مواکب
فکری می شوم که چه می شود اگر این ایستگاه ها به جز پخش چای و احیانا دیگر نذری ها کار دیگری هم بکنند
کاری از جنس فرهنگ
یا حتی کمک به همسایه ها در امورات مختلف
به نیت هدیه به ساحت حضرت آفتاب.
فکری می شوم که چه می شود اگر این ایستگاه ها به جز پخش چای و احیانا دیگر نذری ها کار دیگری هم بکنند
کاری از جنس فرهنگ
یا حتی کمک به همسایه ها در امورات مختلف
به نیت هدیه به ساحت حضرت آفتاب.
و این نه به خاطر حضورم در فضاهای دیگر است
که نیست
به خاطر حالی ست که از افراد می بینم
حال خواندن مظالب فورواردی و تکراری و متنوع و سریع...
امیدوارم عزم جدیدم برای غبارروبی این خانه، جدی باشد و مستدام
منو یکم ببین " نریمانی رو گوش میدم
...
همین
پ ن:
ربط مطلب رو خودتون کشف کنید.
به راحیل ها
به مسافران
به آن هایی که امسال برای زیارت اربعین رفتند
و آن ها که اینجا را برای خواندن برگزیده بودند
من امسال نرفتم
غم بزرگی بود
و البته در کنار " علت نرفتنم"این غم، قد خم کرد..
و نشست و خندید
پ ن: توفیقش اگر باشد اینجا دوباره راه می افتد
و موتورش گرم می شود
به نقل تلاش هایی برای حسین ع..
برای زینب س..
زیر لباس هایمان تا زانو،خاک بود و گل.و من در فکر آن هایی بودم که خانه هایشان،همین چادر های بین راه هست
حال و هوای غریبی داشت صبح دل انگیز تا حرم.جمعیت نسبت به روز،کمتر بود و سرعتمان بالاتر.هوا ابری بود.
هوا داشت روشن می شد و من به شدت گرسنه بودم.کنار یک موکب ایستادیم برای اقامه نماز.که خادم-مسئول ها رفتند دنبال تخم مرغ و نان و چای.
و ما توی کیسه خواب هایمان لوله شدیم جلوی موکب.که دیوارکی داشت حائل.و زیراندازی نم!
چ حس و حالی ...
که بفهمانندم
توفیقی هست نوشتن از کربلا.
که فکر نکنم هروقت که مهتاب کوچک را باز کنم می توانم صفحه نگارش وبلاگ را از توی آن
،باز کنم و بنویسم و بنویسم
که فکر نکنم هکه چیز دست خودم است
..
برای رفع این حال،دعا کنید
این را ک شنید از جایش بلند شد و با یک حال خاصی به اطرافیانش گفت "صائم"و این عبارت را چند بتر تکرار کرد.دوروبری ها به من و او نگاه می کردند.متوجه شدم که از ترک های موصل است.به ترکی با هم حرف زدیم و بهم گفت که الان صاحب موکب برایت غذای خودش را می آورد و یک طوری این را گفت که یعنی غذایی لذیذ و متفاوت از بقیه...ند تا بچه آمدند دورش را گرفتند..به آنها نگاه کرد و به من..و گفت ما در موصل زندگی می کردیم.آنجا جمعیت سنی ها خیلی بیشتر بود و ما مجبور بچدیم برای حفظ جانمان،شیعه بودنمان را ابراز نکنیم.با روسری رنگی می آمدیم بیرون.چون چادر،نماد شیعه ها بود.نمی توانستیم بیرق مشکی بزنیم بالای درمان،در ماههای عزا،که مبادا بفهمند..چند تا از همسایه ها می دانستند.داعش که حمله کرد، ما را لو دادند..و ما شبانه این بچه ها را با همین لباس ها که میبینی،بلند کردم و فرار کردیم...چند تا از فامیل هایمان به شهر حله فرار کردند.ما هم به نجف.در همین موکب که میبینی،هفتاد نفر باهم زندگی می کردیم.که اخیرا دولت،بهمان چادر داده است که انجا بخابیم.و برایم عکس داخل چادرشان را نشان می داد و می گفت نمی توانم بچه هایم را آنجاتنها بگذارم ..می ترسم که بدزدند..هنوز ترس پنج شش ماه پیش توی دلش بود.و بغض عجیبی که در نگاهش موج میزد.انگار آوار روی سرم بریزند.سرم سنگین شده بود.آمدم کمی بیرون نشستم با بچه ها ...ورزشکار بهم یک دسمالی داد که لابد،لای آن مبلغی پول بود.بهم گفت من،این شخصی که تو میگویی را بین این جمعیت نمی شناسم.این را بده،که گره کوتاهی از زندگی اش باز کند..نمی دانستم قبول کند یا نه.داخل موکب شدم .بلند شده بود و دنبال من می گشت که بیا افطارت را آورده اند..برنج،دلمه با سالادی که در زندگی ام ندیده بودم.نمازم را که خواندم،دستش را گرفتم و دسمال را گذاشتم توی دستش.چشمانش پر شد..گفت برای چی??گفتم مگر خودت نگفتی ما همه یک خانواده ایم و خواهر و برادریم و اینها?و با اصرار این را بهش دادم.دو سه نفر دورم را گرفته بودند و برایم شده بود مترجم..عرب میانسال سبزه ای،بهم گفت،تو مشهد می روی?گفتم خب..بله!گفت اگر یک چیزی بدهم که بیندازی تویضریح این کار را میکنی?مت یک بیماری دعرم.تومور دارم که دکترها گفتند درمان ندارد..فکر کردم که لابد،یا نامه است یا پول..هیچ کدام نبود..جلد قرصش بود..دلم آتش گرفت
نگاهی به آسمان ابری که از پنجره باز موکب پیدا بود اندلختم و گفتم،قرار است باران بیاید انگار..گفت :نه خدا مهربان است!!نمی بارد!!
