تلخی سرنوشت

 

 

http://susawebtools.ir/img/gallery/welcome/11.gif
 

 


 

ali-mahsaali-mahsaali-mahsaali-mahsaali-mahsaali-mahsaali-mahsaali-mahsaali-mahsaali-mahsa

ali-mahsaali-mahsaali-mahsaali-mahsaali-mahsaali-mahsaali-mahsaali-mahsaali-mahsaali-mahsa

107000001070000010700000107000001070000010700000107000001070000010700000

063000000630000006300000063000000630000006300000

128000001280000012800000128000001280000012800000

10100000101000001010000010100000

074000000740000007400000

0740000007400000

07400000

 

 

بــه وبـــلاگ آسـمـان بـــی نیـــاز خوش آمــدید

 

کلــــبه تنــــهـــــایی آســــمان بــــی نـــــیاز  

 

به نام بالاترین و بهترین  عشق
به نام پاکترین و جاودانه ترین عشق
به نام خداوند بخشنده و مهربان
گاهی وقتها قلب یک انسان پر از رازهای نهفته است.
گاهی وقتها قلب یک انسان پر از درد دلهایی است که به زبان آوردنش سخت است.
و اینجاست که قلم و کاغذ بهترین همدل برای ما هستند.
من نیز درد دلم را ، درد دل همه را بی پرده و ساده مینویسم .
مینویسم تا همه ساده بخوانند و ساده درک کنند.
شاید متنهای من تجربه ای برای زندگی خیلی از انسانها باشد ،
شاید تکرار خاطره ها ، یا شاید درک کردن معنای عاشق شدن و عاشق بودن.
شاید عاشقیم و میدانیم عشق چیست
شاید عاشقیم و نمیدانیم معنای عشق چیست
شاید عاشق نیستیم و میخواهیم معنای عشق را بدانیم
یا شاید عاشق نیستیم و نمیخواهیم عاشق باشیم
چون شنیده ایم که عاشق شدن پر از درد است
یا شنیده ایم که عشق پر از لحظات شیرین است
برای من عشق تنها یک معنا دارد ، برای من عشق تنها یک رنگ دارد
برای من عشق به معنای آرامش است ، رنگ آبی رنگیست آرام و زیبا!
مینویسم از عشق ، از سرنوشت عاشقان ، از حال و هوای لحظه های زندگی
بی مقدمه با این مقدمه حرف دل همه را در دفتر عشق نوشته ام
شما نیز بخوانید تا به راز دلهای عاشقان پی ببرید.

  

تقدیم به تموم عاشقان

 

موضوع داستان "تلخی سرنوست" 

 

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه : سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش. یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی زم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلبقشنگ شده یا با منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام …. پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…

 

ني ني شكلك

 

 آســـمـــــان بـــی نیـــاز

زندگـــــــــی یعنــــــــــــــی ایــــــنجای جبـــــــــــــــران دیگــــــــــــه نیســــــــــــــــت

سری جدیـــــــــــــد وبــــــلاگ آســـــــــــــــمان بی نیــــــــــــــــــاز

بــــــــــــــا داســــــــتـــــــــــــــــــــــــان های بـــــــــــی نظــــــــــــــــــــــــیـــــــــــــرخبــــــــــــر جدیـــــــــــد

 

http://susawebtools.ir/img/gallery/sheer/35.jpg

 

ادامه نوشته

 

 

http://www.akslar.com/wp-content/uploads/2010/08/12191761626789476714.jpg

 

موضوع" بی وفایی"

 

