مواکب

از مسجد گه بیرون می آیم چندتا پسرک ایستاده اند. بلافاصله که مرا می بینند یکیشان می گوید می خواهیم ایسگاه صلواتی بزنیم و من اسکناسی از زیپ عقب کیف کوچکم به او می دهم.بیرون که می آیم می بینم در خیابان اصلی شهرک، سه تا ایسگاه صلواتی دارند بنا می کنند

فکری می شوم که چه می شود اگر این ایستگاه ها به جز پخش چای و احیانا دیگر نذری ها کار دیگری هم بکنند

کاری از جنس فرهنگ

یا حتی کمک به همسایه ها در امورات مختلف

به نیت هدیه به ساحت حضرت آفتاب.

ده روز تا محرم

اعتراف می کنم که فضاهای دیگر مجازی، فرصت حضور را در وبلاگ از من گرفته

و این نه به خاطر حضورم در فضاهای دیگر است

که نیست

به خاطر حالی ست که از افراد می بینم

حال خواندن مظالب فورواردی و تکراری و متنوع و سریع...

امیدوارم عزم جدیدم برای غبارروبی این خانه، جدی باشد و مستدام

 

 

 

صوت

این روزها

منو یکم ببین " نریمانی رو گوش میدم

...

همین

پ ن:

ربط مطلب رو خودتون کشف کنید.

سلام..که نام خداست

سلام 

به راحیل ها

به مسافران

به آن هایی که امسال برای زیارت اربعین رفتند

 

و آن ها که اینجا را برای خواندن برگزیده بودند

من امسال نرفتم

غم بزرگی بود

و البته در کنار " علت نرفتنم"این غم، قد خم کرد..

و نشست و خندید

 

پ ن: توفیقش اگر باشد اینجا دوباره راه می افتد

و موتورش گرم می شود

به نقل تلاش هایی برای حسین  ع..

برای زینب س..

صبح روز دوم

 

 

باران..

کمی که باهم حرف زدیم دیدیم عرب ی بلند شد و روی یک صندلی نشست و دفترش را بازکرد و خواند و خواند و خواند..اشک بود و سینه زنی.و ما از بین حرف های عربی شان،چیزهایی می فهمیدیم و تکرار می کردیم..نصف شب ساعت سه بلند شدیم و حرکت کردیم.هوا سرد بود.باران باریده بود و همه جا شده بود،گل!

زیر لباس هایمان تا زانو،خاک بود و گل.و من در فکر آن هایی بودم که خانه هایشان،همین چادر های بین راه هست

حال و هوای غریبی داشت صبح دل انگیز تا حرم.جمعیت نسبت به روز،کمتر بود و سرعتمان بالاتر.هوا ابری بود.

هوا داشت روشن می شد و من به شدت گرسنه بودم.کنار یک موکب ایستادیم برای اقامه نماز.که خادم-مسئول ها رفتند دنبال تخم مرغ و نان و چای.

و ما توی کیسه خواب هایمان لوله شدیم جلوی موکب.که دیوارکی داشت حائل.و زیراندازی نم!

چ حس و حالی ... 

التماس دعای جدی

خاطرات پارسال هم همینطوری شد.یک وقفه ای به وجود آمد که بگوید

که بفهمانندم

توفیقی هست نوشتن از کربلا.

که فکر نکنم هروقت که مهتاب کوچک را باز کنم می توانم صفحه نگارش وبلاگ را  از توی آن
،باز کنم و بنویسم و بنویسم

که فکر نکنم هکه چیز دست خودم است

..

برای رفع این حال،دعا کنید

اجر آوارگی

داخل موکب،پر بود از پتوهایی که به طور منظم و در سه چهار ردیف،چیده شده بودند و برای استراحت زائرها آماده بود.بچه ها با کوله و لباس،نشستند کنار بچه های گروه هشتادتایی بعدی و دیدار تازه کردند.من هم رفتم کنج سمت چپ،جایی که این ردیف پتوها تمهید نشده بود و افتادم...جوانی به عربی،بهم گفت استراحت که کردی برو همان سمت دوست هایت کنار ردیف پتو ها،آرام بهش گفتم بگذار اذان بدهد و روزه ام را بازکنم بعدبروم.

این را ک شنید از جایش بلند شد و با یک حال خاصی به اطرافیانش گفت "صائم"و این عبارت را چند بتر تکرار کرد.دوروبری ها به من و او نگاه می کردند.متوجه شدم که از ترک های موصل است.به ترکی با هم حرف زدیم و بهم گفت که الان صاحب موکب برایت غذای خودش را می آورد و یک طوری این را گفت که یعنی غذایی لذیذ و متفاوت از بقیه...ند تا بچه آمدند دورش را گرفتند..به آنها نگاه کرد و به من..و گفت ما در موصل زندگی می کردیم.آنجا جمعیت سنی ها خیلی بیشتر بود و ما مجبور بچدیم برای حفظ جانمان،شیعه بودنمان را ابراز نکنیم.با روسری رنگی می آمدیم بیرون.چون چادر،نماد شیعه ها بود.نمی توانستیم بیرق مشکی بزنیم بالای درمان،در ماههای عزا،که مبادا بفهمند..چند تا از همسایه ها می دانستند.داعش که حمله کرد، ما را لو دادند..و ما شبانه این بچه ها را با همین لباس ها که میبینی،بلند کردم و فرار کردیم...چند تا از فامیل هایمان به شهر حله فرار کردند.ما هم به نجف.در همین موکب که میبینی،هفتاد نفر باهم زندگی می کردیم.که اخیرا دولت،بهمان چادر داده است که انجا بخابیم.و برایم عکس داخل چادرشان را نشان می داد و می گفت نمی توانم بچه هایم را آنجاتنها بگذارم ..می ترسم که بدزدند..هنوز ترس پنج شش ماه پیش توی دلش بود.و بغض عجیبی که در نگاهش موج میزد.انگار آوار روی سرم بریزند.سرم سنگین شده بود.آمدم کمی بیرون نشستم با بچه ها ...ورزشکار بهم یک دسمالی داد که لابد،لای آن مبلغی پول بود.بهم گفت من،این شخصی که تو میگویی را بین این جمعیت نمی شناسم.این را بده،که گره کوتاهی از زندگی اش باز کند..نمی دانستم قبول کند یا نه.داخل موکب شدم .بلند شده بود و دنبال من می گشت که بیا افطارت را آورده اند..برنج،دلمه با سالادی که در زندگی ام ندیده بودم.نمازم را که خواندم،دستش را گرفتم و دسمال را گذاشتم توی دستش.چشمانش پر شد..گفت برای چی??گفتم مگر خودت نگفتی ما همه یک خانواده ایم و خواهر و برادریم و اینها?و با اصرار این را بهش دادم.دو سه نفر دورم را گرفته بودند و برایم شده بود مترجم..عرب میانسال سبزه ای،بهم گفت،تو مشهد می روی?گفتم خب..بله!گفت اگر یک چیزی بدهم که بیندازی تویضریح این کار را میکنی?مت یک بیماری دعرم.تومور دارم که دکترها گفتند درمان ندارد..فکر کردم که لابد،یا نامه است یا پول..هیچ کدام نبود..جلد قرصش بود..دلم آتش گرفت

نگاهی به آسمان ابری که از پنجره باز موکب پیدا بود اندلختم و گفتم،قرار است باران بیاید انگار..گفت :نه خدا مهربان است!!نمی بارد!!

نگران خانه چادری شان بود...

