و ناگهان چقدر زود دیر میشود ..‌‌.

کاش زمان برمی‌گشت به عقب .....

نمیدونم ولی حس میکنم محیط وبلاگ نویسی خیلی

بی ریا تر از فضاهای مجازی پربازدید تراز امروزی هست ...

چیه این اینستاگرام.....

یادش به خیر ...‌چه قدر لذت بخش بود وبلاک رو به روز کنی و

دوستات بیان نظر بذارن ‌‌‌‌

امیدوارم حال دل همه تون خوب باشه ‌...عشق و خیر و برکت به زندگی تون

کی میدونه چی پیش میاد؟

یادش به خیر ... یه زمانی بلاگفا چه برو بیایی داشت...

 

اگه از بچه های قدیم هنوز کسی اینجا فعاله لطفا اعلام حضور کنه

 

باتشکر

چه خاکی نشسته

 

رو در و دیوار بلاگفا.... 

 

چقدر زود دیر میشود....

 

 

یادش به خیر.....وبلاگ نویسی....منو و جمعی از دوستان

 درناااااا؟؟؟؟؟

 

دو روز پیش برف اومد

به زودی با عکس های برفی بر میگردم....

 

 

 

                                                                             

هدر قالبم رو خیلی دوست دارم

 

البته دلم میخواست یه کم شلوغ تر باشه ولی خب نشد....

 

 

 

 

 

 

 

ترانه ای از عرفان سلیمی با اجرای مسعود امامی....

اگه خوشتون اومد....

وصف الحال بود...

یا همزاد پنداری کردین...

میتونید بگردین پیداش  کنید و دانلودش کنید!!!!

یه موزیک ملایم بدون ریتم....واسه همه اونایی که:

یکنواخت بودن زندگی خسته شون کرده....

برای خودم...!

 

یه مدت می خوام ول کنم زندگی رو

بذارم کنار عشق و دیوونگی رو

چشامو رو اونی که می خوام ببندم

یه مدت با هیچی با هیشکی نخندم

 

 

 

یه مدت می خوام لنگه چیزی نباشم

هراسون و دلتنگه چیری نباشم

بترسن همه آدما از منی که

قراره یه مدت بشم یکی دیگه

 

 

 

یه کم فرصت و استراحت می خوام

یه شب خواب شیرین و راحت می خوام

می خوام بچه شم باز توو این سن و سال

یه مدت جدا شم از این حس و حال

 

 

 

تو می دونی احوال خوبی ندارم

غروبم ، سکوتم ، گمم بی قرارم

واسه اینکه خورشید چشمام بتابه

یه مدت باید بی توقف ببارم

 

 

 

ببخشید که آروم نمی گیرم از عشق

گریزونم از خنده و سیرم از عشق

بهت قول می دم باز ، بشم مثله اول

بازم واسه تو باتو می میرم از عشق

 

 

 

یه کم فرصت و استراحت می خوام

یه شب خواب شیرین و راحت می خوام

می خوام بچه شم باز توو این سن و سال

یه مدت جدا شم از این حس و حال

 

                                                                

 

 

 

 

 

                                                       

                                          

 

                                                            

 

 

 

 

 

 

محبت بین ما کار خدا بود

از اینجا من خدا را می شناسم

خوشحالم که اینجا دوستانی دارم

که ندیده هوامو دارن....

اگه چند روز نباشم جویای احوالم میشن....

و منتظرند تا اینجا به روز بشه....

به خاطر همه مهربونیاتون ممنون ...

قول داده بودم به زودی اینجا به روز بشه....

اومدم به قولم وفا کنم

 با شعری از سهراب سپهری

 

 

همه بابا ها هم مهربون نیستن...

شعر زیبایی از آقای پور عباس:

 

صدای ناز می آید.

صدای کودک پرواز می آید.

صدای رد پای کوچه های عشق پیدا شد.

معلم در کلاس درس حاضر شد.

یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد بر پا.

همه بر پا،چه بر پایی شده بر پا.

معلم نشأتی دارد، معلم علم را در قلب می کارد، معلم گفته ها دارد.

یکی از بچه های آن کلاس درس گفتا بچه ها بر جا.

معلم گفت:فرزندم بفرما جان من بنشین، چه درسی، فارسی داریم؟

کتاب فارسی بردار؛ آب و آب را دیگر نمی خوانیم.

بزن یک صفحه از این زندگانی را.

