همایش در 20 و21 مهرماه در کاشان برگزار شد.
عکسهای هشتمین همایش همسفر با پاییز
کنگره بزرگداشت کلیم کاشانی



























عکسهای هشتمین همایش همسفر با پاییز
کنگره بزرگداشت کلیم کاشانی



























مثل مسافر خانه ی یک شهر ویرانم
در آرزوی دیدن لبخند مهمانم
من میز ها را چیده ام در ذهن آشفته
من خسته از تنهایی و این فال و فنجانم
هر روز چشمم خیره بر بهت خیابان است
هر شب شبیه جاده ها گیجم ، پریشانم
ای کاش دستی بغضهایم را بغل می کرد
یا دست کم می ریخت آبی پای گلدانم
آغوش من لبریز دلتنگی ست ، خاموشم
دلواپس آینده ام ، سر در گریبانم
فانوس عمرم در مسیر باد می رقصد
من شعله شعله داستانی رو به پایانم.
آزاده سالمی : اصفهان
متن این شعر غم انگیز تو را می فهمد
عابری آخر پاییز تو را می فهمد
تو نه قاتل ،و نه مقتول ولی فهمیدم
که چرا خنجر چنگیز تو را می فهمد
رفتنت فاجعه ای بود که من می دانم
عمق این فاجعه هم نیز تو را می فهمد
دائما کار تو این است ، فقط بنشینی
شاید این صندلی و میز تو را می فهمد
آنقدر روسری ات از تو گریزان شده که !
چشم بی حوصله و هیز تو را می فهمد
سمت سیگار نرفتی ، به جز آن وقتی که ...
بیتی از صائب تبریز تو را می فهمد
خانه و صندلی و میز وحتی گلدان
" غیر احساس تو هر چیز مرا می فهمد " .
وحید حیاتلو / خوی
نزدیک ولی از دو جهان متفاوت
شرمنده ی هم با دو گمان متفاوت
یک قرن میان من و تو فاصله افتاد
با فکر و دل و راه و زبان متفاوت
ای عشق مرا پشت سرت خوب کشاندی
در گستره ی شک به مکان متفاوت
در لفظ یکی هستی و در زخم فراوان
در سینه ی هر کس به نشان متفاوت
انگار عملکرد تو این بار غلط بود
هم پیله ولی در دو جهان متفاوت
هیلدا احمد زاده / رشت
مثل رگهای نازک شیشه حرفهایش گزنده وتردند
حرفهایی که خودبه خود خودرا توی گنجایش گلو خوردند
کاغذش جان به لب شده اما حرفها کنج سینه کزکردند
اتفاقات هولناکی که قلب اورا همیشه آزردند
اوکه عادت به این روش دارد جای خوبی برای زمزمه است
پس چرا واژه ها براین کاغذ قصه را اشتباه آوردند
ذهنش از هرچه هست بیزار و مرگ او ساده و تماشایی
قلب او پیش خاطراتی که تا ابد زنده زنده می مردند
و چه ساده میان خاطره ها عکس هایی بعید می جوئید
روزگار خوشی که توطئه ها ازدل و یاد شهر می بردند
های ... این متن شاعری گنگ است اقتباس از مقاله ای متروک
حرفهایی که توی بغض گلو (اشتها دار) خاک می خوردند
علی وارث / رشت
تو می توانی سفرکنی تا دچار چشمان تر نباشی
که چشم بر سیل غم ببندیّ و بیش ازین در خطر نباشی
تو میتوانی ستاره باشی ولی نه در آسمان شهری
که سهم پرواز من نباشد ، که تو ز من با خبر نباشی
کجا تو پنهان کنی دلت را که من از او سر به در نیارم؟
نمی شود من بسوزم اما تو لاجرم شعله ور نباشی
همین که من مثل باد پاییز ز غم به هر جا سری بکوبم
تو مثل برگ خزان محال است کلافه و در به در نباشی
خدا که در روح سرکش تو هوای پرواز را دمیده
به تو نگفته که حق نداری برای من بال و پر نباشی؟!؟
دعا کنم مثل ماه هر شب کنارمن تا سحر بمانی
خداکند هیچوقت مثل ستاره های سحر نباشی
به سینه ات گرچه مانده داغم غریبگی کن نیا سراغم
چرا که در محضر غرورت حقیر ازین بیشتر نباشی
...
دوباره از راه دور و خسته رسیده ام پشت درب بسته
هراس دارم که در بکوبم ...اگر نباشی؟...اگر نباشی؟...
سودابه مهیجی / تهران
کشته ای با محک فاصله ، خیلی ها را
نه عجو لا نه ، سر حوصله خیلی ها را
اخم های تو گسل های پر از زلزله اند
نگران کرده همین مسئله ، خیلی ها را
خنده ات چاره ی افسردگی مملکت است
نکند حل نکنی! مشکل خیلی ها را
تن تو باغ خسیسی ست که انداخته در
طمع صید دو تا چلچله خیلی هارا
دفتر شعر طلا کوب تو یی! ، می بینی
مثل مشتی ورقه باطله، خیلی ها را
دختر ناز عشایر تو یی! و دور از شهر
کشته ای با محک فاصله ، خیلی ها را
عباس رضایی / شوش دانیال
بردار ... به نام درد از سر بنو یس!
از ساحت زخم های جوهر بنو یس!
یک جمله پر از سکوت، یک سطر عذاب
از زمزمه های درد آور بنو یس !
از آن همه یاس، شنبه ها ساعت پنج
غم نامه ی روز های پرپر بنو یس!
یک کوچه و رد پای چتری که گذشت...
یک نقطه و بعد مرد را تر بنو یس !
از هل هله های تار بر قامت قاب
از خاطره های خاک بر سر بنو یس!
از طرز عبور دست از کنج اتاق
از حالت جشم های بر در بنو یس !
هاشور نگاه سقف یادت نرود !
از خواب و خیال تخت کمتر بنو یس !
با من که هنوز مات این فاصله ام
در باره ی نقطه چین آخر بنو یس!...
محبوبه علیخانی /مازندران
بستی به روی من همه در های باز را
باید بدون قبله بخوانم نماز را
دور از نسیم چشم تو بر خو یش بسته ام
عطر تمام پنجره های مجاز را
یک سایه در مدار شعورم عبور کن
تا بگذری توقف این سوز و ساز را
در این ابد سرای معلق، خیال تو
زاییده است زخم هزاران نیاز را
هرشب منم پرنده ات، از خود نشان بده
احساس مردمان مهاجر نواز را
در ایستگاه خاطره دیشب گرفته بود
آه از نهاد سرخ گلو یم جواز را
حمداله احمدی / رامهرمز
شاید امروز از تو پر شده ام
شاید از دوریت ملالی نیست
آسمان و کشاکش دریا
از وجودت همیشه خالی نیست
در هجومم تمام آبی ها
ساحل خیس را به دریا برد
غرق میشد حضور دستانت
و تمام تو را به فردا برد
چشم های اسیر و غمگینت
ناله در چنگ من فرو می کرد
دست های تو آهنی تر بود
و صدا یت که آرزو می کرد......
...موج وحشی ببر مرا با خود
تا به دریا وماه برگردم
جزر من را بگیر وخالی کن
ولی از من نخواه برگردم
من شبیه نگاه تو خالی
در زمان تو راه می رفتم
و تو هر روز منتظر بودی
من ولی در نگاه می رفتم
گیسوانت تب شب من بود
ولی افسوس ساده می رفتی
زندگی در نگاه غمگینت
مرده بود و پیاده می رفتی
هادی مرادی/ رستم / فارس
بار دیگر بهار آمدورفت و درختان،چه بی خبر بودند
روی دستان باغبان ماندند،شاخه هائی که بی ثمر بودند
باردیگرخزان بما فهماند،مثل ما سرنوشتشان این بود
"شاخه هائی که بی ثمر بودند"،همگی قسمت تبر بودند
همه جا از کلاغها پر بود،کوه و دشت وچنار وشالیزار
چونکه امسال هم مترسکها،همه بی دست و پا و سر بودند
حرف گندم ،نسیم و گندمزار،روی لبهای خشکمان خشکید
خبر مرگ را که آوردند،قاصدانی که خوش خبر بودند
سرخی سیب ها بهانه شدند،وقت رفتن رسیده بود انگار
زودتر، چیده، در سبد،رفتند،سیب هائی که سرخ تر بودند
با توام ای کبوتر زخمی،عزم پرواز تو کجا رفته ست
دل به دریا زدند و کوچیدند،همرهانی که خسته پر بودند
توی این فصل غصه ها من هم،می نوشتم مچاله می کردم
زرد شد فصل دفترم مثلِ برگهائی که در بدر بودند
ادعائی نداشتم هرگز،خاصه وقتی که شعر می گفتم
هرچه گفتم زدردها گفتم ،ولی افسوس بی اثر بودند
محمدرضانصر/ اصفهان
سوختم در تبی که از عشق است٬ شعله در شعله در گلستان ات!
مثل رسم خدا و ابراهیم٬ مثل گنجشک، زیر باران ات
نفس ام را شماره می کردم٬ نفس ات را شماره می دادی
حسِ پس لرزه های بم را داشت٬ دیدن دست های لرزان ات
بیقرار شنیدن ات بودم٬ مثل آواز عاشقانه ی قو
شعر می خواندی و به شور غزل٬ تار میزد دل پریشان ات!
¤
روزها می گذشت و از تقویم آنچه می ماند چند کاغذ بود
هفته وماه وسال من شده بود دست مرداد و چشم آبان ات!
من که کفر برادرانم را مثل پیراهنی در آوردم
با کدام آیه قبله ات خواندم؟! به چه وردی شدم مسلمان ات؟!
دل و دینی نداشتم هرگز٬ که نماز تو را اقامه کند
تو چگونه خدای من شده ای٬ با دو گوی سیاه شیطان ات!؟
من ِ لیلی برات مجنونم٬ من ِ مجنون برات می میرم
قصه ی عاشقانه ای داری٬ مثل "ابسال" با "سلامان"ات !
من حسودم حسود٬ آری! -عشق- این بلا را سر من آورده
قلبم آشوب می شود وقتی دست های کسی به دستان ات...
می رسد یا نمی رسد روزی٬ که تو مال خودِ خودم باشی!؟
طالع ما دو تا یکی بشود٬ شکل یک قلب کنج فنجان ات...
¤
...کاش آن سوزنی که مدتهاست٬ توی انبار کاه جا مانده
با سر انگشت یک پری می دوخت٬ دست های مرا به دامان ات
مریم پیله ور / رشت
دل را بکشان سوی خودت ، فتنه برانگیز
یادآور اوقات خوش خاطره انگیز!
در من، غم تنهایی یک کوه نهفته است
در من، غم صد رنگی هر ساله ی پاییز...
من عاشق بی رحمی چشمان تو هستم
اینقدر نگو از من و از عشق بپرهیز!
تقدیم به نامردی تو بیت به بیتش
شعری که شد از حس غزل های تو لبریز
آماده ام ای "عشق" که همراه تو باشم
من را بکشان سوی خودت فتنه برانگیز...!
زهرا بوجاریان/ آران و بیدگل
به خاطر زیبا بودن شعر از قوافی
مکررش چشم پوشی شد.
من مادرم را می شناسم او نمی داند
دارد مرا از خاطراتش دور می ریزد
می گوید آهو بچه اش را گرگ ها بردند
می خواهد از من بس که بد نامم بپرهیزد
عظیم زارع / کازرون
با بال شکسته ،سنگ را می فهمم
زخمی شده ام تفنگ را می فهمم
تنها و غریب بیشه ها بودم، من
در چشم شما پلنگ را می فهمم
***********************
حالا که هوای عشق سمی شده است
حالا که شکست بغض رسمی شده است
بگذار که فریا د بلندی با شم-
این حنجره از سکوت زخمی شده است
عقیل زروک /محمود آباد/ مازندران
هر روز از کنار تو رد می شوم همین!
کاری که یک دقیقه... که یک لحظه... آنی است
از بس که عاشقم همه دارند می رسند
کم کم به این نتیجه که لیلا روانی است
اینها قبول اینکه به تو فکر می کنم
که با تو عاشقم که قشنگ است بودنم
به زندگی برای تو اقرار می کنم
اما برای جامعه ننگ است بودنم
هروقت مثل آدم زنده شبیه تو
قلبم درست می زند آشوب می شود
اینقدر بی جهت نگران دلم نباش
زخمش زیاد نیست خودش خوب می شود
زخمش زیاد نیست ولی من بدونِ تو...
من هیچ وقت مثل تو عاقل نمی شوم
یک بار توی زندگی چند ساله ام
آدم شدم ولی متعادل نمی شوم
زینب صبوری زاده /قائمیه/ فارس
ازبسکه شعر گفته ام و پاره کرده ام
از خستگی تمام تنم درد می کند
هر چند از قدیم به ما یاد داده اند
این درد های کهنه تو را مرد می کند
*************************
قلبی شکسته دارم ودستان خالی ام
هرچه نماز خوانده ام ارزانی خودم
با این دل خراب به من حق نمی دهید
تا باز شک کنم به مسلمانی خودم
محمد شفیعی فر /قزوین
مرا که دلم نیست با هیچ کس
قسم می خورم یا تو یا هیچ کس
پر از گریه ام ، شانه خالی نکن
نمی فهمد اینجا مرا هیچ کس
چون آیینه ای که در انباری است
ندیده مرا سال ها هیچ کس
در این کوچه ها آرزو می کنم
نباشد به جز ما دو تا هیچ کس
اگر عشق پا در میانی کند
نمی گیرد از من تو را هیچ کس
من از دار دنیا به تو دلخوشم
قسم می خورم یا تو یا هیچ کس
محمد نوروزی/خوی
تا کجا در هبوط این برهوت، باید این جادّه را نگاه کنم؟
زانویم را بغل بگیرم و بعد، گریه بر شانه های راه کنم؟
آه ای سرنوشت می خواهـم از شـبـت رو سـپید برگردم
شعله ای در سیاهی ات باشم، دودمان تو را تبـاه کـنـم
پشت سر هر چه پل شکسته شده ،روبرو را سراب می بینم
نه امـیـدی کـه پـای بـردارم نــه مـجـالی که اشتباه کنم
آب از آب اگر تکان بخورد، مدّ دریا به آسمان بخورد
گرچه دیوانه تر از این بشوم، باز هم رو به سوی ماه کنم
ای کسانی که در تحجر خویش عاشقی را گناه می دانید
بگذارید تا که یک دل سیر عاشقش باشم و گناه کنم
در نبودش به دوست داشتنش اکتفا کرده ام ولی باید
آینه بر دهان نگه دارم به تمنای اینکه آه ... .
سلیم غلامی بروجنی
تا به دنیا نیاورد من را
که به دنیای دیگری نبرمحس موروثی نبودن را
***ضربه می زد به قلب من ضربان
تا که بالا بیاورم خود رامثل حرف نگفته ای به زبان
***و مرا غرق خواب کرد و گذشت
زندگی اشتباه محضی بودکه مرا انتخاب کرد و گذشت
***کودکی قد کشید در رَحِمت
و به باور رسید مردن را
مثل من که بزرگتر شده امحس تلخ فریب خوردن را
***تا که بعد از تو جاودانه شوم
تا به آغوش مهربان کسیغم دوریت را بهانه شوم
***خام بودم دچار عشق و جنون
تن به هر چیز دردناکی کهتن به تیغی که غوطه ور در خون
***وسط عشق های بی فرجام
تن به این زندگی که جز مردنگریه ام می کند هنوز مدام
***خسته از درد نیمه جان بودن
امن آغوشمان دریده شدهخسته از گرگ مهربان بودن
***زندگی درد ریشه داری شد
تبر سرنوشت ریشه زد وزندگی مثل یادگاری شد،
***و نوشتیم... اتفاقی بود
و گذشتیم ساده مثل تبراز سر زندگی که خیلی زود...