اقیانوس

هوا داشت روشن و روشن تر می شد و آفتاب تند و تیز بالا  می آمد..برای استراحتی کوتاه، به موکبی رفتیم در سمت راست جاده.که چادر داشت و یک سری مبل در کنار درش.حاشیه اش هم از این زیراندازهای مسافرتی بود.نشستم روی زیرانداز که نفسی تازه کنم.پسر بچه کوچکی با پارچ قرمز پلاستیکی برایمان آب آورد و مردی بلند قامت، چای عربی..همان ابتدای کار،یکی از بچه ها ناخنش دستش برگشته بود-همانی که بسیار به خوراکیجات بین راه،علاقمند بود و بعدها از قبل این علاقمندی، در کربلا گم شده بود و با آب و تاب ویژه ای خاطره ی مفقودی اش را روایت می کرد-

همه، با گروه هشتادتایی ما بودند.همه رفقا!و مسئول-خادم ها.از سلطان و خادم اعظم تا بخت آور و پس رو..که سلطان خارج از صف حرکت می کرد و ماها را دید می زد و خادم اعظم بین اول و آخر صف در حرکت بود.الف هم که کلا در یک حال ویژه ای عبارت "دوتا دوتا حرکت کنید" را به صورت تکرار تکرار، بیان می کرد.توی دلم خنده ام گرفته بود که زهی خیال باطل که با این نظم و انضباط، برسیم به مقصد.این حاصل تجربه ام بود، ولی تجربه ام در این سفر، حسابی تجدید شد.

صدتای بعدی توی یک موکب نگهداشتیم که مرافق و اینهایش پشت بنای موکب بود، توی یک باغ بزرگی پر از نخل و احیانا با چشمه ای که از آنجا عبور می کرد.و کودکانی که برای نخل ها آبراه باز می کردند.موفق شدم که از یکی از پسرها عکس بگیرم ولی دخترها،با دست اشاره می کردند که نه!نگیر!در همان باغ.راه که افتادیم یادم آمد کلاهم را جاگذاشته ام بدوو برگشتم سمت بچه های توی باغ،اساسا نمی دانستم کلاه به عربی،چه می شود،گفتم یک چیزی که رنگش اینطوری ست(رنگ را روی لباسم نشان دادم)گفتند ساق دست؟نه.پوشیه؟نه..آها ا ان بعد دویدند و برایم آوردند.و من چقدر از برقراری ارتباط،مشعوف بودم.

برای نماز،خودمان را به یک موکب شیک و مجلسی ایرانی رساندیم.که بسی وسیع بود و تمیز.که حمام و دستشویی مبسوط داشت.یادم هست که وقتی به آنجا رسیدیم چطوری افتادیم و با فیلسوف اسلامی و ورزشکار و یارمتاهل و کوهنورد روی دوسه تا پتو دراز کشیدیم.و خواب کوتاه شیرین بعد از قیلوله کردیم!که ورزشکار،پاهایمان را ماساژ داد.همانجا ناهار را خوردیم و بعد از استراحت نسبتا طولانی، راه افتادیم.

هوا کم کم داشت ابری می شد و من فکر می کردم اگر احیانا باران ببارد این موکب ها چه می شوند؟چادرها و پتوها..نزدیکیهای ساعت سه و چهار بود و ما ستون 276بودیم که توی یک موکب توقف کردیم و گروه هشتادتایی بعدی را دیدیم.به نظر نمی آمد که آنجا برای شب بمانیم،ولی تقدیر، چیز دیگری بود...

شاید خاطره ی شب اول،نقطه عطف خاطرات سفر امسال باشد..

موکب به موکب.روز اول

صف نسبتا طولانی ای تشکیل داده بودیم!فکرش را بکنید که 80 نفر دوتا دوتا دارند راه می روند.میشود 40 ردیف،هر ردیف هفتادسانت هم که جا گرفته باشد...زیاد است.پیرو نذری که خیلی قبل از سفر کرده بودم،روزه گرفته بودم و این ساعت از شبانه روز،گرسنه ترین حالت م بود.ولی انقدر فضا هیجان انگیز بود که وقت برای حس ضعف نمی ماند.بعد از نماز راه افتادیم و با سرعت نسبتا زیاد حرکت کردیم.قرار بود هر یک ساعت، یک ربعی استراحت کنیم.ما همچنان در خیابان وادی السلام بودیم.یعنی خیابانی که موازی خیابان اصلی ای بود که معمولِ حرکت زائرها بود-همان پل امیرالمومنین ع-پشت سرهم به ارشد و دوستش زنگ می زدم که از آن مسیر رفته بودند.در نجف که نتوانسته بودیم همدیگر را پیدا کنیم.دوست داشتم اول مسیر، می دیدمش.هوا داشت روشن می شد و گروه، گرسنه بود-وقتی با گروه حرکت می کنی، نمی شود هرجا که دلت می خواهد بایستی،ایرادش این است که احتمالا گرسنه بشوی و خوبی اش هم این است که "پخته"می شوی و حرکت جمعی یادمی گیری-پیچیدیم به یک فرعی که خیابان اصلی از آنجا دیده می شد.که مواجه شدیم با یک خانه بزرگی که جلویش دارند کباب می زنند!!اول صبح!!!اصرار کردند و انصافا جای خوبی برای ایستادن بود.یک خیابان خلوت و دنج که صندلی برای نشستن زیاد بود.زن میانسالی در خانه روبرویی در را باز کرد و به ما نگاه کرد و با اشاراتی بهمان فهماند که اگر می خواهید تجدید وضو و اینها بکنید بیایید اینجا.ما هم که از خدا خواسته-هم برای تجدید وضو هم برای اضافه کردن نمک هیجانات سفر-رفتیم توی خانه شان.و پشت سرمان چندتایی از بچه ها و احیانا خادم ها هم آمدند.خانه بزرگی بود با ستون های بلند و دیوارهای سنگ شده با کاشی های تزئینی.خانم خانه ما را که دید، رفت و برایمان صابون تازه از خانه آورد و گذاشت کنج سنگ دستشویی شان.

گویی هرکسی با هر سبک و سیاقی که در توانش هست در طلب این است که قدمی در راه خدمت به زائرها بردارد.با "فی امان الله" و "ماجور انشالله" و از این قبیل، با صاحب خانه خداحافظی کردیم و دویدیم که به بچه ها که راه افتاده بودند برسیم.این موضوع، خیلی جدی بود!!که از گروه عقب نمانیم و بین دو تا پرچم ایران بزرگ، که یکی جلو و دیگری عقب گروه بود، حرکت کنیم.رفتیم و رسیدیم به خیابان اصلی که ستون های شماره دار داشت که ما را می رساند به حرم حضرت علمدار.به جمعیت کثیر زائرها اضافه شدیم.به صدای گوش نواز برخورد دمپایی های پلاستیکی با جاده آسفالت-خاکی..

سحر پیاده روی ..

طرفهای ساعت سه و چهار صبح بود که گفتند بلند شوید برویم.شب،خیلی ی کم خوابیده بودم.و همه اش امیدوار بودم که اینقدر خستگی برای شروع پیاده روی، تاثیر منفی نگذارد توی حالم!شال و کلاه کردم و کوله پشتی ام را که حالا یک زنگوله کیسه خواب،آویزانش بود را برداشتم.از لای جمعیتی که توی سالن و روی موکت ها خواب و نیمه خواب بودند رد شدیم و به در خباطه رسیدیم و به گروه هشتادتایی مان اضافه شدیم.من و کوهنورد رفتیم اول اول صف!دوتا دوتا صف بسته بودیم .به نظر می رسید قرار است خیلی منظم باشیم."به نظر،درست می رسید"

پشت سر "پیش رو" رفتیم.که قد بلندی داشت و نیروی بدنی ای مثال زدنی.و راه افتادیم از خباطه به سمت وادی السلام.اذان صبح بود.( و من چقدر اول کاری ناراحت شدم که نماز را اول وقت نخواندیم)رسیدیم به سردر وادی السلام.هوا گرگ و میش بود.برگشتیم و رو به سوی گنبد حضت امیر ایستادیم و پدر را به قصد زیارت پسر،ترک کردیم..

