امروز با حال و هوای خوب برای من

سلام. حسم غریبه وقتی دارم اینجا تایپ میکنم. هنوز عادت نکردم به اون اول که وبلاگ درست کردم. زمان میبره مثل سابق شم. دیشب پست های گذشته رو که نگاه مینداختم حس عجیبی بود. چند ساعتی داشتم پست های گذشته ام رو مرور میکردم.

زمان مثل برق و باد میگذره................

خانمای عزیز من کانال تلگرام برای خانما راه انداختم ، اگر باب سلیقه شما یا عزیزان تان هست تشریف بیارین.

@banooyemrooz

حس خوبی دارم به وبلاگم برگشتم

سلام
خیلی خرسندم که امشب یاد وبلاگم افتادم و اومدم به روزنوشتام ادامه بدم. با کلی تجربه. شوخی نیست 
هیچ کس نمیتونه حسم رو بفهمه...
 هیچکس..
من و عشقم ازدواج کردیم. خدا را شکر همه چی با پستی و بلندیاش پیش رفت.
اینجا برا تخلیه روانم بهترین بود. 

خدایا شکرت چه بارونی فرستادی...

دیشب تا بخوابم کلی وقت طول کشید ، صبح با صدای زنگ گوشی بیدار شدم ولی خزیدم تو جام... تنبلیم اومد برم تایم اول باشگاه رو..

چند دقیقه بعد با صدای sms بیدار شدم و دیدم از بانک هست. اسماعیلم 350 ریخت به حسابم. قربونش برم خودش میفهمه و ماه به ماه میریزه به حسابم..

بعدش رفتم باشگاه و خیلی خوب بود ورزش. رسیدم خونه کل خونه رو جارو و گردگیری کردم . بعدش دوش گرفتم. ناهار که خوردیم ، آقا گفت ببین به مرتضی وصل میشه شد.. فعلاً که داداشی جواب نداد و منم اومدم اینجا.

حس خوبی دارم از صبح فعالیت داشتم . 

الانم که بارون میاد. امیدوارم خنک شه هوا. 


آلبوم جدید بنیامین رو دوست دارم...

سلام خدمتتون دوست جونیا...

همراه با تایبم آهنگ افسونگر گیسو بنیامین رو دارم گوش میدم و زمزمه میکنم ، امروز سند زمین به ناممون شد، هنوز زمین شهرداری رو نفروختیم...

امیدوارم بتونیم خوب بفروشیم. دیشب تا دیر وقت با اسماعیل سر مسائل مسخره بحث داشیم... حسابی جفتمون کلافه شدیم. امروز نرفتم کلاس ، حس نداشتم ، هی ........................................

دیروز رفتم باشگاه خوب بود خدا را شکر، روزای زوج از ساعت 8 تا 10:30 هست. وقتی میرم باشگاه از درون حس تخلیه شدن دارم، حس میکنم کلافگی و انرژی های منفیم از بین میره اینطور.

نمیدونم چرا فکرای الکی ذهنم رو درگیر میکنه.

موهام بازه گرمم شده :)

دلم خنکی میخواد. تو نت لوازم هایی که برا جهیزیه میخوام رو میبینم  ، تنوع زیاده.

دوست دارم دکور خونه آرامش بخش باشه، همراه با سادگی و شیک بودن...

برای دیدن فرشی که مامانم بافته اگر دلتون خواست برین لینک زیر :

http://www.uplooder.net/img/image/8/64f07bece7d6a8b95d19771ddc01ba50/IMG_20131203_173352.jpg

خدایا قبل خواب مثل همیشه میخوام صدات کنم...

خیلی کلافه ام ، فردا ساعت 2 قرار هست زمین معامله شه...

خدایا اگه به خیرمون هست انجام بشه..

نگرانم. امشب عفت اومد صورتم رو بند انداخت . بعد رفتن اونا، اسماعیل تماس گرفت که فردا باید برن برای تنظیم مبایعنامه..