***تا که خود را شبیه گرگ کنم
دست تقدیر را بگیرم و بعدببرم با خودم بزرگ کنم
***
سمیه ا یمانی/ شیراز
به رد دریا رسیده بودم، کنار اشک ترانه هایت
دوان دوان می کشم خودم را به شوق باران شانه هایت
کبوترانه نشسته ام در حضور گنبد، برای اینکه
دخیل بندم ستاره ها را ، به کهکشان نشانه هایت
دوباره درکوچه های طوسم هوای صحنت مرا کشانده
به رقص بال فرشته ها تا،شمیم سبز جوانه هایت
به گونه های تر نیایش کشیده ام طرح خواهشم را
شکسته شد بغض مبهم من،به گریه خیز شبانه هایت
****
شراب انگور بارگاهت رگ زمان را بریده آقا
وَ چشمه ای از شب نگاهت به روح باران دمیده آقا
جهنمی پا گرفته در من،منی که درگیر امتحانم
قدم زدم در زمین مرده، اگر چه هم زاد آسمانم
قطار قوها مرا رسانده، به آفتاب طلوع هشتم
به نبض دریای خشک وحشی،وَ قایقی از شعور گندم
غروب، پر می گشاید آنک، ز بال های برهنه ی من
پرنده تر می شوم دوباره،برای تا بی کران پریدن
کنار چتری که خیس تر شد، دو تکه ی ابر پاره پاره
گلوی خود را بریده اند از شمیم تسبیح و استخاره
به آسمان بهانه هایم،به رغم اندوه بی کسی ها
دوانده ام قلب زخمی ام را، به سوی لبخند اطلسی ها
قسم به سیب گناه آدم، قسم به لبهای ترد حوا
قسم به زخم گلوی گنبد، نشسته ام رو به صحن دلها
به سمت پلکی که می نوازد صدای امن یجیب دیدار
به لحظه هایی رسیده ام که گرفته رنگ غبار و تکرار
وَ ضجه های سکوت آهو، وَ پنجه های مسیر محتوم
وَ قصهء چاه و یوسف تو، وَ خون نارنج های مسموم
تو ازطلوع بهشت نوری درین جهانی که بی فروغ است
نگو که خوابم خدا نکرده، نگو که رویای من دروغ است
انار لبهای تو همیشه نشانگر فصل ارغوان است
میان دستان هر فرشته، شراب مسموم شوکران است
وَ مثنوی نه،غزل دوباره،نفس دوباره،غزل دوباره
دلم برایت نوشته آقا ، درین کویر پر از ستاره
من ابتدای رسیدنم نه، من انتهای نگاه راهم
مسافری پیرهن ستاره،غریبه ای از دیار ماهم
ازین خیابان مرده از من نبود راهی برای رفتن
دَ دف زنان می رسد کبوتر، وَ می نشیند در ایستگاَهم
تو خوشه خوشه سبو گرفتی از آتش تاک های وحشی
(تب خراسان گرفته بودم) میان اندوه گاه گاهم
محمد حسن اسفند یار پور / کرمان
جای شک نیست اگر باد پریشان بشود
یا که هر عابر در راه هراسان بشود
زلف پر پیچ و خمت مایه ی آشوب دل استروسری سر کن و نگذار نمایان بشود
با همین هرم نفس های خودت کاری کننفس باد صبا یک شبه ارزان بشود
بسکه رندی و نظر باز شبیه ات فردینتوانسته یل حلقه ی رندان بشود
هر دمت عطر گلابی ست که بی شک با یدباعث رونق هر ساله ی کاشان بشود
درد بسیار ولی باز بزن تا قلبمکمی از زخم زدن های تو درمان بشود
در چشم هایم ریخته غم های عالم را
دستی که در چشمت جهنم های عالم را
در خانه ی قلبم ، چرا ؟ نامحرم آوردی
پیش از تو ، گاهی خنده ای روی لبانم بود
در چشم من با اشک یک دریا نم آوردی
مشت خودت را ، از نمک هر بار پر کردی
بر زخم های کهنه ی من ، مرهم آوردیدیگر به چشمانم ، اطاق شوق پیدا نیست
در خانه ی امیِد من ، دود غم آوردیدر پاسخ ، نامهربانی های خود ، هر روز
یک مشت ، حرف ناحساب و مبهم آوردیتا زنده ام ، پیچیدگی در من ، نخواهی دید
رو راست می گو یم ، تو در عشقت کم آوردی..........بیست و پنج........
..................................
...................................چشم من و دامانی از خار بلایت
تو حرف هایت، با حقیقت دشمنی داشت
من راست میگفتم که میمیرم برایتجدی نمی گفتی که من را دوست داری
وا شد برایم ، مشت تردید صدایتدر عمق در یای غرورت غرق بودی
هر گاه می بوسید موج ٍ عشق ، پایتبعد از تو در گوش ٍ دلم ، صد بار خواندم
وقتی که می نالید از دست وفایتای کشتی افتاده در چنگالٍ طو فان
ای کاش می بودی به حرفٍ نا خدایت !رفتی و بعد از تو غمت شرمنده ام کرد
تا پر شود تنهاییم ، آمد به جایتدر امتحان عشق ماندی ، پس چه می گفت
حاضر جوابی های روز ابتدایتوقتی که فصل درس تو پایان پذیرفت
رنگ خجالت بود روی نمره هایت................بیست و هفت........
..........................................
..........................................
.........................................
...........................................
.............................................
............................................
چشم مرا در یای سرخ اشک ها کردی
بر ضد من تشو یق کردی دشمنی ها راحق تمام دوستی ها را ادا کر دی
دارد دل بی طاقتم از درد می نا لددر این نیستان بسکه تو آتش به پا کردی
هر روز بامن از شکوه عاشقی گفتییک عمر چیزی که نبودی ادعا کردی
مانند گرگی که به جان گله می افتددر من تمام درد ها یت را رها کردی
می خواست تا بامن ، تو جور دیگری باشیای غصه ممنو نم که بامن خوب تا کردی
با ید طبیبان کار را از تو بیا مو ز ند
ای مرگ صدها درد را یکجا دوا کردی
.............شصت و نه............................
.........................................................صد عنچه ی باغ تو یکی وا شدنی نیست
تا از دل من دل بکند ، خار جدایی
بی قافله سا لاری گل ها ، شدنی نیستیک روز ، اگر هست جدایی من و تو
روز ی ست ، همین روز ، که فردا شدنی نیستمجنونم و در کنج دلی تنگ گرفتار
یک خانه ی کم حجم ، که صحرا شدنی نیستلطفت چه کند ؟ قافله ی تشنگی ام را
یک قطره ناچیز ، که در یا شدنی نیست ؟یوسف محک نفس تو در مملکت مصر
بی وسوسه ی عشق زلیخا ،شدنی نیست............هشتاد و نه.............
2 - تهران - میدان انقلاب پاساژ فروزنده خانه شاعران ایران
3 - اهواز -کتابفروشی رشد
4 -دزفول کتابفروشی معراج
5 - رشت میدان امام کتا بفروشی طاعتی
6 - شیراز - خیابان حافظ پخش کتاب منوچهری
7 - اصفهان - مجتمع فرشچیان نشر فرهنگ مردم
8 - کاشان خانه کتاب
از سوی انجمن ادبی کلیم کاشانی در در روز جمعه بیست و ششمم
مهرماه دربنای تاریخی خواجه تاج الدین و با حضور انبوه شاعرانی که
از سراسر کشور آمده بودند برگزارشد در این مراسم از کتاب سایه های
تخیل علیرضاشیدا رونمایی شد.
من! پادشاه مقتدر کشوری که نیست!
دل بسته ام ، به همهمه ی لشکری که نیست!
در قلعه، بی خبر ز غم مردمان شهر
سر گرم تاج سوخته ام، بر سری که نیست!
هر روز بر فراز یقین، مژده می دهم
از احتمال آتیه ی بهتری که نیست!
بو برده است لشکر من، بسکه گفته ام
از فتنه های دشمن ویرانگری ، که نیست!
من! باورم شده ست که در من، فرشته ها،
پیغام می برند ، به پیغمبری که نیست!
من! باورم شده ست ، که در من رسیده است،
موسای من، به خدمت جادوگری که نیست!
باید ، برای اینهمه ناباوری که هست،
روشن شود، دلایل این باوری که نیست!
هرچند ، از هراس هجومی که ممکن است،
دربان گذاشتم به هوای دری که نیست،
فهمیده ام ، که کار صدف های ابله است،
تا پای جان محافظت از گوهری که نیست!!
حسین جنتی / تهران
روشن شده چشمم که نظرباز پری هاست
دیوانه ام و با پریانم سر و سری ستلب تر کنم این جا پُر آواز پری هاست
لب تر کنم این خانه پریخانه ی محض استدفترچه ی شعرم پَر پرواز پری هاست
جنّات نعیم است، گریبان کلیم استپردیس مگر در یقه ی باز پری هاست
**زیبایی تو خانه برانداز پری هاست
هر بافه ی مویت شجره نامه ی جنّی ستچشمان تو دنیای خبرساز پری هاست
من راز نگهدارترین دیو جهانمآغوش تو صندوق چه ی راز پری هاست
علیرضا بدیع
باخودت برده ای از خانه ام آرامش را
وارد زندگی من نکن این چالش را
مثل لیلی که دل عاشق خود را خون کرد
می گذاری به دلم حسرت آسایش را
جای اعصاب به هم ر یخته و تنهایی
کاش آموخته بود یم به هم سازش را
لطفا اینقدر عذابم نده ، کم حوصله ام
گوش کن از بی حوصله این خواهش را
موقع خواب به جای بغلت مجبورم
تا خود صبح بگیرم بغلم بالش را
محمد فصیحی / لرستان
يك فرصت ديگر بده تا جان برسانم
ناممكن ا ين قصه به امكان برسانم
صد سال گذشته است از اندوه من وتو
وقت است كه اين قصه به پايان برسانم
در مو يرگانم تب مرداد وزيده است
بايد كه خودم را به زمستان برسانم
مجنون تر از آنم كه در اين شهر بگنجم
فرصت بده خود را به بيابان برسانم
تا چند خودم را سر اين كوچه ي بن بست؟
تا چند خودم را به خيابان برسانم
تا چند غزال غزل آشفته ی بی تاب
خود را به تماشات هراسان برسانم
آنقدر تو زيبايي ودلخواه كه گاهي
حيف است خودم رابه تو آسان برسانم
آزاد كا عباسي / ایلام
از خدایم که هیچ,پنهان نیست,از شما هم مباد پنهان من-
تازگی ها غزل که میگو یم مثل یک پیرزن که با سوزن...
درنبردم که ناگهان نخ را توی سوراخ واژه ها ببرمتازگی ها کلافه میشوم ودائماً میرسم به "درماندن"
وزن دوری مرور میشود وهی اتاقم به رقص می آیدفاعلاتن مفاعلن فعلن,تن تتن تن تتن تتن تن تن
بعدِ آن فکر میکنم شاید,باز باید که این غزل را هممثل قبلاً بپرورانم بعد, ببرم در حوالی یک زن_
یک زن مو بلند اسلیمی که همیشه نوشته ام اوراخاطره دارم از سرودن او,خاطراتی اگر چه مستهجن
خسته ام از همیشگی هایم خسته ام از هر آن چه میگفتماز مضامین بیخودی مثل, زندگی میکند کسی در من
زندگی روی دور تکرار است مثل این شعرها که میگویمزندگی روی دور تکرار است,مثل من که همیشه از یک زن ...
محمد رضا بهرامی / اصفهان
فریاد خواهم زد زبانم را نمی فهمید...
هر کس که درد آب و نانم را نمی فهمید
در لا به لای خنده گفتم دوستت دارم
اما کسی بوی دهانم را نمی فهمید!
با طنزهایی تلخ حرف دیگری دارم
شیرینی ِ لحن بیانم را نمی فهمید
از طعنه هایی که زدم ناراحتید از من
یعنی صدای مهربانم را نمی فهمید
هی پنجره در ذهنتان می سازم اما حیف
یکبار رنگ آسمانم را نمی فهمید
آبستنم، آبستن ِ شعری پر از دردم
مـَردید و درد زایمانم را نمی فهمید!
هم شعرهایی که نخواندم را نفهمیدید!
هم شعرهایی که بخوانم را نمی فهمید!
دارم کلافه می شوم از این نفهمی ها
دارید می گیرید جانم را، نمی فهمید!؟
گفتم «نمی فهمید» حرفم به شما برخورد!
دیدید می گفتم زبانم را نمی فهمید!؟
روح الله احمدی/ تهران
حال و هوای شهر، نفسگیر میشود
تا حلقه های اشکِ تو زنجیر میشود
چیزی نمانده است به خطِّ مقدّمت
بابا! صبور باش اگر دیر میشود
تاول به تاول است تمامِ تنت...ببین
تاول شبیهِ دردِ تو تکثیر میشود
رفتارِ عده ای به تو آسیب میزند
گاهی زبان،زبانه ی شمشیر میشود
هرروز دیده ای ز کمانِ دهانشان
حرفی که تیر میکشد و تیر میشود
ساکت نشسته ای و نگاهی نمیکنی
وقتی وجودت از همه کس سیر میشود
کم کم شبیهِ آیِنه ها میشوی دگر
دارد تمامِ خوابِ تو تعبیر میشود
تو میروی و تازه جوان میشوی و من
آن دختری که از غمِ تو پیر میشود
عارفه دهقانی / تهران
در چشمهای آب تا افتاد چشمانت
زخم عطش پیچید در فریاد چشمانت
انگار سرشار از طواف نیزه ها بودی
بوی غروب علقمه می داد چشمانت
آقا غزل در سینه ات تب کرده ، می ترسم
طوفان بگیرد در شب میلاد چشمانت
آتش مقید شد بگیراند نگاهت را
این است یک چشمه ز استعداد چشمانت
در رقص خون آیینه ای از نور بر پاشد
تا بامداد آخرین میعاد چشمانت
وقتی که دریا می نشیند روی لب هایت
نسل عطش را می دهد بر باد چشمانت
ساحل سکوت زخمی دریاست ، دریا هم
تعبیر زیبایی ست از ابعاد چشمانت
پر می شود از بوی نورت رگ رگ خورشید
وقتی که می آید به نور آباد چشمانت
باید کمی با زخم هایت مهربان باشی
باید شوند از تیرها آزاد چشمانت
باچشم هایی که تو داری حتم دارم که
حتی خدا هم می شود صیاد چشمانت
مصطفی سمندی / رامهرمز
سر سبزی نوبهار اینجا مرده ست
چون خاطر شاخه برگ ها آزرده ست
گل ها ز تاسف سرشان پایین است
در باغچه حسن یوسفم پژمرده ست
گیرم منش خلیفه می سوزاند
همچون روش سقیفه می سوزاند
اما اگر آیات خدا شعله کشد
هر آیه ی این صحیفه می سوزاند!
پیمان طالبی / تفرش
يك نفر حرف مي زند با تو ، يك نفر دائم از درون خودت
همه ي عمر با خودت هستي همه ي عمر با جنون خودت
سينه ات مثل خانه اي متروك سالها خالي از وجود كسي است-
كه تو از دوري اش ترك بخوري و بريزي خودت درون خودت
مي نشيني كنار حوضي كه ماهي اش را بياورد بالا
و به اين فكر مي كني كه تو را به لجن مي كشد سكون خودت
توي اين حوض آب مي نگري به جهاني كه كله پا شده است
و تو را پرت مي كند به هوا بدن گيج و واژگون خودت
با خودت شرط بسته اي شايد كه به شيرين زندگي برسي
بايد از نعش خويش رد بشوي يعني از روي بيستون خودت
در بيابان ِ تشنه مجبوري كه به چشمانت اعتماد كني
در خودت يك سراب مي بيني و طمع مي كني به خون خودت
******
اي من با خود خودم درگير گوش كن حرف مي زنم با تو
تو كه يك عمر با خودم هستي تو كه يك عمر با جنون خودت
حجت حصاري /مرند
آن قدر که برگ های زرد آوردیم
پرواز پرنده را به درد آوردیم
نزدیک دو ماه از زمستان که گذشت
ایمان به شروع فصل سرد آوردیم
جایی که حریف باد، طوفان نشود
بید از نفس باد هراسان نشود
در لانه ی کوچک خودش می ماند
گرگی که حریف گوسفندان نشود
این بچه که داشت سالها دایه ی گرگ
همخانه ی گرگ بود و همسایه ی گرگ
در جای خود ایستاده، زیرا دیگر
این بره نمی هراسد از سایه ی گرگ
در ظاهر اگرچه روی زیبا دارد
او آمده است و قصد یغما دارد
در پاسخ او سکوت باید بکنیم
هر دفعه سلام گرگ معنا دارد
علی شوش / لاهیجان
بر بام شام کور تو ماهی نمی پرد،از خواب های خوش بپران این پلنگ را
چشمی برای گریه ی تو تر نمی کند،جز در هوای سوختنت سر نمی کنددنیا نمی پذیرد و باور نمی کند،گردن کشی برابر مرگ نهنگ را
بر این گمان نباش جهان با تو تا کند،شاعر ندیده ام که به کم اکتفا کندبگذار تا جنون قلم خون به پا کند،بر تارک جهان بنشان داغ ننگ را
بر تو چه رفته است که اینسان گرفته ای؟مردی هزار مرتبه،یک جان گرفته ایگر چه هزار درد پریشان گرفته ای،روح تو بر نتافته این جای تنگ را
بر قامتت به قدمت تقدیر واضح ست،زخمی که تا همیشه ی تاریخ تازه ست...دنیای در برابر تو انتفاضه ست،آماده کن سریعتر این قلوه سنگ را
شاعر!جهان دهان تو را در کشید و بعد...موشش تمام عمر به کارت دوید و بعد...کرمش دلیل زیستنت را جوید و بعد،یاد تو داد معنی شیپور جنگ را
نه،شروه ات شبیه غزل،عاشقانه نیست،خون گریه های سربی و سردت ترانه نیستحالا که پاسخت بجز از تازیانه نیست،بگذار بر شقیقه ی دنیا تفنگ را...
