امروز با حال و هوای خوب برای من
زمان مثل برق و باد میگذره................
خانمای عزیز من کانال تلگرام برای خانما راه انداختم ، اگر باب سلیقه شما یا عزیزان تان هست تشریف بیارین.
@banooyemrooz
زمان مثل برق و باد میگذره................
خانمای عزیز من کانال تلگرام برای خانما راه انداختم ، اگر باب سلیقه شما یا عزیزان تان هست تشریف بیارین.
@banooyemrooz

دیشب تا بخوابم کلی وقت طول کشید ، صبح با صدای زنگ گوشی بیدار شدم ولی خزیدم تو جام... تنبلیم اومد برم تایم اول باشگاه رو..
چند دقیقه بعد با صدای sms بیدار شدم و دیدم از بانک هست. اسماعیلم 350 ریخت به حسابم. قربونش برم خودش میفهمه و ماه به ماه میریزه به حسابم..
بعدش رفتم باشگاه و خیلی خوب بود ورزش. رسیدم خونه کل خونه رو جارو و گردگیری کردم . بعدش دوش گرفتم. ناهار که خوردیم ، آقا گفت ببین به مرتضی وصل میشه شد.. فعلاً که داداشی جواب نداد و منم اومدم اینجا.
حس خوبی دارم از صبح فعالیت داشتم .
الانم که بارون میاد. امیدوارم خنک شه هوا.
سلام خدمتتون دوست جونیا...
همراه با تایبم آهنگ افسونگر گیسو بنیامین رو دارم گوش میدم و زمزمه میکنم ، امروز سند زمین به ناممون شد، هنوز زمین شهرداری رو نفروختیم...
امیدوارم بتونیم خوب بفروشیم. دیشب تا دیر وقت با اسماعیل سر مسائل مسخره بحث داشیم... حسابی جفتمون کلافه شدیم. امروز نرفتم کلاس ، حس نداشتم ، هی ........................................
دیروز رفتم باشگاه خوب بود خدا را شکر، روزای زوج از ساعت 8 تا 10:30 هست. وقتی میرم باشگاه از درون حس تخلیه شدن دارم، حس میکنم کلافگی و انرژی های منفیم از بین میره اینطور.
نمیدونم چرا فکرای الکی ذهنم رو درگیر میکنه.
موهام بازه گرمم شده :)
دلم خنکی میخواد. تو نت لوازم هایی که برا جهیزیه میخوام رو میبینم ، تنوع زیاده.
دوست دارم دکور خونه آرامش بخش باشه، همراه با سادگی و شیک بودن...
برای دیدن فرشی که مامانم بافته اگر دلتون خواست برین لینک زیر :
http://www.uplooder.net/img/image/8/64f07bece7d6a8b95d19771ddc01ba50/IMG_20131203_173352.jpg
خیلی کلافه ام ، فردا ساعت 2 قرار هست زمین معامله شه...
خدایا اگه به خیرمون هست انجام بشه..
نگرانم. امشب عفت اومد صورتم رو بند انداخت . بعد رفتن اونا، اسماعیل تماس گرفت که فردا باید برن برای تنظیم مبایعنامه..
به خاطر شرایط مالی سرم خط خطیه..
فرداشب اسماعیل میاد اینجا...
حالت تهوع دارم نمیدونم چرا...
التماس دعا
شب خوش
سلام
برنامه ریزی در مورد درسام و کارام رو همراه با عمل شروع کردم.. امیدوارم به لطف خدا موفق شم ..
وب آوا و مژگان بودم ، میرم وبلاگشون متوجه زمان نمیشم..
امشب با اسماعیلم حرفیدم ، جیگری ورزش جودو ثبت نام کرده ، خیلی میخوامش.
سر هزینه زمین شهرداری یه کم فکرامون مشغوله..
از الان تا بهمن که عروسیمون هست کلی فکر و خیال داریم.
دوست دارم این چند ماه ترم آخر زودتر تمو شه و خلاص شم. بعد عروسی برا ارشد بخونم...
از هفته دیگه مداوم باید باشگاه برم ، تو عید چاق شدم یه کم.
فرشمم باید ببافم تموم شه.
سلام
سال نو مبارکتون باشه مهربونا
امیدوارم در آرامش به سر ببرین.
موقع سال تحویل خونه خودمون بودم و همسری هم خونه خودشون بود. از خدا خواستم کمکمون باشه مثل همیشه. در این سال قرار هست من و اسماعیلم به لطف خدا بریم زیر یک سقف.