بسم الله الرحمن الرحیم

چه حال خوبی دارد.نسیم خنک صبحگاهی در هوای خوب وادی السلام و خیایانی که این طرف و آن طرفش پر است از مزار عالم و مجاهد و صالح و غیره!مسیر شروع شده بود و من همه اش فکر می کردم "چه کنم" که مصداق زیارت بامعرفت باشم؟؟؟چه کنم که بهترین استفاده را از این لحظه ها ببرم.در ذهنم طلب های معنوی و احیانا مادی ام را مرور می کردم.آدم ها را، دوستانم، و شاید بیشتر از همه،مشاور و عیب پوش و شهاب..که دوست داشتم کنارم بودند و این مسیر را باهم می رفتیم.یاد حرف آقای پناهیان می افتادم که می گفت هرقدم که می گذارید نور می شود روی نور...

زنی نشسته بود کف خیابان وادی السلام، به گدایی! با یک بلندگو که به ضبط صوتی متصل بود و عبارت هایش را که لابد معنای گدایانه داشت تکرار می کرد پشت سرهم.چقدر این زن و زن و مردهای دیگر در مسیر که بعدها دیدم برایم عجیب بودند...عجیب بودند چون فکر می کردم در این مسیر،گدایی،جز از حضرت ش، بی معنی ست..

بعد از سه ربع،حرکت، در چادری برای خواندن نماز، توقف کردیم

 

شب آخر نجف

توی خباطه غوغا بود.شور بچه ها برای حرکت صبح فردا.رفتم سراغ وسایلم روی تخت بالا  و مشغول جم و جور کردن شدم که دیدم صدای مداحی و های های گریه بچه ها بلند شده است.آمدم بیرون در اتاق روی موکت هایی که برای جمعیت بدون جا،پهن شده بود نشستم و به دیوار تکیه دادم ..و گوش دادم به صدای خوش روضه شب آخر نجف.به دعا برای زیارت دوباره ..

بنا شده بود مسئول خادم های هر اتاقی،کوله بچه ها را وزن کنند!!که اگر بیشتر از حد متعارف بود تذکرهای لازم را بدهند که بارش را سبک تر کند.ورزشکار،مسئول اتاق ما بود.و من نمی دانستم که قرار است با او و فیلسوفک،هم گروه-همراه بشویم در سفر.

وسایل اضافه مان را جدا کردیم و ریختیم توی پلاستیک هایی که کاروان بهمان داد و رویش اسم و اتوبوسمان را نوشتیم و گذاشتیم جلوی در،که توی گونی های تفکیک شده بریزند و بعدا در نجف یا حتی مرز به ما بدهند.

لباس هایی که قرار بود بپوشم را از میله تخت آویزان کردم..و کوله ام را با پیشانی بند و عکس رهبر و سیدحسن نصرالله و یک شال چفیه ای تزئینات کردم!که بشود از بین اینهمه کوله تشخیصش داد.

مترجم،بعد از زیارت مبسوط، به خواب رفته بود.روی زمین کنار یخچال! و خوب یادم هست که لای پتوها گم شده بود و با همه سروصداهای آن شب،بیدار نشد.شب ، به زور...خوابم برد.خوابی که می دانشتم صبح فردا،قبل از اذان،موعد حرکت است..

دیدار با علما

باید سر ساعت به محل اسکان می رسیدیم.توی دلم مانده بود که دیدار علما نرفته ایم و اینکه چقدر امسال دوست داشتم یک سری جاها را در نجف،ببینم.با چندتا از بچه ها راهی شدیم به سمت خیابانی که منتهی می شد به بیت آیت الله سیستانی و خانه امام و کتابخانه-قبر علامه امینی و اینها.

بعد از رد شدن از لای جمعیت فراوان و پرس و جوها، به سمت خانه امام راهی شدیم.می خواستیم نماز مغرب و عشا را در خانه امام بخوانیم.رسیدیم به مسجدی توی کوچه ای که قبر عالمی در آنجا بود.ما هم از دور فاتحه خواندیم برایش و پیچیدیم سمت خانه امام.که بسته بود و با یک غلط انشایی ای رویش برگه ای چسبانده بودند.ما هم در زدیم و گفتیم می خواهیم نماز بخوانیم!!که نمی شد.جلسه آدم های بزرگ بود گویا!و ما به امام فکر می کردیم که اگر خودش بود،چه می شد؟!و به در و دیوار خانه ای بزرگ و دیدنی.

ایستادیم کنار هتلی در کوچه کنار بیت امام، که پس رو، برود و تجدید وضو کند.کوچه باریکی بود که ته ش دیده نمی شد. عرب ی در را باز کرد و تعارف کرد که برویم خانه اش.ما هم سراغ خانه علامه امینی را گرفتیم.بلگم که این تیر به خطا نخورد و بشود که امشب را زیارتی بکنیم از این سبک.

رسیدیم به کتابخانه علامه که قبرش هم همانجا بود.یک اتاقک نقلی!که پر کرده بودند از عکس ها و نامه ها و برگه ها.کنار قبر علامه، نمازمان را خواندیم و من چقدر امیدوار بودم که شفاعت ش شامل حالمان بشود"یوم الحساب".

آمدیم بیرون و برای رفع گرسنگی، فلافل عربی خوردیم با سس خردل آتشین!

پ ن: همه جا،شده بود محل اسکان-استراحت زائرها!حتی توی کوچه ی خانه امام.یا کنار قبر علامه و کتابخانه اش..چقدر زیاد بودند آدم هایی که محل اسکان از قبل برنامه ریزی شده نداشتند.

 

زیارت وداع

صبح شده بودو اتاق مسئول-خادم ها غوغا بود.بچه های تیم پزشکی٬داشتند بساط دارویی شان را به چهار قسمت تقسیم می کردند که دو تا دو تا با گروه های هشتادتایی!بیایند.تقسیم شده بودیم به دو گروه٬اتوبوس یک با سا٫دو با چهار.که با هم حرکت کنیم.پیش رو ‌ پس رو و میان رو داشت هر دو گروه.و تعدادی هم انتخاب شدند که با ماشین بروند کربلا و اسکان از قبل گرفته شده را٬حفظ کنند.که اینها چیت و فندق و طغیان و هم اتاقی اش بودند.

قرار شدهرجا که باشیم برای ۱۰شب٬خودمان را به اسکان برسانیم.که حضور و غیاب شویم و جلسه و اینها.با بچهها به سمت حرم راای شدیم.از همان کوچه-راه خاکی.نشستیم روی سکوی ایوان که گنبد را ببینیم و لذت ببریم و در هوای توب نرم نغس بکشیم.سمت چپ٬عرب ها داشتند مداحی می کردند با یک سوز و حال ویژه ای و سینه می زدند.

کمی که نشستیم دیدیم از در پشت سرمان آدم ها-خادم ها بالا می روند(تمام ایوان های حرم حضرت امیر٬به ایوان بالا٬در دارد)یک نگاهی به هم کردیم و چشم هایمان برقی زد و بدووو پله ها را بالا رفتیم...گنبد٬روبرویمان بود..عجب حال خوبی..و اگر آقای خادم٬از اتاق نمی آمد بیرون و مشکل مشکل نمی گفت٬معلوم نبود تا کی آنجا می بودیم

آمدیم پایین.صحن٬نسبتا خلوت بود.نشستیم روبروی ناودان طلا و علی ای همای رحمت خواندیم.برخاسته بودم و دست به سینه می خواندمش.گویی-حتما که مولا داشت گوش می داد.و غبطه می خوردم به حال شهریار..

به جز از علی که آرد٬پسرس ابوالعجائب٬که علم کند به عالم شهدای کربلا را

..

غروب اول

ما 6 نفر بودیم و در گروه های دوتایی راه می رفتیم.کوهنورد و حافی.من و عارف.نومزد و مشاور.پرچم گروهمان را هم نصب کرده بودیم به کوله کوهنورد که جلوتر راه برود و ما پشت سرش.که همدیگر را گم نکنیم

و خدا می داند که چقدر در این حرکت گروهی برکت هست.پخته شدن هست.و مصداق درسفر شناختن آدم هاست.در سفر نزدیک شدن هاست.