و آخرین کسی که در قلبم نشست ، بدجور دلم را شکست …
و آخرین بوسه ای که بر روی لبانم نشست ، احساس کردم تنها هوس است !
و این اولین اشتباه بود ، که بی خیال تو نشدم ، باز هم از التماس ها و بی قراریها خسته نشدم
و این اولین گناه من بود ، که صدها بار به آغوش تویی آمدم که فکر میکردم پر از عشق است
پیش خود میگفتم تو زلالی مثل آب ، هر چه غم است با تو میرود زیر خاک
رفتم زیر خاک و آب گل آلود به من رسید ، ریشه کردم و همه برگهایم خشکید !
و این آخرین غروب من بود برای کسی که صدها بار طلوع کردم !
و آخرین کسی که در قلبم نشست ، درهای امید را بر رویم بست، شدم اسیری در قفس ،که حتی رنگ آسمان را هم نمیبیند ،
که حتی نمیتواند دستان اسیری مثل خودش را بگیرد ، یا اشکی را بر چشمان کسی ببیند
تا به این خیال که مثل  او دلشکسته در این دنیا است به زندگی امیدوار شود..
و اولین کسی که در قلبم نشست ، مثل همان آخرین کسی بود که قلبم را شکست ، و اینگونه هر که آمد به قلبم مثل تو بود ،
همه حرفهایش ، حرف تو بود ، نگاهش به رنگ چشمان تو بود ، گرمای تنش به گرمی هوس بود !
در این دو روز دنیا رنگ عشق را ندیدم ، هر چه بی وفایی دیدم طعم وفا را نچشیدم ، بارها شکستم و افتادم بر زمین ،
اما با همان حال خرابم سینه خیز راه خودم را میرفتم و کسی نیامد دستانم را بگیرد مرا از زمین بلند کند!
و آخرین کسی که در قلبم نشست ، تو بودی و رفتی و باز هم دلم شکست ، اینبار نه از غم رفتن تو ، باز هم از غم شکستن یکی مثل تو….

منیم دردیم

 

 

ali-mahsaali-mahsaali-mahsaali-mahsaali-mahsaali-mahsaali-mahsaali-mahsaali-mahsa

ali-mahsaali-mahsaali-mahsaali-mahsaali-mahsaali-mahsaali-mahsaali-mahsa

16900000169000001690000016900000169000001690000016900000

016000000160000001600000++0160000001600000


فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز



فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 

موضوع "از راه دور"

 

از راه دور تو را میپرستم ای قبله امید من….
از راه دور به تو عشق می ورزم تا دیگر این فاصله  را احساس نکنی عزیزم.
از راه دور درد دل هایم را به تو میگویم ، و تو را در آغوش محبت های خودم میفشارم….
آری از همین راه دور نیز میتوان دست در دستانم هم گذاشت و در کنار هم قدم زد ….. به خواب عاشقی میروم تا این رویا برایم زنده شود عزیزم….
از همین راه دور تو را می بوسم و میگویم که خیلی دوستت دارم عزیزم…
قاب عکست همیشه روبروی من است و جای بوسه هایم بر روی قاب نمایان است….
از همین راه دور به یاد تو خواهم بود ، در همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم ، خاطره هایمان را همیشه در ذهنم مرور میکنم و هیچگاه نمیگذارم خاطره های لحظه دیدارمان از ذهنم دور شود….
این فاصله ها را با محبت و عشقم از بین می برم و کاری میکنم همیشه احساس کنی در کنار منی !
یک راه دور ، یک دنیا عشق ، محبت و پاکی….
این راه دور قلبهایمان را در همه لحظه ها در کنار هم نگه داشته است چون همیشه به یاد همیم و همیشه به انتظار آن هستیم که لحظه دیدارمان دوباره فرا رسد ….
ثانیه ها را لحظه به لحظه می شماریم و شب و روز را با یاد هم و عشق به هم سپری میکنیم…..
آری لحظه دیدار نزدیک است…
یک خواب عاشقانه ، خواب با هم بودنمان ، خواب دست گذاشتن در دستان هم ، خواب نگاه به چشمان هم ، یک طلوع دیگر و یک روز پر از خاطره ، روزی که لحظه به لحظه آن به یاد همیم …. و این است یک فاصله عاشقانه…
میگذرد لحظه های پر از عشق و فرا خواهد رسید حقیقت شیرین لحظه دیدارمان….
از همین راه دور نیز میتوان عاشق بود ، و از همین راه دور نیز میتوان همدیگر را همیشه در کنار هم حس کرد نازنینم .. پس آرام زندگی کن و بیشتر از همیشه عاشق باش چون این راه دور خیلی مقدس است و پایان راه ، شیرین تر از گذشته است….