نگران خانه چادری شان بود...
همه، با گروه هشتادتایی ما بودند.همه رفقا!و مسئول-خادم ها.از سلطان و خادم اعظم تا بخت آور و پس رو..که سلطان خارج از صف حرکت می کرد و ماها را دید می زد و خادم اعظم بین اول و آخر صف در حرکت بود.الف هم که کلا در یک حال ویژه ای عبارت "دوتا دوتا حرکت کنید" را به صورت تکرار تکرار، بیان می کرد.توی دلم خنده ام گرفته بود که زهی خیال باطل که با این نظم و انضباط، برسیم به مقصد.این حاصل تجربه ام بود، ولی تجربه ام در این سفر، حسابی تجدید شد.
صدتای بعدی توی یک موکب نگهداشتیم که مرافق و اینهایش پشت بنای موکب بود، توی یک باغ بزرگی پر از نخل و احیانا با چشمه ای که از آنجا عبور می کرد.و کودکانی که برای نخل ها آبراه باز می کردند.موفق شدم که از یکی از پسرها عکس بگیرم ولی دخترها،با دست اشاره می کردند که نه!نگیر!در همان باغ.راه که افتادیم یادم آمد کلاهم را جاگذاشته ام بدوو برگشتم سمت بچه های توی باغ،اساسا نمی دانستم کلاه به عربی،چه می شود،گفتم یک چیزی که رنگش اینطوری ست(رنگ را روی لباسم نشان دادم)گفتند ساق دست؟نه.پوشیه؟نه..آها ا ان بعد دویدند و برایم آوردند.و من چقدر از برقراری ارتباط،مشعوف بودم.
برای نماز،خودمان را به یک موکب شیک و مجلسی ایرانی رساندیم.که بسی وسیع بود و تمیز.که حمام و دستشویی مبسوط داشت.یادم هست که وقتی به آنجا رسیدیم چطوری افتادیم و با فیلسوف اسلامی و ورزشکار و یارمتاهل و کوهنورد روی دوسه تا پتو دراز کشیدیم.و خواب کوتاه شیرین بعد از قیلوله کردیم!که ورزشکار،پاهایمان را ماساژ داد.همانجا ناهار را خوردیم و بعد از استراحت نسبتا طولانی، راه افتادیم.
هوا کم کم داشت ابری می شد و من فکر می کردم اگر احیانا باران ببارد این موکب ها چه می شوند؟چادرها و پتوها..نزدیکیهای ساعت سه و چهار بود و ما ستون 276بودیم که توی یک موکب توقف کردیم و گروه هشتادتایی بعدی را دیدیم.به نظر نمی آمد که آنجا برای شب بمانیم،ولی تقدیر، چیز دیگری بود...
شاید خاطره ی شب اول،نقطه عطف خاطرات سفر امسال باشد..
گویی هرکسی با هر سبک و سیاقی که در توانش هست در طلب این است که قدمی در راه خدمت به زائرها بردارد.با "فی امان الله" و "ماجور انشالله" و از این قبیل، با صاحب خانه خداحافظی کردیم و دویدیم که به بچه ها که راه افتاده بودند برسیم.این موضوع، خیلی جدی بود!!که از گروه عقب نمانیم و بین دو تا پرچم ایران بزرگ، که یکی جلو و دیگری عقب گروه بود، حرکت کنیم.رفتیم و رسیدیم به خیابان اصلی که ستون های شماره دار داشت که ما را می رساند به حرم حضرت علمدار.به جمعیت کثیر زائرها اضافه شدیم.به صدای گوش نواز برخورد دمپایی های پلاستیکی با جاده آسفالت-خاکی..
پشت سر "پیش رو" رفتیم.که قد بلندی داشت و نیروی بدنی ای مثال زدنی.و راه افتادیم از خباطه به سمت وادی السلام.اذان صبح بود.( و من چقدر اول کاری ناراحت شدم که نماز را اول وقت نخواندیم)رسیدیم به سردر وادی السلام.هوا گرگ و میش بود.برگشتیم و رو به سوی گنبد حضت امیر ایستادیم و پدر را به قصد زیارت پسر،ترک کردیم..
بسم الله الرحمن الرحیم
چه حال خوبی دارد.نسیم خنک صبحگاهی در هوای خوب وادی السلام و خیایانی که این طرف و آن طرفش پر است از مزار عالم و مجاهد و صالح و غیره!مسیر شروع شده بود و من همه اش فکر می کردم "چه کنم" که مصداق زیارت بامعرفت باشم؟؟؟چه کنم که بهترین استفاده را از این لحظه ها ببرم.در ذهنم طلب های معنوی و احیانا مادی ام را مرور می کردم.آدم ها را، دوستانم، و شاید بیشتر از همه،مشاور و عیب پوش و شهاب..که دوست داشتم کنارم بودند و این مسیر را باهم می رفتیم.یاد حرف آقای پناهیان می افتادم که می گفت هرقدم که می گذارید نور می شود روی نور...