سلیم رزم آفرین/ بروجن
از من عبور کن ٬ نکند عاشقم شوی !
این شاخه جز به درد تبر ها نمی خورد
چیزی از این بهار نصیبت نمی شود
دنیا از این که جا بزنی ٬ جا نمی خورد
نه...آشیان تازه تری را که ساختی
بردار و از خرابه ی دستان من ببر
از زخم های کارگر و کهنه ام بترس
از شانه های خسته و ﭘوسیده ام ﺑﭙر
درگیر بی ﭘرندگی من نشو ! خدا...
- من را برای شعله شدن آفریده است
هر کس که عاشقم شده از ترس سوختن
از شانه های بی ثمر من ﭘریده است
گیرم که اتفاق بیفتی ٬ بهار کو ؟
امن است عاشقانه ی دستان کوچکی
وقتی برای مزرعه فرقی نمی کند
من آشیانه ات بشوم یا مترسکی...
آغوش بی بهانه ی من را رها کنی
با اشتباه مزرعه برخورد کرده ای
قلبم برای ﭘر زدنت تیر می کشد
هرچند عاشقم نشوی بُرد کرده ای
زهرا حاج حسینی / شیراز
پس از پیامبران وحی دیگری هم هست
کتاب و شاعر پیغام آوری هم هست
همیشه قصه همینطور بد نمی ماند
که شاهنامه اگر تلخ ،آخری هم هست
جهان اگر چه پراز شک ،،همیشه باور داشت
برای هر چه که بازیست داوری هم هست
درخت ها همه بازیچه ی زمستان اند
کنار این همه سرو تناوری هم هست
اگر کلاغ نیاورده برگ زیتون را
نترس نوح که با تو کبوتری هم هست
در این اتاق گرفته سیاه بی روزن
اگر که جای نفس هست پس دری هم هست
کسی که دوخت لب فرخی یزدی را
گمان نبرد که دستی و دفتری هم هست
فرزانه میرزاخانی /شهر کرد
مستم ،خراب خلسه ی انگورم،هی کن سمند سرخ شرابت را
در من برقص،خیره شود دنیا،تن لرزه های نشئه ی نابت را
مجذوب چشم های تو بسیارند، ا ز توس وبلخ و قونیه تا شیراز
عمری ست شاعران جهان هر روز، حیران شدند رنگ ولعابت را
حد تو نیست دلبری وبوسه ، اخمت هزار مزرعه خشخاش است
شب مویه های زلف،پریشان کن،آتش بزن جهان خرابت را
خشکیده برلبان تو تاکستان ، بردست های خسته ی من باران
این بار از درون بتکان خود را ،سرریز کن جنون مذابت را
سیل بت است وفصل نروئیدن ،آماج شعر خون ونجوشیدن
پیغمبرهمیشه تبر بر دوش ! بر من ببار ابر عذابت را
بغضم که کوه شانه نمی خواهم،مرغم که آب و دانه نمی خواهم
آبم که رودخانه نمی خواهم،نوشیده ام زلال سرابت را
با اینکه اشتیاق انا الحق نیست،دنیای من سیاهی مطلق نیست
منصور وار منتظرم هرصبح،آماده کن دوباره طنابت را
امشب قیامت است،بدم در صور،محشور کن تمام جهان از گور
صف بسته اند خیل گنه کاران،معلوم کن حساب و کتابت را
سجاد حیدری قیری(سراب)
چنان به عشق دچارم چنان به درد جنون
که مانده ام چه کنم با تو، با تو ای دل خون
بعید می رسد آغوش قسمتم بشود
همیشه فاصله دارند لیلی و مجنون
تو آفتاب کو یری اگر چه می دا نم
غمم بزرگتر از بی نهایت کارون
که گو نه های من از شرم بوسه ات سرخ اند
که دست های من از کوره های داغ درون
مرا به آتش لمس تو مبتلا کرد ند
مرا که سخت دچارم به دوریت اکنون
تمام دلخوشی ام شعر عاشقانه شده ست
و با تو حرف زدن درتخیلی موزون
مهدیه اکبری /قم
حالم گرفته زندگی ام رو به راه نیست
در این مسیر پر چم وخم غیر چاه نیست
از چاله در نیامده افتاده ام به چاه
جز شاعری مرا قدمی اشتباه نیست
وقتی جنون شعر گرفته ست دامنم
دل را به غیر وسعت صحرا پناه نیست
من ، آن پلنگ زخمی عشقم که تا ابد
در طالعش رسیدن دستی به ماه نیست
وقتش رسیده راه غزل را عوض کنم
این مرد شاعر است ولی سر به راه نیست
سید جواد احمدی شیخ شبانی/ اصفهان
نديدمش ولي او سال ها مرا ديده ست
نديدمش ولي از پشت پرده ها حتي-
دلم براي نگاهش هميشه لرزيده ستسلام مهدي من! روز و ماه و سال بخير
نگو كه لحن سلامت! چه قدر شوريده ستنگو كه لحن سلامت چه قدر غمگين است
كه در حوالي من غم هميشه خنديده ستدر اين طرف كه منم فصل ها همه سردند
در آن طرف كه شمايي ... بهار روييده ست؟در آن طرف كه شمايي در اين زمستان ها
بگو كه عطر بنفشه دوباره پيچيده ست؟هواي سمت شما ابري است يا آرام؟
در اين طرف كه هوا سال هاست خشكيده ستچه ساعتي ست در آنجا؟ شب است يا روز است؟
در اين طرف كه "زمان" سمت كعبه چرخيده ست-براي اين كه هواي تو در تنش جاري ست
كه سال هاست "نديده" فقط تو را "ديده" ست!- و گفته اند : تو از سمت كعبه مي آيي
ولي "چه وقتش" را هيچ كس نفهميده ستمطهره عباسیان / خمینی شهر
بگذار دستم از شب گیسوت بگذرد
تا بر مشام خالی من بوت بگذرد
با ابر دست هات نوازش ببار تا
از گوش من صدای النگوت بگذرد
تو ، فرض کن که دشمن هستی، از دلم
بگذار نیش خنجر ا بروت بگذرد
ای خوب احتیاج به چوب و طناب نیست
چون گردن من از خم گیسوت بگذرد
اصلا بیا مرا به صلیب تنت بکش
تا دست هام از خم بازوت بگذرد
یوسف خوش نظر / اصفهان
بر شاخه های سبز تو سیبی نمانده بود
بعد از تو، هیچ چیز عجیبی نمانده بود
یعنی؛ شگرف حادثه ای بود سیب و سیخ
با این که بهت حادثه ها بود، یاس و میخ
افسوس، خُلق و خوی شغالان دریدن ست
اندوه می خورم، که زبان من الکن ست
بعد از شهادت ات، سر نی حرف تازه ات -
بر خیل دشمنان زده، حتّی جنازه ات
وقتی بدون غسل و کفن پاک مانده اید
وقتی که بی گلو و بدن، «کهف» خوانده اید -
موسی، به معجزات شما رشک می برد
من بعد مرغِ حضرت عیسی نمی پرد
آری بخوان، که خوانده خدا از لبان خون
قد قامت الصلاه، به وقت اذان خون
اینک: حیات بر سر نی. مرگ نیزه دار.
از شرّ و خیر حادثه لا یُمکن الفرار...
لا یمکن الفرار - حسین - مِن محبتِک
مصحف بخوان، حسینِ علی، جان بی قرار
ای سیب سرخ سیخ به حنجر فرو شده
هر جا رسید شاخه ی گل، می رسد بهار
ای آن که نی به معجزه گل دسته می کنی!
ای که گذشت، بانگ تو، از کوه، از حصار
از کوه؟ از حصار؟ زمان را شکسته ای...
باریده آیه آیه ی کهف ات هزار بار
بالا بلند زلف مجعد، میان باد
از آن بلند سرخ، به پستی من ببار
دیگر اگر چه حرّ و حبیبی نمانده است
در تلّ زینبیه غریبی نمانده است
بر شاخه های سبز تو سیبی، نمانده است
بعد از تو هیچ چیز عجیبی نمانده است
میثم خالدیان / دزفول
گل گفت و گل شنید و گلی پرپر آفرید آن کس که از نخست تو را مادر آفرید در چشم های پاک تو باغ بهشت را در دامنت بنفشه و نیلوفر آفرید شمعی برای روشنی خانه ی پدر نوری برای عالم سرتاسر آفرید از هر گلی که بوی خوشش بیشتر بود دقت اگر کنیم خدا کمتر آفرید هجده بهار رفت و زمستان برای تو باران اشک و هق هق و چشم تر آفرید مردی همیشه شانه به شانه کنار تو تصویری از صبورترین همسر آفرید حتما بهشت زیر قدم های مادر است حتما به این دلیل، خدا دختر آفرید... مریم کرباسی /نجف آباد |
بازتاب غم و اندوه در سبک هندی ( با تکیه بر غزلیات کلیم کاشانی)
دکتر فریده داودی مقدم ، استادیار دانشگاه شاهد
چکیده :
با تأمل در شعر سبک هندی، به ویژه غزلسرایان این سبک در
می یابیم که غم و ناامیدی و رنج یکی از پر بسامدترین واژگان
در غزلیات شعرای سبک هندی می باشد که علت آن را در عوامل
گوناگونی چون جریانات اجتماعی و مسائل اقتصادی ، فرهنگی و
سیاسی عصر صفویه ، و به دنبال آن فردگرایی شدید شعرای این
دوره و مهاجرت و اندوه و غم ناشی از فراق و دوری از وطن،بازتاب
اندوه ستم و بیداد بر مردم روزگار خود و تأثیر اندیشه ی غم و رنج های
سه گانه در مکاتب فلسفی هند و ... می توان جستجو کرد. با تحلیل
غزلیات شعرای این مکتب و بخصوص غزلیات کلیم کاشانی که این تحقیق
با تأکید بر آن می باشد می توان به شاخص های زیر در موضوع غم
و رنج دست یافت : تفکر جبر گرایانه ، ایجاد تصاویر پارادوکسیکال با
موضوعات غم وشادی و یأس و امید ، اصالت دادن به موضوع غم در
هستی، همت بلند و غم جویی، استفاده از عناصر طبیعت برای توصیف
غم و اندوه چون شاعران رمانتیسم و استفاده از کلمات عامیانه و بازاری
در القای ملموس تر و بهتر غم و اندوه و ... اشاره کرد. هم چنین با تحلیل
اشعار سبک هندی از این منظر می توان به برخی ازباورها و نکات دقیق
و مبهم زندگی و عصر شاعر پی برد.
واژگان کلیدی : رنج ، اندوه ، غزل ، سبک هندی ، کلیم کاشانی
مقدمه : با تأمل در شعر سبک هندی ، بخصوص غزلیات این سبک
در می یابیم که غزل سبک هندی سرشار از مضامین رنج آلود ، یأس
آور و غم انگیز می باشد که برای توجیه آن دلایل مختلفی وجود دارد
که این تحقیق هم در پی کاوش و فهم دلایل این مسأله می باشد
و هم با آوردن نمونه های مختلف از شعر شاعران این سبک ، به
بررسی و تحلیل بیشتر این موضوع می پردازد. از شاعرانی که موضوع
رنج و اندوه در شعر او بسیار تکرار شده و بسامد بالایی دارد ،
کلیم کاشانی است که این نوشتار در نهایت با تأکید بر غزلیات وی
نوشته و پرداخته می شود.
1- علل غم پرستی در سبک هندی 1-1
: جلوه های رنج و اندوه در پرتو جریانات اجتماعی یکی از عواملی
که شعر اندوهگین سبک هندی را می پرورد ، جامعه ی فردگرا و تراژیک
عصر صفوی است . درین باب گفته شده که رشد فعالیت های بازرگانی
و درهم ریختن ارزش های ملی و گروهی ، جامعه ی عصر صفوی را به
سوی فردگرایی می کشاند . گر چه با حمله ی مغول چنین فضای
فردگرایانه و تراژیکی بر جامعه ی ایران سایه افکنده بود ، اما ظهور
دولت قدرتمند صفوی دگرگونی چندانی در این فضا ایجاد نکرد .
فردگرایی حاکم و تفکر تراژیک و منزوی خلاء جهان بینی جمعی
را که نتیجه ی کار گروهی و اجتماعی است به دنبال دارد . در چنین
جامعه ای ارزش های فردی ، قدرت طلبی ، شهرت و آوازه و جاه طلبی
، جایگزین ارزش های تاریخی ، اجتماعی می شود . ( فتوحی ، ص 58 )
طبیعی است که وقتی شاعر در جامعه ی مورد نظر خویش از برآورده
شدن اهداف فوق و آمال و آرزوهای فردی خویش باز می ماند به
سرشت سوگناک هستی بیش از پیش می اندیشد و در تخیل دور
پرواز خویش آنها را منعکس می کند . "شاعر این عصر تنهاست ، تنها
می اندیشد و مستغرق در لحظه هاست و به اندیشه ی جمعی
وابسته نیست . انسانی که به تعبیر پاسکال میان توانایی و عجز
شناور است، انسانی تراژیک است . بینش تراژیک درماندگی میان
دو خواست متناقض را برای آدمی به ارمغان می آورد . شخص میان
امید و نومیدی متردد است . هم به خود می بالد و هم اظهار عجز
می کند . شاعر سبک هندی موجودی تناقض آمیز است . از سو یی
حماسه وار به هنر و استعداد و توانایی ذوق و قریحه ی خویش می بالد
و جهان را به تیغ سخن تحت سیطره ی خویش می آورد و از دیگر سو
پیوسته سخن از درماندگی ، یأس ، بی کسی ، تنهایی ، خموشی
و ... سر می دهد." ( همان ، ص 60 ) بیدل دهلوی و طالب آملی
دو شاعر معروف سبک هندی این مضامین را بارها در غزلیات خو یش
آورده اند ، در اندیشه ی اندوهناک شاعر ساغر فریب تنها جام صبح
دنیا ست و جوانمردی تنها نامی است که از اساطیر بر می آید :
خلقی است شمع وار در این قحط جای فیض
قانع به اشک و آه ز آب و هوای فیض
از صبح این چمن نکشی ساغر فریب
خمیازه موج می زند از خنده های فیض
نام کرم اگر شنوی در جهان بس است
اینجا گذشته است ز عنقا همای فیض
( بیدل ، ج 2 ، ص 915 ، 916 ) 1-2 :
مهاجرت ، ریشه ها و باز تاب آن در تولید ادبیات غم انگیز "شبه قاره
هند هم از نظر اقلیمی و نعمت های طبیعی و هم از نظر اجتماعی
و فرهنگی ، سرزمینی مهاجر پذیر بوده است.
" ( فرهنگ ارشاد ، 1379 ، ص 198 )
درباره ی دلایل مهاجرت شاعران ، عارفان ، دانشمندان و هنرمندان
ایرانی در دوره ی صفویه و روزگار حیات شاعران سبک هندی سخن های
بسیاری گفته شده است. از عمده ی این دلایل نابسامانی و
بی ثباتی اوضاع سیاسی و اجتماعی و اقتصادی ، بی توجهی
سلاطین صفوی به شعر و ادب و تعصب شدید مذهبی و تقرب
گروه خاصی از فقیهان و محدثان به دربار را ذکر کرده اند .
