ادامه مطلب
ادامه مطلب
شکر خدا خطر رفع شد و من زنده ام ولی میگم که خیلی مراقب خودتون باشین گاهی حوادثی میاد سراغ آدمی که تو ذهنشم نمیگنجه که این اتفاق ممکنه براش بیفته
یعنی اگه خدا لطفش شامل حالم نمیشد معلوم نبود چه وضعی داشتم الان به قول دکتر باید دو سه باری زیر تیغ باریک این جراحا میرفتم
ولی خوب بین بدو بدتر بده شد
و باز خدا رو شاکرم
خلاصه مرگ تو یه قدمیمونه که ازش خیلی غافلیم ولی حیف که کسی از اون وضع خونه عکسی نگرفت وگرنه اینجا میگداشتم که عبرت بگیرین
تازه بعضی دوستان میگفتن که چرا تو ادامه مطلب زدی بابا آخه چبزی نبود که بخوام لامسب رو علنی بنویسم
همینجوریشم جوک شده بودیم و سوژه هر کس یه تعبیری میفرمود و تو اوج درد و گریه ی من برا خندون من از ماجرا لطیفه میساخت تو این قالب که یه روز یه ترکه ..........![]()
خونه غرق خون شد
خودم غرق خون ![]()
اگه به موقع نرسیده بودن الان من تو بهشت بودم...
ادامه مطلب..
خیلی حالم بده
درسته یه تحولی تو قرار زندگیم ایجاد کردم اینکه دیگه صبح ها بعد از راه انداختن هانی به مدرسه نمیخوابم و شروع میکنم به کار کردن
خودمو مشغول میکنم
کارای خاله زنکی مثل ترشی درست کردن و سبزی خشک کردن و بساط لازم و اغذیه ی لازم برا فریز کردن
و غیره
دوم کاری که خیلی تلاش دارم رسیدن بیشتر به درس و مشق هانی سال پیش خیلی کوتاهی کردم در موردش
از نمایشگاه کتاب چند جلد کتاب گرفتم و مشغول خوندنشونم
اما با همه ی این تغییرات
هنوز تنهایی بهم فشار میاره هنوز ... هیچی وقتی نمیتونی همه ی حرفای دلت رو صاف و صادقانه بگی
چه فایده...
شاید کارایی که شروع کردم بکنم دلیلش فراموشی بعضی مسئله هاست اما وقتی اونچه ریشه دار باشه به این سادگی ازبین نمیره و تو هیاهوی زندگی گم نمیشه
خیلی از روحم دورم خیلی بد حالم
خیلی تحت فشارم
اینقدر که گاهی نیاز به جیغ وفریاد دارم
از بس به این ق ر ص ه ای ل ع ن ت ی عادت کردم که وقتی ترکش میکنم همه چی بهم میخوره زندگیم میشه عداب
درگیر میشم با خودم گاهی میخوام خود م رو ب ز ن م
هیچی آرومم نمیکنه از سرم نمیره که نمیره
تو اوج و عودش منو نابود میکنه اون لحظه ها میخوام که بمیرم و نفسم بند بیاد
خدایا من که از تو دور شدم
میدونم اما تو از من دور نشو
من به هر زبونی
خواستم اما هنوز انگار وفتش نیس
تو ذره دره آب شدنم رو میبینی
تو زجر کشیدنامو شاهدی و من خسته .. خسته تر از قبل خیلی
تو چاره سازی
و من درمانده ام
خدایا خودت کمکم کن
محتاج دستان مهربان توام
این ... چرا دس
به اینجام.. رسیده![]()
خدایا این چه شخصیتیه من دارم
چرا نمی تونم متعادل باشم
بخدا خوبی کردنم حدی داره خوب بودنم خدی داره
البته اینایی که میگم نه به معنی اینه که من خوبم نه اینکه در برار این موجود دوپا اونم عده ایشون
اینقدر افراط کردن خوب نیست
تا اون حدی که دیگران رو به محبتهای بی شائبه به خود باوری کاذب میرسونم و خودم از هر اعتماد به نفسی تهی میشم
خیلی اخلاقه گندیه
تو هر زمینه متعادل بودن نعمتیه
ولی وای بر خودم که ازین رفتارم متنفرم ولی خوب تربیتم اینجور بود ه یا ذاتم اینه نمیشه کاریش کرد
هی خوبی هی مهر ورزی هی محبت هی گذشت آخرشم هیچ دیواری کوتاهتر از تو نیست
گاهی خفه میشم میگم مهتا دستت رو داغ بزن اما کدوم مهتا مهتا تو این زمینه گوشش کره
نخندین به جونه خودم اینم مرضه
وقتی محبت بی ریا رو نثار یکی میکنی وقتی بی غل و غش وبدون چاپلوسی دوستی میکنی و عشق می ورزی
بعد میبینی طرف مقابلت براش هیچ فرقیم نمیکنه انگار وظیفته انگار اگه نکنی جرمی مرتکب شدی
اونوقته که میسوزی
باور کنین هر رابطه ای لزومش دو طرفه بودنه منه بدبخت وقتی یکی یه قدم جلو میذاره ده قدم میرم جلو
ولی خوب نیس همه چی به اندازه اش
اینقدر تو من اعتماد به نفس پایین اومده که مثال وقتی یکی ازم تعریف میکنه مثلا قیافه ات خوبه میگم نه دروغ میگی بابا خوشگل ندیدی![]()
یا مثلا مانکنی اندامت اله است
میگم نه بابا هندونه نده زیز بغلمون کم در نوشابه وا کن
کجای من
حالا برعکس یکی میبینی هیچی نداره حالا جوری تکون میخوره آدم باورش میشه حوریه
جوری حرکت میکنه که باورش میکنی و به خودت شک میکنی![]()
همش تو سر مال میزنم![]()
دوستان عزیز راه حل میخوام چطور میشه تمرین کردو تغییر کرد؟؟
ولله به خدا خوب نیس
هنوز کاری نکردم
هنوز همت نیست
هنوز تصمیمی نگرفته ام
چرا؟؟؟؟
ادامه تحصیل ؟ کار ؟ دوباره مادر شدن؟ هنر؟ کلاس آشپزی؟ کلاس زبان؟
وای وای مهتا؟
چقدر تنبل شدی چقدر بلا تکلیف!!!!!!!!!!!!!!!