زنی نشسته بود کف خیابان وادی السلام، به گدایی! با یک بلندگو که به ضبط صوتی متصل بود و عبارت هایش را که لابد معنای گدایانه داشت تکرار می کرد پشت سرهم.چقدر این زن و زن و مردهای دیگر در مسیر که بعدها دیدم برایم عجیب بودند...عجیب بودند چون فکر می کردم در این مسیر،گدایی،جز از حضرت ش، بی معنی ست..
بعد از سه ربع،حرکت، در چادری برای خواندن نماز، توقف کردیم
بنا شده بود مسئول خادم های هر اتاقی،کوله بچه ها را وزن کنند!!که اگر بیشتر از حد متعارف بود تذکرهای لازم را بدهند که بارش را سبک تر کند.ورزشکار،مسئول اتاق ما بود.و من نمی دانستم که قرار است با او و فیلسوفک،هم گروه-همراه بشویم در سفر.
وسایل اضافه مان را جدا کردیم و ریختیم توی پلاستیک هایی که کاروان بهمان داد و رویش اسم و اتوبوسمان را نوشتیم و گذاشتیم جلوی در،که توی گونی های تفکیک شده بریزند و بعدا در نجف یا حتی مرز به ما بدهند.
لباس هایی که قرار بود بپوشم را از میله تخت آویزان کردم..و کوله ام را با پیشانی بند و عکس رهبر و سیدحسن نصرالله و یک شال چفیه ای تزئینات کردم!که بشود از بین اینهمه کوله تشخیصش داد.
مترجم،بعد از زیارت مبسوط، به خواب رفته بود.روی زمین کنار یخچال! و خوب یادم هست که لای پتوها گم شده بود و با همه سروصداهای آن شب،بیدار نشد.شب ، به زور...خوابم برد.خوابی که می دانشتم صبح فردا،قبل از اذان،موعد حرکت است..
بعد از رد شدن از لای جمعیت فراوان و پرس و جوها، به سمت خانه امام راهی شدیم.می خواستیم نماز مغرب و عشا را در خانه امام بخوانیم.رسیدیم به مسجدی توی کوچه ای که قبر عالمی در آنجا بود.ما هم از دور فاتحه خواندیم برایش و پیچیدیم سمت خانه امام.که بسته بود و با یک غلط انشایی ای رویش برگه ای چسبانده بودند.ما هم در زدیم و گفتیم می خواهیم نماز بخوانیم!!که نمی شد.جلسه آدم های بزرگ بود گویا!و ما به امام فکر می کردیم که اگر خودش بود،چه می شد؟!و به در و دیوار خانه ای بزرگ و دیدنی.
ایستادیم کنار هتلی در کوچه کنار بیت امام، که پس رو، برود و تجدید وضو کند.کوچه باریکی بود که ته ش دیده نمی شد. عرب ی در را باز کرد و تعارف کرد که برویم خانه اش.ما هم سراغ خانه علامه امینی را گرفتیم.بلگم که این تیر به خطا نخورد و بشود که امشب را زیارتی بکنیم از این سبک.
رسیدیم به کتابخانه علامه که قبرش هم همانجا بود.یک اتاقک نقلی!که پر کرده بودند از عکس ها و نامه ها و برگه ها.کنار قبر علامه، نمازمان را خواندیم و من چقدر امیدوار بودم که شفاعت ش شامل حالمان بشود"یوم الحساب".
آمدیم بیرون و برای رفع گرسنگی، فلافل عربی خوردیم با سس خردل آتشین!
پ ن: همه جا،شده بود محل اسکان-استراحت زائرها!حتی توی کوچه ی خانه امام.یا کنار قبر علامه و کتابخانه اش..چقدر زیاد بودند آدم هایی که محل اسکان از قبل برنامه ریزی شده نداشتند.
قرار شدهرجا که باشیم برای ۱۰شب٬خودمان را به اسکان برسانیم.که حضور و غیاب شویم و جلسه و اینها.با بچهها به سمت حرم راای شدیم.از همان کوچه-راه خاکی.نشستیم روی سکوی ایوان که گنبد را ببینیم و لذت ببریم و در هوای توب نرم نغس بکشیم.سمت چپ٬عرب ها داشتند مداحی می کردند با یک سوز و حال ویژه ای و سینه می زدند.
کمی که نشستیم دیدیم از در پشت سرمان آدم ها-خادم ها بالا می روند(تمام ایوان های حرم حضرت امیر٬به ایوان بالا٬در دارد)یک نگاهی به هم کردیم و چشم هایمان برقی زد و بدووو پله ها را بالا رفتیم...گنبد٬روبرویمان بود..عجب حال خوبی..و اگر آقای خادم٬از اتاق نمی آمد بیرون و مشکل مشکل نمی گفت٬معلوم نبود تا کی آنجا می بودیم
آمدیم پایین.صحن٬نسبتا خلوت بود.نشستیم روبروی ناودان طلا و علی ای همای رحمت خواندیم.برخاسته بودم و دست به سینه می خواندمش.گویی-حتما که مولا داشت گوش می داد.و غبطه می خوردم به حال شهریار..
به جز از علی که آرد٬پسرس ابوالعجائب٬که علم کند به عالم شهدای کربلا را
..
و خدا می داند که چقدر در این حرکت گروهی برکت هست.پخته شدن هست.و مصداق درسفر شناختن آدم هاست.در سفر نزدیک شدن هاست.