با تو می مانم ، عاشقتر از همیشه ، با تو هستم ، خواهم ماند ، مثل یک مجنون تا ابد و برای همیشه.
به پاکی آن قلب مهربانت قسم دوستت دارم.

 

 

 

موضوع"عذاب دنیا"

 

از همه خسته ام، مثل یک شاخه شکسته ام
به فردا امیدی ندارم ، دیگر به انتظار بهار نمینشینم
بهار نیز زود می آید و زود میگذرد
خزان که آمد دیگر نگذشت ، قلبم که شکست دیگر آرام نشدم
از همه دلگیرم ، اگر اینگونه بمانم میمیرم
درد مرا تنها خدا میداند ،  این زندگی بی رحم نباش
به من رحم کن ، مرا آزاد کن از عذاب دنیا.
چرا اینگونه غمگینم ، ای غم مرا رها کن ، مرا از زندان غصه ها آزاد کن
همه جا تاریک است ، روشنایی ناپدید است
سرد و بی روح ، دلی خسته تر از دیروز
دیگر طاقت ندارم ، نفس کشیدن را بی دلیل میدانم ، هر چه آه میکشم نیز غمی بر غمهایم افزوده میشود.
تنها بودم ، تنها هستم و تنها خواهم مرد.
بعد از رفتنم از دنیا آن زمان همه قدر مرا میدانند ، که دیگر آن زمان دیگر تنها نیستم.

 

موضعوع"مرگ شیرین"

 

میبینی عزیزم که چقدر دنیا بی وفاست؟
میخواهند ما را از هم جدا کنند !
میخواهند کاری کنند که ما در حسرت هم بنشینیم.
خورشید دیگر برای ما نمی تابد ، حتی او نیز دلسوز ما نیست.
گلی چیدم و خواستم آن را به تو بدهم ، طوفان آمد و آن گل را پر پر کرد.
سرنوشت با ما نامهربان است ، جرم من تنها عاشقیست روزگار با ما ناسازگار است.
در این دنیا باشم یا در آن دنیا ، برای تو میمیرم.
آخر قصه شیرین است آنگاه که با دلی عاشق از این دنیا میروم .
زمین و زمان با ما نمیسازند ، لحظه ها تند تند میگذرد ، انتظار معنایی ندارد، نمیدانند در دل ما چه میگذرد .
صدای ما را کسی نمیشنود ، درد دل ما را کسی نمیفهمد ، راز قلب ما را کسی نمیداند، انگار باید رفت از اینجا ، باید سوخت در این راه ، برای من زیباست این لحظه ها زیرا عاشقم ، عاشق تو که لایق منی عزیزم.
مرگم نزدیک است ، آنگاه که حکم حبس ابد در آن دنیا برای قلبم از سوی سرنوشت صادر میشود . میخواهند به جرم اینکه عاشقت هستم قلبم را به طناب دار بیاویزند، آه چه شیرین است از عشق تو مردن.
چه شیرین است آنگاه که تو در قلبمی و من میمیرم ، احساس میکنم همراه با تو به آن دنیا میروم .
میبینی عزیزم که چقدر سرنوشت بی وفاست؟
گناه من این است که دیوانه تو هستم ، مرا از این دنیا جدا کردند چون دیوانه ام!
ای روزگار  بگذار وصیتی بنویسم برای معشوقم ، تنها یک کلام ، یک لحظه !
وصییت من به او این بود که از تمام دار دنیا قلبی دارم که تنها تو درون آن هستی پس دیگر چیزی ندارم به تو بدهم جز کلامی که درون قلبم برای همیشه میماند و آن کلام این است : خیلی دوستت دارم

 

موضوع"خاطره ها"

 