به خاطر شرایط مالی سرم خط خطیه..

فرداشب اسماعیل میاد اینجا...

حالت تهوع دارم نمیدونم چرا...

التماس دعا

شب خوش

شبتون بخیر...

سلام. کمرم شل شده به خاطر عادت 2 مرحله ایم...

نمیدونم دکتر برم یا نرم ، این چند روزه زود از کوره میرم بیرون . 

همسری تلفنی حرفیدیم خدا را شکر از ورزشش سر حال بود.

امروز صبح زود رفتم دانشگاه و حاضری درس تاریخم رو زدم.. 

بعدشم دنبال مدارک فارغ التحصیلیم بودم.. و اصل مدرک کاردانیم رو گرفتم ، باید ببرم دانشگاه

 تحویل بدم. برگشتنی یه کیف هم خریدم ،خوشم اومد ازش برا مهمونی جمعه که خونه ی عموی

 اسماعیل هستیم.

امروز در یک سایت این چند بیت قشنگ رو دیدم :
پنهان نمیکنم ز شما ، دوست دارمت
اندازه خدا ، به خدا دوست دارمت
هرچه از زمین  و زمان خسته ام ولی
برون از تمام قید و بندها دوست دارمت
واقعاً حرف ها در ذهن ماندگار هستند...
.
.
.
نمیدونم چرا حس بی حوصلگی دارم، از بافت فرشم طبق برنامه ریزیم عقب موندم ناراحتم.
جمعه برم زن داداش صورتم رو بند بندازه برا شب که میرم مهمونی.
از اول اردیبهشت میخوام باشگاه برم و انرژی + بگیرم از ورزش.
فعلاً شب خوش

قالب جدید همراه با لینک تکونی

سلام

برنامه ریزی در مورد درسام و کارام رو همراه با عمل شروع کردم.. امیدوارم به لطف خدا موفق شم ..

وب آوا و مژگان بودم ، میرم وبلاگشون متوجه زمان نمیشم..

امشب با اسماعیلم حرفیدم ، جیگری ورزش جودو ثبت نام کرده ، خیلی میخوامش.

سر هزینه زمین شهرداری یه کم فکرامون مشغوله..

از الان تا بهمن که عروسیمون هست کلی فکر و خیال داریم.

دوست دارم این چند ماه ترم آخر زودتر تمو شه و خلاص شم. بعد عروسی برا ارشد بخونم...

از هفته دیگه مداوم باید باشگاه برم ، تو عید چاق شدم یه کم.

فرشمم باید ببافم تموم شه.

اولین دلنوشت در سال 1393 ...

سلام 

سال نو مبارکتون باشه مهربونا

امیدوارم در آرامش به سر ببرین.

موقع سال تحویل خونه خودمون بودم و همسری هم خونه خودشون بود. از خدا خواستم کمکمون باشه مثل همیشه. در این سال قرار هست من و اسماعیلم به لطف خدا بریم زیر یک سقف. 

ترم آخرم با کلی مشغله فکری ،تو دلم مثل سیر و سرکه میجوشه..

نمیدونم چرا استرس دارم.

کلی تحقیق دارم برای درسام. هر چی تو ذهنم مشغولم کرده دارم میگم..

امروز صبح اسماعیلم رفت خونه خودشون ،خیلی میخوامش . 

امروز الهام و حسن اومدن خونمون. بعد از نهار با مرتضی حرف زدیم ،البته صوتی..

عصر به هوای 2 شبی که با اسماعیل در کنار هم بودیم ،حسابی کلافه بودم.

شبی تلویزیون دیدم، اس ام اسی حرفیدم با جیگرم. حالا هم که اومدم وبلاگم رو به روز کنم.

وبلاگ درس امور فرهنگی رو به وبلاگ دکوراسیون میخوام تبدیل کنم.