مسیر هیچ هیچ فرقی با بهشتی که وصفش را از آیات و این ها شنیده ایم نداشت.هرچه می خواستیم حی و حاضر بود.چون اساسا خواستنی هایمان یک مدل دیگری شده بود...نزدیکی های غروب بود.عارف بهم گفت کاش میشد یک دوشی بگیریم.در همین بحث و صحبت بودیم که پسر قدبلند عرب ی جلو آمد و به عربی گفت: می خواهید که بروید جایی برا خواب و استراحت و حمام؟!بعد ما دو تا به صورت هنگ!به هم نگاه کردیم.شگفت زده!.بچه ها جمع شدند و تصمیم گرفتیم به خانه این ها برویم.جاده را به سمت راست،پیچیدیم وارد کوچه مانندهایی شدیم .در خانه شان را زد و به اهل خانه گفت مهمان داریم

عارف رفت که دوش بگیرد.این ها تشت آوردند برای پاهای مشاور.که آب خنک بریزند که حالش جا بیاید.بچه ها هرکدام مشغول کاری بودند.وضو و شارژ موبایل و حمام و ماساژ...من هم بااهل و عیال خانه گرم صحبت بودم.که برق ها رفت!می گفتند عادی ست و روزی چندبار تجربه می کنندش...آقای ناقدی زنگ زد که ما کنار ستون 220 توی یک خانه ای هستیم.برای شب خودتان را برسانید.دم دم های اذان مغرب بود.این ها سفت چسبیده بودند که شب را پیششان بمانیم.اصلن نمی گذاشتند از در برویم بیرون.با کلی اصرار راضی شدند.گفتم با بچه هایتان بیایید توی حیاط عکس بگیریم...و عجب عکسی

خیلی دوست داشتم چیزی برای هدیه بهشان بدهم.توی کوله ام هیچ چیز قابلی نبود.جز یک بسته پشمک!!برایشان توضیح دادم که شب چله را ما ایرانی ها دورهم این چیزها را می خوریم و دادمشان.چقدر خوب که "محبت"،ما آدم ها را با کیلومترها فاصله به هم نزدیک کرده بود.نزدیکی ای که حتی با همسایه دیوار به دیوارمان هم نداشتیم.

وداع با حضرت امیر

با بچه ها راه افتادیم سمت حرم.انگار فقط من بودم که زیارت وداع نرفته بودم.قرار بود تا ساعت 12 جمع بشویم زیر پل امام علی جان.بچه ها رفتند بازار که برای اهل و عیال!سوغاتی بخرندمن و حافی هم رفتیم سمت حرم.به شدت شلوغ بود و نمی شد حتی به سمت درهای ورودی حرم رفت.من وداعم را گذاشته بودم برای این دم آخری و دلم پر بود از یک عالمه حرف.پاهایم شل شدند و یک گوشه،کنار جمعیتی که ایستاده بودند،نشستم.و همان پشت در،امام را وداع گفتیم..یادم نمی رود آن لقمه نان و پنیر را که در همان حال آشفته دستمان دادند..

هنوز چند دقیقه ای تا قرارمان مانده بود.از کنار مجلس ملی عراق که می گذشتیم با نگهبانهایش حرف زدم که برویم داخل حیاطش برای تجدید وضو.حیاط سرسبزی داشت.روز قبل هم روی همین چمن ها نماز خوانده بودیم.

خیلی ها نیامده بودند و حتی بعدها خبردارشدیم که شهاب با گروهش جلوتر از همه راه افتاده است.(و این جلوتر راه افتادن خیری شد)منتظر بچه های کاروان بودیم که اذان داد و رفتیم توی مسجد سر نبش نماز بخوانیم.نماز که تمام شد خواستیم برویم که دیدیم بساط صندلی و میکروفون و فیلمبردار و این ها برپا شد و آقای پناهیان رفتند روی منبر که برای شروع پیاده روی برایمان حرف هایی بزند

می گفت با اولین قدم گناهانتان می ریزد و قدم های بعدی هرکدام نور می شود.نور و نور و نور...و دعا کنید که مستجاب می شوید

مشاور و نومزد کیفشان را توی بازار گم کرده بودند.که مقادیر قابل توجهی پول تویش بود.این را گفتم که بعدا ادامه اش را هم بگویم

پرچم گروه را بردشتیم.بند کفشهایمان را سفت کردیم و رفتیم زیر پل.که می شد رویروی حرم حضرت امیر.صلی الله علیک یا قسیم النار و الجنه.ما شما را به قصد زیارت فرزندتان وداع می گوییم

پیچیدیم سمت چپ که مسیر اصلی پیاده روی بود.و عجب غلغله ای بود توی دلمان

لاحول و لاقوه الا بالله

آخرین شب نجف.به سمت کربلا

نماز مغرب را در صحن مسجد کوفه خواندیم.روی کاشی های خنک.روبروی دری که به محراب و منبر منتهی می شد.نماز که تمام شد انگار گله مند باشیم از زمان.از ساعت و عقربه.که هرچه کش می دادی اش نمی شد.فرصت تمام بود.دلمان نمی آمد پیام بر حسین را ندیده برویم...رفتیم طرف در غربی حیاط.و زیارت مسلم و مختار.قبر هانی اما هنوز توی تعمیرات بود...ما دلمان کوفه زیاد می خواست.دلمان شب نشینی می خواست.دلمان حرف زدن های پدر می خواست...

از در که بیرون آمدیم کوهنورد و آن دو تای دیگر ایستاده بودند.ما از نجف همدیگر را گم کرده بودیم و اینجا پیدا شدیم!از دور پرچم گروه-کاروان را دیدیم.در تاریکی تشخیصش سخت بود اما انگار بچه های خودمان بودند.سوار شدیم.کنار شهاب نشستم.ماشین پر پر بود و رفتیم سمت قاعه

حالم بدجور گرفته بود...یکهو دیدم از در کسی-آشنایی وارد شد.دوستم بود.از کاروان تبریز که عین ۴ شب را در مهران خوابیده-رنجیده بودند!!!و حالا یک نیم روز داشتند تا پیاده روی.یک نیم روز برای نجف و کوفه و سهله!!

گروه هایی از بچه ها برای نماز صبح رفتند حرم.من اما عادت همیشگی را داشتم.در گرسنگی و خواب آلودگی حرم نمی رفتم.خوابیدم تا صبح بشود.صبح روز حرکت.

شب قبلش گفتند وسایلی که لازم ندارید جدا کنید و توی ساک های کذایی که داده بودند بریزید.من ولی همان یک کوله پشتی را داشتم.که قسمتی اش برای پیاده روی ضروری نبود.برای شناسایی ساکم از بقیه"کاوه"را گذاشتم توی زیپ جلویی که نایلونی بود و دیده می شد.(کاوه یک لاک پشت کوچک است.همسفرم.)و خوب شناساننده ای شد.تقریبن همه بچه های گروه صبح رفته بودند زیارت.من دلم طلوع صحن حضرت امیر می خواست.دلم قبر آقا مصطفی می خواست زیر مناره...روزی نشد

صبح رفتیم و به صف شدیم جلوی قاعه.با یک تیپ های عجیب و غریب و هیاتی و ورزشی حتی!بهمان کارت و پیشانی بند و عکس و این دست مقولات فرهنگی را دادند که آویزان خودمان و کوله هایمان بکنیم.من ولی یک شال داشتم که فلسطینی ها داده بودند که بسی به ش معلق بودم(علاقمند)بستمش به کیفم.ایستادیم جلوی یک کپه از ساک های هم شکل و عکس گرفتیم.قرار بود تقسیم گروه کنیم.ما هم شدیم ۶ نفر.کوهنورد و مشاور ونومزد و عارف و حافی و من! شهاب هم با خواهرش و دو تای دیگر بود.شهاب هم سفر-پیاده روی پارسالم بود.و هم سفرـهم دل دو تا سفر قبل تر!