مسیر هیچ هیچ فرقی با بهشتی که وصفش را از آیات و این ها شنیده ایم نداشت.هرچه می خواستیم حی و حاضر بود.چون اساسا خواستنی هایمان یک مدل دیگری شده بود...نزدیکی های غروب بود.عارف بهم گفت کاش میشد یک دوشی بگیریم.در همین بحث و صحبت بودیم که پسر قدبلند عرب ی جلو آمد و به عربی گفت: می خواهید که بروید جایی برا خواب و استراحت و حمام؟!بعد ما دو تا به صورت هنگ!به هم نگاه کردیم.شگفت زده!.بچه ها جمع شدند و تصمیم گرفتیم به خانه این ها برویم.جاده را به سمت راست،پیچیدیم وارد کوچه مانندهایی شدیم .در خانه شان را زد و به اهل خانه گفت مهمان داریم
عارف رفت که دوش بگیرد.این ها تشت آوردند برای پاهای مشاور.که آب خنک بریزند که حالش جا بیاید.بچه ها هرکدام مشغول کاری بودند.وضو و شارژ موبایل و حمام و ماساژ...من هم بااهل و عیال خانه گرم صحبت بودم.که برق ها رفت!می گفتند عادی ست و روزی چندبار تجربه می کنندش...آقای ناقدی زنگ زد که ما کنار ستون 220 توی یک خانه ای هستیم.برای شب خودتان را برسانید.دم دم های اذان مغرب بود.این ها سفت چسبیده بودند که شب را پیششان بمانیم.اصلن نمی گذاشتند از در برویم بیرون.با کلی اصرار راضی شدند.گفتم با بچه هایتان بیایید توی حیاط عکس بگیریم...و عجب عکسی
خیلی دوست داشتم چیزی برای هدیه بهشان بدهم.توی کوله ام هیچ چیز قابلی نبود.جز یک بسته پشمک!!برایشان توضیح دادم که شب چله را ما ایرانی ها دورهم این چیزها را می خوریم و دادمشان.چقدر خوب که "محبت"،ما آدم ها را با کیلومترها فاصله به هم نزدیک کرده بود.نزدیکی ای که حتی با همسایه دیوار به دیوارمان هم نداشتیم.
هنوز چند دقیقه ای تا قرارمان مانده بود.از کنار مجلس ملی عراق که می گذشتیم با نگهبانهایش حرف زدم که برویم داخل حیاطش برای تجدید وضو.حیاط سرسبزی داشت.روز قبل هم روی همین چمن ها نماز خوانده بودیم.
خیلی ها نیامده بودند و حتی بعدها خبردارشدیم که شهاب با گروهش جلوتر از همه راه افتاده است.(و این جلوتر راه افتادن خیری شد)منتظر بچه های کاروان بودیم که اذان داد و رفتیم توی مسجد سر نبش نماز بخوانیم.نماز که تمام شد خواستیم برویم که دیدیم بساط صندلی و میکروفون و فیلمبردار و این ها برپا شد و آقای پناهیان رفتند روی منبر که برای شروع پیاده روی برایمان حرف هایی بزند
می گفت با اولین قدم گناهانتان می ریزد و قدم های بعدی هرکدام نور می شود.نور و نور و نور...و دعا کنید که مستجاب می شوید
مشاور و نومزد کیفشان را توی بازار گم کرده بودند.که مقادیر قابل توجهی پول تویش بود.این را گفتم که بعدا ادامه اش را هم بگویم
پرچم گروه را بردشتیم.بند کفشهایمان را سفت کردیم و رفتیم زیر پل.که می شد رویروی حرم حضرت امیر.صلی الله علیک یا قسیم النار و الجنه.ما شما را به قصد زیارت فرزندتان وداع می گوییم
پیچیدیم سمت چپ که مسیر اصلی پیاده روی بود.و عجب غلغله ای بود توی دلمان
لاحول و لاقوه الا بالله
از در که بیرون آمدیم کوهنورد و آن دو تای دیگر ایستاده بودند.ما از نجف همدیگر را گم کرده بودیم و اینجا پیدا شدیم!از دور پرچم گروه-کاروان را دیدیم.در تاریکی تشخیصش سخت بود اما انگار بچه های خودمان بودند.سوار شدیم.کنار شهاب نشستم.ماشین پر پر بود و رفتیم سمت قاعه
حالم بدجور گرفته بود...یکهو دیدم از در کسی-آشنایی وارد شد.دوستم بود.از کاروان تبریز که عین ۴ شب را در مهران خوابیده-رنجیده بودند!!!و حالا یک نیم روز داشتند تا پیاده روی.یک نیم روز برای نجف و کوفه و سهله!!
گروه هایی از بچه ها برای نماز صبح رفتند حرم.من اما عادت همیشگی را داشتم.در گرسنگی و خواب آلودگی حرم نمی رفتم.خوابیدم تا صبح بشود.صبح روز حرکت.
شب قبلش گفتند وسایلی که لازم ندارید جدا کنید و توی ساک های کذایی که داده بودند بریزید.من ولی همان یک کوله پشتی را داشتم.که قسمتی اش برای پیاده روی ضروری نبود.برای شناسایی ساکم از بقیه"کاوه"را گذاشتم توی زیپ جلویی که نایلونی بود و دیده می شد.(کاوه یک لاک پشت کوچک است.همسفرم.)و خوب شناساننده ای شد.تقریبن همه بچه های گروه صبح رفته بودند زیارت.من دلم طلوع صحن حضرت امیر می خواست.دلم قبر آقا مصطفی می خواست زیر مناره...روزی نشد
صبح رفتیم و به صف شدیم جلوی قاعه.با یک تیپ های عجیب و غریب و هیاتی و ورزشی حتی!بهمان کارت و پیشانی بند و عکس و این دست مقولات فرهنگی را دادند که آویزان خودمان و کوله هایمان بکنیم.من ولی یک شال داشتم که فلسطینی ها داده بودند که بسی به ش معلق بودم(علاقمند)بستمش به کیفم.ایستادیم جلوی یک کپه از ساک های هم شکل و عکس گرفتیم.قرار بود تقسیم گروه کنیم.ما هم شدیم ۶ نفر.کوهنورد و مشاور ونومزد و عارف و حافی و من! شهاب هم با خواهرش و دو تای دیگر بود.شهاب هم سفر-پیاده روی پارسالم بود.و هم سفرـهم دل دو تا سفر قبل تر!