( رک: امیری : 1374 ، 108 . عبدالرفیع حقیقت: 1368 ، ج 4 ، 35 – 36 )
مؤلف « با کاروان هند » علاوه بر دلایل فوق ، دلایل دیگری چون گریز
از تهمت و بدمذهبی ، قلع و قمع سران در عهد شاه عباس اول ،
آزردگی از خویشان یا هم شهریان ، درویشی و قلندری ، سفارت ،
تجارت ، خوش گذرانی ، ناسازگاری روزگار ، .... را ذکر می کند.
( گلچین معانی ، 1369 ، ج 1 ، ص پنج ) برخی، عامل اصلی
مهاجرت ادبای ایرانی به هند را روحیه ی تسامح و تساهل پادشاهان
گورگانی هند و اساسا آسان گیری مذهب هندو می دانند
( قنبری، 1383، ص 124 )
ملک الشعرای بهار نیز شرایط پرآشوب زمانه و رفتار بد حکام صفوی
را عامل مؤثری برای مهاجرت ایرانیان به سرزمین های دیگر می داند
و از طرفی طمع ورزی و سود جویی برخی از مهاجران را نیز بر این
مسأله می افزاید.
( ملک الشعرای بهار ، 1381 ، ج 3 ، 70 – 71 )
آنچه که زوایای ذهنی روح حساس شاعر را آزار می دهد، بیدادگری ها
و بی ثباتی های سرزمینش می باشد که درباره ی حکومت عصر صفوی
صادق است. گفته شده با اینکه حکومت صفوی ، هرج و مرج سیاسی
و ملوک الطوایفی را بر انداخت و نوعی وحدت دینی برقرار ساخت ، اما
در برابر ستم ها و بی ثباتی های فراوان نیز گسترش یافت. در این دوره
تازیانه زدن و کشتن دادخواهان و رها کردن بیدادگران ، کشتارهای دسته
جمعی ، کورکردن ، پایین انداختن از مناره ی مسجد و .... از کارهای جاری
و عادی بود. در این دوران بسیاری از ایرانیان برای حفظ ادب و فرهنگ خود
دست به دامان ترکان عثمانی و گورکانیان هند شدند.
( تمیم داری ، 1389 ، ص 29 )
شاعر یا نو یسنده ی مهاجر از وطن مألوف خود به هر دلیلی که باشد
کوله باری از اندوه جدایی از سرزمین خود و مردم آن را در شعر و اثر
خویش منعکس می کند. ادبیات مهاجرت همیشه پیوند عمیقی با
این بن مایه های رنج و اندوه داشته است. شاعر خودآگاه یا ناخودآگاه
سرگشتگی و دوری خویش را در قالب کلمات با این مضمون پد یدار
می سازد. 1-3 : سنت های شاعرانه چنانکه می دانیم استقبال
از غم واندوه در اشعار فارسی بخصوص اشعار غنایی فراوان دیده
می شود. به طوری که این مضمون به عنوان یکی از موتیف های
معروف اشعار کلاسیک و معاصر شناخته شده است و در تبیین
این مطلب گاه به مباحث روانشناسی چون نوستالژی در اشعار
شاعران پرداخته می شود که خود بحثی دراز دامن است. غم گو یی
با شعر فارسی پیوند نسبتی ازلی به درازای همان تاریخ شعر و شاعری
دارد و کمتر شاعری است که به جلوه های مختلف آن نپرداخته باشد.
قیصر امین پور تصویر این ناخودآگاه جمعی را در شعر خود زیبا آورده
است: هفتاد پشت ما از نسل بودند
ارث پدر ما را اندوه مادرزاد
از خاک ما در باد بوی تو می آید
تنها تو می مانی ما میرویم از یاد
( امین پور، 1381، ص 120 )
قابل ذکر است که این غم پیوندی ناگسستنی با عشق و جلوه های
مختلف آن در شعر فارسی دارد:
قوم و خو یش من همه از قبیله ی غم اند
عشق خواهر من است، درد هم برادرم
( امین پور، 1386، ص 38 )
به نظر می رسد در ادبیات سبک هندی غیر دلایل مذکور در این
نوشتار، موتیف غم و اندوه به عنوان دستاو یزی برای شاعران مطرح
است تا بتو ا ند نازک خیالی و ژرفای اندیشه و انزوای جبری و ناکامی
خو یش را به تصو یر بکشد و این بیان رنج و اندوه بیشتر از آنکه نمود
ظاهر و واقعی داشته باشد در پرتو تخیلات شاعرانه و سنت شعر غنایی
قابل توضیح است. تصویر سازی های زیبا و همنوایی با عناصر طبیعی در
خدمت این نوع شعر بسیار بدیع و دلپذیر به کار گرفته می شود :
سوخته لاله زار من رفته گل از کنار من
بی تو نه رنگم و نه بو ای قدمت بهار من
گر به تبسمی رسد صبح بهار وعده ات
آیینه موج گل زند تا ا بد از غبار من
( بیدل ، ج 2 ، ص 1235 ) 1-4 :
اندیشه ی غم و رنج و تفکر هندی آیا نگاه غم پرستانه ی شعرایی
چون طالب ، بیدل و حزین تحت تأثیر جریانات اجتماعی ایران است
یا تفکر هندی نیز بر شیوه ی فکری آنها تأثیر داشته است؟ با تأمل
و تعمق در مکاتب فلسفی هند و ریشه یابی تفکرات و آیین های هندی
در می یابیم که شاید بتوان ردپای این اندیشه ها را در هند جستجو
کرد . فرضیه ی رنج جهانی در مشرب فکری و معنوی بودا و اوپانیشادها
و به طور کلی در تمام مکاتب فلسفی هند پذیرفته شده است و جنبه ی
بد بینی معنویت هندو است و ارتباط نزدیکی با قانون " کارما " و دایره ی
حیات و مرگ دارد .( شایگان ، ج 1 ، ص 127 ) بودا پس از ریاضت و رنج
فراوان به کنه چهار حقیقت شریف آگاه می شود : 1) هر آنچه به هستی
می گراید محکوم به رنج و درد بی پایان است 2) مبدأ رنج جهان تولد و
پیدایش است 3) ایستادن گردونه ی مرگ و حیات باعث رهایی از رنج
خواهد بود 4) راهی که به سوی آزادی مطلق می رود هشت گانه است
( همان ، ص 141 ) همچنین در مکتب وی شیشکا مبحث رنج های
سه گانه و تنگنای هستی و راههای رهایی از آنها عنوان می شود .
( رک شایگان ، ج 2 ، ص 500 )
مبحث رنج های سه گانه ی هستی در بند نخست رساله ی
" سانکهیا کاریکا " نیز آمده است .
( همان ، ص 564 )
بنابر مبانی آیین یوگا ، این دیر فانی مملو از ناکامی و مشحون به
مشقت است و جسم رنج است . زیرا خود موضع رنج است و حواس
و اشیاء و ادراکات نیز رنج به بار می آورند و بار آورده ی رنج اند و لذایذ
هم آبستن ناکامی و مشقت اند و همه چیز برای فرزانه ی حکیم رنج است .
پس باید به هر ترتیب از منجلاب این رنج و از محنت این نابسامانی
خویشتن را خلاصی بخشیم .
( رک همان ، ص 650 )
در میان شاعران سبک هندی ، به نظر می رسد که بیدل بیش
از دیگران این معنا را در غزلیات خویش منعکس کرده است و غم و رنج
این جهان را دست مایه ی شادی جهانی دیگر می شمارد:
عمر هاشد عرق از هستی مبهم داریم
چون سحر در نفس آیینه ی شبنم داریم
زندگی پرده ی سحر است چه باید کردن
عشرت هر دو جهان زین دو نفس غم داریم
( بیدل ، ج2 ، ص 1116 ) 1-5 :
غم و اندوه شعرای سبک هندی و مکتب رمانتیسم اگر چه شعر
شاعران هندی را به این سبب که برای شعر اندیشه و عقل قائل
هستند در مقابل الهام شاعرانه ی رمانتیک ها قرار داده اند .
( رک . فتوحی ، ص 40 )
اما ویژگی های مشترکی میان اندیشه های غم پرستانه ی
شاعران این عصر و تخیلات گسترده ی آنها با شاعران رمانتیسم
وجود دارد که خود می تواند موضوع پژوهشی گسترده باشد .
توجه خاص شاعران سبک هندی به طبیعت و انعکاس وضعیت
روحی غمگین یا شادمان وی در عناصر طبیعت که به نمونه های
آن اشاره خواهد شد ، از شمار این ویژگی های مشترک است .
گاه در شعر این شاعران و از جمله طالب آملی نوعی رمانتیسم
مأیوس و نیهیلیستی نیز دیده می شود ، همان که پکهام از آن
تعبیر به رمانتیسم منفی می کند.
( رنه ولک ، ص 38 )
که در جای خود با ذکر شواهدی به طرح و تحلیل آن خواهیم پرداخت .
این رمانتیسم منفی بیشتر به نوعی حالت های وجودی رنج آلود در
شخصیت رمانتیک ها و قهرمانان آثارشان اطلاق شده است .
( جعفری ، ص 205 )
در شعر طالب آملی و دیگر شاعران هندی جلوه های گوناگون این
غم و رنج موج می زند . به هر حال در این نوشتار ، در پی این
نیستیم که طالب و شعرای هندی را تابع مکتب رمانتیسم معرفی
کنیم بلکه هدف بیشتر بیان برخی خصایص مشترک میان غزل های
آنها و اشعار شعرای رمانتیسم است . البته این نکته مهم به نظر
می رسد که گاه اندوه طالب و بیدل و برخی دیگر از شاعران این عصر
بر خلاف برخی شاعران رمانتیسم فلسفی و ژرف نیست و در مواردی
کاملا سطحی ، تصنعی و تقلیدی می شود که بیشتر همسو با جریانات
غم پرستانه ی روزگار و سبک رایجش می باشد تا بیان درونیات و ژرفای
غمگنانه ی شاعر . تخلص، نمودار تفکر غم انگیز و یأس آلود سبک
هندی: تخلص را معرفی نامه ی شاعران کلاسیک خوانده اند که با
خاستگاه های متفاوتی چون نام ممدوح، زادگاه، معشوق و ... ارتباط دارد.
با نگاهی به تخلص شعرای سبک هندی می توان نگاه تراژیک و حسرت
آمیز آن ها را به هستی دریافت. تخلص شعرایی چون: بیدل، حزین،
آرزو، آشوب، شیدا، فانی، تنها، اسیر، اشکی، وحشت، فقیر و ...
دکتر شفیعی معتقدند: " انتخاب تخلص هایی چون اسیر، حزین،
کوهی، وحشی، حقیر، مسکین، مجروح، مجرم، تائب ،چاکر و...
با بار معنایی غم و اندوه، رنج و گدایی انگار لازمه ی شاعری در
این سرزمین بوده است که می توان برای برخی از این تخلص ها
مانند فانی، فنایی، مهجور و هجری دلایل عرفانی معقول و قانع
کننده ای پیدا کرد؛ ولی برای تحلیل روانشناسانه ی غلبه ی بار
معنایی رنج و اندوه در این تخلص ها می توان دلایل زیر را برشمرد:
1- حملات وحشیانه مغول و تیمور و تاتار و وجود نظام مستبد ا نه ی
حاکم در ایران. 2- ورود شعر فارسی به سرزمین هند و تأثیر غم پرستی
و ویژگی مازوخیسم هندیان بر شعر فارسی. 3- آموزش غلط مذهبی
در جامعه و در نتیجه ممنوعیت روابط اجتماعی زن و مرد. 4- تصوف
و عرفان." ( شفیعی، 1381، ص85 ) استقبال از مشکلات و
غم پرستی در شعر بیدل دهلوی : چنانکه قبل از این ذکر شد ،
مضمون غم پرستی از مضامین شایع و رایج سبک هندیست که
قبل از پرداختن به جلوه های مختلف غم و اندوه در غزلیات طالب
به بیان برخی از نمونه های این موضوع در شعر بیدل، عرفی و حزین
که از سرآمدان این سبک هستند می پردازیم : در شعر بیدل سوختن
از غم مایه ی عیش و عشرت است : فیضی نمی توان برد تا دل به
غم نسازد آتش زن و طرب کن ، کاین خانه را عروسی است ( بیدل ، ج 1 ، ص 617 )
پیکر افسرده ی شاعر خاکستر صد گلخن است و صدها بار در
حیات خود می سوزد تا راحتی سوزناک نصیبش شود :
سوختم صد رنگ تا یک داغ راحت دیده ام
پیکر افسرده ام خاکستر صد گلخن است
( همان ، ص 621 )
سوختن مایه ی نشو و نمو ونماست ، همچنانکه شمع با سوختن
شعله ور می شود : مایه ی بالیدن ما پهلوی خود خوردنست در گداز
استخوان شمع شیردایه بود
( بیدل ، ج 2 ، ص 83 )
موارد دیگر : سوختن مرهم داغ عاشقان و وسیله ی پرواز آنان است .
( همان ، ج 1 ، ص 846 ، ج2 ، ص 269 )
همچنین بیدل به برخی از زمینه های اجتماعی در پدیداری حسرت
و اندوه در این دنیا در غزلیاتش اشاره می کند :
بس که می جوشد از این دریای حسرت حب جاه
قطره هم سعی حبابی دارد از شوق کلاه
گر سلامت خواهی از ساز تظلم دم مزن
دادرس در عهد ما سنگ است و مینا دادخواه
این زمان عرض کمال خلق بی تزویر نیست
جوهر آیینه آبی دارد اما زیر کاه
( بیدل ، ج 2 ، ص 1289 )
درد و اندوه و اشک در شعر حزین لاهیجی : در شعر حزین، درد
و اندوه مایه ی شادمانی است و داغ و حرارت چون شمع مانند زیور
و سرمایه ای برای زندگی شاعر است :
ای درد تو یار جانی من
اندوه تو شادمانی من
پیرایه ی داغ تست چون شمع
سرمایه ی زندگانی من
( شفیعی ، 1385، ص 487 )
گرامیداشت اشک و آه و سوز :
شاعر از چشم اشک آلود همانند دریا از ابر بهره می گیرد
راه از همه سو بر خبر خویش گرفتیم
از سنگ فروغ شرر خویش گرفتیم
هرگز نگرفته ست رگ ابر ز دریا
این بهره که از چشم تر خویش گرفتیم
( همان ، ص 450 )
غم در شعر عرفی شیرازی : عرفی شیرازی هم که از شاعران
معروف سبک هندیست در شعرش از غم های جهان بسیار سخن
می گوید و شب غم در نظر او بهتر از صبح عید است :
منم که یافته ام ذوق صحبت غم را
به صبح عید دهم وعده شام ماتم را
(عرفی شیرازی ، ص 210 )
عرفی دل خویش را از دست داده و آن را گم کرده و غم های
جهان همه طلبکاران دل او هستند. او نیز ناچار در پی غم های
جهان می رود تا دل خود را بازیابد :
دلم گم گشت و غم ها جهان عرفی طلبکارش
به دنبال غم افتم تا مگر یابم نشانش را
(عرفی شیرازی ، ص 210 )
همه چیز حتی جان خود را بر سر غم دل بر می افشاند و
اگر غم دل از او جان طلب کند ، دل غم را نمی رنجاند و بی
محابا جان می دهد :
عرفی غم دل گر طلب جان کند از تو
زنهار بر افشان و مرنجان دل غم را
(عرفی شیرازی ، ص 211 )
جلوه های مختلف غم و اندوه در غزلیات کلیم مختصری از زندگی
کلیم کاشانی ملک الشعرا میرزا ابوطالب کلیم کاشانی ، مشهور به
طالبای کلیم از شاعران مشهور سده یازدهم هجری یکی از برجستگان
سبک هندی و از شاعران موفق این شیوه به شمار میرود. ولادت وی
در اوایل قرن یازدهم در همدان بوده . اما به سبب طول اقامت در کاشان
به کلیم کاشانی معروف شده است وی دانش های زمان را در شیراز
و کاشان آموخت و هم در آغاز جوانی به هند رفت و ملازمت شاهنوازخان
اختیار کرد . در سال 998 - 1028 هجری - پس از مرگ شاهنواز خان به
وطن بازگشت و چنانچه از اشعار او بر می آید به زودی از این بازگشت
پشیمان شد و همین باعث گردید که بیش از دوسال و اندی در ایران
نماند و به هندوستان باز گردد. این بار کلیم ملازمت روح الامین اصفهانی
که از رجال معروف عصر بود اختیار کرد . و پس از چندگاه در آغاز پادشاهی
شاه جهان بین شاه تقرب جست و مورد توجه و عنایت او واقع شد .