این خاطره هاست که زنده می ماند ، 
این نفسهای تو است که به من زندگی میبخشد.
با خاطره های تو زنده هستم ، به عشق تو خاطره ها را میخوانم
نگذار که این خاطره ها بسوزد ، 
من اینجا به عشق تو زنده هستم نگذار دلم بمیرد.
اگر خاطره نبود ،گذشته ها از یاد رفته بود ،
 من فراموش شده بودم و تو دلت تنها نبود.
من که احساس تنهایی نمیکنم ، خاطرات با تو بودن
در دلم غوغا میکند من که احساس بی کسی نمیکنم
اگر در کنارم نیستی با یاد تو زنده ام ،
اگر دستانت در دستانم نیست
با خاطرات در کنار تو بودن و در کنار تو قدم زدن زنده ام
با خود میگویم باز هم می آید روزی که دوباره خاطره های 
در کنار هم بودن تکرار شود.
من به عشق تکرار خاطره های با تو بودن عاشق زندگی ام، 
من عاشق این تکرارم .
این خاطره هاست که مرا لحظه به لحظه دلتنگت میکند ،
این خاطره هاست که اشک را از چشمانم سرازیر میکند
این یاد تو است که مرا وادار با خواندن این خاطره ها میکند.
قلبم تکرار میکند گذشته های با تو بودن را ، 
قلبم تکرار میکند کلام دوستت دارم را

هوای قلب سوخته دلم

من در این شاخه شکسته ماندم و تو به آن شاخه پریدی…

 

 

 

 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 

موضوع"هوای دلم"

 

از این شاخه به آن شاخه پریدی ، از این قلب رفتی و به قلبی دیگر نشستی ، عین خیالت نیست که دلم را شکستی، انگار نه انگار که روزی با هم عهدی را بستیم!
مگر یادت نیست به هم قولی را دیدیم، قراری گذاشتیم ، حرف از زندگی بود ، از عشق که بگذریم حرف از وفاداری بود!
تو خودت این را خواستی که خاطره هایمان بسوزد ، عشق همینجا در قلبمان بمیرد، خیلی سخت است چشمهایم دستت را در دستان غریبه ای دیگر ببیند!
خیلی سخت است ببینم قلبم چه معصومانه میسوزد ، هنوز هم اشک در چشمهایم ، مثل یک آب چشمه میجوشد!
با اینکه هنوز در قلبم هستی ، باید باور کنم که دیگر نیستی ، باید بپذیرم از حالا بدون توام ، از حالا به جای در کنار تو بودن ، در کنار خاطره های توام ، گرچه سوزاندی همه خاطره ها را در دلت ، میدانم که روزی تلخ میشود زندگی به کامت!
هر کاری دلت خواست با دلم کردی ، هر راهی را که خواستی رفتی ، اما من اینجا تک و تنها مانده ام و برایت مهم نیست که بیمار مانده ام!
تنها خدا میداند راز تنهایی ام را بعد از رفتنت ، تو نمیدانی چه سخت بود لحظه جدایی ات !
غرورم نیز تسلیم عشقی شد که از تو در قلبم نشسته
هیچ چیز سر جای خودش نیست ، من نفس میکشم در حالی که هوایی نیست، قدم میزنم در حالی که در فکر توهستم ، میخوابم و خواب تو را میبینم ، میبینم و تو را حتی از دور دستها نیز نمیبینم ، مینشینم و تو را در کنار خودم نمیبینم ، میخندم و خنده هایم از ته دل نیست ، اشک میریزم و کسی دلسوز من نیست، میتابم و کسی در دلم نیست که ببیند همه دلم را تاریکی فرا گرفته…
من در این شاخه شکسته ماندم و تو به آن شاخه پریدی…

اه از درد این دلم

 

 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 

موضوع"اه دلم"

 

مدتی است از شکسته شدن این دل گذشته ، هنوز قطره هایی از اشکهای  آن روزها بر چشمانم نشسته ، حالم بهتر نیست از این دل خسته …

نمیدانم کیستی ، غریبه ای یا آشنایی ، تنها میدانم تو برای دلم یک بی وفایی!

نه به فکرت هستم نه در حال فراموش کردنت ، شاید دلم باشد در حال یاد کردنت !

یاد میکند از تویی که از یاد برده ای مرا ، از یاد برده ای حتی بی وفایی ات را ، از یاد برده ای یاد مرا ، سوزانده ای همه خاطره ها را …

مدتیست از آخرین دیدارمان گذشته ، هنوز سرنوشت همه درها را بر رویمان نبسته ، تا دلم ببیند لحظه رفتنت را ، تا دلم از یاد نبرد که چگونه پشت کردی به من و با دل سنگت تنهایم گذاشتی و رفتی !