پرچم سرخ یا قائم آل محمد روحی فداک،شده بود علم گروهمان.قرار شد برویم یک زیارت وداع و بعدش جلوی مسجد امام علی جمع شویم و کاروان یک جا حرکت کنیم
پیاده از قاعه!راه افتادیم بسمت حرم.از آن ساعت تا سه روز دیگرش سوار هیچ وسیله نقلیه ای نشدیم....
هیچوقت نفهمیدم هم شکل بودن ساک ها به رنج حمل کردن و گم شدن و کم کیفیت بودنشان می ارزید؟!
کاش به جای این تابلوها سطل آشغال می گذاشتند.جدا کمیاب بود
کوچه پس کوچه ها تا حرم
نزدیک مسجد کوفه رسیدیم چند دقیقه ای بیشتر تا غروب نمانده بود و بعد از نماز هم موعد برگشت بود.آدم این مواقع نمی داند دقیقا چه کار کند که دلش آرام شود که حسرت به دل کوفه ی "طولانی" نماند.مگر می شد همه مسجد را در چند دقیقه دید؟!بارهای قبل که به کوفه آمده بودم مدت زیادی را جلوی محراب و منبر حضرت امیر می نشستم که امام را تصور کنم آن بالا روی منبر که دارد برایمان حرف می زدند.خطبه می خواند که دل های بی قرار مای هزار و چهارصد سال بعد را آرام کند.آگاه کند.
بچه ها مشتاق بودند که اعمال مسجد را انجام بدهند و توی مقام ها نماز بخوانند. از همه مقام هایی که در حیاط مسجد و بین رواق هایش هست(از قبیل مقام ابراهیم خلیل.امام سجاد.کشتی نوح نبی.بیت الطشت و اینها)دو مقام خیلی حس و حال داشت.یکی مقام معراج پیامبر و دیگری ستونی که آدم علیه السلام بعد از هبوط کنار آن توبه کرده و خدا را به پنج تن قسم داده که ببخشد...کلّا که حتی نسیم آن همه عظمت را بتوان در نیم سطری نقل کرد.
غروب شده بود.چراغ های مسجد را روشن کرده بودند و گنبد حضرت مسلم عجیب می درخشید .نمی شد از آنجا دل برید.می خواستم بمانم همان جا.مدت زیادی و آرام شوم
نماز چند مقام را خواندیم.نزدیک اذن مغرب بود.دلم تاب نمی آورد رفتم داخل مسجد و بین دیوارهای سفیدی که همیشه نقشش توی ذهنم است نشستم. روی دیوارها "قطره"های باران بود و حسی که همیشه نسبت به این قطره ها داشتم "امام"بود که باران است برایمان.
یک برش که میزدیم به گذشته ی دور، امام همین بالا نشسته بود. با نگاهی مملو از نگرانی نسبت به آینده مردمانی که جهل،حاکم وجودشان بود. امامی که نگران من و تو بود که "دنیا"ما را نگیرد
بغض کرده ام.دلم برای امامم تنگ شده است

سوار ماشین شدیم و راه افتاد.زیاد طول نکشید ما به کوفه رسیدیم.یک سید روحانی ای دیدیم(همان که توی مرز روی کانتینر بلند می گفت"فقط نسوان")دورش جمع شدیم و برایمان کنار خانه امیرالمومنین صحبت کرد.بعد هم گفت بیایید برویم سمت مسجد سهله و بعد برای اعمال کوفه برگردیم.دو سه ساعت بیشتر تا غروب نمانده بود.و قرار بود بعد از نمازمغرب ماشین ها ببرندمان!
پشت سر سید راه افتادیم.از کوچه پس کوچه هایی که روی دیوارهایش نوشته بود بطرف مسجد سهله.خیلی گرسنه بودیم.وقتی از کنار نانوایی رد شدیم سید ایستاد و نگاهی به قیافه های ما کرد...مرد دیگری کنارش بود که پول داد و برایمان نفری یک قرص نان خرید. و خدا می داند چقدر زیاد آن یک قرص نان چسبید توی کوچه ها و بین دیوارهای کاه گلی شهر کوفه...
وارد خیابان اصلی شدیم.که پر بود از موکب و صندلی و خرما و چای و آب و نان و همه چیز!تقریبا نیم ساعتی طول کشید تا به سهله رسیدیم.مسجد را بازسازی کرده بودند.یعنی بازسازی را ادامه و تکمیل کرده بودند.آن هم چه بازسازی ای!اگر سه چهار سال قبل را دیده باشید حرفم را می فهمید.آن حیاط با صفا و بزرگ از وسط نصف شده بود.که دو تا مقام را به هم وصل کنند.