ترم آخرم با کلی مشغله فکری ،تو دلم مثل سیر و سرکه میجوشه..
نمیدونم چرا استرس دارم.
کلی تحقیق دارم برای درسام. هر چی تو ذهنم مشغولم کرده دارم میگم..
امروز صبح اسماعیلم رفت خونه خودشون ،خیلی میخوامش .
امروز الهام و حسن اومدن خونمون. بعد از نهار با مرتضی حرف زدیم ،البته صوتی..
عصر به هوای 2 شبی که با اسماعیل در کنار هم بودیم ،حسابی کلافه بودم.
شبی تلویزیون دیدم، اس ام اسی حرفیدم با جیگرم. حالا هم که اومدم وبلاگم رو به روز کنم.
وبلاگ درس امور فرهنگی رو به وبلاگ دکوراسیون میخوام تبدیل کنم.
آدرس : http://sanayam.blogfa.com
وبلاگ برادرزاده عزیزم که ترول هست به آدرس : http://71281.blogfa.com
آدرس سایت بازی همسر عزیزم : http://www.gulups.com
علاقه داشتین تشریف بیارین.
سلام
امشب وب دوست خوبم آوا بودم، بعد از مدتی من هم هوس نوشتن کردم..
دیشب انتخاب واحد کردم برای ترم آخر ،کلاسام 3 روز در هفته هست و این خوبه که به کارای دیگه هم میرسم.
هفته دیگه به مناسبت عروسی اقوام وقت آرایشگاه گرفتم.
موهام رو یه رنگ ناز باید بکنم ، روحیه ام عوض شه..
گرفته ام یه کم از شراط مون
.
.
.
خداجوون ناشکری نمیکنم ، فقط مثل همیشه ازت کمک میخوام.
خدا همه ی بیمارهارو شفا بده.. عمه معصومه منم همینطور...
دلم برا داداشیم در استرالیا یه ذره ایست.
وبلاگ قبلیم http://sanayam.blogfa.com/ برای درس امور فرهنگی و اطلاع رسانی افتتاح شد.
دوست داشتین ببینین.
شبتون خوش مهربونا..
امشب فرصت شد بیام آپی کنم خدمتتون.
پر حرفم.. نمیدونم از کجا بگم. دارم همراه تایپم آهنگ های احمد سعیدی رو گوش میدم ، ناخودآگاه گلوم سنگین هم شده.
خدا را شکر به اسماعیلم رسیدم.
خیلی خیلی عزیز هست برام.
.
.
.
اول از همه از بابا میگم که هر شب سرگرم دیدین افسانه جومونگ هست ، از شخصیت جومونگ خوشش میاد ،سریه اولشم دیده ولی بازم میبینه.
مامان مهربونم میخواد 2تا قالیچه لچک ترنج برام ببافه. خدا حفظش کنه خیلی برا من زحمت کشیده.
داداش مرتضی هم کماکان در ملبورن استرالیا به سر میبره. حالش خوب هست. فقط معلومه کلافه شده داداشی. زن داداش عفت خوب بهش امیدواری میده. دوست دارم برا عروسیم مرتضی باشه. هفته قبل 100 تومان برام فرستاد. اونجا هم که هست به فکرمه :*
پرنیان نازم خدا را شکر خوب دوری باباش رو طاقت آورده ،برادرزاده نازم.
داداش محمدم ناراحت هست. عمل برای بچه دار شدن انجام دادن ولی احتمالاً با علایمی که در زن داداش فتانه پیش اومد نشه ، خدایا کمکشون کن..
شوهری فردا تحویل پروژه دارن، امیدوارم در آرامش به سر ببره.
احتمالاً الان خونه مشغول سایت دکتر مفید هست..
کلی برا درسام کار دارم. فرشم رو باید ببافم. خونه فاطمه دوستم باید برم..
همیشه تایپ میکردم در وبلاگم احساس سبکی داشتم ولی امشب اونطور نیست.
منتظرم درسم تموم شه و بتونم یک جا مشغول به کار شم.
سلام
حالتون چطور هست؟
ممنون از وقت گذاشتنتون.
نخونده نظر نذار مهربون.

سلام
چقدر روزها سریع میگذرند ، پر دغدغه ام.. 1 مهر که تولدم بود ، عصرش رفتیم محضر و به عقد اسماعیلم خانومش شدم.