آدرس : http://sanayam.blogfa.com

وبلاگ برادرزاده عزیزم که ترول هست به آدرس : http://71281.blogfa.com

آدرس سایت بازی همسر عزیزم : http://www.gulups.com

علاقه داشتین تشریف بیارین.

خدا را شکر ترم 3 کارشناسی هم تموم شد..

سلام

امشب وب دوست خوبم آوا بودم، بعد از مدتی من هم هوس نوشتن کردم..

دیشب انتخاب واحد کردم برای ترم آخر ،کلاسام 3 روز در هفته هست و این خوبه که به کارای دیگه هم میرسم.

هفته دیگه به مناسبت عروسی اقوام وقت آرایشگاه گرفتم. 

موهام رو یه رنگ ناز باید بکنم ، روحیه ام عوض شه..

گرفته ام یه کم از شراط مون

.

.

.

خداجوون ناشکری نمیکنم ، فقط مثل همیشه ازت کمک میخوام.

خدا همه ی بیمارهارو شفا بده.. عمه معصومه منم همینطور...

دلم برا داداشیم در استرالیا یه ذره ایست. 

وبلاگ قبلیم http://sanayam.blogfa.com/ برای درس امور فرهنگی و اطلاع رسانی افتتاح شد.

دوست داشتین ببینین.

سلام همراهان

شبتون خوش مهربونا..

امشب فرصت شد بیام آپی کنم خدمتتون.

پر حرفم.. نمیدونم از کجا بگم. دارم همراه تایپم آهنگ های احمد سعیدی رو گوش میدم ، ناخودآگاه گلوم سنگین هم شده.

خدا را شکر به اسماعیلم رسیدم.

خیلی خیلی عزیز هست برام.

.

.

.

اول از همه از بابا میگم که هر شب سرگرم دیدین افسانه جومونگ هست ، از شخصیت جومونگ خوشش میاد ،سریه اولشم دیده ولی بازم میبینه. 

مامان مهربونم میخواد 2تا قالیچه لچک ترنج برام ببافه. خدا حفظش کنه خیلی برا من زحمت کشیده.

داداش مرتضی هم کماکان در ملبورن استرالیا به سر میبره. حالش خوب هست. فقط معلومه کلافه شده داداشی. زن داداش عفت خوب بهش امیدواری میده. دوست دارم برا عروسیم مرتضی باشه. هفته قبل 100 تومان برام فرستاد. اونجا هم که هست به فکرمه :*

پرنیان نازم خدا را شکر خوب دوری باباش رو طاقت آورده ،برادرزاده نازم.

داداش محمدم ناراحت هست. عمل برای بچه دار شدن انجام دادن ولی احتمالاً با علایمی که در زن داداش فتانه پیش اومد نشه ، خدایا کمکشون کن..

شوهری فردا تحویل پروژه دارن، امیدوارم در آرامش به سر ببره.

احتمالاً الان خونه مشغول سایت دکتر مفید هست..

کلی برا درسام کار دارم. فرشم رو باید ببافم. خونه فاطمه دوستم باید برم..

همیشه تایپ میکردم در وبلاگم احساس سبکی داشتم ولی امشب اونطور نیست.

منتظرم درسم تموم شه و بتونم یک جا مشغول به کار شم.

"تو" همونی که خیلی میخوامت *عشقم*

سلام 

حالتون چطور هست؟

ممنون از وقت گذاشتنتون.

نخونده نظر نذار مهربون.

ادامه نوشته

به باران دل نبند که هر 4 فصل دیوانه‌ ات خواهد کرد! اگر ببارد ، از شوق و اگر نبارد ، از دلتنگی…

1157441_685336094810949_397538357_n.jpg

ماه مهر هم داره به پایان میرسه..

سلام 

چقدر روزها سریع میگذرند ، پر دغدغه ام.. 1 مهر که تولدم بود ، عصرش رفتیم محضر و به عقد اسماعیلم خانومش شدم.

چه حسی خاصی بود. خدا یا شکرت. عصرش وقت آرایشگاه گرفتم برای صورتم. روز خوبی بود. شبش هم تولدم بود در منزل. خانواده ها دور هم.