بیست دقیقه!وقت داشتیم برای سهله!!!باورمان نمی شد!که یک ربعش توی سرویس بهداشتی و وضو و اینها گذشت و ماند 5 دقیقه!(من سرویس بهداشتی مسجد سهله را بیشتر از همه وضوخانه هایی که در تمام عمرم دیده ام دوست دارم.یک حیاط خلوت مانندی ست وضوخانه اش.پر از درخت که گنجشک هایش آواز می خوانند!)
مشاور اولین بارش بود که به کربلا می آمد.دستش را گرفتم که لااقل اگر نمی رسیم بقیه مقام ها را زیارت کنیم به مقام امام زمان برویم.که محل عبادت ایشان بوده.که آنجا دیده شده...و ما با یک سرعت ویژه ای دورکعت نماز هم خواندیم که حسرت به دل نمانیم در زیارت سهله...
وقتی از درهای بزرگ مسجد خارج می شدم یک آهی از عمق جان کشیدم و سهله ی "بیشتر"خواستم....آمین
هوا کمی سوز داشت.ایستاده بودم کنار کفشداری منتظر نومزد و مشاور.کوهنورد با دو تا از بچه های سلمان فارسی تبریز هم زیر باب ساعت بودند که با عارف بیایند.دور هم جمع شدیم و دوباره توی جمعیت گم شدیم.من و عارف و نومزد و مشاور راه افتادیم که به وادی السلام برویم.یک ساعتی تا اذان ظهر مانده بود.
خیابان کناری حرم را تا ته رفتیم که به ورودی وادی السلام برسیم که پر بود از جمعیت که به زیارت قبور مومنان و سعادتمندان آمده بودند.جدا سعادتی بود روز جمعه آنجا بودن.فضا را گرفته بود صدای "حیدر مولاه" و "مهدی مهدی"آن مداح-خواننده!که بیشتر شبیه موسیقی ای مناسب مجالس شادی و این چیزها بود تا قمه زنی و تطبیر!
و این صدا همراه ما بود حتی توی مرز در راه برگشت.بچه ها اصرار کردند که بروند به آن سی دی فروش بگویند که این چه صداهایی ست!موافق نبودم.تطبیر جز اعتقادات مسلم اغلب مردم عراق بود.و حتی این ها را عاشق خطاب می کردند!بعدها در شب دوم پیاده روی مدت طولانی ای با عده ای عراقی در این باره به بحث نشستیم
رفتیم سر مزار پیام بر!حضرت هود و حضرت صالح.که کلن همه اطلاعاتمان درباره شخصیتشان از داستان ها و کارتون هاست.و فراتر نمی رود
بچه ها سراغ قبر آیه الله قاضی را گرفتند.در این حد یادم بود که سمت چپ وادی ست.جلوتر که رفتیم عکس این عارف واصل را زده بودند.از دور دیده می شد فضایی که قبر مطهرش آن جا بود.برای ما چند نفر که بااو حداقل در محل تولدمان مشترک بودیم حس قرابتی داشت. و خدا می داند که چقدر محدوده قبرش جان فزا بود
داشتیم خارج می شدیم که دیدم چند تا از این قبرها درشان باز است(قبرها در وادی،مثل سرداب هستند.یک در که چند تا پله می خورد و وارد یک اتاق می شوی که مثلا هشت تا جا دارد که آدم ها را به طور افقی و یک چیزی مثل کشویی!دفن می کنند)صدایشان کردم و رفتیم توی یکی از همین سرداب-قبرها!که چند تایی قبر خالی هم داشت و ما کنار این قبرهای خالی فاتحه خواندیم و توی فضای تاریک زیر پله در را بستیم و ...عکس گرفتیم!
خدا را به خاطر لطف بزرگی که در زیارت شهر نجف و وادی السلام روزی مان کرد ...شکر
به حرم رسیدیم و رفتیم سمت کفشداری ها.اتاق تفتیش نسبت به سال های قبل فرق کرده بود.حس و حال شیک تری داشت.تا پارسال بالای دیوارهای تفتیش، با دستخط خیلی صمیمی ای زیارت امین الله نوشته بودند.حالا شده بود بنر!همیشه ناراحت این توسعه ها بودم...
وارد صحن شدیم.وارد یک آرامش بعد از طوفان.که دلمان را از همه گردو خاک ها بشوریم و آرام شویم.اطراف ضریح خیلی شلوغ بود و اگر من همان "من"بودم لااقل از ترس تنگی نفسم جلوتر نمی رفتم.ولی رفتم.با لبیک یا علی که به حق همه التماس دعا ها که بار کرده بودم بتوانم نزدیک تر شوم به قبر مطهر...که شدم.خیلی نزدیک و کنار ضریح درنگی کردم و آرام شدم.زیر آن خوشه انگورهای طلا.که به ضریح نقش و نگار داده بود...همه مست علی بودند
اولش که گفتند جا نیست برویم داخل.بعدش رفتیم تو و لابه لای آدم ها برایمان جا باز شد.گروه پخش شدند.من و شهاب هم افتادیم کنار چند تا یزدی.که به نظر می رسید کاروانشان نه با دردسرهای زیاد به اینجا رسیده.بلند شدم آن دورتر ها مهتاب را دیدم .با کلی ذوق و هیجان .توی این وانفساه دیدن دوستان کمثل آب خنک توی تابستان می چسبید.با عهدآدینه نیامده بود.خودش با خانواده و بچه توی شکمش سوار هواپیما شده بودند و اتفاقا اسکانشان با ما بود.می گفت اینجا چه خبر است که همه گله مندند!و من گوشه ای برایش روضه خواندم که دستگیرش شود.همینطور که راه میرفتیم لای جمعیت همه اش آشنا می دیدیم.که بچه های حبیب بن مظاهر از راه رسیدند.دوست قدیمی ام بینشان بود.همین که مرا دید گفت :شما هم جز مال باختگان حسینی بودید؟!و عجب عبارتی!و گفت که توی مرز چقدر سختی کشیدند و توی هوای یخبندان شب را صبح کردند.