آه این دل ،حسرت روزهای با تو بودن است ، حسرت روزهایی که چه عاشقانه دوستت داشتم ، برایت میمردم ، و تو نیز بی رحمانه مرا جا گذاشتی

آه این دل ، آخرین نفسهایی است که از عشق تو میکشم ، آخرین هوایی است که از عشق تو جا مانده و آخرین لحظه هاییست که یاد تو را در دلم تحمل میکنم…

من که هر چه میخواهم فراموشت کنم نمیتوانم ، کاش مثل تو میتوانستم آنطور فراموش کنم که حتی نام عشق گذشته ات را نیز به یاد نداری …

آنگونه که تو مرا شکستی ، هر سنگدل دیگری بود پشت سرش را هم نگاهی میکرد ، که حتی لحظه پرپر شدن آن دلشکسته را ببیند ، تو که مرا شکستی دیگر نگاه نکردی به پشت سرت ، راه خودت را رفتی و من هم گفتم این دل شکسته ام فدای سرت …

آه این دل به سردی آن لحظه هایی است که گذشته، اما یادش در قلبم یخ بسته است !

 

 

ازنگاهت میفهمم....

 

212000002120000021200000212000002120000021200000

ali-mahsaali-mahsaali-mahsaali-mahsaali-mahsa

20800000208000002080000020800000

ali-mahsaali-mahsaali-mahsa

ali-mahsaali-mahsa

ali-mahsa

 

 

فونت زيبا سازboom_a.gifفونت زيبا سازboom_a.gif

 

فونت زيبا سازboom_a.gifفونت زيبا سازcryst_i.gifghost-n1.gifcryst_i.gifghost-b1.gif

 

موضوع"دلم ازتو گرفته"

 

با اینکه خیلی دوستت دارم اما ، دلم از تو گرفته …
ببین چشمانم را که قطره های اشک بر روی آن نشسته
نه آرامم میکنی نه با قلبم مدارا میکنی ، نه میگویی دوستم داری ، نه فکری به حال قلبم میکنی
اینگونه میشود که در لحظه های دلتنگی ام با غمها سر میکنم نه با صدای مهربان تو، این حسرت است که در دلم نشسته از سوی تو….
هر چه خودم را به بی خیالی میزنم نمیشود ، نمیتوان از تو گذشت، نمیتوان به هوای نبودنت در ساحل بی قراریها نشست ، تنها میشود بی تو ، بی نفس دفتر زندگی را برای همیشه بست!
با اینکه خیلی دلم از تو گرفته ، بغض گلویم را گرفته ، اما نمیدانی ، تو نمیدانی که چه عشقی در دلم نهفته !
آن روزی که آمدی و مرا در آغوش گرفتی ، با تمام وجود مرا در میان گرفتی گذشت ، چه زود رفت آن حس زیبای عاشقانه ، چه  زود عشقمان شد ، یک قصه عاشقانه …
چه زود دل کندی از همه چیز ، آنقدر از آن روز گذشته که حتی رنگ چشمهایم را نیز دیگر یادت نیست!
این منم که هنوز هم روز به روز بیشتر به تو دل میبندم ، این تویی که میگویی اینک دارم از احساسات تو میخندم!
آهای بی وفا ، بیا و اشکهایم را ببین ، پس مرامت کجاست، یک ذره احساس داشته باش ،پس آن وجدان قلبت کجاست؟
تو که مرا نابود کردی ،عشقم را در تابوت گذاشتی وخاک کردی ، بعد از آن حتی با یک شاخه گل هم بر سر مزار، از عشقم یاد نکردی!
دلم از تو گرفته ، با اینکه دلشکسته هستم ، نمیدانی چه شبهایی را با همین دل شکسته به انتظارت نشستم تا امشب نیز فردا شود ، شاید دلم دوباره با دیدنت خوشحال شود…
نیامدی و حسرت شد آن انتظار ، نیامدی و نیامدی تا دلم شد بیمار…
با اینکه دلم از تو گرفته ، بدان که خیلی دوستت دارم ، من که جز تو کسی را در این دنیا ندارم ، ای بی وفای من ، مرا هم نگاه کن ، تو  فقط با من باش، بعد از آن هر چه دلت خواست با قلبم بازی کن!