کادو گرفتم کلی :P

کلاسای دانشگام 4 روز در هفته است. نصف زمین تعاونی مسکن داداش مرتضی را خریدیم..

خدا را شکر همه شرایط با پستی و بلندیاش میگذره.

روز عید قربان خانواده اسماعیل عیدی آوردن.

5 شنبه 1392/07/25 عروسی نیلوفر دختر دایی اسماعیل بود.

دوست دارم وقتم طوری باشه که بیشتر بیام به وبم!!!

پاییز مبارک


امشب تمام عظمت هستی در برابر عشق تعظیم می کند


زیرا می خواهد اولین برگی که از بلندی افتاد را نظاره کند . . .

اومدم با کلی خبرررررررررررررررررررررررررررررررررررر...

سلام آریایی ها 

امیدوارم آرامشتون محفوظ باشه ، موهام رو رنگ ترکیبی عسلی و دودی زدم که زیتونی خوشرنگ شد.

بهم میاد ، عکسم انداختم.

دیشب رفتیم تئاتر با خانواده خودم و اسماعیل اینا و خانواده شیخی پور.

خوش گذشت.

امشب انتخاب واحدم هست به لطف خدا..

تا 20 واحد مدنظرم هست اگر بشه بردارم. آزمایش خون هم باید بریم با اسماعیلم. فرش بافتنمم خوب پیش میره.

خلاصه اینجوریاست ..

با داداش مرتضی امروز چت کردم. از دوستم مینا شنیدم نامزدیش با وحید بهم خورده ناراحت شدم..

دوستتون دارمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم :*

الان یادم افتاد.

دوشنبه که تولدمه و روز عقدمون ته دلم یه جوریه....................................................

فعلاً بای.

شبتون خوش..

سلام. خواهش میکنم نخونده کامنت نگذارید..


حالتون چطوره دخترای آریایی؟

ممنون که به دیدنم میاین. 

5شنبه تاریخ 1392/06/14 با اسماعیلم رفتیم حلقه هامون رو گرفتیم. بعدش رفتیم کباب لقمه رضا خوردیم. 

کلاس قالیبافیم خوب پیش میره خدا را شکر. به بافت رسیدم.

این هفته عروسی خسرو(پسر عمه) در روستای هاشم آباد هست و احتمالاً بریم. با این اوصاف برای رنگ موم باید زودتر اقدام کنم. 

امیدوارم رنگ مویی که میزنم به دلم بشینه. 

با آرزوی بهترین ها برای دوستان مجازی............................... 

شبتون خوش دوستان مجازی..

سلام

ممنون از بابت نظرتون دوستان بابت رنگ مو

مهرماه رنگ میزنم

منتها هنوزم تصمیم نگرفتم چه رنگی..

وبلاگ آوای عزیز بودم

هر کدوم از ما در زندگیمون مشغله داریم

این آوای نازنین رو مثل خواهر نداشتم دوست دارم

خدایا مثل همیشه بنده هات رو دریاب

من خودم این چند وقت دپرس شدم شدید و سر این مسئله حسابی با اسماعیلم بحث داشتیم

نمیدونم چرا اینطور شدم

سرم درد میکنه شدیداً

کلاس قالیبافی ثبت نام کردیم با فاطمه و الهام

امروز ظهر با مامان تا نصفه چله کشی کردم

امشب هم اگر بشه نصفه دیگه رو انجام میدم.

شهریورم داره از راه میرسه..

سلام

این چند روزه از روی بی حوصلگی نیومدم ، البته هنوزم حالم تعریفی نداره ولی اومدم امشب دیگه.. 

گفتم شاید با نوشتن حالم بهتر شه.

حالتون چطور هست مهربونا؟

خیلی دلم گرفته است با گوش دادن به آهنگ وبم بغضم میگیره ، نمیدونم چرا این ماه بعد عادتم اینطور شده احوالم!