مسلم بود که با این اوضاع و احوال نباید انتظار شام و صبحانه می داشتیم.سالنی که تویش بودیم یک راسته دراز و نسبتا عریض بود.کفشم را برداشتم که برای تجدید وضو برم سرویس بهداشتی.این سالن را که تا ته رفتم وارد یک فضای عریض و دراز تر شدم که باید آن را هم تا ته می رفتم که می رسیدم به دستشویی!که یک سطل بزرگ را پر از آب کرده بودند که با کاسه هایی آب از آن پر کنیم و بریزیم توی آفتابه ها که ببریم و رفع حاجت کنیم!
پ ن:نمی دانم چطور نقل کنم که حمل بر بی انصافی نشود!عهدآدینه شاید می توانست کاروان خوبتری باشد اگر با تجربه بود!
نقل من از سفر،فقط یک گوشه است.هم نقل سختی اش هم نقل شیرینی اش.نقل زاویه ای ست که دیدم و برایم پررنگ بود.امیدوارم در این حد به من "آزادی بیان "داده شود
راه افتادیم.یکی از همین طلبه ها با عربی شکسته بسته ای به راننده فهماند که نفری ۲۵ ایرانی می دهیم.تقریبا می شد برای کل ماشین ۴۰۰هزار تومن!که ما را به نجف برسانند.طلبه رو به جمعیت کرد و گفت نفری انقدر می شود...شما بدهید و کاروان به شما مقروض باشد!!!بعد کمی فکر کرد لابد به محاسبه سخت بعد از سفرش!و خودش همه هزینه را متقبل شد که اگر کسی هم طلبکار می شود لااقل مسئول کاروان باشد(من خیلی به این قضیه فکر کردم که اساسا چرا مسئول ها،مبلغی به عنوان تن خواه پیش خودشان نداشتند!؟)خلاصه بر سر هزینه چقدرها بحث شد.راننده راضی نمی شد و می گفت پول عراقی قبول می کنم.توی روستایی نگه داشتیم برای صرافی.و صراف هم نامردی نکرده پولمان را با نرخ بالایی تبدیل کرد و به این ترتیب بحث و جدل ادامه داری در گرفت!
نزدیک غروب بود.برای نماز ظهر و عصر!ماشین کنار یک موکب نگهداشت.من نمازم را توی همان گاراژ کوت خوانده بودم.رفتم با پسر کوچکی که توی موکب بود حرف بزنم.با همه بچه هایی که تا قبل از آن توی مسیر پیاده روی پارسال یا کربلا دیده بودم فرق داشت.از کل وجناتش می بارید که بچه ی خانواده پولداریست.وقتی خواستم حرف بزنم فوری به انگلیسی گفت :انگلیسی بلدی؟که یعنی بیا انگلیسی حرف بزنیم!!!گویا تا قبل از آن ایرانی توی موکبشان نیامده بود.چون مسیر کوت مسیر پیاده روی ایرانی ها نیست.بعد از چند لحظه حرف زدن می دوید پیش چند تا مرد آنطرف تر و با ذوق حرفهایم را برایشان ترجمه می کرد.دوباره بر می گشت...که گفتم بیا عکس بگیرم یادگاری!
هوا تاریک شد.دلم گرفته بود.بنظرم می آمد مسیر خیلی دراز شده است و چرا نمی رسیم...!
بحث ازدواج شد.راننده سر حال آمده بود و دوست شده بودیم انگار.می گفت من سه تا زن دارم و از این سه زن،چند تا بچه.و با افتخار خاصی می گفت سه تا پسر!به قیافه اش که نگاه می کردی اساسا بهش نمی آمد زن داشته باشد!!
بلاخره به نجف رسیدیم.ما را توی یک خیابان پیاده کردند.زمین گل بود.جمعیت زیادی از ماشین ها پیاده می شدند و می رفتند توی یک خیابان.که سربالایی شیب دار طولانی ای داشت!که برسند به جایی که بشود دوباره ماشین گرفت و رفت جایی که باید!
ما هم این ساک ها را بالا کشیدیم و تا خیابان بالایی بردیم.دوباره مسیری را پیاده رفتیم و به یک فرعی رسیدیم.یک ون ایستاده بود و چند تا جوان را پیاده می کرد.جوان ها تازه از کاظمین آمده بودند.ماشین کوچک بود و نصفمان جا شدیم.و کلی منتظر ماندیم که ماشین دیگری پیدا بشود که همه با هم برویم و برسیم به "قاعه النجف الکبری"توی خیابان "کوفه"!!!!
کودکی متفاوت!
آقایی پرتغال را از در ماشین با جعبه اش بهمان داد!با کلی ذوق
و این هم "قاعه النجف الکبری"
دو ساعتی طول کشید که به کوت برسیم.مسیر را دوستان با سلام و صلوات و مداحی، صفا دادند...ارباب ما را طور دیگری طلبیده بود!باور کنید
پ ن:بعدها از بچه ای سلمان فارسی تبریز شنیدیم که چهارشب توی مهران خوابیده بودند!!!!کاش خودشان بودند و نقل می کردند که زبانم از شرحش الکن است.