پرچم سرخ یا قائم آل محمد روحی فداک،شده بود علم گروهمان.قرار شد برویم یک زیارت وداع و بعدش جلوی مسجد امام علی جمع شویم و کاروان یک جا حرکت کنیم

پیاده از قاعه!راه افتادیم بسمت حرم.از آن ساعت تا سه روز دیگرش سوار هیچ وسیله نقلیه ای نشدیم....

هیچوقت نفهمیدم هم شکل بودن ساک ها به رنج حمل کردن و گم شدن و کم کیفیت بودنشان می ارزید؟!

کاش به جای این تابلوها سطل آشغال می گذاشتند.جدا کمیاب بود

کوچه پس کوچه ها تا حرم

غروب دلنشین کوفه

داشتیم از مسجد سهله برمی گشتیم که بچه های کاروان راجعون را دیدیم و چند تا از دوستان پارسال و حتی هم گروهی مان"دکتر". با همان حال و هوا و روحیه!...هعی

نزدیک مسجد کوفه رسیدیم چند دقیقه ای بیشتر تا غروب نمانده بود و بعد از نماز هم موعد برگشت بود.آدم این مواقع نمی داند دقیقا چه کار کند که دلش آرام شود که حسرت به دل کوفه ی "طولانی" نماند.مگر می شد همه مسجد را در چند دقیقه دید؟!بارهای قبل که به کوفه آمده بودم مدت زیادی را جلوی محراب و منبر حضرت امیر می نشستم که امام را تصور کنم آن بالا روی منبر که دارد برایمان حرف می زدند.خطبه می خواند که دل های بی قرار مای هزار و چهارصد سال بعد را آرام کند.آگاه کند.

بچه ها مشتاق بودند که اعمال مسجد را انجام بدهند و توی مقام ها نماز بخوانند. از همه مقام هایی که در حیاط مسجد و بین رواق هایش هست(از قبیل مقام ابراهیم خلیل.امام سجاد.کشتی نوح نبی.بیت الطشت و اینها)دو مقام خیلی حس و حال داشت.یکی مقام معراج پیامبر و دیگری ستونی که آدم علیه السلام بعد از هبوط کنار آن توبه کرده و خدا را به پنج تن قسم داده که ببخشد...کلّا که حتی نسیم آن همه عظمت را بتوان در نیم سطری نقل کرد.

غروب شده بود.چراغ های مسجد را روشن کرده بودند و گنبد حضرت مسلم عجیب می درخشید .نمی شد از آنجا دل برید.می خواستم بمانم همان جا.مدت زیادی و آرام شوم

نماز چند مقام را خواندیم.نزدیک اذن مغرب بود.دلم تاب نمی آورد رفتم داخل مسجد و بین دیوارهای سفیدی که همیشه نقشش توی ذهنم است نشستم. روی دیوارها "قطره"های باران بود و حسی که همیشه نسبت به این قطره ها داشتم "امام"بود که باران است برایمان.

یک برش که میزدیم به گذشته ی دور، امام همین بالا نشسته بود. با نگاهی مملو از نگرانی نسبت به آینده مردمانی که جهل،حاکم وجودشان بود. امامی که نگران من و تو بود که "دنیا"ما را نگیرد

بغض کرده ام.دلم برای امامم تنگ شده است

مسجد سهله

برگشتیم "قاعه" .گفتند ماشین ها تا چند دیقه دیگر می برند سمت کوفه.ناهار نخورده بودیم.و حتی صبحانه.برای کوهنورد یادداشت گذاشتم که ما داریم به طرف کوفه می رویم.(مدت زیادی توی حرم سه تایی دنبالمان گشته بودند.بعد توی وادی و بعدش که یادداشت را دیده بودند توی کوفه!)

سوار ماشین شدیم و راه افتاد.زیاد طول نکشید ما به کوفه رسیدیم.یک سید روحانی ای دیدیم(همان که توی مرز روی کانتینر بلند می گفت"فقط نسوان")دورش جمع شدیم و برایمان کنار خانه امیرالمومنین صحبت کرد.بعد هم گفت بیایید برویم سمت مسجد سهله و بعد برای اعمال کوفه برگردیم.دو سه ساعت بیشتر تا غروب نمانده بود.و قرار بود بعد از نمازمغرب ماشین ها ببرندمان!

پشت سر سید راه افتادیم.از کوچه پس کوچه هایی که روی دیوارهایش نوشته بود بطرف مسجد سهله.خیلی گرسنه بودیم.وقتی از کنار نانوایی رد شدیم سید ایستاد و نگاهی به قیافه های ما کرد...مرد دیگری کنارش بود که پول داد و برایمان نفری یک قرص نان خرید. و خدا می داند چقدر زیاد آن یک قرص نان چسبید توی کوچه ها و بین دیوارهای کاه گلی شهر کوفه...

وارد خیابان اصلی شدیم.که پر بود از موکب و صندلی و خرما و چای و آب و نان و همه چیز!تقریبا نیم ساعتی طول کشید تا به سهله رسیدیم.مسجد را بازسازی کرده بودند.یعنی بازسازی را ادامه و تکمیل کرده بودند.آن هم چه بازسازی ای!اگر سه چهار سال قبل را دیده باشید حرفم را می فهمید.آن حیاط با صفا و بزرگ از وسط نصف شده بود.که دو تا مقام را به هم وصل کنند.

بیست دقیقه!وقت داشتیم برای سهله!!!باورمان نمی شد!که یک ربعش توی سرویس بهداشتی و وضو و اینها گذشت و ماند 5 دقیقه!(من سرویس بهداشتی مسجد سهله را بیشتر از همه وضوخانه هایی که در تمام عمرم دیده ام دوست دارم.یک حیاط خلوت مانندی ست وضوخانه اش.پر از درخت که گنجشک هایش آواز می خوانند!)

مشاور اولین بارش بود که به کربلا می آمد.دستش را گرفتم که لااقل اگر نمی رسیم بقیه مقام ها را زیارت کنیم به مقام امام زمان برویم.که محل عبادت ایشان بوده.که آنجا دیده شده...و ما با یک سرعت ویژه ای دورکعت نماز هم خواندیم که حسرت به دل نمانیم در زیارت سهله...

وقتی از درهای بزرگ مسجد خارج می شدم یک آهی از عمق جان کشیدم و سهله ی "بیشتر"خواستم....آمین

مرگ دوست داشتنی...

هم برای آن ها که رفته اند و هم آن ها که نرفته اند...خواندنی ست

وادی السلام

سر ساعتی قرار گذاشتیم زیر باب ساعه!که دور هم باشیم و برویم وادی السلام

هوا کمی سوز داشت.ایستاده بودم کنار کفشداری منتظر نومزد و مشاور.کوهنورد با دو تا از بچه های سلمان فارسی تبریز هم زیر باب ساعت بودند که با عارف بیایند.دور هم جمع شدیم و دوباره توی جمعیت گم شدیم.من و عارف و نومزد و مشاور راه افتادیم که به وادی السلام برویم.یک ساعتی تا اذان ظهر مانده بود.

خیابان کناری حرم را تا ته رفتیم که به ورودی وادی السلام برسیم که پر بود از جمعیت که به زیارت قبور مومنان و سعادتمندان آمده بودند.جدا سعادتی بود روز جمعه آنجا بودن.فضا را گرفته بود صدای "حیدر مولاه" و "مهدی مهدی"آن مداح-خواننده!که بیشتر شبیه موسیقی ای مناسب مجالس شادی و این چیزها بود تا قمه زنی و تطبیر!