ورق ها یک به یک رو شد.

معلم گفت فرزندم ببین بابا؛ بخوان بابا؛ بدان بابا؛

عزیزم این یکی بابا؛ پسر جان آن یکی بابا؛ همه صفحه پر از بابا؛

ندارد فرق این بابا و آن بابا؛

بگو آب و بگو بابا؛ بگو نان و بگو بابا

اگر بخشش کنی "با" می شود با "با"

اگر نصفش کنی "با" می شود با "با"

تمام بچه ها ساکت،نفس ها حبس در سینه و قلبی همچو آیینه،

یکی از بچه های کوچه بن بست، که میزش جای آخر هست، و همچو نی فقط نا

داشت؛ به قلبش یک معما داشت؛

سوال از درس بابا داشت.

نگاهش سوخته از درد، لبانش زرد، ندارد گویا همدرد.

فقط نا داشت...

به انگشت اشاره او، سوال از درس بابا داشت.

سوال از درس بابای زمان دارد. تو گویی درس هایی بر زبان دارد.

صدای کودک اندیشه می آید. صدای بیستون،فرهاد یا شیرین،صدای تیشه می آید.

صدای شیر ها از بیشه می آید.

معلم گفت فرزندم سؤالت چیست؟

بگفتا آن پسر آقا اجازه این یکی بابا و آن بابا یکی هستند؟

معلم گفت آری جان من بابا همان باباست.

پسر آهی کشید و اشک او در چشم پیدا شد.

معلم گفت فرزندم بیا اینجا، چرا اشکت روان گشته؟

پسر با بغض گفت این درس را دیگر نمی خوانم.

معلم گفت فرزندم، چرا جانم، مگر این درس سنگین است؟

پسر با گریه گفت این درس رنگین است.

دو تا بابا، یکی بابا؟

تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابای من نالان و غمگین است؟ ولی بابای آرش شاد و خوشحال است؟

تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابای آرش میوه از یازار می گیرد؟ چرا فرزند خود را سخت در آغوش می گیرد؟

ولی بابای من هر دم زغال از کار می گیرد؟

چرا بابا مرا یک دم به آغوشش نمی گیرد؟

چرا بابای آرش صورتش قرمز ولی بابای من تار است؟

چرا بابای آرش بچه هایش را همیشه دوست می دارد؟

ولی بابای من شلاق را بر پیکر مادر به زور و ظلم می کارد؟

تو میگویی که ای بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابا مرا یک دم نمی بوسد؟ چرا بابای من هر روز می پوسد؟

چرا در خانه ی آرش گل و زیتون فراوان است؟

ولی در خانه ی ما اشک و خون دل به جریان است؟

تو می گویی که ای بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابای من با زندگی قهر است؟

معلم سورتش زرد و لبانش خشک گردیدیند.

به روی گونه اش اشکی ز دل برخواست.

چو گوهر روی دفتر ریخت.

معلم روی دفتر عشق را می ریخت.

و یک "بابا" ز اشک آن معلم پاک شد از دفتر مشقش.

بگفتا دانش آموزان بس است دیگر؛ یکی بابا در این درس است و آن بابای دیگر نیست.

پاک کن را بگیرید ای عزیزانم،

یکی را پاک کردند و معلم گفت جای آن یکی بابا، خدا را در ورق بنویس...

و خواند آن روز، "خدا بابا"

تمام بچه ها گفتند، "خدا بابا"

 

 

شب آرزوها....هه مارو چه به این حرفا؟؟؟

 

 

آرزوهاتو یه جا یادداشت کن

خدا یادش نمیره

ولی تو یادت میره چیزی که الان

داری آرزوی دیروزت بوده...!

 

پست ثابت

 

 

توضیحات کسل کننده یک مدیر وبلاگ:

این پست ثابته...ولی ممکنه به مرور زمان

بند هایی بهش اضافه بشه

 

 

فقط نظرات این پست باز میمونه

ادامه نوشته

امروز آدم هایی رو دیدم که خاطره ای از دیروز رو برام تداعی کردن

اسامی مستعار نیست....خاطره م رو به صورت داستان نوشتم

تا طولانی بودنش خواننده رو خسته نکنه...

 

    خدایا کسی که قسمت مون نیست رو سر راهمون

قرار نده تا شب های دلتنگیش واسه ما باشه و روزهای خوشش برای دیگری

                                      

آدامس موزی

 

 

هیچ وقت دوست ندارم با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شم ،

با این همه وقتی شمارش رو دیدم نا خود آگاه لبخند به لبهام نشست.