چه حسی خاصی بود. خدا یا شکرت. عصرش وقت آرایشگاه گرفتم برای صورتم. روز خوبی بود. شبش هم تولدم بود در منزل. خانواده ها دور هم.
کادو گرفتم کلی :P
کلاسای دانشگام 4 روز در هفته است. نصف زمین تعاونی مسکن داداش مرتضی را خریدیم..
خدا را شکر همه شرایط با پستی و بلندیاش میگذره.
روز عید قربان خانواده اسماعیل عیدی آوردن.
5 شنبه 1392/07/25 عروسی نیلوفر دختر دایی اسماعیل بود.
دوست دارم وقتم طوری باشه که بیشتر بیام به وبم!!!
امشب تمام عظمت هستی در برابر عشق تعظیم می کند
سلام آریایی ها
امیدوارم آرامشتون محفوظ باشه ، موهام رو رنگ ترکیبی عسلی و دودی زدم که زیتونی خوشرنگ شد.
بهم میاد ، عکسم انداختم.
دیشب رفتیم تئاتر با خانواده خودم و اسماعیل اینا و خانواده شیخی پور.
خوش گذشت.
امشب انتخاب واحدم هست به لطف خدا..
تا 20 واحد مدنظرم هست اگر بشه بردارم. آزمایش خون هم باید بریم با اسماعیلم. فرش بافتنمم خوب پیش میره.
خلاصه اینجوریاست ..
با داداش مرتضی امروز چت کردم. از دوستم مینا شنیدم نامزدیش با وحید بهم خورده ناراحت شدم..
دوستتون دارمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم :*
الان یادم افتاد.
دوشنبه که تولدمه و روز عقدمون ته دلم یه جوریه....................................................
فعلاً بای.
سلام. خواهش میکنم نخونده کامنت نگذارید..
حالتون چطوره دخترای آریایی؟
ممنون که به دیدنم میاین.
5شنبه تاریخ 1392/06/14 با اسماعیلم رفتیم حلقه هامون رو گرفتیم. بعدش رفتیم کباب لقمه رضا خوردیم.
کلاس قالیبافیم خوب پیش میره خدا را شکر. به بافت رسیدم.
این هفته عروسی خسرو(پسر عمه) در روستای هاشم آباد هست و احتمالاً بریم. با این اوصاف برای رنگ موم باید زودتر اقدام کنم.
امیدوارم رنگ مویی که میزنم به دلم بشینه.
با آرزوی بهترین ها برای دوستان مجازی...............................
سلام عرض میکنم خدمتتون دوستان
از به یاد بودنتون ممنونم ، چهارشنبه شب دعا میکردم عید فطر روز جمعه باشه تا اسماعیلم شنبه تعطیل باشه. روز 5شنبه پیام زد که چطوره حالت؟
گفتم دلم درد داره از ضعف روزه یه کم و گفت اگر بهتر شدی عصر قرار بذاریم و بریم به باغ سپهسالار برای خرید کیف..
عصر رفتیم و یه دربست تا خونه ی ما گرفت که راحت من برگردم. شبش بعد افطار تماس گرفتم به خانواده اسماعیل و تبریک گفتم. روز جمعه از ظهر به بعد شروع به نظافت خونه کردم.
برای ساعت 9:30 بود که اومدن خونمون. محمد بعد شام دعوت کرد از خانواده اسماعیل تا فرداش همراه ما بیان به سرخه حصار.
به اسماعیل گفتم اگر کار داری روی سایت شبی برو خونه و اونم تشکر کرد که درکش کردم.
فردا صبحش ساعت 7:30 صبح اومدن دمه خونمون و دو ماشین راه افتادیم. ابراهیم(برادر شوهر بزرگم) کار داشت و نیومد.
خیلی خوش گذشت. اول صبحانه خوردیم و بعد مسابقه دارت انجام دادیم. ناهار هم جوجه مهمون داداش محمد بودیم. ساعت 6:15 برگشتیم..
1شنبه ظهر از محمد شنیدم دوستم آسیه با همسرش و دخترش زهرا اردستان تصادف کردند و دخترشون تا شب در کما بود و امشب رفت پیش خدا.
خدای مهربون به خانواده زهرا صبر عطا کن ، حالم گرفته است.
زهرای نازنین 1.5 ساله بود.. تصویرش در شب قدر در حسینیه جلوی چشمم هست.