و این صدا همراه ما بود حتی توی مرز در راه برگشت.بچه ها اصرار کردند که بروند به آن سی دی فروش بگویند که این چه صداهایی ست!موافق نبودم.تطبیر جز اعتقادات مسلم اغلب مردم عراق بود.و حتی این ها را عاشق خطاب می کردند!بعدها در شب دوم پیاده روی مدت طولانی ای با عده ای عراقی در این باره به بحث نشستیم

رفتیم سر مزار پیام بر!حضرت هود و حضرت صالح.که کلن همه اطلاعاتمان درباره شخصیتشان از داستان ها و کارتون هاست.و فراتر نمی رود

بچه ها سراغ قبر آیه الله قاضی را گرفتند.در این حد یادم بود که سمت چپ وادی ست.جلوتر که رفتیم عکس این عارف واصل را زده بودند.از دور دیده می شد فضایی که قبر مطهرش آن جا بود.برای ما چند نفر که بااو حداقل در محل تولدمان مشترک بودیم حس قرابتی داشت. و خدا می داند که چقدر  محدوده قبرش جان فزا بود

داشتیم خارج می شدیم که دیدم چند تا از این قبرها درشان باز است(قبرها در وادی،مثل سرداب هستند.یک در که چند تا پله می خورد و وارد یک اتاق می شوی که مثلا هشت تا جا دارد که آدم ها را به طور افقی و یک چیزی مثل کشویی!دفن می کنند)صدایشان کردم و رفتیم توی یکی از همین سرداب-قبرها!که چند تایی قبر خالی هم داشت و ما کنار این قبرهای خالی فاتحه خواندیم و توی فضای تاریک زیر پله در را بستیم و ...عکس گرفتیم!

خدا را به خاطر لطف بزرگی که در زیارت شهر نجف و وادی السلام روزی مان کرد ...شکر

 

ایوان نجف عجب صفایی دارد...

شب رسیده بودیم به اسکان.بعضی ها صبح برای نماز رفتند حرم.صبح ماشین مخصوص برای "قاعه"نبود.و ما سوار تاکسی ها شدیم که به حرم برسیم.تاکسی اش چرخاند تا اینکه ما را زیر پل امام علی پیاده کرد.که قسمتی از مسیر پیاده روی بود.تا حرم را پیاده رفتیم.مسیر پر بود از گروه ها و دسته جات عزاداری که سینه زنان به طرف حرم امن امیر مومنان می رفتند.سمت راست مسیر"وادی السلام"بود و قرار گذاشتیم بعد از سفر به زیارت اهل قبور برویم.جمعه بود.

به حرم رسیدیم و رفتیم سمت کفشداری ها.اتاق تفتیش نسبت به سال های قبل فرق کرده بود.حس و حال شیک تری داشت.تا پارسال بالای دیوارهای تفتیش، با دستخط خیلی صمیمی ای زیارت امین الله نوشته بودند.حالا شده بود بنر!همیشه ناراحت این توسعه ها بودم...

وارد صحن شدیم.وارد یک آرامش بعد از طوفان.که دلمان را از همه گردو خاک ها بشوریم و آرام شویم.اطراف ضریح خیلی شلوغ بود و اگر من همان "من"بودم لااقل از ترس تنگی نفسم جلوتر نمی رفتم.ولی رفتم.با لبیک یا علی که به حق همه التماس دعا ها که بار کرده بودم بتوانم نزدیک تر شوم به قبر مطهر...که شدم.خیلی نزدیک و کنار ضریح درنگی کردم و آرام شدم.زیر آن خوشه انگورهای طلا.که به ضریح نقش و نگار داده بود...همه مست علی بودند

و ما ادراک ما القاعه؟!!

تمام کاروان های عهدآدینه به جز کاروان هایی که هتلی بودند،داشتند می آمدند قاعه!و ما ادراک مالقاعه؟!!

اولش که گفتند جا نیست برویم داخل.بعدش رفتیم تو و لابه لای آدم ها برایمان جا باز شد.گروه پخش شدند.من و شهاب هم افتادیم کنار چند تا یزدی.که به نظر می رسید کاروانشان نه با دردسرهای زیاد به اینجا رسیده.بلند شدم آن دورتر ها مهتاب را دیدم .با کلی ذوق و هیجان .توی این وانفساه دیدن دوستان کمثل آب خنک توی تابستان می چسبید.با عهدآدینه نیامده بود.خودش با خانواده و بچه توی شکمش سوار هواپیما شده بودند و اتفاقا اسکانشان با ما بود.می گفت اینجا چه خبر است که همه گله مندند!و من گوشه ای برایش روضه خواندم که دستگیرش شود.همینطور که راه میرفتیم لای جمعیت همه اش آشنا می دیدیم.که بچه های حبیب بن مظاهر از راه رسیدند.دوست قدیمی ام بینشان بود.همین که مرا دید گفت :شما هم جز مال باختگان حسینی بودید؟!و عجب عبارتی!و گفت که توی مرز چقدر سختی کشیدند و توی هوای یخبندان شب را صبح کردند.

مسلم بود که با این اوضاع و احوال نباید انتظار شام و صبحانه می داشتیم.سالنی که تویش بودیم یک راسته دراز و نسبتا عریض بود.کفشم را برداشتم که برای تجدید وضو برم سرویس بهداشتی.این سالن را که تا ته رفتم وارد یک فضای عریض و دراز تر شدم که باید آن را هم تا ته می رفتم که می رسیدم به دستشویی!که یک سطل بزرگ را پر از آب کرده بودند که با کاسه هایی آب از آن پر کنیم و بریزیم توی آفتابه ها که ببریم و  رفع حاجت کنیم!


پ ن:نمی دانم چطور نقل کنم که حمل بر بی انصافی نشود!عهدآدینه شاید می توانست کاروان خوبتری باشد اگر با تجربه بود!

نقل من از سفر،فقط یک گوشه است.هم نقل سختی اش هم نقل شیرینی اش.نقل زاویه ای ست که دیدم و برایم پررنگ بود.امیدوارم در این حد به من "آزادی بیان "داده شود

به سمت نجف

به کوت رسیدیم و از کانتینر پیاده شدیم.محلی بود مثل گاراژ!که ماشین هایی مثل ون و بعضا بزرگتر از ون،آدم ها را سوار می کردند و می بردند نجف.گروه پخش شدند.من و کوهنورد و نومزد با چند تا از بچه های کاروان،با یک کاروان دیگری، سوار یک ون شدیم.دو تا مسئول داشت کاروانشان که هردو گویا طلبه بودند ولی هنوز ملبس نشده بودند.

راه افتادیم.یکی از همین طلبه ها با عربی شکسته بسته ای به راننده فهماند که نفری ۲۵ ایرانی می دهیم.تقریبا می شد برای کل ماشین ۴۰۰هزار تومن!که ما را به نجف برسانند.طلبه رو به جمعیت کرد و گفت نفری انقدر می شود...شما بدهید و کاروان به شما مقروض باشد!!!بعد کمی فکر کرد لابد به محاسبه سخت بعد از سفرش!و خودش همه هزینه را متقبل شد که اگر کسی هم طلبکار می شود لااقل مسئول کاروان باشد(من خیلی به این قضیه فکر کردم که اساسا چرا مسئول ها،مبلغی به عنوان تن خواه پیش خودشان نداشتند!؟)خلاصه بر سر هزینه چقدرها بحث شد.راننده راضی نمی شد و می گفت پول عراقی قبول می کنم.توی روستایی نگه داشتیم برای صرافی.و صراف هم نامردی نکرده پولمان را با نرخ بالایی تبدیل کرد و به این ترتیب بحث و جدل ادامه داری در گرفت!

نزدیک غروب بود.برای نماز ظهر و عصر!ماشین کنار یک موکب نگهداشت.من نمازم را توی همان گاراژ کوت خوانده بودم.رفتم با پسر کوچکی که توی موکب بود حرف بزنم.با همه بچه هایی که تا قبل از آن توی مسیر پیاده روی پارسال یا کربلا دیده بودم فرق داشت.از کل وجناتش می بارید که بچه ی خانواده پولداریست.وقتی خواستم حرف بزنم فوری به انگلیسی گفت :انگلیسی بلدی؟که یعنی بیا انگلیسی حرف بزنیم!!!گویا تا قبل از آن ایرانی توی موکبشان نیامده بود.چون مسیر کوت مسیر پیاده روی ایرانی ها نیست.بعد از چند لحظه حرف زدن می دوید پیش چند تا مرد آنطرف تر و با ذوق حرفهایم را برایشان ترجمه می کرد.دوباره بر می گشت...که گفتم بیا عکس بگیرم یادگاری!