دوستان حبیب بن مظاهر هم ماجرای شنیدنی ای از شب های سرد مهران داشتند...
روی کیف هایمان لایه ای از دود و برف یخی(من اسم این پدیده جوی رو نمی دونم!)نشسته بود.آن طرف ها خادمین یک قابلمه بزرگ گذاشته بودند و تخم مرغ آب پز می کردند.گرفتیم که صبحانه مان بشود.هوا داشت گرم می شد.ماشین ها می آمدند ولی هیچ کدام مال کاروان عهدآدینه نبودند.کلافه بودیم.هوا داشت داغ می شد!بچه ها به اعتراض برخاستند که ما حاضریم با همین وانت ها برویم نجف.اتوبوس لازم نیست!
کف بیابان نشسته بودیم.خیلی خوابم می آمد.کاپشنم را درآورده بودم.انداختم زیرم و خوابیدم!بلند که شدم بچه ها رادیدم که عقبتر نشسته اند به دعا و اشک و اینها!مسئول آمد که بلند شوید که سوار کانتینر بشویم!!!
شهاب!
حس غریب آوارگی!
بچه ها این ساک های کذایی(بعدا در وصف ساک های کاروان باید قصیده ای بسرایم!)را گذاشتند این وسط.هر که هرچه داشت رو می کرد.گرسنه بودیم!آجیل و شیرینی و اینها از کیف ها در می آمد و پخش می شد.کمی که نشستیم متوجه اوضاع دور وبر شدیم.کانتینر ها می آمدند و فوج فوج جمعیت سوارشان می شدند که بروند نجف.توی حسینیه ها.به عمرم آن صحنه ها را ندیده بودم.انگار که محشر کبری باشد و مسابقه ای برای دیدار!که هرکه برود سعادتمند است و هرکه بماند، شقی!
یکی از بچه ها لرز گرفت.و من به اقتضای شهر و منطقه ای که در آن بزرگ شدم هیچ وقت کسی را ندیده بودم که اینطور بلرزد.هرچه داشتیم درآوردیم.از پتومسافرتی تا پالتو و کت و اینها!فایده نداشت.دیدیدم آنطرف تر اتوبوسی ایستاده.من و شهاب رفتیم که اذن دخول بگیریم!سه تایی رفتیم توی اتوبوس و جلو نشستیم.مردم کت و پتوهایشان را دست به دست می دادند جلو.من هم با این تن نحیف،بغلش کرده بودم!(جدا حرکتم خنده دار بود)با چای و باقلوا و این جور چیزها قضیه حل نمی شد.شهاب و بقیه آدم های اتوبوس هم توی این هیری ویری!داشتند از هزینه کاروان ها بحث می کردند.اتوبوسشان،حامل افرادی بود از سراسر کشور که جا و مکان اسکانشان توی نجف و کربلا معلوم نبود.مثل خیلی های دیگر که دل به دریا زده بودند.حالا آنقدر از کاروانشان تعریف کردند که شهاب شماره موبایل آقای مسئولشان را هم گرفت!!
بلاخره بعد از توقف نیم ساعته مان توی اتوبوس حال رفیقمان خوب شد و برگشتیم به جمع بچه ها.فهمیدیم حالا حالا خبری از مسئول و اتوبوس و حرکت نیست.گفتند بروید توی حسینیه ها که گرم است.چند نفری هم بمانند مراقب ساک ها.جمعیت پراکنده شدند.من و شهاب و کوهنورد و حافی و چند تای دیگر ماندیم بیرون.رفتم آن گوشه و کنار زغال های خاموش این انگشت های یخ زده را گرم کردم.ساعت نیمه های شب را نشان می داد ولی اوضاع دقیقا همانطور بود.که فوج فوج می آمدند و می رفتند نجف!!!صحنه های عجیبی بود.کم کم تحمل سرما سخت شد و تصمیم گرفتیم برویم توی حسینیه...


داخل صف شدیم و رفتیم توی پایانه.بعد از "مهر خروج"با یک ذوق خاصی رفتیم که وارد آن تونل بشویم.برزخ بین دو کشور
اذان مغرب بود...
نزدیک های اذان ظهر بود.نشستیم توی آلاچیقی توی بلوار کنار اتوبوس یس خواندیم و خلاصه نذر و نیاز...نقل قول ها زیاد بود که علت این تاخیر چه می تواند باشد.مانیفست حاضر نبود؟ویزا نداشتیم؟شلوغ بود؟!چندتایی با بچه ها رفتیم توی یک آموزشگاه رانندگی!برای تجدید وضو و توی گاراژی که فرش و پتو انداخته بودند به نماز ایستادیم.
بیرونش چند تا هندی به حال آوراه ای نشسته بودند و با گوشیهایشان مداحی هندی باز کرده بودند
دو تا از پسرهای سلمان فارسی دیگری! هم با ما از تبریز آمده بودند.دیدیمشان.شب را خودشان شخصا!جایی را برای خواب اجاره کرده بودند.اتوبوسشان کنار اتوبوس ما خالی ایستاده بود.می گفتند بچه ها همچنان توی خانه اند که وقتی فرجی حاصل شد خبرشان کنیم.و ما هم توی همان گاراژ،نشسته بودیم.بچه ها گوشه نشسته بودند و این ها که تجربه سفرکربلا داشتند برایشان از ناودان طلای نجف و نماز و این حرف ها می گفتند.من و شهاب هم ساکت نشسته بودیم.که خبردادند بیایید سمت اتوبوس....