و سرانجام ملک الشعرای دربار او شد. کلیم در اواخر عمر خود به درد پا
دچار شد و در سفری که به همراه شاه جهان به کشمیر رفته بود
آنجا را واپسین جای اقامت برگزید ولی وابستگی او به دربار شاه
جهان با این گوشه گیری از میان نرفت ، بلکه او در ان سرزمین مقرری
سالانه ای از دربار داشت و همچنان شاعر برگزیده شاه جهان و
ستایشگر او بود. و در آنجا به نظم در اوردن پادشاه نامه یا فتوحات شاه
جهانی اشتغال داشات و سرانجام به سال 1030 - 1061 هجری - در
کشمیر درگذشت و در کنار مزار سلیم تهرانی و قدسی مشهدی
به خاک سپرده شد . کلیم کاشانی با پرداختن به مضمون غم و اندوه
و ناامیدی در جلوه ها و وجوه مختلف ، شعاع اندیشه های دور پرواز
خویش را در طیف های گوناگون می نمایاند که هر یک از این طیف ها
، منعکس کننده ی وجهی از زوایای اندیشه و تفکر اوست که ما در
این نوشتار با آوردن برخی از این مضامین در غزلیات وی ، به تبیین
افکار او در این مقوله می پردازیم . از موضوعات مهم غزل های کلیم
درباره ی غم و اندوه می توان به مضامین زیر اشاره کرد :
1- چیرگی و تسلط بی چون و چرای غم و اندوه بر ساحت
هستی شاعر ، نشان دهنده ی تفکر جبرگرایانه ی وی در باب
هستی است . وی تیرگی حیات خویش را ناشی از طالع خود می داند:
نیلگون شد فلک از تیرگی اختر ما
گرد و آیینه سیه تاب ز خاکستر ما دیوان
: 225
زین پایه ی پست اوج غباری نگرفتیم
ما طالع خار سر دیوار نداریم دیوان
:500
خرم از ابر بهاری نشدم، طالع بین
که در این باغ چو خار سر دیوار شدم
دیوان:513 2- شاعر اصالتاً وجود خود را قرین غم می داند و
در غزلیات گوناگون دیدار و مواجهه ی دیگران را با خود مساوی با
فراموشی شادی و خوشدلی های جهان می پندارد ، هر که شاعر
را ملاقات کند بردلش غم و اندوه می نشیند :
نه همین می رمد آن نوگل خندان از من
می کشد خار درین بادیه دامان از من
اشک بیهوده مریز این همه از دیده کلیم
گرد غم را نتوان شست بطوفان از من
دیوان:516
با اندکی تأمل در این غزل ها به نوعی حسرت درو نی شده
در وجود شاعر می توان پی برد که از جنس تقلید و تصنع نیست .
در بعضی اشعار کلیم حسرت و غمی موج می زند که با مخاطب
ارتباطی درونی برقرار می کند:
سینه ی ما هیچگه بی ناوک جوری نبود
این مصیبتخانه کم دیدم که میهمانی نداشت
لذت رو بر قفا رفتن چه می داند که چیست
هر که در دل حسرت برگشته مژگانی نداشت؟
از در و دیوار، می بارد بلا در راه عشق
یک سرابم پیش ره نامد که طوفانی نداشت
دیوان: 269 3-
در غزل های کلیم ، حزن والامرتبه است و عدم طلب دنیا بلند
همتی است:
طبعی به هم رسان که بسازی به عالمی
با همتی که از سر عالم توان گذشت
مضمون سرنوشت دو عالم جز این نبود
آن سر که خاک شد به ره از آسمان گذشت
دیوان: 304
مرا از کار جهان بی خبر که می گوید؟
گذشتن از همه کاری ز کاردانی بود
ز گلستان تمنا نداشتم رنگی
به غیر از این که گل اشک، ارغوانی بود
خیال آن لب خندان به خاطر غمگین
بسان آب بقا در سرای فانی بود
دل این جفا که زبیداد روزگار کشید
ستم نبود مکافات سخت جانی بود
دیوان:396
کلیم رخنه ی دیوار را از چشمی که خون فشان نباشد بهتر می داند:
داغ را جز بر کنار زخم ننهادم کلیم
دیده را بر رخنه ی دیوار گلشن داشتم
دیوان:480
4- کلیم همانند شاعران رمانتیسم از طبیعت برای توصیف
غم و اشک خویش مدد فراوان می گیرد و نوعی همدلی و
وابستگی میان اندوه ژرف او و عناصر طبیعی موج می زند :
ابر را دیدم چون ما چشم گریانی نداشت
برق هم کم مایه بود از شعله سامانی نداشت
با مسیحا درد خود گفتم پر سودی نکرد
زآنکه چون بیماری چشم تو درمانی نداشت
دیوان: 269
حیف از اشکم که چون ریگ روان بی حاصل است
شمع از یک قطره، نخل شعله را سیراب کرد
دیوان:431
گل به گلشن بس که از اشکم فراوان شد کلیم
بلبل از گل رخنه ی دیوار بستان را گرفت
دیوان: 281
5 - ایجاد تصاو یر زیبا و بدیع با استفاده از مضمون غم و اندوه :
شعله بر می خیزد از فرقم به جای مو کلیم
می سزد گر از ید بیضا بسازی شانه ام
دیوان: 500
به سان خنده ی سوفار، عیشم نیست جز نامی
همان را باز پس گیرد زمن گر آسمان رنجد
دیوان: 389
به تن نقش حصیر فقر، وقتی خوش نشین گردد
که از محنت، شکسته استخوان چون بوریا گردی
دیوان: 551
رنگ پریده از بس که از سیل گریه آفت دیده است دیگر به رو باز نمی گردد:
از سیل گریه ی ما، آفت ز بس که دیده است
ناید به روی ما باز، رنگ پریده ی ما
دیوان:242
طفل سرشک از ترکیبات نو و زیبای کلیم در بیت زیر است:
صبرم به جستن دل گمگشته رفته است
طفل سرشک در پی رنگ پریده است
دیوان: 256
6- بر طبق سنت ادبی غزل های عاشقانه ، غم و اندوه و حسرت
شاعر ناشی از فراق و عشق معشوق است:
نه گل شناسم و نه باغ و بوستان بی تو
که دیده در نگشاید بر این و آن بی تو
به جام و ساغر ما قطره ای نمی افتد
اگر نشاط ببارد ز آسمان بی تو
دیوان:524
در بیت زیر مرغ بسمل و نیم بسمل تصویری زیبا از اضطراب و
تشو یش و اندوه شاعر است:
اسیر هندم و زین رفتن بی جا پشیمانم
کجا خواهد رساندن پرفشانی مرغ بسمل را
دیوان: 237
7- استفاده از کلمات عامیانه و بازاری در القای مفهوم غم و اندوه
چنانکه در اشعار زیر از ترکیب کاغذ باد برای نامه های اندوه بارش
استفاده می کند:
چه حاجت است به قاصد که نامه های کلیم
به دست آه، روان هم چو کاغذ باد است
دیوان: 990
روان چو کاغذ بادش کنم نپیچیده
ز بس که نامه ام از خون دیده نم دارد
دیوان: 374
یا از کاغذ آتش زده برای توصیف نامه اش استفاده می کند:
نامه ام کاغذ آ تش زده را می ماند
جا به جا اشک چو افشان شراره افتاده
دیوان: 545
یا در بیت زیر:
فرصت دوختن چاک دلم نیست کلیم
تیغ برداشته تا رشته به سوزن کردم
دیوان: 470
در کل می توان گفت غزلیات کلیم کاشانی در باب موضوع غم
و اندوه سرشار از تصاویر زیبا و بدیع است که سرشت تلخ هستی
را به باد انتقاد می گیرد چنان که در شعر معروفش می آورد:
بدنامی حیات دو روزی نبود بیش
آن هم کلیم با تو بگویم چسان گذشت
یک روز صرف بستن دل شد به آن و این
روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت
دیوان:304
نتیجه : با مطالعه ، تحلیل و بررسی غزلیات کلیم می توان دریافت
که موضوع غم و ناامیدی و حسرت یکی از پر بسامدترین واژگان
در غزل های وی می باشد که علت آن را می توان در عوامل گوناگونی
چون تفکر جریان ادبی رایج سبک هندی ، مسائل اجتماعی و فردگرایی
شدید شعرای این دوره ، پدیده ی مهاجرت، انعکاس اندیشه ی غم
و رنج های سه گانه در مکاتب فلسفی هند و ... جستجو کرد .
همچنین با تحلیل غزلیات کلیم از این دیدگاه می توان به محورهای
مختلفی دست یافت که برخی از آنها دنباله ی سنت ادبی پیشینیان
است و برخی بیشتر متعلق به شاخصه های خاص سبک هندیست .
درین باب می توان به محورهای شاخص زیر اشاره کرد :
تفکر جبرگرایانه ، اصالت دادن به موضوع غم در هستی ، همت بلند
و غم جویی ، استفاده ی فراوان از عناصر طبیعت برای توصیف غم
و اندوه چون شاعران رمانتیسم ، ایجاد تصاویر بدیع با موضوع غم
و فراق ، موتیف معشوق جفاکار و برانگیخته شدن غم و اندوه شاعر
به این سبب و به علت فراق از معشوق ، استفاده از کلمات عامیانه
و بازاری در القای ملموس تر و بیشتر مفهوم غم و اندوه و یأس .
پایان سخن این که از رهگذر تفسیر شعر سبک هندی از این
دیدگاه می توان بر جریانات اجتماعی و تاریخی این عصر اشراف
بیشتری پیدا کرد و با تحلیل روانکاوانه ی اشعار به برخی از ظرایف
ذهنی و دقایق زندگی شاعران این دوره پی برد. منابع : -
ارشاد، فرهنگ. (1379). مهاجرت تاریخی ایرانیان به هند.
تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی - امیری، کیومرث. (1374).
زبان و ادب فارسی در هند. تهران: شورای گسترش زبان و ادب فارسی. -
امین پور، قیصر.( 1381). گل ها همه آفتابگردانند. تهران: مروارید. -
------------. ( 1386). دستور زبان عشق. تهران: مروارید. -
بهار، محمد تقی. (1381). سبک شناسی
( تاریخ تطور نثر فارسی). 3 جلد. تهران: زوار. -
بیدل دهلوی، مولانا ابوالمعالی عبدالقادر. (1376).
کلیات بیدل. به تصحیح اکبر بهداروند و پرو یز عباسی ذاکانی.
تهران: الهام. چاپ اول. -
بینایی، قوام الدین ودیگران. (1380).
مجموعه مقالات در گستره مازندران. چاپ اول. تهران: نشر رسانش.
- تمیم داری، احمد. (1389).
عرفان و ادب در عصر صفوی. تهران: موسسه انتشارات حکمت. -
جعفری، مسعود. (1378).
سیر رمانتیسم در ارو پا. تهران: نشر مرکز. چاپ اول -
حسن پور آلاشتی، حسین. (1384).
طرز تازه ، سبک شناسی غزل سبک هندی، تهران: سخن. -
حقیقت، عبدالرفیع. (1368).
تاریخ نهضت های فکری ایرانیان. 4 جلد. تهران: شرکت مولفان
و مترجمان. - شایگان ، داریوش. (1356).
ادیان و مکتبهای فلسفه هند. تهران: مؤسسه انتشارات امیر کبیر. -
شفیعی کدکنی ، محمدرضا. (1385).
شاعری در هجوم منتقدان ، پیرامون شعر حزین لاهیجی، تهران: آگاه. - ---------------------. (1381).
ادوار شعر فارسی. تهران: نشر سخن. - عرفی شیرازی،
جمال الدین محمد. (1378).
کلیات. 2 جلد. به اهتمام محمد ولی الحق انصاری. تهران. -
فتوحی ، محمود. (1385).
نقد ادبی در سبک هندی. تهران: سخن. -
کلیم کاشانی، ابوطالب (1369)، قهرمان، م، مشهد،
انتشارت آستان قدس رضوی -
گلچین معانی، احمد. ( 1369). با کاروان هند. 2 جلد. مشهد:
آستان قدس رضوی. - گودرزی، فرامرز.( 1376 ).
مثنوی طالب و زهره. تهران: نشر افشار. چاپ اول -
ولک ، رنه. (1373). رمانتیسم در ادبیات. ترجمه امیر حسین رنجبر. ارغنون.
نقد فرمالیستی دو غزل از کلیم کاشانی
خیرالله محمودی،دکترای زبان وادبیّات فارسی و دانشیار دانشگاه سلمان فارسی *
خدیجه کیانی ،کاشناسی ارشدزبان و ادبیّات فارسی دانشگاه شیراز**
چکیده
نقد فرمالیستی دوغزل از کلیم کاشانی
دکتر خیرالله محمودی دانشیار دانشگاه سلمان فارسی
خدیجه کیانی کارشناسی ارشدزبان و ادبیات فارسی دانشگاه شیراز
در قرن اخیر علاقه به پژوهش های زبان شناسانه
و نقد فرمالیستی آثار ادبی به نحو چشمگیری
گسترش یافته است .فرمالیست مکتبی است
که ادبیات را یک مسأله صرفاً زبانی می داند و
معتقد است که فارغ از هر عنصر برون متنی و با
بررسی عناصر درون یک متن ، می توان به معانی
نهفته در یک اثر ادبی دست یافت.
غزلیات کلیم کاشانی یکی از غنی ترین غزلیات
ادب فارسی از حیث موسیقی،آرایه های ادبی و
تصاویر غریب و بدیع است.در این جستار،تلاش
می شود تا با نقد فرمالیستی دو غزل از غزلیات
کلیم،به زوایای پنهان ذهن وی دست یافت . نگارنده
این پژوهش بر آن است تا با استفاده از اصول
فرمالیست، هنر نمایی شاعر را در شیوه ی انتقال
معانی نمایان سازد.
کلیدواژه: کلیم کاشانی، هنجار گریزی،برجسته
سازی، آشنایی زدایی.
مقدمه
فرمالیسم
(Formalism)یکی ازانواع مکاتب ادبی درحوزه ی
نقدوبررسی ادبیات ازدیدگاه زبانشناسی است.
این مکتب در حدود سال های 1920 در روسیه
شکل گرفت. از معروف ترین بنیان گذاران و نظریه
پردازان این مکتب می توان از رومن یاکوبسن،
شکلوفسکی وموریس گرامون نام برد.
نقدفرمالیستی باتکیه برزبان،اثرادبی رابه صورت
مستقل ومجزّاازهرگونه مسائل تاریخی،
اجتماعی،روانشناسی و...موردبررسی قرارمیدهد.
به اعتقادفرمالیستهاادبیات یک مسأله زبانی است
وخواننده میتواندباآگاهی ازمسائل زبانشناسی
وزیبایی شناسی ازخواندن یک اثر ادبی لذت
کافی راببرد وازلابه لای واجهاوکلمه هابه معانی
موردنظرنویسنده برسد؛بدون آن که نیازی به
آگاهی های جانبی وخارج ازمتن داشته باشد؛
لذا آنچه از نظر آنها اصالت دارد، شکل و ساختار
متن است. فرمالیستها« به مجموعه عناصری که
بافت و ساختار اثر ادبی را به وجود می آورندشکل
می گویند؛ لذا وزن و قافیه،صامت ومصوت و هجاها،
صورخیال ،صنایع بدیعی، زاویه دید،پلات همه جزء
شکل یک اثر ادبی هستند، مشروط بر اینکه
هر یک از این اجزا در ساخت یا بافت آن اثر
نقشی داشته باشند».(شمیسا،1383: 156)
یکی ازاصطلاحات مطرح شده درمکتب فرمالیسم،
«هنجارگریزی»یا«عدولازهنجار»
(Deviation from the norm) میباشد .به عقیده ی
فرمالیستها«زبان ادبی عدول از زبان معیاراست»
. (همان،157)ایشان زبان ادبی رامجموعه ی انحرافاتی
ازهنجاریانوعی طغیان زبان دانسته اند.(ایگلتون،1380:8)
ازدیدگاه فرمالیست هاهرعنصری که سخن را از زبان معیار
دورکندواز روزمرگی آن بکاهد،هنجارگریزی است ومیتوان
این عناصررابه دودسته موسیقیایی وزبانشناسیک تقسیم
کرد.گروه موسیقیایی شامل وزن،قافیه، ردیف وهماهنگیهای
مختلف صوتی میشودودردسته زبانشناسیک عناصری مانند
استعاره،حس آمیزی،کنایه،مجاز،صفت هنری،باستان گرایی
،آشنایی زدایی قاموسی،آشنایی زدایی نحوی و....قرارمیگیرند. (پورنامداریان،1381: 9)
جفری لیچ،زبانشناس انگلیسی،هنجارگریزی رابه هشت
گروه تقسیم می کند:«واژگانی،دستوری،آوایی،خطی،
معنایی،گویشی،سبکی وباستان گرایی».