دوست دارم گریه کنم فقط ، یه عالمه برنامه ریزی داشتم ، اما بی انگیزه شدم.

پرنیان و عفت رفتند سنگده ، ویلای خواهر فرزانه اونجاست. فرزانه ما را هم دعوت کرد ولی من چون احوالم اینطور بود کنسل کردم.

هنوز با اسماعیل نحرفیدم امشب. سرش شلوغه حسابی به خاطر پروژه در شرکت. دلم یه تحول میخواد.

موهام رو میخوام رنگ کنم نمیدونم چه رنگی کنم که خوب شه.. 

شما دوستان نظرتون چیه؟؟؟

پوستم سفیده ، چشمام قهوه ای تیره ، موهام هم خرد بلند. رنگی میخوام که سنم رو بالا نبره. 

بعد از عید فطری که خوب بود به لطفت خداجون ، زهرا کوچولو رو بردی پیش خودت

سلام عرض میکنم خدمتتون دوستان

از به یاد بودنتون ممنونم ، چهارشنبه شب دعا میکردم عید فطر روز جمعه باشه تا اسماعیلم شنبه تعطیل باشه. روز 5شنبه پیام زد که چطوره حالت؟

گفتم دلم درد داره از ضعف روزه یه کم و گفت اگر بهتر شدی عصر قرار بذاریم و بریم به باغ سپهسالار برای خرید کیف..

عصر رفتیم و یه دربست تا خونه ی ما گرفت که راحت من برگردم. شبش بعد افطار تماس گرفتم به خانواده اسماعیل و تبریک گفتم. روز جمعه از ظهر به بعد شروع به نظافت خونه کردم.

برای ساعت 9:30 بود که اومدن خونمون. محمد بعد شام دعوت کرد از خانواده اسماعیل تا فرداش همراه ما بیان به سرخه حصار.

به اسماعیل گفتم اگر کار داری روی سایت شبی برو خونه و اونم تشکر کرد که درکش کردم.

فردا صبحش ساعت 7:30 صبح اومدن دمه خونمون و دو ماشین راه افتادیم. ابراهیم(برادر شوهر بزرگم) کار داشت و نیومد.

خیلی خوش گذشت. اول صبحانه خوردیم و بعد مسابقه دارت انجام دادیم. ناهار هم جوجه مهمون داداش محمد بودیم. ساعت 6:15 برگشتیم..

1شنبه ظهر از محمد شنیدم دوستم آسیه با همسرش و دخترش زهرا اردستان تصادف کردند و دخترشون تا شب در کما بود و امشب رفت پیش خدا.

خدای مهربون به خانواده زهرا صبر عطا کن ، حالم گرفته است. 

زهرای نازنین 1.5 ساله بود.. تصویرش در شب قدر در حسینیه جلوی چشمم هست.

پیشاپیش عید فطرتون تبریک مهربونا

سلام عزیزان
حالتون چطور هست؟!give_a_flower
با گوش دادن به آهنگ خدمتتون رسیدم
هوا یه کمی خنک تر شده
ماه مهمونیت خدا جون داره در این سال تموم میشه ، خدای من هر چی به خیرم بوده دریغ نکردی ممنونتم 
دیشب خونه اسماعیلم بودم ، آخر شب تلفنی حاج طاهری صیغه مون رو تمدید کرد برای 1 مهر.
امیدوارم خداجونم 1 مهر همه ی شرایط مناسب باشه تا ما بی حرف پیش عقدمون در اون روز باشه..wedding_foto
دیشب رفتیم میدون اول شهران و جاتون خالی با اسماعیلم بستنی گرفتیم خوردیم خیلی چسبید
12:45 بود که رسیدیم خونه
سحر خوابالو بودیم حسابی
وقتی از بیرون میایم خونه و به اتاقم ، اسماعیلم محکم بغلم میکنهeven-embrace
خیلی حس خوبیه
خدایا شکرت که به هم رسیدیم
خیلی میخوامش
امروز صبح که رفت شرکت دیگه نخوابیدم
دیشب در آرامش با نور شب خوابم که رنگ قرمز و سبز ساطع میکنه فضای اتاقم رمانتیک تر شد و همونطور که بغلش بودم کل صورتش رو بوسه بارون کردم
حسابی خمارش کردم
با اینکه خوابش میومد میگفت خیلی حال میده
ادامه بده
منم دل نمیومد قطع کنم
مثل بچه شده بود
دستم رو لای موهاش کشیدم
با آرامشش خودم هم حال خوبی داشتم
جمعه شب مامان به مناسبت عید فطر دعوتشون کرده تا دور هم باشیم.
امروز با داداش محمد حرفیدم که اگر شنبه تعطیل بود و شرایط بود بریم سرخه حصار خانوادگی..groups_cuddle
دعا یادتون نره همسفران 
پی نوشت : این تصویر حسابی خندوند منوlove_bed