 

 

دلتنگتم عشقم

 

 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز



فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 

موضوع"دلتنگتم"

 

به امید تو دل به آسمان بسته ام ، به یاد تو به آسمان نگاه میکنم ، میبینم ستاره ها را، میشمارم تک

 تک آنها را…

به عشق تو شبها را تا سحر بیدار می مانم ، مینویسم درد دلم را ، تا فردا برایت بخوانم .

به هوای تو به آسمان تاریک خیره میشوم تا شاید چهره ماه تو را ببینم.

واقعیت این است که دلم برایت تنگ شده ، حقیقت این است که دلم به انتظار دیدن تو نشسته.

دلتنگم عزیزم ، دلتنگ چشمهایت ، گرفتن دستهای مهربانت .

به لحظه ای می اندیشم که بتوانم پرواز کنم و به سوی تو بیایم ، انگار که رویایی بیش نیست.

تازه فهمیده ام که چقدر تو برایم عزیز و مقدسی ای سرچشمه خوبیها و پاکیها.

به هوای تو در این شب دلتنگی سر به هوا شده ام ، چشمهای بهانه گیر ، دستهای خالی ، شانه های پر از نیاز ، نه یک لحظه ، نه یک روز حرف از یک عمر دلتنگیست.

انگار عمریست که دلتنگم ، ساده تر میگویم دلم میخواهد همیشه در کنارم باشی .

ترانه عشق در گوشم مرا به یاد لحظه های قشنگ در کنار تو بودن می اندازد، گاه می اندیشم به لحظه های دیدار ، گاه میترسم از لحظه های دور از تو بودن .

حرفهای قشنگت را ، درد دلهای شیرینت را که در قلبم مانده برای خودم زمزمه میکنم،تکرار میکنم تا احساس کنم تو برایم میخوانی قصه عشق را.

دلتنگم ، به امید تو دل به آرزوها بسته ام ، به یاد تو ترانه عشق را زمزمه میکنم ، میخوانم و میدانم که دلت همیشه با من است.

میخواهم امشب در کوچه پس کوچه ها سرگردان قدم بزنم ، تا طلوع به من سلامی دوباره گوید و باز بنشینم در انتظار دیدن تو ،  و باز ببینم تو را و بگویم که دوستت دارم.

یک غروب دیگر و یک شب پر از دلتنگی ، کار ما عاشقان همین است ، دلتنگی و انتظار ، اما در مرام ما بی وفایی نیست عزیزم.

به امید تو ای همنفس با تو نفس میکشم و با هر نفس عاشقانه میگویم که دوستت دارم عزیزم.

 

عشق به مرور زمان

             

یک غروب دیگر و یک شب پر از دلتنگی ، کار ما عاشقان همین است ، دلتنگی و انتظار ، اما در مرام ما بی وفایی نیست عزیزم.

184000001840000018400000184000001840000018400000184000001840000018400000
025000000250000002500000025000000250000002500000025000000250000002500000

1070000010700000107000001070000010700000107000001070000010700000

21100000211000002110000021100000211000002110000021100000

063000000630000006300000063000000630000006300000

ali-mahsaali-mahsaali-mahsaali-mahsaali-mahsa

فونت زيبا ساز



فونت زيبا ساز



موضوع داستان"اثبات عشق"


پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

وضوح حس می کردیم

می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از

ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه 

زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم

هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم

تا اینکه یه روز 

علی نشست رو به رومو 

گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که

دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر

تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس

راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد

گفتم:تو چی؟گفت:من؟

گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه…تو چی کار می کنی؟

برگشت…زل زد به چشام…گفت:تو به عشق من شک داری؟…فرصت جواب ندادو

گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون 

هنوزم منو دوس داره

گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه

گفت:موافقم…فردا می ریم

و رفتیم…نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید…اگه واقعا عیب از من

