـَـَــــ
باصدای توبه لبخنــــد کمی راضــــی شــد
دل غمگین و صدایم به صدای پـَـَـ نــه پـَـَــــ
پیـــج ها مانده و درمانده شدند از هنـــرت
خودمانیم همه افتاده به پای پـَـَـ نــه پـَـَــــ
نمره دادی به همه لایـــک زدی پست مرا
اگــرم لایــک نخوردم به فدای پـَـَـ نــه پـَـَــــ
هرکــه زوری زدو خلاقـــیتی حاصل کـــــرد
همه را ریخت به عشق توبه پای پـَـَـ نــه پـَـَــــ
شعــر ناقابلــی از عقــل کمم بیــــرون زد
نامه ای ساده زدم باز بــرای پـَـَـ نــه پـَـَــــ
خط خطی های من
در زیر غل بلند آرزو هامی نشینم،خیال را به کرانه های دور پروازمی دهم،
با خود می اندیشم چه زیبا بود اگرروزی در روی زمین باتلاقی به نام غرور وجود نداشت و هیچ کس را به کام خود نمی کشاند،
با خود می اندیشم چقدر خوب بود اگر شربت تلخ بی وفایی در کام هیچ رنجیده ای ریخته نمیشد
و هیچ انسانی با تیغ زهر آلود تحقیر از پای در نمی آمد و
چقدر خوب میشد اگر هیچ کس در زندان سرد و تاریک تنهایی محبوس نمی شد براستی زندگی در آن وقت چقدر زیبا بود......
تو یه روز سرد برفی