دلم هوای جایی رو داره که ساحل و دریا داشته باشه


سلام عزیزان. هوایی شدم که ای کاش شرایطش بود تا با اسماعیل دوتایی سفر کنیم یه جای خوش آب و هوا 
که دریا هم باشه. با هم کنارش بشینیم و به موج دریا نگاه کنیم..
فعلاً به دلیل اینکه عقد دائم نیستیم دوست نداریم دو نفره بریم سفر. اگر شرایط مالی بود در پاییز میریم.

سلام

ممنون که میاین به کلبه ی وبلاگ "عاشقانه های ناب ما"

وقتی میام اینجا و از روز نوشتام مینویسم بعدش حس آرامش خوبی دارمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد. امشب خوشحالم چون اسماعیل عزیزم فردا میاد دنبالم و برای افطار میریم بیرون. خیلی وقته که 2 نفره بیرون نرفتیم به خاطر مشغله کاری جیگرم..

امروز با مینا دوست دانشگاه حرفیدم ، بالاخره داره ازدواج میکنه.. امیدوارم با دل تصمیم بگیره.

با داداش محمد صوتی حرف زدم و گفت فردا با فتانه میرن دلیرتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد.

با داداش مرتضی عصر چت کردم خدا را شکر خوب بود و عکسای جدیدش رو در فیس بوک دیدم.

فردا شب تو بغل اسماعیلم هستمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد ، هورااا تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

امروز که با هم صحبت میکردیم از خاطرات دوستیمون یاد میکردیم که استرس داشتیم آشنا نبینه ، روزای استرسی بودن..

فردا به امید خدا به لینکام و بازدیدکننده های تیرماهی گلم سر میزنم 

سلام دوست جوونااااااااااااااااااااااااااا

امیدوارم حال دوستای مجازیم خوب باشه. نماز و روزه هاتون قبول عزیزان ، التماس دعا مهربونا :*
خوابم نمیبره چرخی در سایت های خبری زدم و اومدم به وبلاگم تا باهاتون بحرفم. فردا قرار هست نامزدجوون برا افطار بیاد ، در واقع بعد از سرکار..
بعد افطار هم با داداش محمد و دوستاش اسماعیلم میرن استخر :)
داداش گفت منم گفتم به اسماعیلم ، اول دودل بود و من گفتم مشکلی ندارم بری و اگر حس راحتی میکنی باهاشون برو خوش بگذرون.. اییجور.
امروز 2 ساعت با داداش مرتضی چتی حرف زدیم ،اول تصویرش خش داشت بعد درست شد.
فردا باید کل خونه رو تمیز کنم و بعدش به وبلاگاتون سر میزنم مهربونااا.

حالم گرفته شد با دیدن پست هلسا در وب مژگان ..

این وب هلسای عزیز هست:

http://itsmynewhome.blogfa.com

من خودم چند روز پیش با وبش آشنا شدم. روح هلسا و متیو شاد ...