ممنون که میاین به کلبه ی وبلاگ "عاشقانه های ناب ما"

وقتی میام اینجا و از روز نوشتام مینویسم بعدش حس آرامش خوبی دارم
. امشب خوشحالم چون اسماعیل عزیزم فردا میاد دنبالم و برای افطار میریم بیرون. خیلی وقته که 2 نفره بیرون نرفتیم به خاطر مشغله کاری جیگرم..
امروز با مینا دوست دانشگاه حرفیدم ، بالاخره داره ازدواج میکنه.. امیدوارم با دل تصمیم بگیره.
با داداش محمد صوتی حرف زدم و گفت فردا با فتانه میرن دلیر
.
با داداش مرتضی عصر چت کردم خدا را شکر خوب بود و عکسای جدیدش رو در فیس بوک دیدم.
فردا شب تو بغل اسماعیلم هستم
، هورااا 
امروز که با هم صحبت میکردیم از خاطرات دوستیمون یاد میکردیم که استرس داشتیم آشنا نبینه ، روزای استرسی بودن..
فردا به امید خدا به لینکام و بازدیدکننده های تیرماهی گلم سر میزنم 
این وب هلسای عزیز هست:
http://itsmynewhome.blogfa.com
من خودم چند روز پیش با وبش آشنا شدم. روح هلسا و متیو شاد ...
خدا به خانواده و عزیزان هلسا و متیو صبر بده.
حالم داغون هست و حس تایپ روزنوشتام رو ندارم...
سلام
خیلی حس خوبی دارم کلمه عشقم رو میشنوم ..
حالتون چطوره دوست جونا؟
خرسندم که دوستای مجازیم ارزش قائل هستند برای وبلاگم.
امروز مادر شوهر برای 5شنبه شب کل خانواده رو دعوت کرد به صرف افطار ، جاتون خالی پیش پیش.
اسماعیلم 400 تا ترجمه توضیحات بازی سایت رو برام فرستاده. باید حداقل 10 روزه تموم شه..
کلافه ام.. کاش زودتر با اسماعیلم میرفتیم خونمون. دلم خواست الان تو بغلش بودم حرف بزنه برام در آرامش.
فردا کار بانکی دارم و برای تعویض شناسنامه هم باید برم حتماً تا برای 1 مهر آماده باشه.
امیدوارم دوستای مهربون وبلاگم خوب باشید :)
میخواستم زودتر بنویسم امشب ولی مشغول خوندن پست وبلاگ "زنانه تر از هر زنی" بودم. پست های مژگان عزیز تجارب خوبی به آدم میده، مخصوصاً به دید آدما نسبت بهم.
5شنبه شب با عفت و پرنیان رفتیم پارک تا پرنیان اسکیت کنه ، مربیش حرکت جدید یادش داد. بچه های کوچک که اسکیت میکنند خیلی با مزه اند.
با اسماعیلم تلفنی گپ زدم راجع به کار سایتش.. فرداش که جمعه بود کل خونه رو تمیز کردم با دهان روزه، داشتم غش میکردم. دوش گرفتم و اسماعیل تماس گرفت و گفت که برا وقت 6 میاد و وقتی اومد ماشین رو برداشتیم رفتیم به مناسبته تولد مامان کیک گرفتیم. دیشب بعد افطار و مسابقه والیبال جاتون خالی جشن تولد گرفتیم. مامان و داداش محمد و پرنیان با رقصیدنشون مارو کلی خندوندن. جای داداش مرتضی خالی بود. آخرشب با اسماعیلم اومدیم اتاقم ،حسابی خوابالود شده بودم ،محکم بغلم کرد و گفت دلم برات یه ذره شده بود.
چشمام چون درشته وقتی بغلش هستم ذل میزنه به چشمام، جالبه برام. به قول خودش چشم درشتشم :)
تو بغل هم حرف زدیم کلی، تو آرامشی که بعد چند سال نصیبمون شد به لطف خدا..
ساعت 1:30 تو جامون رفتیم و من مثل شبای قبل تا سحر خوابم نبرد با اینکه خوابمم میومد.. با بابا اینا سحری رو خوردیم و بعد نماز تا 8 خوابیدیم. اسماعیلم بلند شد و حاضر شد بره شرکت ،البته قبل رفتنش برام چند تا فیلم و کارتون های ناب آورد و ریخت رو سیستمم. تا ظهر که خواب بودم. عصر با پرنیان دیدیم.