ازم خواست اگه میتونم و کاری ندارم برم خونشون.

راه زیادی نبود...دو تا خونه اون طرف تر!

آیفون رو زدم...همیشه بی احتیاطیش کلافم میکرد!!!

بدون اینکه بپرسه کیه؟ در رو زد و من همونطور که با عجله از پله ها بالا میرفتم

 بین راه با غریبه ای قد بلند و سفید پوش روبرو شدم...

نفس نفس زنان اما با لبخند سلام کردم و اون همزمان با دادن جواب

یه آدامس موزی از جیبش در آورد و به طرفم گرفت!

هنوز متعجب و مردد بین گرفتن و نگرفتن بودم که ناهید از پشت سرش ظاهر شد

 و با خنده و ایما و اشاره  بهم فهموند که قبول کنم.

من هم پذیرفتم و قبل از اینکه با کنار رفتن،راه رو براش باز کنم سعی کردم

 توی همون فرصت کوتاه به چهره ش خیره بشم!!!!!

نمیدونم از کی ولی سالهاست عادت کردم با خیره شدن به

چهره سالمندان تصویر جوونی هاشون رو توی ذهنم ترسیم کنم.

اما این بار چین و چروک صورت غریبه بیشتر از این بود که به من

 اجازه تجسم بهار این صورت به خزون نشسته رو بده....

بالاخره اون رفت و بعد از سلام و خوش وبش با ناهید

 با هم وارد اتاق شدیم و به فرزانه و نفیسه پیوستیم.

با خنده  و تعجب گفتم:

بچه ها این پیرمرده کیه؟فکر کنم عاشق من شده!!!!تا من رو دید بهم آدامس داد...

سه تایی خندیدن و گفتن این عادت داره...

همیشه تو جیبش آدامس موزی داره و هرکس بهش سلام کنه یه دونه بهش میده!

واسه درمان ازیکی از روستاهای بندر به شیراز اومده بود...معتمد روستا بود اما کس و کاری نداشت...

بچه ها بهش میگفتن عمو حاجی

بالاخره اون روز بعد از پایان نشست دخترونه ای که 4نفری گرفته بودیم فهمیدم:

وقتی عمو حاجی جوون بوده...عاشق یکی از دخترهای روستا میشه...

با پادرمیونی و وساطت بزرگترها عقد میکنن و مدتی بعد

عمو حاجی واسه کار به یکی از کشورهای عربی میره...

اما وقتی بعد از  دوسال برمیگرده در کمال ناباوری میبینه که

 شیرینی خوردش غیابی طلاق گرفته و با دیگری ازدواج کرده !

عمو حاجی هیچ وقت تو زندگیش به زن و دختر دیگه ای فکر نمیکنه

 و تا آخر عمرش مجرد و تنها میمونه!!!

دو سال پیش شنیدم که عمو حاجی فوت کرد....و امروز هیچ آدامس موزی برام شیرین نیست....

خدایش بیامرزاد....

 

پ.ن:

1: دلم میخواد بدونم چه رابطه ای بین آدامس موزی و عشق نافرجام عمو حاجی بود!!!!

2:دوست دارم منم همیشه یه عالمه شکلات و آدامس داشته باشم و

هروقت جایی بچه ای میبینم بهش بدم

اما نمیدونم چرا هربار با این نیت مقداری تنقلات باخودم حمل میکنم

قبل از پیداشدن بچه مورد نظر...همه رو میخورم!

3: این داستان به مراتب خیلی تلخ تر از اون چیزی هست که نوشتم...یک عمر آه...اشک...حسرت و ناکامی!

فقط خدا میدونه اون با چه شوق و ذوق و امیدی دوسال غربت رو به سختی کار کرد تا ....

4:از این عشق هایی که زنجیر میشه

هوس هایی که دامن گیر میشه

میترسم چون دلم بی اعتماده

به احساسی که بی تاثیر میشه

نه اینکه عاشقی حال خوشی نیست

نه اینکه زندگی بی عشق میشه

فقط کاش بین این حس های مبهم

بفهمم آخرش چی عشق میشه!!!    (دکتر افشین یداللهی)

چه از خود متشکر!

پیش از هر چیز و قبل از همه به خودم خوش آمد می گم...