خدا به خانواده و عزیزان هلسا و متیو صبر بده.

حالم داغون هست و حس تایپ روزنوشتام رو ندارم...

با گوش دادن آهنگ وبم تایپ روز نوشتم چه حالی میده..

سلام 

خیلی حس خوبی دارم کلمه عشقم رو میشنوم ..

حالتون چطوره دوست جونا؟

خرسندم که دوستای مجازیم ارزش قائل هستند برای وبلاگم. 

امروز مادر شوهر برای 5شنبه شب کل خانواده رو دعوت کرد به صرف افطار ، جاتون خالی پیش پیش.

اسماعیلم 400 تا ترجمه توضیحات بازی سایت رو برام فرستاده. باید حداقل 10 روزه تموم شه..

کلافه ام.. کاش زودتر با اسماعیلم میرفتیم خونمون. دلم خواست الان تو بغلش بودم حرف بزنه برام در آرامش.

فردا کار بانکی دارم و برای تعویض شناسنامه هم باید برم حتماً تا برای 1 مهر آماده باشه.

تقدیم به اسماعیلم

سلام.. سلام...

امیدوارم دوستای مهربون وبلاگم خوب باشید :)

میخواستم زودتر بنویسم امشب ولی مشغول خوندن پست وبلاگ "زنانه تر از هر زنی" بودم. پست های مژگان عزیز تجارب خوبی به آدم میده، مخصوصاً به دید آدما نسبت بهم.

5شنبه شب با عفت و پرنیان رفتیم پارک تا پرنیان اسکیت کنه ، مربیش حرکت جدید یادش داد. بچه های کوچک که اسکیت میکنند خیلی با مزه اند.

با اسماعیلم تلفنی گپ زدم راجع به کار سایتش.. فرداش که جمعه بود کل خونه رو تمیز کردم با دهان روزه، داشتم غش میکردم. دوش گرفتم و اسماعیل تماس گرفت و گفت که برا وقت 6 میاد و وقتی اومد ماشین رو برداشتیم رفتیم به مناسبته تولد مامان کیک گرفتیم. دیشب بعد افطار و مسابقه والیبال جاتون خالی جشن تولد گرفتیم. مامان و داداش محمد و پرنیان با رقصیدنشون مارو کلی خندوندن. جای داداش مرتضی خالی بود. آخرشب با اسماعیلم اومدیم اتاقم ،حسابی خوابالود شده بودم ،محکم بغلم کرد و گفت دلم برات یه ذره شده بود.

چشمام چون درشته وقتی بغلش هستم ذل میزنه به چشمام، جالبه برام. به قول خودش چشم درشتشم :)

تو بغل هم حرف زدیم کلی، تو آرامشی که بعد چند سال نصیبمون شد به لطف خدا..

ساعت 1:30 تو جامون رفتیم و من مثل شبای قبل تا سحر خوابم نبرد با اینکه خوابمم میومد.. با بابا اینا سحری رو خوردیم و بعد نماز تا 8 خوابیدیم. اسماعیلم بلند شد و حاضر شد بره شرکت ،البته قبل رفتنش برام چند تا فیلم و کارتون های ناب آورد و ریخت رو سیستمم. تا ظهر که خواب بودم. عصر با پرنیان دیدیم. 

دیر شد نوشتنم امشب..

داشتم پست وب آوای عزیز رو میخوندم (وبلاگ تمام زنانگی هایم عاشقانه برای تو

آوا خیلی خوشحالم که آرامش داری.. خدا را شکر مهربون.

1 سال از زندگیت داره میگذره.. خدا خیلی بزرگه. من اون موقع دغدغه ی رسیدن به اسماعیل و درسم رو داشتم.

زندگی بی عشق قشنگ نیست، من در نبود اسماعیل فکر زندگی با کس دیگه واقعاً سخت بود.

دیشب تا سحر اصلاً خوابم نبرد. سیستم خوابم بهم ریخته. پرنیان امروز روزه گرفته بود، نزدیک افطار حسابی گرسنه بود قربونش برم. 