داشتم پست وب آوای عزیز رو میخوندم (وبلاگ تمام زنانگی هایم عاشقانه برای تو)
آوا خیلی خوشحالم که آرامش داری.. خدا را شکر مهربون.
1 سال از زندگیت داره میگذره.. خدا خیلی بزرگه. من اون موقع دغدغه ی رسیدن به اسماعیل و درسم رو داشتم.
زندگی بی عشق قشنگ نیست، من در نبود اسماعیل فکر زندگی با کس دیگه واقعاً سخت بود.
دیشب تا سحر اصلاً خوابم نبرد. سیستم خوابم بهم ریخته. پرنیان امروز روزه گرفته بود، نزدیک افطار حسابی گرسنه بود قربونش برم.
مامان پرنیان هم قرار شد مثل سال های قبل بیاد با ما باشه وقت افطار. جای داداش مرتضی خالیه. قبل ظهر سبزی پاک کردم و مامان مهربونم مشغول بافتن فرشش بود. مامان خیلی صبور و فعال هست. محمد تماس گرفت و شاکی بود از مرتضی، چتی دعواشون شده بود سر کار اداره ی عفت..
امروز رو طراحی سایت فکر کردم تا ایده ای که تو ذهنم هست به شوهری بگم حضوری. بعد افطار ظرفارو شستم و پای تلویزیون بودم. پرنیان و عفت که رفتن خونشون. اسماعیلم زنگ زد و حرف زدیم باهم. دندون درد هم داشتم بعد افطار. فردا باید عصر برم و نشون بدم دندونم رو.
امشب به لینکام سر بزنم، بهترین فرصت هست.
با گوش کردن به آهنگ وبم حال خوبی پیدا میکنم و هر لحظه قلباً به اسماعیل نزدیکتر میشم.
دیشب ساعت تقریباً 2:30 بود که خوابم برد و 1 ساعت بعد با مادر برای خوردن سحر بلند شدیم.
قبل ظهر با پرنیان برای ثبت نامش رفتیم و وقتی برگشتم مامان گفت با مرتضی چت کنیم.. پرنیان خوشحال که باباش رو میبینه. مرتضی میگفت از فردا میخواد روزه بگیره و رفته بود از فروشگاه خرما و مغز گردو گرفته بود. با خنده گفتم استرالیا روزه بگیری به نفعته 12 ساعته است ، میخندید داداش گلم.
مادر موقع صحبت از دلتنگی اشک میریخت و ناراحت کننده بود برام
از اینکه عاقبت کارش معلوم نیست نگرانیم.
عفت عصر از سرکار اومد دنبال پرنیان و رفتن خونشون.
عصر دکور اتاقم رو تغییر دادم و بعد دوش گرفتم.
چند ساعتی هم خوابیدم.
با مامان افطار کردیم و 1 ساعت بعدش بابا از سرکار اومد. شام خورد. تلویزیون نگاه کردیم. با اسماعیل صوتی حرفیدیدم. کلافه بود از کار طراحی سایت بازی. مسگفت سردرد گرفته. منم گفتمان رو کوتاه کردم تا استراحت کنه و بعد سحر برای سایت وقت بذاره.
از دادش محمد خبری ندارم امروز.
قبل از تایپ دلنوشته ام رفتم سراغ لینکام و لینک تکونی انجام دادم ، وبلاگ های که حذف شدن رو از لیست پاک کردم. دلم خواست وبلاگم مثل سابق جون بگیره.
هرشب قبل از خواب زمان میذارم و آپ میکنم از روزمرگیم. میخوام اینجا مکانی باشه برای خودم که به عشقم رسیدم و آرمش دارم.. دوران نامزدی حال و هوای خاصی داره بعد از 4 سال..
واقعاً خدا را شکر. خیلی اسماعیلم رو میخوام. عصر که حرف زدیم قرار شد جمعه شب برای تمدید صیغه با آقا صحبت کنه تا به حاج طاهری بگه و تلفنی تمدید کنه 45 روز تا در 1 مهر که تولدم هست روز یکی شدن همیشگیمون باشه :)
ترم تابستون احتمالاً بر ندارم چون گرم هوا و حسش نیست.
میخوام کلاس خودآرایی برم که دوست دارم.
فردا میخوام پیشواز ماه مبارک رمضان برم :)
التماس دعا دوستان..