بیا که جان به لبم آمده است بیا آآآآآآآآآآآآ
هم صاحبخونه امون که طبقه ی ۵ میشینه هم طبقه ی ۴ که باهاش عیاقم هر دو رفتن مسافرت
حالا منم و دو طبقه ی پایینی که معلوم نیست هستن یا نیستن![]()
دیشب خیلی ترسیدم![]()
چند بار حس کردم در خونه باز شد![]()
اوایل در خونه رو از پشت کلید میکردم اما دیگه از بس خیالم راحت بود دیگه در و از پشت قفل نمیزدم البته در از بیرون بدون قفل باز نمیشه ولی خوب قفل کردن یه جورم قوت قلب بود
من که همیشه به شجاعت معروفم و خودم اعتراف میکنم
دیشب کم آوردم سایه میدیدم و حتی جرات نداشتم پاشم درو کلید کنم
خواستم به یکی زنگ بزنم اما نمیدونستم به کی زنگ بزنم تو اون وقت شب کاری از کسی بر نمیومد جز اینکه بیخود نگرانشون کنم
خلاصه نمیدونم چطور صبح کردم
خیلی هم شیش دلم گرفته بود اینقدری گریه کردم
که چشمام پف کرده بود نمیدونم چم بود البته میدونما..![]()
یکی از دوستانم که کارشناس علوم آزمایشگاه بود بعد دو سال امسال تو رشته ی پزشکی از تبریز قبول شد![]()
با خودم گفتم من چه بی هدف ویلونم![]()
زبان رفتم نرفته ولش کردم حقوق رو دو ترم با نمرات عالی گذروندم و بعد خورد به اسباب کشی و جا به جایی مجبور شدم دو ترم مرخصی بگیرم و حالا فهمیدم چون شهریه شو ندادم انصراف زدن
داغونم
باید دنبالش حتما برم
خلاصه دنبال یه برنامه ام برا زندگیم که تو یه مسیر بندازمش و ازین حاج و واجی در بیام
خیلیا میگن مشغول کار شم تو رشته ی خودم اما تو خودم این همت رو نمیبینم که هر روز صبح پاشم تا ظهر اونم بدون وجود دکتر سر کار برم و هر روزم بخوام به بهانه ای دنبال مرخصی باشم
بازم کار نیمه وقت باشه یه چیزی
خلاصه داغونم
تو این زمینه ازتون راهنمایی میخوام کمک کنین تا یه تصمیم خوب و جدی بگیرم
تازه خیلیا م میگن دست به کار شم برا هانی یه همبازی بیارم والا مستاصل موندم![]()
عاشق این جمله هام:
پ .ن : وقتی عطر تنت را می خواهم به باد هم التماس می کنم !!
خدا که جای خود دارد..
پ.ن :دلم از نبودنت پر است " آنقدر که اضافه اش از چشمانم می چکد.
پ.ن :هر چیز زمانی دارد .. نفسم که باشی ..... دیر برسی من رفته ام .....
پ.ن : ضربان قلبم را روی خنده های ناز تو تنظیم کرده ام پس بخند تا زنده باشم.
این تابستون تابستون پر مشغله ای بوده برام
چندین سفر کوتاه و طولانی داشتم یه سری شمال رفتیم چند سری تهران رفتم و چند روزیم اردبیل رفتم برا اسباب کشی دکتر و بالاخره این هفته ی آخر ارومیه عروسی دختر خاله ام
همیشه عادت دارم قبل از رفتن به جای حتی یک روزه سرو دستی به روی خونه میکشم
ولی چه فایده وقتی برگشتم دیدم همه جا خاک از یه طرف ساختمون سازیای اطراف خونه مون
از یه طرفم اثرات زلزله
امروز بعد از یک هفته که از ارومیه برگشتم
یعنی دیشب
امروز سر ظهر که تو رختخوابم خوابیده بودم دوباره زلزله
وای که دست بر دار نیس
اسمش پس لرزه است اما فرقی با خود زلزله نداره
بازم ترس بازم استرس
قبلا که دکتر اردبیل بود بیشتر ازین میدیدمش
اما حالا همش کشیک طفلی تو عرض ۷۲ ساعت تنها ۳ ساعت تونسته بود بخوابه
خیلی سخته
ولی چاره ای غیر از تحمل نیس
این چند وقته فرصت کافی نداشتم هم برای به روز کردن بلاگ هم سر زدن به بلاگ دوستان
اما بعد ازین پیش همه تون میام
شکر
شکر
شکر
شکر
شکر خدایا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
صد هزار مرتبه شکرررررررررررررر
دکتر بالاخره نتیجه گرفت
خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
مرحمتت رو شکررررررر
همیشه لطفتت شامل حالمون بوده و باز اینبار هم
بیشتر و بیشترررر
جراحی عمومی ارومیه