بود چی؟…سر

خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت

فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…بهمون

گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره

هردومون دید…با

این حال به همدیگه اطمینان می دادیم

که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس

بالاخره اون روز رسید…علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو

می گرفتم…دستام مث بید می لرزید…داخل ازمایشگاه شدم

علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟

که منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…اما نمی دونم که تغییر چهره اش از

ناراحتی بود…یا از

خوشحالی…روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می

شد…تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود…بهش

گفتم:علی…تو

چته؟چرا این جوری می کنی…؟

اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…من

نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم

دهنم خشک شده بود…چشام پراشک…گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو

دوس داری…گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی…پس چی شد؟

گفت:آره گفتم…اما اشتباه کردم…الان می بینم نمی تونم…نمی کشم… 

نخواستم بحثو ادامه بدم…پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم…و

اتاقو انتخاب کردم

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم…تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام

طلاقت بدم…یا زن بگیرم…نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم…بنابراین از فردا تو واسه

خودت…منم واسه خودم

دلم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش

کرده بودم…حالا به همه چی پا زده

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…برگه جواب ازمایش هنوز توی

جیب مانتوام بود

درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…احضاریه

رو برداشتم و از خونه زدم بیرون

توی نامه نوشت بودم:

علی جان…سلام

امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی…چون اگه این کارو نکنی خودم

ازت جدا می شم

می دونی که می تونم…دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی

شه جدا شم…وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه…باور کن اون قدر

برام بی اهمیت بود که حاضر

بودم برگه رو همون جاپاره کنم

اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه

توی دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز

ردپای خدا



فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز



فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز



موضوع داستان"رد پای خدا"


خوابیده بودم؛ در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ به برگ مرور کردم. به هر روزی که نگاه می کردم، در کنارش دو جفت جای پا بود. یکی مال من و یکی مال خدا. جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده ام را می دیدم. خاطرات خوب، خاطرات بد، زیباییها، لبخندها، شیرینیها، مصیبت ها، … همه و همه را می دیدم؛ اما دیدم در کنار بعضی برگها فقط یک جفت جای پا است. نگاه کردم، همه سخت ترین روزهای زندگی ام بودند. روزهایی همراه با تلخی ها، ترس ها، درد ها، بیچارگی ها.

با ناراحتی به خدا گفتم: «روز اول تو به من قول دادی که هیچ گاه مرا تنها نمی گذاری. هیچ وقت مرا به حال خود رها نمی کنی و من با این اعتماد پذیرفتم که زندگی کنم. چگونه، چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی توانستی مرا با رنج ها، مصیبت ها و دردمندی ها تنها رها کنی؟ چگونه؟»

خداوند مهربانانه مرا نگاه کرد . لبخندی زد و گفت: « فرزندم! من به تو قول دادم که همراهت خواهم بود. در شب و روز، در تلخی و شادی، در گرفتاری و خوشبختی. من به قول خود وفا کردم، هرگز تو را تنها نگذاشتم، هرگز تو را رها نکردم، حتی برای لحظه ای! آن جای پا که در آن روزهای سخت می بینی ، جای پای من است ، وقتی که تو را به دوش کشیده بودم.....

عشق و منطق


فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


موضوع " عشق و منطق"