مامان پرنیان هم قرار شد مثل سال های قبل بیاد با ما باشه وقت افطار. جای داداش مرتضی خالیه. قبل ظهر سبزی پاک کردم و مامان مهربونم مشغول بافتن فرشش بود. مامان خیلی صبور و فعال هست. محمد تماس گرفت و شاکی بود از مرتضی، چتی دعواشون شده بود سر کار اداره ی عفت..

امروز رو طراحی سایت فکر کردم تا ایده ای که تو ذهنم هست به شوهری بگم حضوری. بعد افطار ظرفارو شستم و پای تلویزیون بودم. پرنیان و عفت که رفتن خونشون. اسماعیلم زنگ زد و حرف زدیم باهم. دندون درد هم داشتم بعد افطار. فردا باید عصر برم و نشون بدم دندونم رو. 

امشب به لینکام سر بزنم، بهترین فرصت هست.

آهنگ عشقم از امین رستمی لایک داره..

سلام 

با گوش کردن به آهنگ وبم حال خوبی پیدا میکنم و هر لحظه قلباً به اسماعیل نزدیکتر میشم.

دیشب ساعت تقریباً 2:30 بود که خوابم برد و 1 ساعت بعد با مادر برای خوردن سحر بلند شدیم.

قبل ظهر با پرنیان برای ثبت نامش رفتیم و وقتی برگشتم مامان گفت با مرتضی چت کنیم.. پرنیان خوشحال که باباش رو میبینه. مرتضی میگفت از فردا میخواد روزه بگیره و رفته بود از فروشگاه خرما و مغز گردو گرفته بود. با خنده گفتم استرالیا روزه بگیری به نفعته 12 ساعته است ، میخندید داداش گلم.

مادر موقع صحبت از دلتنگی اشک میریخت و ناراحت کننده بود برام

از اینکه عاقبت کارش معلوم نیست نگرانیم.

عفت عصر از سرکار اومد دنبال پرنیان و رفتن خونشون.

عصر دکور اتاقم رو تغییر دادم و بعد دوش گرفتم.

چند ساعتی هم خوابیدم.

با مامان افطار کردیم و 1 ساعت بعدش بابا از سرکار اومد. شام خورد. تلویزیون نگاه کردیم. با اسماعیل صوتی حرفیدیدم. کلافه بود از کار طراحی سایت بازی. مسگفت سردرد گرفته. منم گفتمان رو کوتاه کردم تا استراحت کنه و بعد سحر برای سایت وقت بذاره.

از دادش محمد خبری ندارم امروز.

سلام گرم من خدمت شما همسفران

خوشحالم فرصتی پیدا کردم تا روزمرگی هام رو در وبلاگم ثبت کنم.

قبل از تایپ دلنوشته ام رفتم سراغ لینکام و لینک تکونی انجام دادم ، وبلاگ های که حذف شدن رو از لیست پاک کردم. دلم خواست وبلاگم مثل سابق جون بگیره.

هرشب قبل از خواب زمان میذارم و آپ میکنم از روزمرگیم. میخوام اینجا مکانی باشه برای خودم که به عشقم رسیدم و آرمش دارم.. دوران نامزدی حال و هوای خاصی داره بعد از 4 سال..

واقعاً خدا را شکر. خیلی اسماعیلم رو میخوام. عصر که حرف زدیم قرار شد جمعه شب برای تمدید صیغه با آقا صحبت کنه تا به حاج طاهری بگه و تلفنی تمدید کنه 45 روز تا در 1 مهر که تولدم هست روز یکی شدن همیشگیمون باشه :)

ترم تابستون احتمالاً بر ندارم چون گرم هوا و حسش نیست.

میخوام کلاس خودآرایی برم که دوست دارم.

فردا میخوام پیشواز ماه مبارک رمضان برم :)

التماس دعا دوستان..