(لیچ،1969 : 52-40)
هنجارگریزی دریک اثرادبی به منظور «برجسته سازی
»(Foregrounding) و «آشنایی زدایی»(Defamiliarization)
صورت می گیرد.درواقع هنجارگریزی یکی ازمؤثّرترین
عوامل تشخّص وبرجستگی زبان است.
کلیم کاشانی یکی از شاعران خوش قریحه ی
پارسی گوست که نقد فرمالیستی اشعار او
می تواند مارا به نکات زیبایی درآثار او رهنمون
سازد. ابوطالب کلیم کاشانی شاعر قرن یازده
هجری است که به وی لقب «خلاق المعانی » داده اند.
در مورد شاعری وی باید گفت که وی در همه ی انواع شعری
طبع آزمایی کرده است ؛اما مهارت و شهرتوی در غزل
سرایی است. غزل های وی ساده و روان با مضامینی
غنایی ،حکمی و اجتماعی است.
[ر.ک کاشانی،1387 :مقدمه]
اکنون نقد فرمالیستی غزل:
غزل اول
صبر را از دهنت حوصله تنگ آمده است
ناله ها را زدلت تیر به سنگ آمده است
مژه ات آفت جان طرزنگاهت خونریز
بسته آن غمزه دو شمشیروبه جنگ آمده است
بدگمانی دلم ز آن صف مژگان داند
گر به اسلام شکستی ز فرنگ آمده است
دامن ار دامن صحراست درو کی گنجد
در سرکوه تو سنگی که به پای آمده است
نیست چون جامه ای ارباب جنون چاک برآر
تنم از پیرهن پوست به تنگ آمده است
چه قمار است که در کوی بتان می بازند
هرکه باز آمده در باخته رنگ آمده است
عیب آن زلف رسایی است که در دامن تو
هرکه دستی زده آن طره به چنگ آمده است
ارّه تا نخل تمنّای مرا قطع کند
همه تن پاشده از پشت نهنگ آمده است
دردل بر رخ هر کس نگشاییم کلیم
ای بساعکس که برآینه زنگ آمده است
( کاشانی،1387: 57)
این غزل در وزن(فاعلاتن ،فعلاتن ،فعلاتن ، فعلن )
سروده شده است.استفاده از ردیف «آمده است»
در کنار قافیه ،شعر را از نظرموسیقیایی غنی تر
می سازد.شاعر با استفاده از هماهنگی های القاگر1
فضایی حماسی را در بیت خلق کرده است که با
مضمون کلی غزل تناسب دارد. بسامد بالای واج های
انسدادی «د،ب وت » غزل را شور انگیز و حماسی
ساخته است؛[ر.ک قویمی ،1383: 53-27]
درسرتاسربیت،واژه های (تیر، خونریز،شمشیر،
جنگ،صف،شکست، چاک برآز، ارّه وقطع کند)
همگی در خدمت القای این فضای حماسی هستند.
تکرارفعل «آمدن»نیز،درقالب ردیف،برپویایی وحرکت
شعرمیافزاید.بیت اول:تقدیم مضاف الیه در بیت اول
،هنجار گریزی نحوی است که برای تاکید و برجسته کردن
« صبر» و «ناله» در ضمیر مخاطب صورت می گیرد.شاعر
با جداکردن مضاف و مضاف الیه دست به آشنایی زدایی
می زند. این آشنایی زدایی بر تلاش و تکاپوی ذهن
برای دریافت پیام بیت می افزاید ولذتی هنری را در
مخاطب خلق می کند.
ترتیب اجزای جمله در بیت اول بدین گونه است:
حوصله صبر از دهنت تنگ آمده است، تیر ناله ز دلت
به سنگ آمده است.در «حوصله صبر» صنعت تشخیص
یا انسان وارگی نهفته است؛تشخیص یکی از زیباترین
صور خیال در ادب فاسی است که شاعر بااستفاده از
آن کلام خود را رستاخیزی می کند.«تنگ آمدن حوصله»
کنایه از بی صبر شدن است . شاعر با نسبت دادن
تنگی حوصله به صبر، پارادوکسی زیبا را می آفریند
که اعجاب و حیرت خواننده را بر می انگیزاند: بی
صبری صبر در برابر لبان معشوق.«بیقراری عاشق
ازلبان معشوق»مضمونی است که ازسده های پیشین
درادبیات ما فراوان تکرارشده است. در اینجا شاعر
با استفاده از قوه خیال خود و خلق تصاویر بکر و تازه ،
این مضمون را در طرحی نو بیان می دارد؛ به گونه ای
که برای مخاطب ملال آور نیست.
یکی از شیوه های هنجار گریزی در حوزه زبانشناسیک
کنایه است.(شفیعیکدکنی،1376 :21)
«تیر به سنگ آمدن » در مصرع دوم کنایه از شکست
خوردن و بی اثر و بی نتیجه ماندن ناله در برابر دل
معشوق است.نبوغ و خلافیت شاعر در این بیت،
در گزینش واژه های «تنگ» و«سنگ» و استفاده بهینه از آن
است.«واژههادرپرده های پنهان خويش،انرژيهاي شگرفي را
فرو فشرده اند.شاعرتواناكسي است كه بتواندباترفندي
شايسته هرچه بيشتر،اين انرژيهارا آزادوكلام خودرا رستاخيزي
كند» .(حسنلي، 1383 : 103 )
«تنگ» در مصرع اول، نقش مسند برای «حوصله صبر»
را دارد.قرارگرفتن این واژه در محور همنشینی کلام در کنار
«دهن»، تنگی دهان معشوق را تداعی می کند. همنشینی
«ناله » و «تیر» نیز در مصرع دوم ، هدفمند صورت می گیرد
و شاعر با استفاده از این همنشینی،تشابه ناله و تیر را به
صورت پنهان به مخاطب القا می کند. منظور از«سنگ»در
محور جانشینی کلام همان دل است که شاعر در سختی و
نفوذ ناپذیری آن را همانند سنگ می داند.
بیت دوم: تناسب میان(مژه،نگاه و غمزه)و (شمشیر،جنگ
وخونریز) برموسیقی معنوی بیت می افزاید. شاعر با
استفاده از واژه های (شمشیر،جنگوخونریز)فضایی
حماسی را در شعر خلق می کند. نوعی هیجان تند نیز تحت
استفاده از صامت های انسدادی «ت»و«د» دربیت به وجود
آمده است که با این فضای حماسی همخوانی دارد. حذف
فعل «است»از دو جمله مصراع اول سخن را موجز و فشرده
کرده است. ایجاز و فشرده گویی از راهکارهای شاعر برای
تأثیر بیشتربرخواننده است.در اینجا حذف فعل علاوه بر ایجاز
،ضرب آهنگی را در شعر به وجود آورده است که به افزایش
فضای حماسی بیت کمک می کند.
«شمشیر بستن »کنایه از آماده شدن برای جنگ است .
شاعر در طی یک انسان وارگی غمزه را جنگجویی می بیند
که آماده ریختن خون عاشق است.وجود این صنعت همراه
با استعاره تبعیه نهفته در نگاه خونریز موجب تشخص و
برجستگی کلام کلیم شده است.
بیت سوم: تقدیم جواب شرط در این بیت، به منظور تآکید
بر آن صورت می گیرد.این تقدیم نمونه ای از هنجار گریزی
نحوی زبان است که موجب آشنایی زدایی در متن گردیده
است. آوردن واژه ی «صف »در کنار «مژگان» و تناسب این
واژه در محور همنشینی کلام با « با شکست آمدن »
سخن شاعر را رستاخیزی می کند. همنشینی این واژه ها
از تقابل و نبرد بین مژگان با اسلام را در ذهن مخاطب
می سازد که در نوع خود بدیع و تازه است و آشنایی
زدایی چشمگیری را در متن به وجود می آورد.
بیت چهارم:تکرار لفظ« دامن »موسیقی درونی بیت
و تناسب میان (کوه،سنگ وصحرا) و(دامن و پا) وتضاد
میان (سر و پا)موسیقی معنوی بیت را افزایش می دهد.
دراین بیت شاعر پرسش بلاغی (Rhetoric Question)
را مطرح می کند. پرسش بلاغی پرسشی است که
شاعر در بند پاسخ گفتن به آن نیست و برای بیان مقاصد
مجازی به کار می رود. « سوال بلاغی انتقال پیام به طرز
غیر مستقیم و مؤثّر تر است». (شمیسا،1383: 187)هدف
شاعر از طرح پرسش در این بیت ، تأثیر بیشتر کلام و تأکید
بر مفهوم مورد نظر خود است.تکرار لفظ دامن نیز در اینجا
به منظور مؤکّد کردن کلام صورت می گیرد. تأکید بر اینکه
سنگی که از جانب کوه معشوق به پایین می آید حتی
در دامن صحرا هم نمی گنجد. در لفظ «پای» ایهام وجود
دارد؛یک مفهوم آن«پا»یکی از اعضای بدن است که با
دامن تناسب دارد و کنایه «سنگ به پا آمدن » به
معنی به مشکل برخوردن را می سازد و مفهوم دیگر
آن،«پای» به معنی پایین است که در تضاد با «سر»
قرار دارد. «دامن صحرا» اضافه تشبیهی است که وجه
شبه آن وسعت و گستردگی است.انتخاب لفظ «دامن »
هدفمند و برای تناسب با« پا» صورت می گیرد. کوه در
اینجا نماد بزرگی و عظمت است و برای نشان دادن شکوه
و عظمت وجود معشوق به کار می رود؛ در مقابل آن واژه ی
«سنگ» قرار می گیرد که نمادخردی و کوچکی است و با
«ی» تضغیر و تقلیل نیز همراهی می شود . شاعر
می خواهد بگوید که معشوق آن قدر با عظمت هست
که ذره ای از وجود او در گستره ی صحرا نمی گنجد.
بیت پنجم:تشبیه پوست به پیرهن تشبیهی بدیع و
زیباست که بهسخن شاعر برجستگی می بخشد.منظور
شاعر از« به تنگ آمدن»خسته شدن و به ستوه آمدن
است.شاعربا گزینش شایسته واژه ی «تنگ» به جای
«ستوه»، میان تنگ ،پیرهنو چاک برآر تناسب برقرار
می کند و بدین صورت تنگی پیرهن پوست را نیز به
خواننده القا می کند. بیت ششم: یکی از عواملی که
موجب تشخّص و برجستگی زبان ادبی می شود ایراد
پرسش بلاغی در اثر ادبی است.پرسش مطرح شده
در این بیت ، به منظور اضافه کردن بار حیرت و تعجّب
به مفهوم سخن است. تکرار واج«ب»و واژ های
«آمده» و «باز» موجب آفرینش موسیقی درونی در
بیت گردیده است وسجع میان(آمده،باخته و آمده)
به افزایش این موسیقی کمک می کند.صامتهای
«ب،ت،د» صامت های انسدادی هستند که بسامد
بالای آنها فضایی شور انگیز و حماسی را دراین بیت
غالب می کند.با توجه به تناسب واژه ی«باخته» با
«می بازند»، در نگاه اول به نظر می رسد که این واژه
در معنی حقیقی خود و در تناسب با« می بازند» به
کار رفته است ؛اما با اندکی درنگ روشن می شود که
شاعر معنی مجازی از دست دادن را مد نظر داشته است.
این درنگ و تأملی که شاعر به قصد در شعر ایجاد می کند
موجب افزایش لذت بخشی اثر ادبی به مخاطب می گردد.
بیت هفتم: نکته چشمگیر در این بیت، استفاده از صفت
فاعلی «رسا» برای زلف است که صنعت «استتباع» را در
بیت خلق می کند. شاعر با گزینش این واژه علاوه بر اینکه
نشان از بلندی زلف می دهد، طعنه ای نیز به بی وفایی
معشوق می زند و ازو گلایه می کند که زلفش در دسترس
همگان قرار دارد. بیت نهم: از شگردهای شاعر و نویسنده
توانا برای تفهیم سخن ، ذکر تمثیل است که در این بیت
،کلیم برای رسایی و تأکید بیشتر سخن خود از آن بهره
می برد.
غزل دوم:
ز آه گرمی آتش زنم سراپا را
زیک فتیله کنم داغ جمله اعضا را
حدیث بحر فراموش شد که دور از تو
زبس گریسته ام آب برده دریا را
زآه گرم من آتش به خانه افتاده ست
به کوی عشق کنون گرم می کنم جا را
گشاده رویی ساحل به کا ما ناید
سرشک برده به ساحل سفینه ی ما را
اگر به بادیه گردی نمی روم چه عجب؟
جنون من نشناسد ز شهر صحرا
دلم گرفت از این خلق ،خضر راهی کو
کزو نشان طلبم آشیان عنقا را؟
کلیم هر سر مویت فتیله داغی است
زبس که سوز درون گرم کرده اعضا را؟
(کاشانی،1387: 2)
وزن غزل(مفاعلن ،فعلاتن، مفاعلن ،فعلن)می باشد.
در این غزل نیز شاعر با استفاده از ردیف ،موسیقی
شعر را پربار می سازد. مضمون کلی شعر آه وناله
وبیان سوز و گداز عاسق است.شاعر با به کاربردن
واژه های(گرم،داغ، آتش و فتیله) و تکرار آنها، فضای
متناسب با این سوز و گداز عاشقانه را در غزل خلق
می کند. مصوت بلند« آ» نیز به نوعی «آه» را در
ذهن متبادر می سازد.تکرار این مصوت،هم در قافیه
و هم در ردیف ، فضای غم و اندوه را درسرتاسرشعر
می افزاید.بیت اول:تقدیم فعل «آتش زنم» و«کنم داغ»
نمونه ای از هنجار گریزی نحوی است که برای برجسته
کردن و تأکید بر این دو عمل صورت می گیرد. در فعل
«کنم داغ» نیز شاعر با گریز از هنجار های نحوی زبان
،جزء دوم فعل را بر جزء اول تقدیم می کند و موجب
غرابت زدایی در بیت می گردد. واژه های (آه، داغ،
آتش و فتیله) در تناسب باهم قراردارند ؛ به کار گیری
همزمان این واژه ها در محور همنشینی کلام، نهایت
سوز عشق را در فضای بیت متبادر می سازد.
یکی دیگر از روش های آشنایی زدایی و برجسته
سازی در کلام ذکر تمثیل است که شاعر در مصرع
دوم از آن سود می برد و به صورت پنهان، آه را به
فتیله تشبیه می کند. غرض کلیم از این تشبیه ،
مبالغه در بیان سوزندگی آه است.
بیت دوم: در این بیت شاعر با آفرینش تصویری زیبا
اعجابوحیرتخوانندهرابرمیانگیزد . وی برای نشان دادن
شدت گریه خود تصویر زیبای آب بردن دریا را می آفریند.
بدیع و بکر بودن این تصویر، بیت را به نحو چشمگیری
رستاخیزی می کند. ایهام به کار رفته در واژه «آب»
نیز یکی دیگر از عوامل رستاخیزی سخن کلیم است.
آب در اینجا علاوه بر مایع نوشیدنی معنی آبرو را نیز
می دهد.گزینش واژه ی «بحر» به جای دریا در کنار
«حدیث» از ظرافتکاری های کلیم برای ایجاد تناسب
آوایی در بیت است . تقدیم قید«دور از تو» علاوه بر
ضرورت شعری، برای برجسته کردن وتأکید بر دوری
صورت می گیرد.تکرار صامت غلتان «ر»که برای مضامین
سیالیّت روانی و ریزش به کار می رود(قویمی،1383 :53-27)
فضای حرکت آب را به خواننده القا می کند.
بیت سوم: «جا گرم کردن» کنایه از ماندن می باشد.