هوا تاریک شد.دلم گرفته بود.بنظرم می آمد مسیر خیلی دراز شده است و چرا نمی رسیم...!

بحث ازدواج شد.راننده سر حال آمده بود و دوست شده بودیم انگار.می گفت من سه تا زن دارم و از این سه زن،چند تا بچه.و با افتخار خاصی می گفت سه تا پسر!به قیافه اش که نگاه می کردی اساسا بهش نمی آمد زن داشته باشد!!

بلاخره به نجف رسیدیم.ما را توی یک خیابان پیاده کردند.زمین گل بود.جمعیت زیادی از ماشین ها پیاده می شدند و می رفتند توی یک خیابان.که سربالایی شیب دار طولانی ای داشت!که برسند به جایی که بشود دوباره ماشین گرفت و رفت جایی که باید!

ما هم این ساک ها را بالا کشیدیم و تا خیابان بالایی بردیم.دوباره مسیری را پیاده رفتیم و به یک فرعی رسیدیم.یک ون ایستاده بود و چند تا جوان را پیاده می کرد.جوان ها تازه از کاظمین آمده بودند.ماشین کوچک بود و نصفمان جا شدیم.و کلی منتظر ماندیم که ماشین دیگری پیدا بشود که همه با هم برویم و برسیم به "قاعه النجف الکبری"توی خیابان "کوفه"!!!!

کودکی متفاوت!

آقایی پرتغال را از در ماشین با جعبه اش بهمان داد!با کلی ذوق

و این هم "قاعه النجف الکبری"

به طرف کوت!

باورمان نمی شد!بلاخره بنا شده بود دل بکنیم از مهران و برویم سمت نجف.کیف و کاپشنم را برداشتم و رفتیم سمت کانتینر!فقط ما نبودیم که مشتاق سوار شدن باشیم.جمعیت ریختند سمت ماشین.سید روحانی ای(که بعدها توی نجف با ایشان ماجراها داشتیم)رفت بالا و گفت"فقط نسوان"!حق هم همین بود...رفتیم ته ته نشستیم روی ساک های کذایی مان.بعد از ما هم جمعیت پشت سرهم سوار شدند.در کانتینر باز مانده بود.ته ته بودم.ایستادم که از آن فاصله بیرون را ببینم.نمی دانستیم کدام طرفی ولی همینقدر که بلاخره حرکت کرده بودیم کافی بود!داشتیم به سمت کوت می رفتیم.توی آن کانتینر یکی از منحصر بفرد ترین خاطرات عمرم بود.شبیه هیچ حسی قبل و بعد از آن نبود.نخل های بیرون را که میدیدم انگار که باورم شده باشد...اینجا عراق است!

دو ساعتی طول کشید که به کوت برسیم.مسیر را دوستان با سلام و صلوات و مداحی، صفا دادند...ارباب ما را طور دیگری طلبیده بود!باور کنید


پ ن:بعدها از بچه ای سلمان فارسی تبریز شنیدیم که چهارشب توی مهران خوابیده بودند!!!!کاش خودشان بودند و نقل می کردند که زبانم از شرحش الکن است.

دوستان حبیب بن مظاهر هم ماجرای شنیدنی ای از شب های سرد مهران داشتند...

آخرین نیم روز مهران!

رفتیم توی چادر.شلوغ بود.کیپ تو کیپ آدم بود.کنارتر یک حسینیه بود.من و شهاب و همراه شهاب رفتیم تو.آن دورتر ها مشاور و نومزد به حال نشسته ای خوابیده بودند!وقتی وارد شدیم زنی با صدای بلند جمعیت را بیدار می کرد که بلند شوند و توی این وانفساه به آدم هایی که توی یخبندان بیرون مانده اند جا بدهند.ما هم یک گوشه ای برای خودمان پیدا کردیم.نشستیم.شهاب پتو مسافرتی را کشید رویش و نشسته خوابش برد.کم کم از زمزمه ها چیزهایی عایدم می شد که بعضی ها مسئولشان پاسپورت ها را توی شلوغی گم کرده است و معطلند.بعضی ها یک نفرشان گم شده و بعضی هم مثل ما منتظر مسئول...کم کم به اذان نزدیک می شدیم.حافی و کوهنورد تا صبح بیرون بودند که مراقب باشند.آمدند تو که نماز بخوانند.ما هم گفتیم برویم بیرون بلکم خبری شده باشد!زهی خیال باطل.داشتم از صحنه آوارگی جمعیت قابل توجهی عکس می گرفتم.پسری جلو آمد و گفت می شود این عکس ها را برای خودت نگیری و رسانه ای ش کنی؟که مسئولین بفهمند ما چه کشیدیم؟!

روی کیف هایمان لایه ای از دود و برف یخی(من اسم این پدیده جوی رو نمی دونم!)نشسته بود.آن طرف ها خادمین یک قابلمه بزرگ گذاشته بودند و تخم مرغ آب پز می کردند.گرفتیم که صبحانه مان بشود.هوا داشت گرم می شد.ماشین ها می آمدند ولی هیچ کدام مال کاروان عهدآدینه نبودند.کلافه بودیم.هوا داشت داغ می شد!بچه ها به اعتراض برخاستند که ما حاضریم با همین وانت ها برویم نجف.اتوبوس لازم نیست!

کف بیابان نشسته بودیم.خیلی خوابم می آمد.کاپشنم را درآورده بودم.انداختم زیرم و خوابیدم!بلند که شدم بچه ها رادیدم که عقبتر نشسته اند به دعا و اشک و اینها!مسئول آمد که بلند شوید که سوار کانتینر بشویم!!!

شهاب!

 

 

حس غریب آوارگی!

شب های مهران سه

وقتی ازآن باریکه می گذشتیم با خودم فکر می کردم ما عجب کاروان مقربی هستیم که به بیابان راهمان دادند! لابد فرجی حاصل شده.وقتی از پیچ رد شدیم تازه فهمیدم اینجا برای خودش شهریست!جمعیت قابل توجهی توی بیابان بودند.بوی لاستیک آتش گرفته می آمد.بوی کنده های درخت...هوا بس ناجوانمردانه سرد بود!به ما گفتند بنشینید به انتظار مسئول که برود توی صف تا این پاسپورت ها را مهر بزند.ما که هیچ توی مخیله مان نمی رفت که این انتظار یکی دوساعت بیشتر طول بکشد...مسئولمان دست تنها رفته بود توی صف و ما بعدها از زبان پسرهای سلمان فارسی می شنیدیم که توی آن جمعیت "مهر زنون" چه می گذشت.

بچه ها این ساک های کذایی(بعدا در وصف ساک های کاروان باید قصیده ای بسرایم!)را گذاشتند این وسط.هر که هرچه داشت رو می کرد.گرسنه بودیم!آجیل و شیرینی و اینها از کیف ها در می آمد و پخش می شد.کمی که نشستیم متوجه اوضاع دور وبر شدیم.کانتینر ها می آمدند و فوج فوج جمعیت سوارشان می شدند که بروند نجف.توی حسینیه ها.به عمرم آن صحنه ها را ندیده بودم.انگار که محشر کبری باشد و مسابقه ای برای دیدار!که هرکه برود سعادتمند است و هرکه بماند، شقی!