از زمان یونانی های باستان ، شعرا، فیلسوفهاو نمایشنامه نویسان عشق و منطق را جدا ، متفاوت حتی پدیده های متضاد در نظر می گرفتند. افلاطون دو دستگی را خلاصه کرده و میگوید:" زمانی که تمایلات یک نفر مانند اسبهای سرکش باشد، عقل همانند ارابه است که می بایست مهار شود و به این تمایلات شدید سروسامان دهد." این باور که فرد می بایست عقل را برای فائق آمدن برتمایلات  اولیه به کار برد در طی قرنها جاری است. عالم مسیحی باستانی این اصل را در فکری غربی به هم اتصال داده است:" احساسات و تمایلات اغوا کننده اند. گناهانی که می بایست توسط عقل اندیشی و قدرت اراده تسخیر شوند". عصب شناسان در حال حاضر بر این عقیده اند ، که عشق و منطق به گونه ای تغییر ناپذیر در مغز ارتباط داده شده اند. و فکر می کنم این روابط چیزهای مهمی راجع به کنترل عشق رومانتیک میگویند. همانطور که ممکن است به یاد آوردید، قشر پیش مغزی که دقیقأ پشت پیشانی شما قرار گرفته است به طوری شگرفی در سایز در دوران ماقبل تاریخ بشر گسترده شده و به پروسس کردن اطلاعات اختصاص داده شده است. اینجا مرکز تجارت مغز است. با قشر پیش مغزی ( واتصالات آن) می توانید اطلاعاتی را که از طریق احساسها کسب شده جمع آوری کنید یا نظم دهید و سپس این جزئیات ، طرحهاو دلایل را آنالیز و سبک و سنگین کنیدو تصمیم بگیرید . اما قشر پیش مغزی ارتباط مستقیمی با مناطق زیر قشری مغز دارد، از جمله مرکز احساس ، اعضای بادامی شکل ومرکز انگیزش ها، هسته دم دارو دیگر جاها. از این رو فکر کردن ، احساس کردن ، خاطرات و انگیزش کاملا همبسته اند.

عشق و منطق به طور جدا نشدنی به هم متصلند. در واقع ، کسی به ندرت فکری دارد که احساس واصرار همراهش نباشد. به گفته عصب شناس آنتونیو دامایسو ، به یک دلیل مناسب، بدون احساسات و خواستن نمی توانیم ارزشهای متفاوتی را به موارد متغیر، افکار و استدلال هایمان تخصیص دهیم تصمیمهایمان یکنواخت، خودسرانه و فاقد ترکیبات احساسی حیاتی است که برای سبک و سنگین کردن گوناگونیها و تصمیم گرفتن لازم داریم." روح های سرد" خواهیم بود.عصب شناس جوزف لدوکس حتی پی برده است که مغز دو شاهراه برای تلفیق احساسات و منطق دارد"راه بلند" و " راه کوتاه".و هر دو باخواهشها و تمایلات به سیم پاداش در مغز متصل هستند. زمانی که اعضای بادامی شکل سیگنالهایی را مستقیمأ از قشر پیش مغزی می گیرند ما خود را کنترل می کنیم. قبل از هر عملی و احساسی فکر میکنیم این "راه بلند" است. اما زمانی که اعضای بادامی شکل اطلاعات را مستقیمأ از مناطق حسی پوسته مغز که راه فرعی قشر پیش مغزی است دریافت می کنند (قسمت استدلال مغز) این " راه کوتاه" است . این مسیر غیر منطقی ، شدیدأ احساسی و بسیار بزرگتر از" راه بلند" است و مهار آن بسیار سخت می باشد. این" راه کوتاه" عشاق را قادر به تجربه شوریدگی شگرف وغنج زدن زمانی که معشوقه را می بینند میکند. حتی قبل از اینکه منطقی راجع به او فکر کنند.       اما " راه کوتاه" می تواند عشاق نا امید را گرفتار بی فکری و تنفر خارج از کنترل کند و آنان را برای آنکه ناخودآگاه فریاد زده ،کتک بزنندیا حتی معشوقه را به قتل برسانند تحریک کنند.  روزنه امیدی برای این مدار و سیم کشی مغزی وجود دارد ما انسانها می توانیم "راه بلند" را به کار بگیریم . قشرپیش مغزی میتواند و اغلب فعالیتهایی را برای کنترل کردن اعضای بادامی شکل و مابقی سیستمهای مغزی تکامل یافته قدیمی که مولد احساسات و تمایلات ما هستند انجام می دهد.

همانطور که فیلسوف جان دوی گفته است:"ذهن در اصل فعل است" من موافقم. قشر پیش مغزی بشر، برای این کار ساخته شده است. برای گرد هم آوردن اطلاعات به گونه ای منحصر به فرد،     استدلال ، تصمیم گرفتن و فائق آمدن بر تمایلات اصلیمان . همانطور که ارسطو گفته است " مغز تعدیل کننده حرارت و غلیان قلب است."می توانیم تمایل به عشق را کنترل کنیم.چگونه این نیروی اصلی و دمدمی مزاج در دنیای امروزیمان وارد شده است.