شاعر در این بیت ، با حسن تعلیلی زیبا در پی کسب
تآیید و تصدیق خواننده است. کلیم می گوید از آه سوزان
من خانه ام به آتش کشیده و بی خانمان شده ام؛ لذا در
کوی عشق می مانم . به نظر می رسد که شاعر به
دنبال دلیل یا حتی بهانه ای برای ماندن در کوی عشق
می گردد . به آتش کشیده شدن خانه توسط آه،تصویری
است که شاعر برای مجسم کردن سوزندگی آهش به
کار می برد. واژه «گرم » در این بیت دوبار تکرار می شود ؛
این تکرار هدفمند وبه منظور افزایش گرمای فضای شعر
انجام می گیرد. تکرار لفظ «گرم» در این بیت صنعت
رد الاعجز علی الصدر را در بیت ایجاد می کند که باعث
افزایش موسیقی شعر می گردد.بیت چهارم:شاعر با نبوغ
و خلاقیّت خود ، شکل ظاهری ساحل را که معمولا به
صورت حلالی است وحالت لبخند را در ذهن تداعی
می کند ، به گشاده رویی ساحل نسبت می دهد وصنعت
تشخیص یا انسان وارگی را در بیت می آفریند. گزینش
واژه ی «سرشک» به جای اشک و «سفینه» به جای
کشتی برای تناسب آوایی با «ساحل»و واج آرایی
با واج«س » صورت می گیرد.«س» از صامت های
سایش است (باقری ،1384 :107)که برای نشان دادن
حرکت اجسام از جمله باد به کار می رود.تکرار این صامت
در بیت می تواند حضور باد را در بیت متبادر سازد که برای
حرکت سفینهلازم و ضروری است.تکرار صامت غلتان«ر»
نیز حرکت شناور سفینه را تداعی می کند.
بیت پنجم:شاعر با آوردن واژه های (جنون، صحرا و بادیه گردی )
در کنار هم علاوه بر ایجاد تناسب در شعر ،گوشه چشمی
نیز به داستان «لیلی و مجنون» می زند. در این بیت نیز
شاعر با حسن تعلیلی زیبا موجب آشنایی زدایی در متن
می گردد.
بیت ششم: واژه «عنقا»و «خضر»به شعرجنبه عرفانی
وتمثیلی می بخشد. منظورازعنقادرمحورجانشینی کلام،
معشوق واز «خضر»راهنماوهادی به سوی معشوق است.
از نظر محور طولی، قرار گرفتن این بیت به عنوان بیت
ششم ویکی مانده به آخر،بسیار متناسب است. شاعر
پس از اینکه در پنج بیت متوالی به آه ناله و شرح سوز
درون خود می پردازد،از وضعیت خود خسته شده و به
دنبال راهنما و ناجی می گردد. بیان این موضوع به شکل
پرسش، بی تابی وبی قراری شاعر در طلب خضر را
نمایان تر می سازد.
بیت هفتم: شاعر در این بیت ادعا می کند که به خاطر
سوز درون هر سرمویش تبدیل به فتیله ای از آتش شده
است. تصویر سری با فتیله های آتش فراوان، از تصاویر
بدیع و غریب در ادب پارسی است که در اینجا موجب
تشخص و برجستگی سخن کلیم می شود. تناسب کلمات
(فتیله،آتش، داغ وگرم ) در محور همنشینی کلام ،سوز
درون شاعر را در فضای شعر انعکاس می دهد.
نتیجه
دایره وسیع واژگان فارسی به شاعر یا نویسنده این
اجازه را می دهد که برای خلق اثر ادبی خود ، به صورت
آزادانه دست به گزینش واژه بزند؛ بنابر این شاعر یا
نویسنده چه در انتخاب واژه و چه در انتخاب شیوه ی
انتقال معانی کاملاً آزاد است . بانقد فرمالستی یک اثر
ادبی می توان علاوه بر دریافت مضامین مورد نظر شاعر،
به اهداف شاعر از انتخاب هر واژه ویا حتّی واج پی برد.
نقد فرمالیستی غزل کلیم روشن می سازد که وی برای
انتقال مفاهیم شعری به زیباترین شکل ممکن، از تمام
ظرفیّت های شعری از انتخاب هدفمند واژه گرفته تا واج،
تکرار واج و واژه ،هماهنگی القا گر، گریز از هنجار های
متداول زبان ،آفرینش تصاویر بکر وتازه و...سود می برد.
کلیم تنها به انتقال ساده مفاهیم بسنده نمی کند ؛بلکه
با استفاده از همه ی امکانات شعری ، به مفاهیم عینیّت
می بخشد و مخاطب را در فضای شعر غوطه ور می سازد.
پی نوشت
1-«آنچه را امروزه هماهنگی القا گر می نامند ، جلوه ای
است که شاعر با انتخاب واژه ها به دست می آورد که
واج های تشکیل دهنده ی آنها با تصاویر ذهنی یا
اندیشه های وی در تناسب باشد. شاعر با توسل
به این جلوه بی آنکه نیاز به توصیف یا شرح دقیق و
جزء به جزء داشته باشد می تواند تصاویر ذهنی یا
اندیشه های مورد نظر خود را القا کند و آنها را در ذهن
خواننده بیدار سازد. همخوان ها و واکه ها در ایجاد
هماهنگی های القاگر مؤثرند.»(قویمی،1383: 20-19)
کتابنامه
- ايگلتون،تري، 1380 ،پيشدرآمديبرنظريةادبي،
ترجمةعباسمخبر،تهران: نشرمركز.
- باقری،مهری،1384،مقدماتزبانشناسی،تهران: نشرقطره.
-پورنامداريان،تقي، 1381 ،خانهامابرياست،تهران: انتشاراتسروش.
-حسنلي،كاووس. ( 1383 ). گونههاينوآوريدرشعرمعاصرايران،تهران: نشرثالث.
-شفیعیکدکنی،محمّدرضا،1376،موسیقیشعر،تهران: آگاه.
- شمیسا،سیروس، 1383،نقدادبی،تهران : فردوس.
-شمسیا،سیروس،1383،معانی و بیان،تهران :فردوس.
-شمیسا،سیروس.1386،انواعادبی،تهران : میترا.
- کلیم، ابو طالب،1387.دیوان، تصحیح و مقدمه حسین پرتو بیضایی،تهران: سنایی.
منابع خارجی
Leech, G. N. (1969).A Linguistic Guide to English Poetry.London:lonman
داروی یأس راجع به کلیم کاشانی و سبک اصفهانی سهیل نصرتی
سرآغاز سبک هندی يكي از مباحث پيچيده و مبهم در كتابهاي تاريخ ادبيات ايران ،
سرآغاز و چگونگي شكل گيري سبك هندي است. مطالعه نظر محققاني كه به اين
مسئله پرداخته اند از فراواني ديدگاه هاي ارائه شده حكايت دارد . برخي محققان اين
سبك را نتيجه ناگزير سير طبيعي شعر فارسي دانسته، برخي ديگر اين سبك را در
ارتباط با عواملي اجتماعي و محيط شكل گيري آن بررسي كرده اند. در اين ميان ،
پژوهشگراني هم هستند كه ريشه اين سبك را نه در ارتباط با عوامل اجتماعي يا
محيط شكل گيري بلكه در شعر شاعران گذشته جستجو كرده اند. اين دسته از
محققان غالباً از شاعراني چون خاقاني، حافظ، وحشي بافقي و ... به عنوان پايه گذار
اين سبك نام برده اند؛ اما نكته حائز اهميت قبول عام نيافتن نتايج چنين پژوهشهايي
است . واقعيت اين است كه سبكي به گستردگي سبك هندي را نمي توان و نبايد
نشأت گرفته از شعر يك شاعر دانست، بلكه بايد از ميزان و چگونگي تأثيرگذاري اين
شاعران بر اين سبك سخن گفت و اين امر نيز تنها به واسطه استفاده از روشي تازه،
يعني تحليل محتوا انجام شدني است. دوران صفویه به هنگامی که شاه اسماعیل
صفوی به سال ۹۰۷ ه. ق حکومت آق قویونلو را سرنگون کرد و رسما در تبریز به تخت
نشست و با اتکا به نفوذ معنوی دویست ساله خاندان خود توانست مذهب تشیع را به
عنوان مذهب رسمی ایران اعلام نماید و اوضاع پریشان مملکت را سر و سامانی
بخشد و اساس وحدت ملی را بر پایه ای مستحکم بنا کند از طرفی دامنه نشر زبان
فارسی نیز به همراه پیروزیهای دولت عثمانی حتی تا اطراف جزیره بالکان در اروپا
گسترش یافت و از جانبی دیگر در سرزمین هند جانشینان دولت بهمنی دکن و پادشاهان
و حاکمان مستقل گجرات و کشمیر و ... هر یک به نوعی میراث دار زبان و ادب فارسی
در هند بودند. اما این که چرا زبان و ادب فارسی در این دوره با توجه به عظمت سیاسی
و اقتدار نظامی و پیشرفت های هنری دولت صفویه در سرزمین خارج از ایران گسترش
یافت، باید گفت سبب عمده انتشار ادب فارسی به بلاد خارج از ایران این بود که شهریاران
صفوی برای حفظ استقلال و تجدید عظمت این سرزمین وظایفی بس سنگین برعهده
داشتند و از ستیز با ازبکان جنگ جوی، غارتگر آسیای مرکزی و دولت عثمانی و ترویج
و بسیج نیروها در مقابل تجاوزات این دو قطب، کمتر مجال شاعرپروری می یافتند. و
با وجود آن که اکثر سلاطین و شاهزادگان نامدار این سلسله شاعر و شعر دوست و
هنرمند و هنرپرور بودند. و مخصوصاً رونق هنرهای زیبای ایرانی در هیچ عهدی بر پایه
روزگار صفویه نمی رسد ولی وظایف آنها چیزی دیگر بود. و لذا اکثر گویندگان به ناگزیر از
دربار ایران روی برداشتند و به جانب دربار سلاطین هند همچون جهانگیر شاه و شاه جهان
و ... که همگی نسبت به فرهنگ فارسی و ادبیات دل انگیزآن مهرورزی ها کرده اند، روی
آوردند. و از سخاوتهای تاریخی آنها و امراء ایشان بهره ور می شدند و تا آخر دوره صفویه
این گونه مهاجرت ها ادامه یافت و چه بسیار شاعران نامدار و یا بی نامی که با دست تهی
به هندوستان رفته و با کیسه پر و شهرت بسیار به کشور بازگشتند و عاشقانه به ستایش
هند و شهریاران و امرای آن سرزمین پرداختند و در نتیجه این رفت وآمدها، شیوه متداول
این دوران به سبک هندی شهرت یافت. که مهم ترین ویژگی و آثار این سبک عبارتند
از: تعقید و پیچیدگی، مضمون سازی و باریک اندیشی و خیال پردازی، ایجاز و اختصار،
کثرت تشبیهات و استعارات و کنایات، غرابت در تشبیهات و استعارات، کثرت تمثیل و
ارسال المثل، لفظ تراشی و ترتیب سازی خاص، کثرت آرایه های ایهام و الهام گیری
از تجارب روزمره اشخاص و اشیاء و محیط، بیان دعاوی و توجهات غریب و شاعرانه،
واقعه گویی و ... است. لازم به ذکر است که گروهی سبک هندی را اصطلاحی نادرست
ولی رایج می دانند. زیرا معتقدند که خاستگاه این شیوه که به غلط سبک هندی خوانده
شده ایران بوده است. و دلیل این نام گذاری جعلی را شاید بتوان چنین توجیه کرد که
پیش گامان سبک مزبور، یعنی نوعی خبوشانی، نظیری نیشابوری، کفری تربتی،
ظهوری ترشیذی، ملک قمی، شکیبی اصفهانی، امینی شاملو، سنجر کاشانی،
طالب آملی، و تعدادی دیگر به هندوستان کوچیده و در همان سرزمین دیده از جهان
پوشیده اند، گذشته از اینان کسانی بوده اند که میان دو کشور رفت و آمد می کرده اند
مانند حکیم رکنا و شاپور طهرانی، و شعرایی چون صائب که چند سال در آن دیار گذارنده
و به وطن بازگشته اند. استاد احمد گلچین معانی در کتاب تحفه گلچین درباره منشا
اصطلاح سبک هندی نوشته اند که: اصطلاح ناخوش سبک هندی را نخستین بار
استاد حیدرعلی کمالی اصفهانی (م ۱۳۲۵ شمسی) در منتخبات اشعار صائب
چاپ تهران ۱۳۰۵ در صفحه ۱۰ عنوان کرده است و این نظر او که هندی ها را دسته ای
دانسته و صائب را در راس آنها قرار داده ماخوذ اظهارنظر محمد حسن خان صنیع الدوله
مراغه ای (اعتمادالسلطنه) درباره میرزا طاهر قزوینی است که می نویسد: اشعار او به
سبک هندی ها و چندان پسندیده و مطبوع نیست. چگونگی پیدایش و پیشگامان
چگونگي پيدايش سبك هندي و پيشگامان آن يكي از مباحث تاريخ ادبيات و همچنين
كتابهايي است كه تاكنون دربارة اين سبك تأليف شده است. در آغاز چنين به نظر مي رسد
كه به دليل نزديك بودن روزگار رواج اين سبك به عصر حاضر، بايد دانسته هاي ما بيشتر و
دقيقتر از آنچه باشد كه درباره سبكهاي ديگر مي دانيم اما واقعيت گوياي چيز ديگري است؛
چرا كه ابهامهاي سبك هندي بمراتب از ساير سبكهاي شعر فارسي بيشتر است؛ چنانكه
امروزه بروشني مي توان از چرايي و يا پيشوايان سبك خراساني يا عراقي سخن گفت
در صورتي كه در مورد سبك هندي اين كار را نمي توان انجام داد. عمده ترين دليل اين ابهام
را بايد در مطرود بودن اين سبك و بي مهري ايرانيان نسبت به آن جستجو كرد؛ بيمهري كه
سبب شده است كمتر پژوهشگري به طور منظم و عميق به مطالعه اين سبك بپردازد. سه
دیدگاه در پیدایش این سبک: الف) پژوهشگراني كه اين سبك را نتيجه سير طبيعي شعر
فارسي مي دانند تكرار و كليشهاي شدن زبان و درونمايه هاي شعر فارسي پس از
حافظ،نكته اي است كه تمامي پژوهندگان به آن باور دارند. ب) پژوهشگراني كه شكل گيري
اين سبك را در ارتباط با عوامل اجتماعي و محيط شكل گيري آن مي دانند سبك هندي در دو
سرزمين ايران و هند رواج يافت و همين عامل سبب شد تا عده اي شكل گيري اين سبك
را در ارتباط با عوامل اجتماعي و محيط شكل گيري آن يعني ايران و هند بدانند؛ چنانكه
شمس لنگرودي با اين باور، كه سبك هندي در ايران شكل گرفته است، اين مكتب را
انعكاس شهرنشيني ايرانيان در عصر صفوي مي داند و سبك هندي نه مكتبي صرفاً
ايراني و نه مكتبي صرفاً هندي است. ج) پژوهشگراني كه سبك هندي را نه در ارتباط
با عوامل اجتماعي يا محيط شكل گيري بلكه در شعر شاعران گذشته مي دانند اين
دسته از محققان، سبك هندي را جوانهاي بر رسته از شعر شاعران گذشته فارسي
مي دانند. عمده ترين دليلي هم كه براي نسبت دادن اين سبك به شاعران گذشته
ارائه مي كنند، ويژگيهاي اصلي اين سبك در شعر آن شاعران است.
سبك هندي در كنار سبكهاي خراساني و عراقي يكي از اصليترين سبكهاي
شعر فارسي شناخته مي شود. سبكي كه نزديك به دو قرن و همزمان با دوران
حكومت شاهان صفوي در ايران و هند رواجي فو قالعاده يافت. اين سبك در روزگاري
رونق گرفت كه شاعران به دلايلي از دربار دور شده، شعر خود را به ناچار به ميان
قهوه خانه ها آورده بودند. پس جاي تعجب نيست اگر ملاحظه مي شود ويژگيهاي
سبك شناختي اين سبكِ شاعري نيز در تعامل شاعران با مردم و زندگي در كنار آنها
شكل گرفته است. اين پيوستگي و ادغام شاعر در اجتماع سبب شد تا شعر از زبان
و درونمايه هاي گذشته خود فاصله گيرد و زبان و درونمايه هايي تازه و نويي بيابد.