یکی از بچه ها لرز گرفت.و من به اقتضای شهر و منطقه ای که در آن بزرگ شدم هیچ وقت کسی را ندیده بودم که اینطور بلرزد.هرچه داشتیم درآوردیم.از پتومسافرتی تا پالتو و کت و اینها!فایده نداشت.دیدیدم آنطرف تر اتوبوسی ایستاده.من و شهاب رفتیم که اذن دخول بگیریم!سه تایی رفتیم توی اتوبوس و جلو نشستیم.مردم کت و پتوهایشان را دست به دست می دادند جلو.من هم با این تن نحیف،بغلش کرده بودم!(جدا حرکتم خنده دار بود)با چای و باقلوا و این جور چیزها قضیه حل نمی شد.شهاب و بقیه آدم های اتوبوس هم توی این هیری ویری!داشتند از هزینه کاروان ها بحث می کردند.اتوبوسشان،حامل افرادی بود از سراسر کشور که جا و مکان اسکانشان توی نجف و کربلا معلوم نبود.مثل خیلی های دیگر که دل به دریا زده بودند.حالا آنقدر از کاروانشان تعریف کردند که شهاب شماره موبایل آقای مسئولشان را هم گرفت!!

بلاخره بعد از توقف نیم ساعته مان توی اتوبوس حال رفیقمان خوب شد و برگشتیم به جمع بچه ها.فهمیدیم حالا حالا خبری از مسئول و اتوبوس و حرکت نیست.گفتند بروید توی حسینیه ها که گرم است.چند نفری هم بمانند مراقب ساک ها.جمعیت پراکنده شدند.من و شهاب و کوهنورد و حافی و چند تای دیگر ماندیم بیرون.رفتم آن گوشه و کنار زغال های خاموش این انگشت های یخ زده را گرم کردم.ساعت نیمه های شب را نشان می داد ولی اوضاع دقیقا همانطور بود.که فوج فوج می آمدند و می رفتند نجف!!!صحنه های عجیبی بود.کم کم تحمل سرما سخت شد و تصمیم گرفتیم برویم توی حسینیه...

برزخ!

اذان که داد اول های صف بودیم.چند تا پاکستانی با این شال های خاص خودشان کنار ستون نشسته بودند.عارف هم گیر داده بود که بپرسیم از کجا اینها را بخریم!دیدم وقت را نباید از دست داد به یکی سپردم که من میروم همین چند قدم این طرف تر نماز بخوانم.اگر راه باز شد حواست به من هم باشد.مغرب را خواندم و برگشتم.رفتیم توی این مسیر که میرفت به طرف باجه های کشور عراق.که گذرنامه هامان مهر ورود به کشور بخورند.هوا تاریک می شد و شاید باورتان نشود که مسیر، چقدر کم لامپ داشت.بچه ها قبل از اینکه وارد این تونل شویم با عصای یکی از خانم ها و پرچمی که نامزد از دانشگاهشان آورده بود یک علمی برای کاروان درست کردند که به زور توی این تاریکی دیده می شد.جمعیت آنقدر زیاد بود که مجال تکان خوردن نبود.نمی دانستیم آن جلوها چه خبر شده.عده ای اعضای کاروانشان را گم کرده بودند و روی این میله ها و صندلی ها اسم صدا می کردند.بعضی چراغ قوه گرفته بودند که علمشان دیده شود.آشوبی بود برای خودش.دیدنی.ما چند نفر لای جمعیت گیر کرده بودیم ولی آن دورتر ها پرچمی می دیدی که یحتمل مال کاروان ما بود.به زور رسیدیم بهشان.گفتند مرز بسته شده و تا صبح باز نمی شود.جمعیت دوگروه شدند.بعضی برمی گشتند که شب را جای بهتری صبح کنند و بعضی هم مصمم همانجا بودند حتی گروههایی بودند که به حال اتراق!نشسته بودند.وقتی به بچه ها رسیدیم آقای مسئول آمد و گفت برگردید!در راه برگشت که بودیم به دسته ای دیگر از بچه ها ملحق شدیم و انگار همه کاروان پیدا شده باشد.هوا تاریک بود و با نور چراغ قوه ها پاسپورتهایمان را دست خودمان دادند.طرح تازه ای به نظر مسئول رسیده بود.این فنس های مرز دو کشور را خم کردند!دو نفر از بچه ها رفتند آن طرف فنس روی یک سکو و ساک ها را انداختیم بالا!لباس مسئول پاره شد.دنبالش راه افتادیم و از بین دیوارها یک درزی باز کرده بودند از آن جا رد شدیم و به بیابان ...رسیدیم!

 

 

شب های مهران.دو

سوار ماشین شدیم و سلام و صلوات که آخ جان بلاخره راه افتادیم!دویست متری جلوتر یک ماموری آمد داخل و مانیفست و پاسپورت ها را خاست و اتفاقا همان جا دوتا از پاسپورت ها گم شد!کلی خم و راست شدیم و زیر این صندلی ها را گشتیم که بلکم پیدا شود."من از همان اول گفتم که کربلای این دفعه خیلی فرق دارد"بلاخره پیدا شد.رفتیم و کنار پایانه مرزی مهران از ماشین پیاده شدیم و با صحنه ی عجیب و غریبی مواجه شدیم.ورودی پایانه دو تا بود و تقریبا از فاصله صدمتری اش نرده کشیده بودند که برویم و از همین جا صف بایستیم!ضرورت وجود یک "علم"خیلی احساس می شد.دیدیم کاوران حبیب بن مظاهر این کیف دستی های زردی که به همه دادند برداشته و رویش اسم کاروان نوشته و تویش هم یک چوب گذاشته و علم کرده.من و شهاب هم با بچه ها در فکر یک علم بودیم که متفاوت باشد

داخل صف شدیم و رفتیم توی پایانه.بعد از "مهر خروج"با یک ذوق خاصی رفتیم که وارد آن تونل بشویم.برزخ بین دو کشور

اذان مغرب بود...

 

شب های مهران. یک!

بعد از نماز صبح از آن خانه با بارو بنه زدیم بیرون که برویم سمت مرز.ای دل غافل که اتوبوس ها از همان نصف شب!!رفته اند توی مرز صف ایستاده اند!!!آقای مسئول دو تا تاکسی گرفتند که این ساک های کذایی را بیندازیم تویش و خودمان برویم.بین الطلوعین را در مسیر "الی اتوبوس"بودیم.که اتوبوس پیدا شد.نمی دانستیم دقیقا با مرز چقدر فاصله داریم ولی می دیدیم که اتوبوس اتوبوس جمعیت دارند آن سمتی می روند.و انقدر رفتند و رفتند و رفتند که ما چندین اتوبوس عهدآدینه ماندیم و این خیابان!

نزدیک های اذان ظهر بود.نشستیم توی آلاچیقی توی بلوار کنار اتوبوس یس خواندیم و خلاصه نذر و نیاز...نقل قول ها زیاد بود که علت این تاخیر چه می تواند باشد.مانیفست حاضر نبود؟ویزا نداشتیم؟شلوغ بود؟!چندتایی با بچه ها رفتیم توی یک آموزشگاه رانندگی!برای تجدید وضو و توی گاراژی که فرش و پتو انداخته بودند به نماز ایستادیم.

بیرونش چند تا هندی به حال آوراه ای نشسته بودند و با گوشیهایشان مداحی هندی باز کرده بودند

دو تا از پسرهای سلمان فارسی دیگری! هم با ما از تبریز آمده بودند.دیدیمشان.شب را خودشان شخصا!جایی را برای خواب اجاره کرده بودند.اتوبوسشان کنار اتوبوس ما خالی ایستاده بود.می گفتند بچه ها همچنان توی خانه اند که وقتی فرجی حاصل شد خبرشان کنیم.و ما هم توی همان گاراژ،نشسته بودیم.بچه ها گوشه نشسته بودند و این ها که تجربه سفرکربلا داشتند برایشان از ناودان طلای نجف و نماز و این حرف ها می گفتند.من و شهاب هم ساکت نشسته بودیم.که خبردادند  بیایید سمت اتوبوس....