چند ویژگی مهم سبک هندی و کلیم کاشانی: تعقید و پیچیدگی، مضمون سازی
و باریک اندیشی و خیال پردازی، ایجاز و اختصار، کثرت تشبیهات و استعارات و کنایات،
غرابت در تشبیهات و استعارات، کثرت تمثیل و ارسال المثل، لفظ تراشی و ترتیب سازی
خاص، کثرت آرایه های ایهام و الهام گیری از تجارب روزمره اشخاص و اشیاء و محیط، بیان
دعاوی و توجهات غریب و شاعرانه، واقعه گویی و ... است. الف) استفاده از فرهنگ و زبان
كوچه و بازار زبان، عنصري در ارتباط با محيط اجتماعي و تجربه زندگي شاعر است. نه تنها زبان
بلكه بسياري از شگردهاي ادبي نيز چنين است؛ چنانكه ابن رومي، شاعر مشهور عرب در
جواب ملامت يكي از طاعنان خود كه بر او خرده مي گرفت كه چرا تشبيهاتش به خوبي
تشبيهات ابن معتز نيست از ارتباط شعر ابن معتز با زندگي درباري و تجملاتي او ياد كرده
و از خليفه زاده بودن ابن معتز سخن گفته، زيبايي تشبيهات شعر او را به اسباب خانه او
ارتباط داده است. ب) جستجوي معني بيگانه يكي از اصطلاحات رايج در ديوانهاي شاعران
سبك هندي معني بيگانه است؛ تعبيري كه شاعران اين سبك براي نشان دادن توان شاعري
خويش بارها از آن استفاده كرده، شعر خود را به دليل واجد بودن آن ستودهاند و بالطبع در
مقابل نيز، شعر كساني را كه شعري به شمار آوردهاند. « آنِ » فاقد معني بيگانه بوده،
شعري فاقد زيبايي و بيبهره از با اين همه معناي دقيق و روشني از اين تعبير كه در شعر
شاعران اين سبك با دست و دلبازي بسيار از آن استفاده شده است از سوي شاعران اين
سبك ارائه نشده است. معني رنگين، معني برجسته، معني پيچيده، معني نازك، معني
روشن، معني دورگرد و... همه تعابيري است براي معني بيگانه و تقريباً هم معنا با آن.
در چنين فراواني از تعابير، چگونه بايد توقع داشت تا به وحدتي نيز دست يافت. با اين حال
محققان ويژگيهايي براي اين تعبير بر شمردهاند كه به چند مورد از آنها اشاره مي شود:
1. معني بيگانه به مفهوم غرابت و تازگي 2. معني بيگانه يا همان طرز تازه 3. معني بيگانه
يا باريك بيني و نازكي خيالي ج) اسلوب معادله مهمترين ويژگي شعر شاعران سبك
هندي، بيگمان كاربرد بسيار اسلوب معادله هاست به گونه اي كه پس از ديدن شعري
كه نشاني از اسلوب معادله سازي در آن باشد، مي توان چنين حدس زد كه شاعر آن
شعر، بايد از شاعران سبك هندي باشد. اسلوب معادله را كه به دليل شباهتش با
تمثيل و تشبيه هاي مركب غالباً با آنها معادله اي است كه ... شباهت ميان دو » :
اشتباه گرفته مي شود چنين تعريف كرده اند سوي بيت دو مصراع، وجود دارد و
شاعر در مصراع اول چيزي مي گويد و در مصراع دوم چيزي ديگر. البته دو سوي اين
معادله از رهگذر شباهت قابل تبديل به يكديگرند.
د) تصاوير پارادوكسي يكي ديگر از ويژگيهاي اصلي سبك هندي، تصاوير پارادوكسي
در اشعار آنان است. دو روي تركيب آن به » منظور از پارادوكس و تصاوير پارادوكسي،
تصاويري است كه لحاظ مفهوم يكديگر را نقض مي كند. س) وابسته هاي عددي
براي اين بخش از كتاب شاعر آينه هاي دكتر شفيعي كمك مي گيريم. ايشان در اين
در زبان فارسي مثل هر » : كتاب و در مورد وابسته هاي عددي در سبك هندي
مي نويسد زبان ديگري براي بيان معدودها غالباً صورتهايي شناخته شده و كليشه
واري هست كه كمتر مورد تغيير قرار مي گيرد؛ مثلاً مي گويند يك ليوان شير ... ولي
در تمام موارد علاوه بر اينكه ساختار خاص بيان عدد هميشه ثابت و تقريباً كليشه
است ... اجزاي آن علاوه بر عدد، آن دو بخش ديگر، يعني وابسته عددي و معدود
هميشه امر مادي و ملموسند كه قابل اندازه گيري و شمارشند اما در شعر، اين
هنجار در هم شكسته مي شود و از را ديديم. « يك شكر بخند » قديم نمونه هاي
آن را مي توان ديد؛ ویژگی های دیگر سبک هندی ایماژها در این سبک، به جهانهای
بزرگ و لایتناهی اشارتگر نیستند، از این رو این سبک چندان به رازهای ناگشوده و
رمزهای بزرگ عوالم غیب کاری ندارد. در این دیدگاه، دنیای معنی نه در جهان بیکرانة
متافیزیک، بلکه در خیال شاعرست. شعرِ طرز تازه، ایدئولوژیک نیست زیرا کمتر بر آگاهی
جمعی و ناخودآگاه قومی و اسطوره و بیشتر بر حافظة فردی و تجربة شخصی متکی است.
حافظة جمعی مبتنی بر آگاهی گروهی و نظام نشانهشناختی جمعی است. آن بخش
از سبک هندی که ادامة سبک عراقی و سنت شعری فارسی است از نظر اندیشه،
درونمایة عرفانی و اخلاقی دارد و از لحاظ تخیل و تصویرگری نیز بر مدار عناصر سنتی
و کلیشهای میچرخد. صرف نظر از بیدل دهلوی و تنی چند از شاعران صوفی مشرب
هندی، هرچه ازقرن دهم به جانب قرن دوازدهم می آییم شعر سبک هندی از اخلاقیات
ایرانی و محتوای عرفانی فاصله می گیرد و در جریان طرز خیال (شاخة هندی) به جانب
استقلال زیبایی شناختی هندی پیش می رود. درباره کلیم کاشانی ملک الشعرا
میرزا ابوطالب کلیم کاشانی ، مشهور به طالبای حکیم از شاعران مشهور سده یازدهم
هجری یکی از برجستگان سبک هندی و از شاعران موفق این شیوه به شمار می رود.
ولادیت وی در اوایل قرن یازدهم در همدان بوده . اما به سبب طول اقامت در کاشان به
کلیم کاسانی معروف شده است. وی دانش های زمان را در شیراز و کاشان آموخت و
هم در آغاز جوانی به هند رفت و ملازمت شاهنوازخان اختیار کرد . در سال 998 - 1028
هجری - پس از مرگ شاهنواز خان به وطن بازگشت و چنانچه از اشعار او بر میاید به زودی
از این بازگشت پشیمان شد و همین باعث گردید که بیش از دوسال و اندی در ایران نماند
و به هندوستان باز گردد. این بار کلیم ملازمت روح الامین اصفهانی که از رجال معروف
عصر بود اختیار کرد . و پس از چندگاه در آغاز پادشاهی شاه جهان بین شاه تقرب جست
و مورد توجه و عنایت او واقع شد .و سرانام ملک الشعرای دربار او شد. کلیم در اواخر
عمر خود به درد پا دچار شد و در سفری که به همراه شاه جهان به کشمیر رفته بود آنجا
را واپسین جای اقامت برگزید ولی وابستگی او به دربار شاه جهان با این گوشه گیری
از میان نرفت ، بلکه او در ان سرزمین مقرری سالانه ای از دربار داشت و همچنان شاعر
برگزیده شاه جهان و ستایشگر او بود . ودر آنجا به نظم در اوردن پادشاه نامه یا فتوحات
شاه جهانی اشتغال داشات و سرانجام به سال 1030 - 1061 هجری - در کشمیر درگذشت
و در کنار مزار سلیم تهرانی و قدسی مشهدی به خاک سپرده شد. کلیم یکی از شاعران
برجسته ایرانی سدهء 11 ق و از بنیادگذاران سبک هندی است که به گفتهء بیشتر
شعرشناسان و سخنسنجان و تذکرهنویسان و آنچه از خود اشعار او به ویژه غزلیات
و قصایدش بر میآید زبانی روان و اشعاری نغز و بیانی استوار دارد و از لحاظ مضمون نیز
نوگرائیهای خاص سبک هندی،با نازک خیالیها و باریک اندیشیهای ویژهء کلیم،او را از
بسیاری از اقران خویش ممتاز ساخته است چنانکه برخی او را«جادو فن تازه گفتار»و
بعضی«خلاق المعانی»،و گروهی«در فنون انواع سخنسنجی طاق و در جمیع کلمات
نکتهوری شهرهء آفاق»یا«رنگ بخش گلستان سخن و عندلیب چمنستان این فن»
خوانده اند؛و شاعر بزرگی چون صائب تبریزی معاصر کلیم هم او را ستوده و در مواضعی
از غرلیاتش از دوستی خود با کلیم یاد کرده و به ویژه پس از مرگ او در بیتی بس دلیشین
آورده که: هر کس برق تجلی را نمیداند زبان چون ابوطالب کلیمی از کجا پیدا کنم.
سبک شعری کلیم کاشانی کلیم در انواع شعر طبع ازمای کرده است ، اما مهارت
و شهرت عالمگیر او در غزل های اوست که در آنها زبان ساده و گفتاری روان ، سخنی
استوار و مضمونی تازه دارد. وی در ارسال مثل و یا آوردن مصراع ها و بیت هایی که حکم
مثل داشته باشد بسیار تواناست و اگر چه این هنر در عهد وی ویژه او نبود اما کلیم و
چند تن دیگر در این هنرنمایی مهارت خاص دارند. پس از کمالی، مرحوم ملک الشعرای
بهار در سال ۱۳۱۰ ضمن خطابه مفصلی که ماحصل آن در مجله یغما چاپ شده است
اصطلاح سبک هندی را به زبان آورد و پس از آن در کتاب سبک شناسی اشاراتی به آن نمود.
بررسی و ذکر برخی از ابیات کلیم با توجه به ویژگی های اشعار: طنز
/ گر ندارد غم ما دهر نرنجیم ازو / زانکه در خاطر ما نیز غم دنیا نیست /
عیش اگر هم رو دهد بی تلخی اندوه نیست / همچو نوروزی که واقع در محرم می شود /
روزی که سنگ حادثه از آسمان رسد / اول بلا به مرغ بلند آشیان رسد/
بدنامی حیات دو روزی نبود بیش / گویم کلیم، با تو که آن هم چه سان گذشت/
یک روز صرف بستن دل شد به این و آن / روز دگر به کندن دل از جهان گذشت/
گرچه محتاجیم چشم اغنیا بر دست ماست / هر کجا دیدیم آب از جو به دریا می رود /
افتاده را به چشم حقارت مبین که خاک / گر سر کشد؛ غبار دل آسمان شود /
در دیار ما مصیبت دوستی عام است عام / گر چراغی مرد در یک شهر ماتم می شود /
بدبینی، فلک خرابه ی ما را از آن کند تعمیر / که آشیانه ی صد جغد را خراب کند /
داروی یاس با همه دردی موافق است / زین یک دوا هزار مرض را دوا کنیم /
صاحبِ آوازه در اقلیم گمنامی منم / نام خود را از زبان هیچکس نشنیدهام /
عیش اگر هم رو دهد بی تلخی اندوه نیست/ همچو نوروزی که واقع در محرم می شود /
در این گونه از ابیات، مصایب و اندوه هم جزیی از زندگی ست و جدا از این ها نمی توان بود.
شعر کلیم به سمت آشنایی زدایی و کاهش ماورایی بودن فحوا و سخن، زمینی شدن اشعار
مبنی بر واقعیت حاکم و رئالیسم جاری در آن حرکت می کند. جایی که بیهودگی و پوچی هم
به میان می آید و از آن ها دور نمی شود. چرا که همیشه ستایش زندگی در بیان صریح آن
نیست بلکه گاهی در بیان اعتراض و عنوان کردن بیهودگی و مصیبت ها نمایان می گردد.
و همگی این ها به دلیل عواملی چون شهر نشینی و رنسانس اتفاق افتاده در شرایط
زمانی - مکانی اجتماع و جامعه است، نوعی رنسانس و جریان مدرنیته با گرایشات جدید.
البته اینکه گاهی خوشبینی را هم به دنبال دارد:
عزت دیگر بود در دامن صحرا مرا / می گذارد هر کجا خاری است سر در پا مرا
این نوع رویکرد در مواجهه با شهر کلیم در مقابل با بیانی طنزگونه در دیگر شعرها و ابیات، نشان
دهنده برخورد صحیح و واقعگرایانه او با زندگی و هنر خویش است نه دور اندیشی و تنها ایده آل
سیر کردن در هستی. نکته بعدی در شعر کلیم پرهیز از هرگونه دشوار نویسی می باشد.
شمس لنگرودی در این رابطه می نویسد: معمولا دشوار نویسی مصنوع برای ارعاب مخاطب
یا فنی برای پنهان کردن ناتوانی ها، تظاهر به عمیق بودن، و پوشاندن ضعف های جدی ست.
شعر دشوار مصنوع هم نوعی شعر است که مخاطبان جدی و پر شور دارد ولی من از جمله
مخاطبانش نیستم. همچنین بحث جهانی شدن و ترجمه پذیر بودن این نوع از اشعار مطرح
می شود. ادوارد براون از نخستین مورخان ادبیات ایران می گوید: در شگفتم چگونه است
در ایران با وجود شاعر بزرگی چون صائب تبریزی ایرانیان حافظ را بیش از همه دوست دارند
و او را بزرگ ترین شاعر پارسی می دانند. علاوه بر ویژگی های ذکر شده در بین پژوهشگران
ومقاله نویسان، عوامل دیگر در شعر کلیم کاشانی وجود دارد: زمینی و مردمی شدن اشعار،
کاهش تعلیق، تک معنایی، شروع کننده قدرتمند این سبک، نزدیکی بین سبک هندی و
شعر نوی امروز ایران،کشف مضمون و ایده و تصاویر بکر به همراه دلیل شاعرانه و حکیمانه،
ذهنی با ملموس، انتخاب دقیق کلمات، مصامحه سبک هندی، سخنانه حکیمانه و فلسفی،
ترجمه پذیری، آینده نگری در زبان، دلیل منطقی در کنار تصاویر شاعرانه، حسن تعلیل،
آشنایی زدایی پی در پی، تخیل و مبالغه، مبتنی بر سلیقه عوام، نثر ساده، کاهش
نگاه و رجوع به آرکائیک آن هم در مواردی مانند استفاده از کنایات و ضرب المثل های گذشته
و نه در خود زبان. وجه ساختاری، دوگانه های افلاطونی، دال و مدلول و ... قابلیت ضرب
المثل ...
زشت آن به که به آیینه برابر نشود ...
به نقاش احتیاجی نیست دیوار گلستان را ...
گنج نهفته تر شود خانه اگر خراب شد ...
کوری کجا عصا کش کور دگر شود ...
عید قربان است دایم خانه ی قصاب را
صور خیال
گر ازین عالم دلگیر خبردار شود / نقش پا باز نماند ز پی رهگذری
بس که شاداب ست گلشن از سرشک عندلیب / آتش ار بر روی گل ریزند، شبنم می شود
هوا چندان تر از ابر بهار است / که همچون آب از او عکس آشکار است
سیر گلشن کردی و گل غنچه شد بار دگر / بس که از شرم جمالت دست پیش رو گرفت
کنایات
گر ز غمت شکست دل راز تو فاش کی شود / گنج نهفته تر شود خانه اگر خراب شذ
غیر از لب کم حرف تو ساقی نشنیدم / جایی که میان می و ساقی شکراب است
بی دیده اگر راه نتوان رفت، پس چرا / چشم از جهان چو بستی، از او می توان گذشت
ایهام و استخدام
بر ساز بخت تار کشیده است عنکبوت / تنبور ما، ز دست تهی، بینوا تر است
جهان تنگ بسان دهان او هیچ است / ز شوق اوست اگر دل به این جهان بستم
_______________________________________________ مقاله پیچیدگی های سبک هندی - دکتر
قهرمان شیری مقاله ويژگيها و منشأ پيدايش سبك مشهور به هندي 1352 کلیات طالب کلیم کاشانی - به
تصحیح و مقدمه و تعلیقات مهدی صدری 2 مجلد،تهران،1376 ش،نود و شش+1058 صفحه مقاله سبك
هندي و مدعيان پيشوايي آن – دكتر احمد غني پور ملكشاه گردباد شعر و جنون – شمس لنگرودی 1357
روزی که برف سرخ ببارد – شمس لنگرودی 1389 چاپ دوم نشر چشمه – 1367 صیّادانِ معنی- انتخابِ
محمّد قهرمان، امیرکبیر، چاپِ دوّم، 1390